2008-02-28  

مگر مراسم چهلم فقط مخصوص سال اول فوت نیست؟

زنگ زدند. خانم همسایه بود با چند کاسه شله‌زرد پر زعفرون و پر خلال بادوم و دارچین. و بویی خوش.
با چشم گشتم اونی که پرتر و پر ملات‌تر بود برداشتم. با سی‌با‌ مشغول خونه‌تکونی بودیم و به یه همچین خوردنی پر انرژی احتیاج داشتیم.(راستی انرژی مثبت به شله زرد می‌گن؟)
صدای آهنگ دیمبل دومبلی از ماهواره میومد... برای سی‌با گذاشته بودم که هم کمتر حرف بزنه و هم تندتر کار کنه( قابل توجه کارفرمایان محترم:‌ اصولا آهنگ تند یکی از ابزارهای مهم استثمار می‌باشد)
- خیلی ممنونم خانم رضایی اتفاقا خیلی هوس کرده بودیم!
!نگاه معناداری به تی‌شرت نارنجی‌ام انداخت و گفت: اربعینو بهتون تسلیت می‌گم
(یعنی اینو برای هوا و هوس و یا انرژی گرفتن شما برای خونه‌تکونی و یا با آهنگ مبتذل قر دادن نیاوردم بلکه مخصوص عزاداریه)
- ای وای ببخشید. قبول باشه. روز اربعین... یعنی کدوم امام فوت کردن؟(سوم شخص را جمع بستم که یعنی اند احترام براش قائلم)
- قربونش برم امام حسین چهل روز پیش فوت کردن!(بغض کرد)
من با چشم‌های ظاهرا گرد شده: همین چهل روز پیش؟
- وا!!!! زیتون جان،‌منو مسخره می‌کنی! منظورم هزار و چهارصد و اندی سال پیشه!
- مگه روز سوم و هفتم و چهلم فقط برای سال اول فوت نیست؟
- من چه می‌دونم. می‌گیرن دیگه. ما هم می‌گیریم!
- یعنی مثلا من هم برای پدربزرگم هرسال باید به جز مراسم سال، سوم و هفتم و چهلم رو هم باید بگیرم؟
- چه سوال‌ها می‌کنی دختر تو...(خندهش گرفته بود) این سینی رو از دستم بگیر از بس طول دادی دستام خواب رفت... (در حال ماساژ دادن دست‌هاش) معلومه که نه. پدر بزرگ تو یه مرد معمولی بوده.
- ئه... خانم رضایی پدر بزرگ من برای خودش کسی بوده...
- ناراحت نشو. منظورم اینه که امام نبوده.
- خوب چرا برای امامای دیگه هفتم و چهلم نمی‌گیرن؟
- اصول دین می‌پرسی؟ خوب‌، امام حسین قربونش برم فرق داره با بقیه؟
- چه فرقی؟
سینی رو از دستم گرفت و در حال رفتن به طبقات پایین‌تر:
- اگه دیگه برات شله‌زرد آوردم!
داد زدم:
- نه خانم رضایی، قربونتون برم. شله‌زرداتون خیلی خوشمزه‌ست. قول می‌دم دیگه مناسبتشو سوال نکنم.
- باید تعهد کتبی بدی...
- شما برای چهل و یکم و دوم و پنجاهم و شصتم هم بپزی ما می‌خوریم و سوال هم نمی‌کنیم.
از طبقه پایین داد زد:
- آهان این شد!
تو دلم فکر می‌کنم من اگه جاش بودم فامیلیمو عوض می‌کردم و به جای رضایی می‌ذاشتم حسینی...
چون فقط برای همین امام نذر شله زرد می‌کنه.
ای بابا.. چرا چرت می‌گم!... اصلا این داستانو گفتم که بگم گرفتن چهلم و تعطیلی یه مملکت بعد از هزار و چهارصدو اندی سال چه صیغه‌ایه؟

پ.ن.
لینک در بالاترین
یکی از کامنت های اون یکی وبلاگ:
حالا که سنگ شدی می فهمی چرا چهلم می گیرن..اما حسین شهید نشد که تو حرف بیاری توی خوردن شله زرد. حالا یه کار کن که از 365 روز همون 10 روز غیر عزاداری رو هم ، تبدیل به هفت و چله 124 هزار پیغمبر بکنند . البته 14 معصوم داریم ، یه امام معصوم تو وقت اضافی یکی دیگه توی راه یه زینب داریم ، یه سکینه ، یه عباس ، ابوالفضل دو تا طفلان مسلم ، می شه به عبارتی 21 نفر. هر کدوم فوتشون دو روز داره یک روز "به روایتی " یه روزم "به روایتی دیگه" می شه 42 نفر ، هر کدوم روز شهادت یا رحلت ، هفتم و چهلم و سوم می شه 168 روز ، دهه فاطمیه داریم می شه 198 روز ، یه محرم صفر داریم کل ماه با کسر سوم و هفتم امام ، می شه 220 روز . یه ماه رمضون داریم که خوب همه جا تعطیله و همه از گشنگی وضعیتشون از حسین وخیم تر ، می شه 250 روز. یک دهه فجر داریم می شه 260 روز. یه 15 خرداد می شه 251 روز . با این حساب و با در نظر نگرفتن خیلی از مناسبتهای عزیز دیگه ما 114 روز وقت غیر عزاداری داریم . یعنی حدودا 16 هفته . 16 هفته وقت داری هم بخندی هم عروسی کنی ، هم خواستگاری بری هم تولد بگیری هم متولد بشی . هم کار بکنی خرج مواد شله زرد رو دربیاری . حالا ببین من کی گفتم فردا به خاطر حرف تو برای همه امامها سوم و هفته و چهلم می گیرن.(مژده)

  2008-02-24  

کاش همه جای ایران آریاشهر بود...

این خبر خیلی هیجان‌زده‌ام کرد.
"امروز ساعت ۷ بعد از ظهر.در فلکه دوم آریا شهر(روبروی برج گلدیس) در پی دستگیری دختر جوانی توسط گشت ارشاد.به دلیل نا معلوم.باعث به وجود آمدن درگیری بسیار شدید میان پلیس و مردم شد. زمانی که خودروی ون گشت ارشاد قصد حرکت داشت با مقاومت مردم روبرو شد. و مردم از حرکت کردن خودروی گشت جلوگیری کردند. در همین حین مردم که اکثر آنها پسر و دختر های جوان بودند.شعار هایی بر علیه نیروی انتظامی دادند. در مجتمع گلدیس دیگر کسی حضور نداشت و همگی روبروی درب این مجتمع تجمع کرده بودند. پلیس که وضعیت را بسیار بحرانی میدید.محل را به سرعت ترک کرد.اما دو سرباز گشت ارشاد را به دلیل عجله فراوان با خود نبردند.که با حمله شدید مردم به این دو سرباز.آنها نیز پا به فرار گذاشتند."

اعتراض به دستگیری و کتک زدن دخترای ایرانی به خاطر پوشششون(چند تا شین داشت!) کوچکترین خواسته‌ی ما می‌تونه باشه.
وقتی من به مأمورا برای دستگیری اون دختری که قبلا گفته بودم، اعتراض کردم. تنها یک مرد مسن به طرفداری اومد جلو و ما دونفری هیچکاری نتونستیم بکنیم و اون دخترو بردن.
اما اگه همه با هم همبستگی و اتحاد داشته باشیم همینطوری تا ناکجاآباد فراریشون می‌دیم...
حالا شاید این جریان یه بدعتی باشه برای اینکه ما مردم احساس مسئولیت کنیم بر اونچه که داره بر سرمون میاد و نمی‌دونیم بی‌خیالیمون چه بر سر ما و مملکتمون داره میاره!..
فیلمشو ببینید و کیف کنید(برای من متاسفانه نصفه اومد. به غیر از شعار " از سال پنجاه‌وهفت، علاف کردی ما رو" و "حکومت اسلامی، نمی‌خوایم! نمی‌خوایم!" دیگه چه شعاری دادن؟
آریاشهری‌ها جدا" دمتون گرم!
لینک در بالاترین

  2008-02-21  

.goodreads+ همستر + گذرگاه+ بستن موقت نظرخواهی


نیگا کنید این عسلک من چه خوشگله! چه چشای براقی داره! چه دستای کوچولویی داره! با اینکه دختره چه سیبیل‌های نازی داره، سه بار براش بوی‌فرند گیر آوردیم به هیچکدوم روی خوش نشون نداد و کلی گربه رو دم حجله کشت. حالا پشیمونه!

2- ببخشید مدتیه نظرخواهی ندارم... نظرخواهی ِ آخر آخر ِ طاقتم بود. البته فعلا...

3- گذرگاه شماره 76 ویژه‌ی اسفندماه منتشر شد!

تلخی نقد: محمود صفریان
بوی بهار می آید: شورای نویسندگان
نقدی بر بازی آخر بانو: منیرو روانی پور
ا ز ما گذشت اما تو روزگار: علی میر عطائی
شب بود.... : زیتون
نویسنده مبارز: محمد رضا پوریان
از من به شما نصیحت پنجمی رو از دست ندید:) اصلا این همه لینک دادم که بهانه‌ی دادن پنجمی رو پیدا کنم:) مستی و راستی!
(فکر بد نکنید، منظورم مست از بوی بهاره که این‌روزا با دیدن خونه‌تکونی‌ها و نوشدن‌ها شدیدا به مشام می‌رسه)

4- این سایت goodreads.com هم داره می‌شه عین ارکات ولی یه خورده فرهنگی‌تر و بهتر:)
اوائل هر چی دعوت‌نامه میومد یک‌راست دیلیتش می‌کردم.
بعد به پیشنهاد دوستی عضوش شدم. از دیدن اون‌همه کتاب کیفم کوک شد. شروع کردم ستاره دادن به کتاب‌هایی که خونده بودم. خیلی از کتابایی که خوندمو پیدا نکردم... خیلی از کتابایی که خوندم دیدم کلی پروفایل براش درست شده. یادم می‌رفت قبلا این کتابو اضافه کردم اون‌یکی ورژنش رو هم اضافه می‌کردم. بعد می‌دیدم سه بار یه کتابو اضافه کردم درصورتیکه فقط یک بار خونده بودمش اونم یک ورژنش رو. وجدانم معذب می‌شد.
بعد دیدم یه کتاب‌هایی هست که سه بار خوندمش اما اصلا پیداش نمی‌کنم که اضافه‌ش کنم. وجدان معذبم کمی آروم می‌گرفت. که نه بابا ما خیلی بیشتر از این حرفا کتاب خوندیم.
هر کی منو add می‌کرد عین ندید بدیدها فوری acceptش می‌کردم.
تازه می‌رفتم صفحه‌ی اولش دوستای اونم addمی‌کردم. وجدانم معذب می‌شد.
بعددیدم کسایی هستن که نه فقط صفحه‌ی اول دوستاشونو، که می‌رفتن همه‌شونو اضافه می‌کردن. دوست داری با دوست من دوست بشی؟ چرا که نه:)

در goodreadsدیدم کسی رو که هیچ کتابی نخونده اما هزار تا دوستِ کتاب‌دوست داره. یا خوشگل بود یا، نبود اما خنده‌ی ملیحی روی لب داشت.
دیدم کسی که هزار تا کتاب خونده اما هیچ دوستی نداره. addش کردم. اما برام پیغام فرستاد که به چه علت منو به دوستات اضافه کردی مگه برات مهمه من چه کتابایی می‌خونم. صادقانه گفتم نه! اما نگفتم دلم برات سوخت که هیچ دوستی نداری!

لیست کتابای بعضیا رو که دیدم از خجالت مردم!
خیلی از لیستای رو که دیدم به خودم امیدوار شدم.
دوستانی منو add کردن چون توی پروفایلم نوشته بود از جمهوری اسلامی ایران
می‌خواستن بدونن در یه کشور اسلامی می‌شه زنده موند؟ می‌پرسن چی می‌پوشی؟ چی می‌خوری؟ چه جوری نفس می‌کشی؟
خلاصه گفتگوی تمدن‌ها بود که انجام می‌شد...
منی که یه عمر عقده‌ی‌ عکس گرفتن در حالیکه دستم زیر چونه‌مه داشتم یه عکس از یه سایت عکاسی برداشتم گذاشتم تو سایت. یه عده به خاطر همین ژستم addم کردن. فکر می‌کنن خیلی متفکرم.
در یه جا دیگه بااسم اصلیم پروفایل درست کردم و عکس خودم. فکر می‌کردم هیچکس addم نکنه. اما کردن! بیشتر از همین عکس زیر چونه. اعتماد به نفسم تقویت شد!
باز از مزایاش بگم؟


پ.ن.
اگه به جای کامنت برام ای‌میل نزنید فکر کنم از غصه بمیرم

  2008-02-19  

پ مثل پلیکان


پلیکان در کنار قایق ماهیگیران- دریاچه‌ی خزر

  2008-02-15  

شهادت مظلومانه‌ی اسوه‌ی مقاومت امام والنتاین کبیر برهمه عاشقان مبارک


1- شما تا حالا دیدید یه آخوند زن و بچه‌دار به دوست‌دختر صیغه‌ایش روز والنتاین کادو یه عروسک و دوتا شکلات قلبی قرمز هدیه بده؟ من امروز دیدم! آخوند‌ها هم آپتودیت شدن! اینا با هم تو یه سفر حج آشنا شدن . دختره بهش گفته براش شوهر پیدا کنه خود حاجی داوطلب شده. از پنجشنبه‌شب از قم میاد تا عصر جمعه عشق و صفا. ناهار در جاده چالوس و.... به خانمش گفته که امام جماعت یه مسجد در این شهر شده و چون راهش دوره باید از شب بره.

2- شب ساعت 9 که سی‌با خسته از سرکار برگشت یادمون اومد که تا ساعت 12 وقت داریم عکسمون رو برای جایی با ای‌میل بفرستیم عکس جدید هم نداریم.
سریع هر دوصورتمونو شستیم، من یه کم آرایش کردم، لباس پوشیدیم و با قیافه‌های خسته و داغون رفتیم عکاسی. خوشبختانه باز بود.
وقتی عکس تک‌تک گرفتیم. با دیدن عکسای درو دیوار عکاسی، هوس کردیم یه عکس دونفری هم بگیریم.
عکاس ما رو نشوند کنار هم و گفت دستای همو بگیریم و بخندیم. لبخند زدیم.
گفت نه بخندید! جوری که تموم دندوناتون معلوم باشه.
هر کاری کردیم نشد.
- خنده‌مون نمیاد، چیکار کنیم
عکاس چونه‌شو خاروند، فکری کرد و گفت:
- یه روز احمدی نژاد گفت( من و سی‌با با چشمای گرد شده گوش می‌دادیم) یه خواهر برادر چهارده پونزده ساله تو آشپزخونه‌شون انرژی هسته‌ای تولید کردن!
من و سی‌با یهو از خنده منفجر شدیم!
تندتند چند تا عکس گرفت و گفت این شد! بیایید خودتون یکیشو برای چاپ انتخاب کنید.

3- یادمه یک بار یکی از دوستان عزیزم در نظرخواهی‌ام نوشته بود که این همه احمدی‌نژاد به مردم ایران توهین می‌کنه، چرت و پرت می‌گه، چرا شماها عصبانی نمی‌شید و ازش شکایت نمی‌کنید و همیشه به شوخی می‌گیریدش!
والا کار ما از گریه گذشته‌ست به سرنوشت خودمون می‌خندیم.
هر وقت احمدی‌نژاد لب وا می‌کنه و سخنرانی‌ش پخش می‌شه، از فرداش تو کوچه و خیابون و مغازه و تاکسی و هر جای دیگری حرف از حرفای اونه، اونم با خنده و شوخی.
اگه بخواهیم شکایت کنیم باید دم دیوان لاهه بست بنشینیم! اون وقت کی تو صف نون و اتوبوس و شیر و ماست و بانک و بقیه‌ی چیزا وایسه؟
تازه مگه کسی دلش میاد از آیت‌الله حسنی امام جمعه‌ی ارومیه شکایت کنه که از این بکنیم؟ اگه یه چیز مفرح تو مملکت باقی مونده باشه حرفای همین رئیس‌جمهورکمونه!

4- اوایل تو هر فیلمی که از تلویزیون پخش می‌شد حتما باید یه صحنه‌ی وضوگرفتن و نماز‌خوندن هم باشه.
بعد یواش یواش وجود زن دیگری به عنوان صیغه در زندگی شوهر داستان به این ملزومات اضافه شد. ولی زن‌ها معمولا از هم خبر نداشتن.
حالا که موضوع جا افتاده هووهای فیلم‌ها همدیگرو می‌بینن، به جای گیس‌کشی، باهم چایی می‌خورن، گپ می‌زنن و به صورت مسالمت‌آمیزی با هم کنار میان.
اینه سیاست صدا و سیمایی!!!

5- تبلیغات تلویزیونی کم‌کم دست تبلیغات عربی رو از پشت بسته.
سه تا آقا تو مهمونی می‌شینن تلویزون تماشا می‌کنن و خانوماشون تو آشپزخونه تند تند غذا درست می‌کنن، ظرف می‌شورن و با هم توطئه می‌کنن چطور آقایونو بعد از ناهار راضی کنن برن خرید! چاره‌ش چیه؟
روغن لادن! چون چربیش کمه و آقایون بعد از ظهر به چرت نمی‌افتن. خلاصه اینا هر چی میان کلک بزنن و با چشمای باز بخوابن(!) خانوما متوجه می‌شن و با ذوق آقایونو می‌برن خرید.
من نمی‌دونم اصولا آقایون بخور و بخواب و تنبل و بی‌حوصله به چه درد خرید می‌خورن؟
پولاشونو بگیرید و خودتون برید، بیشتر خوش می‌گذره:)

اگر آشپزی هم همیشه مال شماست حقتونه! چون به جای اینکه بشینید به فکر این باشید چطور سه‌تایی یه درآمدی درست کنید، به فکر گول زدن آقاهاتون برای خرج کردن پولش برای خرید هستید. اینکه روغن لادن چربی نداره فقط یه شایعه‌ست!

6- گیر یه معلم ورزش افتادم که نمی‌تونه با موسیقی که پخش می‌شه حرکاتشو تنظیم کنه و به اصطلاح فالش حرکت می‌زنه.
یا تندتر از آهنگه و یا کند تر. اعصابم داغون می‌شه. برای من فالش رقصیدن و حرکت ورزشی کردن خیلی سخته.

7- خیلی برام جالبه یه عده با آرایش غلیظ و لباس پولک‌پولکی و برق‌برقی که برای لباس شب مناسبه و جوراب نایلون میان ورزش و کفشای بسیار نامناسب. مربی هم هیچی بهشون نمی‌گه مبادا دیگه نیان.

8- دانش‌آموزان عزیز درساتونو خوب بخونید و سرکلاس شیطونی نکنید چون اینه عاقبت محصل ِ شیطون


این عکسو در جاده چالوس گرفتم.


9- روز والنتاین(یا سالروز شهادت مظلومانه‌ی مولای عاشقان جناب مدظله‌العالی امام والنتاین) یا سپندار مذگانتون قبول باشه. یعنی مبارک باشه!
این خارجکی‌ها چقدر عجیبن! ماها روزای شهادت سیاه می‌پوشیم و سینه می‌زنیم و گریه‌ی زورکی می‌کنیم. اینا به بهانه‌ی شهادت هم لاو می‌ترکونن و با هم می‌رن صفا سیتی! و به هم قلب قرمز کادو می‌دن!
کدوم ثوابش بیشتره؟

10- می‌تونید کارت والناین از اینجا برای دوست‌دخترا و دوست‌پسراتون یا هر کس دیگری که دوست دارید بفرستید.
یه کپیشم برای من بفرستید که دلم نشکنه!

http://balatarin.com/permlink/2008/2/14/1228310

نظرها(215)

  2008-02-12  

اگه گفتید من کی‌یم؟

من کی‌یم؟!

من یه پرنده‌م
به شرط اینکه دست بزنی...
دست،‌ دست، دست، دست

من یه پرنده‌م، آرزو دارم که یارم باشی
بیا!
من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم، کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کنارم باشی
دست، دست
وااااااااااااای
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم، تورا دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
می‌میرم اگه از تو رها شم
همه!
اگه بهارم اگه پاییزم اگه بهااارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
تو را دوست دارم
دست،‌ بیا، ها،
همه با هم! دست!عالیه، بیا! بیا! ها،
هر جا که باشم، هر جا که باشی، تو را دوست دارم تا زنده هستم
هی!
می میرم اگه از تو جدا شم
می‌میرم اگه از تو رها شم
اگه بهارم، اگه پاییزم، اگه بهاااارم
تو را دوست دارم تورا دوست دارم، تو را دوست دارم،
تو را دوست دارم، تو را دوست دارم، تو را دوست دارم
ها!
تو را دوست دارم مثل هم گلی
بیا پیش من ناز و تپلی
من یه خونه‌ی تنگ و تاریکم
کاشکی تو بیای، کاشکی تو بیای، کناااااارم بااااااااااااااشی
مرسی، خوب متشکرم!

خوندن این آهنگ زیبا با گفتن غلیظ افکت‌ها که با رنگ پررنگ نوشته‌م مستحب و دادن قِر واجب می‌باشد!
ممکنه که داون‌لود این ورژن بامزه‌ی "من یه پرنده‌م" یه کم طول بکشه. اما می‌ارزه.

اینم "من یه پرنده‌م" با صدای ایرج... با شعر و افکت‌های اصلی.


آلبوم ایرج و پسرش احسان خواجه امیری.... با تشکر از خودم!

نظرها(67)

  2008-02-08  

هنر و هنرمند...


1- برچهره‌ی زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی‌ می‌کند،
آیدا
لبخند آمرزشی‌ست...
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی بازگرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیأت او در آمده بود.
آن‌گاه دانستم که مرا دیگر
از او
گریز نیست...
(احمد شاملو- از کتاب: آیدا، درخت و خنجر و خاطره)

2- بعد از کنسرت، دوستم دستمو کشید و دوید به سمت نوازنده‌ی، تو فکر‌کن " تار"، و شروع کرد به تعریف و تملق.
- استاد، عالی بود! استاد، لذت بردیم! استاد، قربونتون برم! استاد، فداتون بشم... استاد، از شدت لذت در تمام مدت تک‌نوازیتون گریه می‌کردم و...
استاد البته خیلی خوب ساز می‌‌زنه و تو کار خودش هم نسبتا" معروفه.
دور استاد داشت شلوغ می‌شد که دوستم خواهش که نه، التماس کرد که چطوری بفهمم هر وقت در محفلی، جایی می‌زنید من هم باخبر بشم؟
خوب، اجازه کنسرت که تند تند نمی‌دن. سالی، فوقش شش‌ماهی یک‌بار. بنابراین هنرمندا بیشتر در محافل خصوصی و نیمه خصوصی برنامه اجرا می‌کنن.
زن‌ها و دخترها دور استاد حلقه زده بودند و دیگه صدا به زور به گوش می‌رسید.
استاد که با دست برای خودش گارد گرفته بود، با بزرگواری گفت شماره‌تونو بدین خبرتون می‌کنم. دوستم از خوشحالی داشت پس می‌افتاد.
به علت شلوغی نه می‌شد دست در کیف کرد و کاغذ خودکار درآورد و نه استاد ظاهرا موبایل داشت که شماره توش سیو کنه. ناگهان دیدم دوستم گفت:
شماره این دوستمو می‌دم که رُندتره و داد. استاد شماره رو پیش خودش تکرار کرد و سپس در حالی‌که به خانم‌ها لبخند می‌زد مشغول باز کردن راه از بین جمعیت شد. با این‌که معمولا من زیاد عادت ندارم علاقه‌مو به هنر هنرمندی مثل دوستم نشون بدم، ته دلم خوشحال بودم که اگه برنامه‌ای شد من زودتر از اون باخبر می‌شم و سورپریزش می‌کنم.
گذشت و گذشت تا حدود یک‌ماه بعد، استاد تلفن زد.
- شما دوست همون خانمید؟ اسمتون چی بود؟ هم اسم خودم و هم اسم دوستمو گفتم.
- داشتم به طور اتفاقی دفترچه تلفنمو ورق می‌زدم چشمم افتاد به شماره شما. فردا شب در جایی برنامه داریم دیدم شما هم دوست دارید بیایید گفتم بهتون خبر بدم.
- لطف کردید. محلش کجاست؟
- خونه‌ی یکی از دوستامون، خانمش رفته مسافرت و جون می‌ده برای اینجور برنامه‌ها. خوش می‌گذره.
کمی جا خوردم .
- راستش باعرض معذرت مطمئن نیستم بتونیم بیاییم. فکر کنم دوستمم نتونه. اگر زودتر خبر می‌دادید شاید جور می‌کردیم.
یهو صمیمی‌تر شد:
ـ د ِ نشد دیگه! باید بیایید. برای فردا خانم کم داریم.
- ببخشید، منظورتونو نمی‌فهمم.
خودشو یه خورده جمع کرد، سرفه‌ای عصبی کرد و گفت
- منظورم، منظورم اینه که خوب اگه خانوما تو جلسه باشن آدم انگیزه‌ی نوازندگی بیشتر داره.
امروز به هر خانمی که زنگ زدم نبود. گفتم شما دوتا حتما می‌آیید.
نمی‌خواستم باور کنم که چی می‌شنوم. با لحن جدی گفتم.
- من که اصلا نمی‌تونم، به دوستم می‌گم اگه تونست بیاد.(همون لحظه تصمیم گرفتم یا بهش نگم یا توصیه کنم نره)..
شروع کرد اصرار که آخه یک دونه خانم کمه و...
به‌روی خودم نیاوردم و با احترام خداحافظی کردم.
تا یک‌ربع گیج می‌زدم که این چه جور حرف زدن بود!
دلم نیومد به دوستم نگم.
اصلا باور نکرد. به من گفت تو بدبینی. استاد امکان نداره این‌جوری حرف زده باشه. حتما خیالاتی شدی! هزاران دختر و زن آرزوی هم‌نشینی‌شو دارن اون‌وقت گیر بده به من و تو؟! و کلی دعوام کرد.
استاد هفته‌ی بعد دوباره زنگ زد و اصرار که جمعه ظهر در باغی جمعن و او قول داده چند نفر، بیشتر خانوم هم با خودش ببره . استخر هم هست، یادمون نره مایو ببریم. فلان نوازنده و خواننده هم هستن و...
من از ترس دوستم هنوز نمی‌تونستم باور کنم که درست متوجه شدم جریانو... برای اینکه دعوامون نشه، گفتم باشه. اومدم قطع کنم که گفت آدرس نمی‌پرسی؟ پرسیدم. گفت اگر خانوم باحال دیگری مثل خودمون می‌شناسیم با خودمون ببریم.
باز به دوستم گفتم. گفت بریم! گفتم من امکان نداره بیام. از نوع حرف‌زدنش خوشم نیومد.
- اصلا فکر نمی‌کردم این‌قدر قضایا رو برای خودت بزرگ کنی. از استاد جنتلمن‌تر من ندیدم. حتما منظوری نداشته.
من نرفتم و او هم تنها نرفت و کلی به من غر زد که من تنهایی روم نشد برم اگه تو اومده بودی رفته بودیم و ...
یکی دوبار دیگه تلفن زد و یه جوری پیچوندمش تا بار دیگر که این دفعه فکر کنم مست بود.
- چرا این‌قدر با من نامهربونید و افتخار نمی‌دید؟ مگه شماره نداده بودید که خبرتون کنم. از مردا می‌ترسید؟
- منظور دوستم مجالس رسمی‌تر و جدی‌تر بود. و فقط به خاطر هنربرگزار بشه و نه خوشگذرونی. وگرنه همه مرد باشن من یا دوستم تنها زن مجلس. ترس نداره که!
- بیا و با ما به از این باش عزیزم!
طاقتم طاق شد با عصبانیت گفتم:
- ببخشید آقای ... محترم من شوهر دارم. دوستمم شوهر داره. اگر دوستم شماره داده فقط و فقط به خاطر استفاده از هنر نوازندگی شما بوده و بس.
با لحن سرخوشانه‌ای گفت:
- ای بابا، شوهر دارید که دارید، با شوهرتون کار ندارم با خودتون...
هر چی از دهنم در اومد بهش گفتم. گفتم دیگه حق نداره بهم زنگ بزنه.
گوشی رو گذاشتم و به حماقت خودم که چرا از اول همین کارو نکردم و به حرف‌های ساده‌دلانه‌ی دوستم گوش دادم لعنت فرستادم.
حضور کسی رو پشتم حس کردم. دیدم سی‌با با قیافه‌ی سوالی داره نگام می‌کنه. نگو از وسطای تلفن اومده خونه و به خاطر بلند حرف زدنم متوجه نشدم. کی بود؟ چی می گفت؟
جریان رو سربسته تعریف کردم. خیلی عصبانی شد و دوسه‌تا فحش آبدار بهش داد.

گذشت و گذشت تا اینکه چندین ماه بعد در محفل موسیقی‌یی، دیدم جناب استاد هم حضور دارن. تو اون شلوغ پلوغی اومد از جلوی من رد بشه که بره تو قطعه‌ی هنرمندا... ببخشید تو "قسمت هنرمندا" در ردیف اول بشینه، با نگاه شیطنت‌باری به من سلام کرد. من هم باهاش سلام علیک کردم و به سی‌با معرفیش کردم. سی‌با هم که اسمشو یادش رفته بود دست محکمی باهاش داد و سلام علیک و...
وقتی استاد موسیقی می‌نواخت سی‌با رو دیدم که از شدت لذت کله تکون می‌ده و رفته تو حال. چیزی نگفتم تا برنامه تموم شد و اومدیم خونه.
ـ می‌دونی کی بود تار می‌زد؟
- آره، چقدر قشنگ می‌زد. همون آقای ... بود دیگه..
با خنده گفتم:- خوب این همون بود که تلفن می‌زد و مزاحم می‌شد و تو آخرین تلفنشو شنیدی...
انگار برق سه‌فاز گرفتنش. با چشم‌های گرد شده و صورت سرخ از عصبانیت پرسید:
- و تو چطوری باهاش سلام علیک کردی و تازه منو بهش معرفی کردی؟
من احمقو بگو چه دستی باهاش دادم و خوش و بش هم کردم!!!
- خوب چیکار باید می‌کردم؟ یه سیلی می‌زدم تو صورتش و جیغ و داد راه می‌نداختم ومجلسو به هم می‌ریختم؟
- نه خوب... اما حداقل بهش اخم می‌کردی و جواب سلامشو نمی‌دادی... ئه ئه!! منو چرا بهش معرفی کردی؟!!!
- خواستم بگم یه همچین شاخ شمشادی دارم تا بمیره! در ضمن، اگربهت می‌گفتم تو نمی‌تونستی از صدای موسیقی اون‌شب لذت ببری و حتم دارم میومدی خونه.
- لوس نشو.... از اینکارت خوشم نیومد/

و سی‌با تا سه روز با من حرف نزد....

3- کارگردان نسبتا" معروف در ژانر معنا گرایی از طریق دوستم کاری برام داشت. دوستم گفت خیلی آدم خوب و خوش‌حسابیه. در ضمن افتخاریه باهاش کار کردن. اون‌موقع مسافرت دو روزه‌ای برام پیش اومده بود. جناب کارگردان در طی این دو روز بیش از ده بار بهم زنگ زد (و هر بار هم خواست براش سوغاتی هم ببرم). می‌گفت قراره سال‌ها باهم همکاری کنیم و هرچه زودتر شروع به کار کنم بهتره. قراری گذاشتیم و برای اولین بار دیدمش( وقتی با آژانس سر قرار می‌رفتم شش بار تلفن زد) سوغاتی هم براش بردم(کوفتش بشه). آقای کارگردان توضیح ‌داد که چی می‌خواد و گفت فلان قدر هم پول بهم می‌ده. حرفی از قرارداد نزد. دوستم گفته بود زیاد پاپی قرارداد نشم چون عصبانی می‌شه کسی به خوش حسابیش شک کنه.
هر بار کارش را با آژانس براش می‌بردم و هر بار قبلش بیش از 20 بار زنگ می زد که کارها چطور پیش می‌ره. کارش طوری بود که به جز نوشتن متن باید روزی چند ساعت در اینترنت برایش جستجو هم می‌کردم و کلی خسته‌م می‌کرد. همه رو بهش سر موقع تحویل دادم.
چند مرحله که گذشت و کارش رو غلطک افتاد یهو ارتباط تلفنی‌ش قطع شد. بدون حتی یک تشکر خشک و خالی. بدون یک تومان حق‌الزحمه!
دوستم گفته بود خوشش نمیاد کسی بهش زنگ بزنه و مزاحمش بشه. ای میل زدم جواب نداد... چاره‌ای نبود، هفته‌ی بعد دوسه‌بار براش زنگ زدم و هر بار گفت که قطع کنم بهم زنگ می‌زنه. اس‌ام‌اس زدم که آقای فلانی! این رسمش نیست... بالاخره من نفهمیدم کارم چطور بود؟(روم نشد از حق‌الزحمه‌ای که قولش رو بهم داده بود حرفی، اس‌ام‌اسی، بزنم) جواب داد منتظر تلفنم باش.
و نزد. یک ماه، دوماه، سه‌ماه....
شش ماه بعد دوستم با خوشحالی زنگ زد که آقای فلانی، خیلی از کارت خوشش اومده، کلی باعث موفقیتش شدی و... حالا یه کار دیگه باهات داره و چون خودش غرور داره روش نشد بهت زنگ بزنه. تو بهش زنگ بزن و کمپلیمان بگو تا این کارم بهت بده.
گفتم: بهت نگفت که چطور روزها غرورشو زیر پا می‌گذاشت و روزی صدبار زنگ می‌زد که کاراشو راه بندازم؟ بهت نگفت آخرش حتی یه تشکر خشک و خالی هم نکرده؟
گفت: عیب نداره. کار کردن باهاش باعث افتخار آدمه. کاش من کاری بلد بودم و درکنارش کار می‌کردم. تجربه اندوزیه!
گفتم: اما من هیچ احساس افتخاری باهاش بهم دست نمی‌ده. تنها احساسم حماقت و استثماره! می‌دونی چند ساعت شبا بیدار می‌موندم و چقدر از جیب خرج اینترنت و پول آژانس دادم؟
گفت: می‌ده به کسی دیگه این‌کارو ها... از کفت می‌ره.
گفتم مبارک اونی باشه که ازش خوشش میاد. من که دیگه حتی از فیلماشم متنفر شدم!
هه‌هه! آقای معنا گرا!
و اینطور شد که خیلی چیزها از کفم رفت:)

4- خیلی چیزهای دیگر از هنرمندان دیگر دیدم و شنیدم تا یاد گرفتم باید هنر هنرمند رو از شخصیتش جدا کنم تا بتونم از هنرش لذت ببرم.
هنرمندا هم هر چقدر هنرشون باارزش باشه آدمن. پسر پیغمبر که نیستن(پسرای پیغمبر هم ده‌تا ده‌تا و به قولی صدتا صدتا زن می‌ستاندند) تازه اینا چون دستشون خیلی بازتره و کلی آدم دور و برشون جمع می‌شن آماده‌ترن برای بد بودن!

5- برای همین جا هیچ جا نخوردم از این نوشته‌ی یدالله رویایی در مورد احمد شاملو. ارزش شعرهای شاملو هم برام کم نشد. حتی شعرهایی مثل شعر بالا که برای آیدا گفته.
البته از کار یدالله رویایی هم هیچ بدم نیومد و مثل بعضیا رگ گردنم هیچ متورم نشد. خاطره‌ای تعریف کرده. و ما می‌فهمیم که هیچکس مقدس نیست...

6- ناگفته‌های انقلاب 57...

7- داشتیم آلبوم خانوادگی‌اش رو ورق می زدیم. عکس‌های قدیمی سیاه سفید در سه‌گوش‌های طلایی در آلبوم کاغذی مشکی. عکس مردی تنومند و قدبلند با کتی چارخونه در کنار همسر ریزنقش و بچه‌های قد و نیم‌قد توجهمو جلب کرد.
این آقا کیه؟ فامیله؟
آه بلندی کشید...
- آقا جمال از دوستهای قدیمی پدرم بود. اهل هیچ فرقه‌ای نبود. برعکس ظاهرگنده و خشنش خیلی مهربون و بامحبت بود. مغازه‌ داشت و روزی حلالی برای زن و بچه‌هاش درمی‌آورد.به هر کی هم پول نداشت تخفیف می‌داد . روز 22 بهمن 57 دربین راه به سمت مغازه در میدون اصلی شهر به تظاهر کننده‌ها برمی‌خوره. ناگهان یکی داد می‌زنه این ساواکیه بگیرینش... هر چی آقا جمال داد می‌زنه به خدا من ساواکی نیستم و یکی دو نفر هم که می‌شناختنش می‌رن به کمکش اما تا می‌رسن زیر مشت و لگد مردم له شده بوده بدون اینکه از خودش هیچ دفاعی بکنه.
فکر کردم درسته مردم اگه با هم متحد شن نیروی عظیمی می‌شن. اما اگه فکر پشت کاراشون نباشه به هیچ دردی نمی‌خوره. یک نیروی بزرگ کور!

8- از درگذشت احمد بورقانی خیلی متاسف شدم. اونایی که می‌گن راست‌ها با اصلاح‌طلب‌ها هیچ فرقی ندارن برن راجع بهش بخونن و کارهایی که برای آزادی بیان کرده...
یادداشت‌های علی مزروعی.... در سوگ بورقانی
محمدعلی ابطحی: احمد بورقانی بی خش ترین آدمی که شناختم...
مسعود بهنود: در رثای احمد بورقانی...
ابراهیم نبوی: اسمش احمد بود، احمد بورقانی...
حتی
مسعود ده‌نمکی: خداحافظ شلمچه و خداحافظ بورقانی

9- سایت ادبی فرهنگی اثر...

10- بحث خوبی در سایت بالاترین راه افتاده در مورد کمبود توالت و مستراح عمومی در خیابون‌های شهرهای ایران. این مسئله واقعا برای خودش معضلی شده. یکی از دوستام اصلا به خاطر کمبود توالت و این که کلیه‌اش طوری بود که باید هر یکی دوساعت می‌رفت دستشویی و تو خیابونها از دست‌شویی عمومی معمولا خبری نیست، از ایران رفت!
چند آقا و خانم رو می‌شناسم که اونا هم دچار این مشکلن و گاهی که توالت گیرشون نمیاد تو شلوارشون جیش می‌کنن و خیس و سرمازده می‌رن خونه‌شون.
اسم توالت و مستراح برای ما تابو شده. گاهی حتی خجالت می‌کشیم بگیم ما دستشویی داریم.
به مطب و درمانگاه و بیمارستان هم که می‌ری می‌گن باید بیمارمون باشی تا بذاریم از توالت استفاده کنی. توالت‌های پاساژها اغلب قفل شدن و کلیدشو فقط مغازه‌دارای همون پاساژ دارن. و به مردم معمولی اجازه استفاده رو نمی‌دن؟
خیلی‌ها موقع خرید و انتخاب جنس و خیلی‌ها موقع ترس از چیزی جیششون می‌گیره. خیلی‌ها به خاطر سلامتیشون مجبورن روزی چند لیتر آب بخورن و تندتند باید برن کلیه‌هاشونو تخلیه کنن. اصلا چرا بهانه بیاریم. آدم روزی چهار پنج بار باید بره دستشویی، تعارف هم نداریم.
نمی‌تونیم هم به خاطر دستشویی مرتب بریم خونه.
شهرداران، بزرگان، آقایان، رجلان، مراجع تقلید عزیز، اسمشومبر جان ، ما در معابر عمومی دستشویی می‌خواهیم. تمیزشو هم می‌خواهیم! مفهومه؟
البته نه فعلا این‌قدر اُپن ...

11- کروبی، کسی که می‌خواست ماهی 50 هزار به ما بده و ما گفتیم نخیر! احمدی‌نژاد بیشتر می‌ده!

12- وبلاگ زمزمه‌های دختر سافو نوشته‌ی مانا آقایی رو تازه کشف کردم...

13- اینم سایت جبهه ملی برای دوستدارانش...

14- لاغر در حیاط دیوانه‌خونه ش چه می‌کنه!

15- ماهک، دختری با سوتین صورتی ....

16- صدمین نوشته‌ی وبلاگی امید حبیبی‌نیا: یادگاری‌های از دست رفته...

17- وبلاگ سینمایی امیر عزتی: موج نو

18- روشنگری به سبک ایرانی، مطلب جالبی از مانی چهار دیواری در مورد مطلب یدالله رویایی...


نظرها(96)

  2008-02-05  

فرهود آذرسینا آزاد باید گردد...

1- پیرزنان محله‌ی ما برای آزادی و بازگشت فرهود آذرسینا به وطن یک طومار تهیه کردن به چه گندگی!
زنان محله‌ی ما از فرهود دعوت کردن بعد از ورودش به ایران مدتی مهمان محله‌ی ما باشه.
و برای سوار شدن به آسانسورهمراه او، از الان ثبت نام کردن!!!

(شتران(بعضی از آقایون منظورمه) در خواب بینند پنبه دانه:) ) .

2- آقا، من از همین تریبون اعلام می‌کنم که انتخابات امریکا رو تا اطلاع ثانوی تحریم می‌کنم!

(اطلاع ثانوی یعنی تا وقتی مقیم آمریکا نشده‌ام:)‌)

3- سی‌با با اینک کلید داشت زنگ زد. می‌خواست منو سورپریز کنه. تا درو باز کردم دسته گل روبان زده‌ی عجیبی رو بهم تقدیم کرد.
تا چند ثانیه مخم کار نکرد. دسته‌گلی سبز و بانشاط بود با گل‌هایی قرمز توپ مانند... خیلی آشنا می‌زد....
سبزی خوردن بود با تربچه‌نقلی‌های فراوان...
قیمتش این روزها چند برابر شده.کیلویی 1500 تومن ناقابل(البته سبزی‌فروش سر کوچه‌ی احمدی‌نژاد اینا ممکنه به قیمت سابق بدن. آدرس سر کوچه‌شونو کی داره؟)
سی‌با خودش گل‌هایش را پرپر کرد و شستشو داد و با شام شب که یک کتلت من درآوردی و ماست‌خیار و سالاد شیرازی بود نوش‌جان فرمودیم! جای همگی خالی!

کتلت من درآوردی:
گوشت چرخ‌کرده+ پیاز رنده شده+ سویای از پیش خیسانده‌شده و آبگرفته+ آرد نخود‌چی+ یک عدد تخم‌مرغ+ نمک+فلفل+زردچوبه+ادویه+پودرسیر که حسابی مشت و مالش دادم و در روغن سرخش کردم.(حق خوردن برای من و سی‌با محفوظ!)
ماست‌و خیار:
خیار قلمی ریز‌خورد کرده+ پیاز ریز‌خوردکرده+ کمی پونه‌ یا نعناع یا آویشن یا هر سبزی معطر دیگر+فلفل+ نمک+پودر سیر+ ماست
سالاد شیرازی:
خیار قلمی ریز خوردشده+ پیاز ریز‌خوردشده(تا اینجاش با مواد ماست‌و‌خیار یکی بود. بعد جداشون کردم)+ گوجه‌فرنگی ریز خورد شده+ نمک+فلفل+ آب‌نارنج یا آبلیو یا آب‌غوره. من توش جوانه‌ی ماش هم ریختم
این بود برنامه‌ی آشپزی امروز... حالشو ببرید!

نظرها(108)

  2008-02-03  

بسی رنج بردم در این سال‌ سی...

چند تا سوال دارم از اونایی که فعالانه تو انقلاب 57 شرکت کردن.
آیا واقعا شما رژیم رو عوض کردین که اینا بیان و بچسبن به حکومت؟
. قیافه‌های تظاهر‌کننده‌ها اینطوری نشون نمی‌ده. یعنی خیلی از شعاردهنده‌هایی که فیلمشونو می‌بینم اگه امروز بودن با اون ریخت و قیافه توسط گشت‌ها دستگیر می‌شدن
آیا درسته (طبق فیلمایی که تو تلویزیون این روزها نشون می‌دن) که اساس شعارها در یک انقلاب مرگ بر یک‌نفر باشه؟ یعنی با مردن شاه همه چیز درست می‌شد؟ و وقتی مرد درست شد؟
چی شد یهو به شعار اتحاد اتحاد اتحاد ای ملت ما با هم متحد می‌شویم تا برکنیم ریشه‌ی استبداد، که همه چپی‌ها هم می‌خوندنش، یهو درود برخمینی هم بهش اضافه شد...
یعنی چی شد همه رفتن زیر پرچم یک نفر. فکر کردن اینو به عنوان رهبر میاریم بعد ازش عنوانشو می‌گیریم؟

و یه سوال دارم از اونایی که عین زالو چسبیدن به حکومت.
آیا شما واقعا فکر می‌کنید مردم انقلاب کردن که شما بیایید سر کار! و تو این 29 سال خونشونو تو شیشه کنید و هر چی شما می‌گید باشه و کسی هم حق اعتراض نداشته باشه؟
چرا یکی از اون خوب‌خوباتون که جدیدا برای انتخابات حرفای قشنگ قشنگ می‌زنه نمی‌گه بابا مردم انقلاب نکردن که ما آخوندا و مذهبی‌ها- چه از نوع راست چه اصلاح‌طلب- بیاییم بشینیم رو گرده‌ی ملت؟
من که دارم می‌بُرم! ...
چی شد که اینطوری شد!

پ.ن.
چند ماه پیش با همسر یکی از شهدای جنگ ایران و عراق در تلویزیون مصاحبه می‌کردن. زن روستایی زحمتکش با صورت آفتاب‌سوخته و پیراهن و روسری گلدار نسبتا کهنه. از اخلاق خوب و شجاعت شوهرش می‌گفت و از خودش که یک‌تنه با کار کشاورزی روی زمین کم‌آب شش هفت بچه یتیم رو بزرگ کرده. ضمن تشکر و احساس افتخار به خاطر داشتن حکومت اسلامی به زبان بی‌زبانی می‌گفت دولت هم کوچکترین کمکی به اون نکرده.
چند میلیمتر از گردن آفتابسوخته و سبزه‌اش از زیر روسری معلوم بود. تمام مدت مصاحبه اون قسمت از گردنشو شطرنجی کرده بودن.
دلم برای زنه خیلی سوخت. دیدم اینا به هیچکس رحم نمی‌کنن.

......

بالاترین

نظرها(116)

  2008-02-01  

شب بود، خیابان بود، زمستان بود...

1- شب بود، خیابان بود، زمستان بود
بوران بود ، سرمای فراوان بود...
نه... نمی خوام شعر فریدون فرخزادو بخونم... می‌خوام یه خاطره‌ از چند شب پیش بنویسم....
کلاه بر سر و شال از سوز سرما و برف پیچیده بر دور گردن و دهان و دماغ، از سمت شرق خیابون می‌رفتم به سمت جنوب که ناگهان بنز نیروی انتظامی با سرعت از پایین اومد و درست کنار من توقف کرد. مرد مأموری که کنار راننده نشسته بود عین عقاب از ماشین پیاده شد و دوید.
بی‌اختبار ایستادم. اومده منو بگیره؟ سرمو که بالا آوردم یه دونه برف رفت تو چشمم. برای یک لحظه چشمم بسته شد... چشم که باز کردم دیدم مأمور کنار من نایستاده و هنوز می‌دوه به طرفی که دو دختر چهارده پانزده ساله سر به پایین از سوز سرما، برعکس راه من ، از طرف پایین به طرف بالای خیابان می‌رفتند. به دخترها نگاه کردم. کیف پر از کتاب، کلاسوراشون و طرز تندتند راه رفتنشون نشون می‌داد از کلاس تقویتی برگشتن که همون نزدیکی‌ها بود. هر دو مقنعه مشکی سرشون بود و پالتویی نه چندان کوتاه. گیرم پالتوی یکیشون یک وجب بالاتر از زانو بود. گیرم به اندازه‌ی وجب شیر‌علی‌قصاب. اما شلوارش گشاد و بلند بود. یعنی اونقدر این دو لاغربودن و هیکلشون دخترونه بود که نمی‌شد هیچ ‌جور وصله‌ی تبرج روشون چسبوند. حتی یه کم هم آرایش نداشتن و وقتی از نزدیک دیدمشون حتی زیر ابرو برنداشته بودن. ولی بی‌نهایت زیبا بودن و معصوم. به ماشین پلیس نگاه کردم، دو فاطی کوماندو از در عقب ماشین پیاده شده بودند و منتظر شکارشون بودن.
من متوجه نشدم توی این برف و بوران و تو این تاریکی شب چطور این دختر رو دیده بودن. از رنگ شلوار جین آبی روشنش؟ از کجا این طفلی‌ها رو تعقیب کرده بودن؟ جلو کلاس تقویتی کشیک کشیده بودن و دنبال طعمه تا اینجا اومده بودن که خلوت‌تره؟ باید کاری کنم!
مرد دو دختر رو به زور کنار ماشین آورد. من هم رفتم جلو. دو دختر مثل دو جوجه می‌لرزیدن. از سرما یا از ترس یا از هر دو...
خواستم با عصبانیت بگم زنیکه‌ی احمق! از دهنم به مهربونی دراومد: خواهر! این که لباسش هیچ عیبی نداره!
خواهر زینب دختر پالتو کوتاه رو هل می‌داد توی ماشین و دختر انگار که یخ زده بود. با التماس به دهن من خیره شد. گفتم: خانوم جون! الان ساعت نُه ِ شبه بذار اینا برن خونه‌شون. الان خانواده‌شون نگرانشون می‌شن. لباسشون که پوشیده‌ست! جاییشون که معلوم نیست! شلوارشم هم که گشاده. زینب با عصبانیت پالتوی دختر رو با دست کشید و داد زد: تو اینو می‌گی خوبه!!! دوباره دختر رو هل داد تو: به تو می‌گم برو تو، نذار دستم روت بلند شه. گفتم ای وای چی می‌‌گی خانوم؟ عین برگ گلن!
زینب عصبانی‌تر شد: تو رو سننه! به تو چه اصلا؟
دخترا با نگاه التماس‌آلودی نگاهم می‌کردن. هر چه با زینب حرف زدم فایده‌ای نداشت. گفت: باید ببرم آدمشون کنم. گفتم: خانوم جون،‌ اینا آدمن! خواستم بگم عین بچه‌هاتن اینا، ‌گفتم بذار یه کم احساس جوونی کنه بلکه دلش به رحم بیاد. - فکر کن اینا خواهر کوچکتن. ببین چقدر معصومن!
- من می‌کشتمشون اگه خواهرای جلفی مثل اینا داشتم! تازه تو خودت هم که کلی مسئله داری. کلاه شال سرته! پالتوت چرا دکمه‌هاش تا پایین نیست؟
- خانم عزیز اگه پالتو تا پایین دکمه داشت چه‌جوری از روی جوی آب بپرم؟
- بسه دیگه! برام بلبل‌زبونی نکن عوضی!
زنیکه به من گفت عوضی!
می‌دونستم جا ندارن که منو ببرن. طعمه‌شونو انتخاب کرده بودن!
مرد حدود شصت‌ ساله‌ و سفید مویی به جمعمون اضافه شد. پشتیبانی داد زد خانوم مگه اینا چشونه؟ بذار برن. من ضمانتشون رو می‌کنم!
فاطی‌کماندو دوست زینب اومد جلو و دهنشو عین .... باز کرد. آقا شلوغش نکن! تو کی هستی که بخوای ضمانت اینا رو بکنی؟! برو اونور بذار باد بیار! وگرنه خودت رو هم می‌بریم. مرد لا‌الله الا اللهی گفت...
مرد مأمور کاری نمی‌کرد. فقط مواظب بود دخترا در نرن. اما بیچاره شوکه شده بودن و هیچ حرکتی نمی‌کردن.
زینب به فاطی گفت بره عقب سوار شه، سقلمه‌ای به پهلوی دخترک زد و گفت:
- سوار شو! اگه نشی همچین می‌زنم تو دهنت پر خون شه و دندونات بریزه تو دهنت.اگه یه نفر دیگه مث اینا(من و اون مرد رو نشون داد) جمع شن نعشت می‌رسه کلانتری ها... دختر از ترسش دولا شد که سوار ماشین شه بدون اینکه بتونه حتی یه کلمه حرف بزنه. اما هنوز داشت منو نگاه می‌کرد که آیا می‌تونم براش کاری کنم. دلم ریش شد.
داد زدم سوار نشو دختر جون... خانم اینا رو از این سن کم کلانتری نبر! برای خودتون بد می‌شه! ببین کی گفتم... نذار براشون این مسائل عادی بشه.
منظورمو گرفتن همه. زینب و فاطی هر دو با غیض بهم گفتن خفه‌شو ....! تو دلم گفتم خودتون خفه شید ....ها !
-اقلا بذارید یه زنگ بزنه به مادرش. دختر جون شماره‌خونتونو بلند بهم بگو! دختر اومد بگه که زینب عین قرقی نشست کنارش و فحشی به من دادو دستور حرکت داد. ماشین تو اون برف پرگاز حرکت کرد.
دوستش مات برجای مونده بود. نبردنش که جاشون تنگ نشه وگرنه اینم می‌بردن.
- شماره‌شونو داری همین الان به خونه‌شون زنگ بزنیم؟
- نه تازه تو کلاس باهاش آشنا شدم. مسیرمون تا یه مقدار با هم بود. نه شماره‌شو دارم و نه آدرسشو... و غمگین رفت...
مرد هم سری تکون داد و فحشی داد و رفت.
من مونده بودم که گناه دخترک چی بود؟ گناه همه‌ی دخترکان خوب و زیبای مملکتم چیه که برای هر چیز کوچک معمولی و عادی باید حساب پس بدن!
آیا این دختر برای چند روز آینده فکرش آزاده برای درس خوندن؟ و فکر می‌کردم به کینه‌ای که در سینه‌ی این دختران رشد می‌کنه... و به این مأموران به ظاهر معذور! تا چقدر آدم می‌تونه در مأموریت‌هاش معذور باشه...

2- آیا این تأیید نکردن صلاحیت اصلاح‌طلب‌ها باعث می‌شه که بالاخره تصمیم بگیرن اصلاح‌نطلب بشن و فکر کنن که حکومت فعلی ایران اصولا قابل اصلاح نیست!؟

3- امروز داشتم فکر می‌کردم تموم خصوصیاتی که یه منجی موعود داره به طور کاملش در احمدی‌نژاد هست!
یعنی ممکنه واقعا امام زمان ظهور کرده و ما نمی‌دونیم؟
پ.ن.
گفته بودن منجی سوار خر میاد. احمدی‌نژاد هم که سوار خر مراده.
گفته بودن منجی همه جا رو پر از عدل و داد می‌کنه که احمدی‌نژاد شدیدا کرده.
گفته بودن منجی به همه‌ی شهرها سر می‌زنه و مشکلات مردمو حل می‌کنه که اینم کرده.
منجی با خودش ارزونی و فراوونی میاره که اینم آورده...
گفته بودن عین حضرت علی ریز‌نقشه . بخصوص که سالها در چاه جمکران دور از نور آفتاب زندگی کرده. که الحمدالله این خصوصیت هم داره.
دور سرش باید هاله داشته باشه که اینم داره.
...
فقط نشون دادن عکس اماما گناهه که نمی‌دونم چرا رسانه‌ها اینو رعایت نمی‌کنن!
پ.ن.
حدیث:
روزی احمدی‌نژاد بین قالیباف و لاریجانی قدم می‌زده. لاریجانی می‌گوید احمدی نژاد جان تو مابین ما مثل نون هستی در"لـنا" . احمدی‌نژاد(ع) می‌فرماید. اگر من از مابین شما بروم دوتایی "لا" می‌شوید!

4- تبریک و تسلیت! دهه زجر شروع شد!

5- از بازی محشر آزیتا حاجیان در نقش مش‌ دریا در سریال ساعت شنی خیلی لذت بردم. با اون لهجه‌ی قشنگ لُریش...
فکر می‌کنم میشه یه فیلم خوب راجع به خود مش دریا درآورد.

6- یکی از خرافاتی‌ترین و مزخرف‌ترین سریال‌های تلویزیونی سریال کلید اسراره که مسلمون‌های کشور ترکیه ساختنش.
اما خوب که فکر کنی سگش می‌ارزه به بیشتر سریال‌های ما. اقلا زنا جلوی شوهرشون و تو خواب روسری نمی‌پوشن و یه مرد غش می‌کنه می‌تونن بلندشون کنن و عین زنای سریال‌های ایرانی مثل ماست وای‌نمیستن تماشا کنن.

7- چقدر از بسته شدن مجله‌ی زنان متاسف شدم و چقدر دلم برای شهلا شرکت و کلا برای خودمون می‌سوزه که اینقدر بیچاره‌ایم که حق نداریم یه مجله درست حسابی مختص زنان هم داشته باشیم. مطلب استشهادی بهانه بود. اما مگر خحالت می‌‌‌کشن از اینکه دارن نیروهای استشهادی تربیت می‌کنن؟

8- می‌خوام طرفدار تیم ختافه (Khettafeh)بشم. اسمش خیلی کلاس داره:)

.....

نظرها(92)