بمب خلاقیت;)
1- در روزنامه همشهری 18 فروردین یه مقاله دیدم به اسم "نشانههای یک فرد خلاق" . از اونجایی که دلم میخواست بدونم منم خلاقم یا نه نگهش داشتم. اما این تیکه روزنامه رو گم کردم تا امروز که داشتم دنبال لنگه کفشم میگشتم تو جاکفشی پیداش کردم.
میخونم و باخودم مقایسه میکنم:
- داشتن تخیل قوی....( دارم)
- کنجکاوی فراوان... ( دست خودم نیست. حسودا بهش میگن فضولی)
- دقت خاص، دقت به مواردی که دیگران به آنها توجهی ندارند...( از زیادیش در رنجم)
- توانایی نوع دیگر دیدن مسائل ...( چه جورم دارم)
- شوخطبعی و بذلهگویی، بهطور کلی دارای شخصیت غیر متعارف و غیر رسمی... ( میمیرم اگه وسط یه مجلسی هر چقدر هم رسمی تیکه نندازم)
- توجه به زمان و وقتشناسی... ( به تخیل قویم شک کردم :(... اما اگه منظورش اینه که شوخی رو بهجا بگم. درسته. وگرنه همه چیزو میذارم برای دقیقه نود که معمولا به وقت اضافه کشیده میشه)
- اعتماد بهنفس بالا و وقار... (وقار دارم :) اما اعتماد به نفس فکر نکنم)
- خود انگیختگی...(نمنه)
- داشتن تفکر شهودی... (بیلمیرم)
- داشتن طرز فکر انتقادی...( خیلیها بهم انتقاد میکنن که چرا به هر چیزی انتقاد میکنم)
- نوعی شجاعت خاص در بیان آرا و نظرات خود و دفاع از آنها... ( دیگران بهم میگن کلهشق و کسی که کلهش بوی قرمهسبزی میده. ولی دفاع... نمیدونم)
- پذیرنده و یادگیرنده، عاشق و آماده یادگیری و دریافت از درون بیرون( از درون بیرون یعنی چی؟ اما واقعا عاشق و آماده یادگیریام. چیزی که جلومو سد میکنه خنگیه)
-هر قدر نشانههای بیشتری از موارد یاد شده در فرد مشاهده شود، احتمال بروز خلاقیت در وی بیشتر خواهد بود.
خوشحالم که در این سال نوآوری و شکوفایی فردی خلاقم و میتونم به کشورم خدمت کنم:) پایان خالیبندی!
2- امروز تو تاکسی یه آقاهه داشته به راننده می گفت طفلکی سردار زارعی رو هم مثل سعید امامی دارن میکشن. تو بیمارستانه. گفتن سکته کرده.
یه خانوم شروع کرد به فحش دادن که " دلت برای کی میسوزه آقا، بهتره بمیره. مرتیکه هیز ایکبیری! چقدر دخترامونو به خاطر مو و آرایش و چکمه گرفتن و این مردک الدنگ مشغول عیش بود. آفرین به احمدینژاد که به مقام و منصب کاری نداره "
آقاهه گفت: اشتباه نکن خانوم. من نمیگم زارعی آدم خوبیه. اما شما فکر میکنید بقیهی حکومتیا سالمن؟ همهشون از هم بدترن.
معلوم نیست چه پول قلمبهای رو تنهاتنها خورده و به اینا نداده که دیگه نتونستن تحملش کنن.. زارعی حتما کلی حرف برای دادگاه داره، اونم حتما می خواد دیگرانو لو بده اما حکومتیها اینو نمیخوان.
3- فیلم خودکشی پسر دانشجوی همدانی رو که دیدم، حالم خیلی بد شد.... شمایی که مثل من دل ندارید، نبینید.
4- این مسابقههای وبلاگی درون کشوری خیلی جالبن. کسایی میان بالا که به حکومت از گل نازکتر نمیگن و دیگرانو هم نهی میکنن. فیلتر هم نیستن و... انتظار بیشتری هم نمیشه ازین مسابقات داشت البته.
5- من گفتم چرا حسنآقا اینقدر میگه نرین رأی بدین. نگو میترسه یهو احمدینژاد بیاد از اون ستاد بازدید کنه و از شدت کاریزماش غش کنیم.
6- خیلی خوابم بود، اما مقایسه پدر ما و پدر بعضیها ، یهو خواب از سرم پروند!
در پونزده شونزده سالکی در اوج توهمات نوجوونی از بابامون ده هزار تومن خواستیم برای کلاسهای تابستونی.
برگشت گفت تو دیگه بزرگ شدی دخترم. میتونی تابستون کار کنی و پولی که میخوای به دست بیاری. اینجوری شد که دوستام از لذت کلاسهای جوروارجورشون تعریف میکردن و منم از خربیکاریهای جورواجورم. از منشی مطب و شاگرد خیاطی و آمپولزنی و... همه رو امتحان کردم.
نه هیچوقت بابام میگفت چه رشتهای بخون و نه جرآت داشت دد لاین برام تعیین کنه.
همینجوری باعث بدبختیم شد دیگه:) شیطونه میگه لینک یک میلیون دلاری رو براش بفرستم یهخورده قرمز بشه!
8- سوسن تسليمی
پرواز به دور دستهای پرنده ای که نمی خواست پرها يش قيچی شوند
9- یه نامه که میگن سردار زارعی نوشته همین الان با ایمیل گرفتم. راست و دروغش گردن فرستنده:
"سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من"
اگه راست باشه حدس اون آقاهه تو تاکسی درسته. بقیهشو بخونید:
اعتراف کنندگان گفته اند که اقای سعید مرتضوی از دختران نابالغ در خانه اش خواسته است تریاک مصرف کنند که یک دختر 16 ساله در اثر مصرف اجباری مواد مخدر سکته کرده است .
***********
جدیدترین اخبار تکان دهنده در مورد سردار زارعی و قاضی سعید مرتضوی با دختران
سردار زارعی : بروید خانه قاضی سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیایید سراغ من !
اقای سردار رضا زارعی در بازجوی با مسئول مستقیم قوه قضایه ایت الله شاهرودی عنوان کرد :
اقا شما اول بروید خانه اقای سعید مرتضوی را هم بگردید بعد بیاید سراغ من
لااقل من اگر هم با کسانی ارتباط داشته ام ولی ادم ربایی نکرده ام ولی این مرتضوی دختران زیادی را که خودمان دستگیر کرده بودیم خواست که تحویل او دهیم تا به وضع منکراتی انها رسیدگی کند ولی انها رو با خود به منزل شخصیسش برده و خانواده های انها فکر میکند دختران نشان فراری و یا ربوده شده اند !
اگر قرار باشد قانون اجرا شود باید سوابق و خدمات مثبت من در نیروی انتظامی را هم باید حساب شود
بسیار از شهروندان هستنند که از ما بخاطر خدمات شبانه روزی تشکر کرده اند و حاظرند اینجا شهادت بدهند و قسم بخورند که من به انها خدمت کرده ام
همچنین اگر قرار باشد واقعا قانون اجرا شود باید در مورد همه یکسان باشد پس لطفا سعید مرتضوی را هم پشت همین میز بیاورید چون بچه های ما تاکنون تعداد زیادی دختر و زن را تحویل ایشون داده اند ولی تعداد اندکی مجازات و یا ازاد شده و بقیه را با خود به منزل ' سعید مرتضوی ' بردنند و تا همین اخیرا خانواده ها هر روز سراغ دختراشون رو از ما می گرفتنند و ما می گفتیم خبر ندارم اینجا نیاورده اند !
لازم به ذکر است اقای سردار رضا زارعی چندی پیش در یک خانه فساد همراه با 6 زن کاملا برهنه توسط اهالی محل شناسایی و دستگیر شد
هر 6 زن دستگیر شده اند و در حال حاظر در اختیار قوه قضایه هستنند و در بازجوی برخی از انها اطلاعات
تکان دهنده ای از رفتار قاضی سعید مرتضوی و سردار زارعی با دختران در خانه فساد داده اند
برخی از زنها اعتراف کرده اند که قبلا در طرح مبارزه با بد حجابی توسط نیروی انتظامی دستگیر شده اند و مدتی را در خانه اقای شخصی اقای سعید مرتضوی ' قاضی سعید مرتضوی ' در کنار دیگر دختران به سر برده اند
یکی از اعتراف کننده گان تعداد دختران نابالغ را در خانه شخصی اقای سعید مرتضوی 25 نفر ذکر کرده اند و گفته اند که هم اکنون همه این دختران در انجا در اسارات این مرد ' قاضی سعید مرتضوی ' به سر می برند
اعتراف کنندگان گفته اند که اقای سعید مرتضوی از دختران نابالغ در خانه اش خواسته است تریاک مصرف کنند که یک دختر 16 ساله در اثر مصرف اجباری مواد مخدر سکته کرده است
برای عقب نماندن از قافلهی سکسینویسی (یا آسانسور فرانسوی)
چند سال پیش که مادام ژودیت همسر فرانسوی یکی از فامیلامون به ایران اومده بود، مامانم ازش پرسید بعد از مرگ شوهرت چرا دیگه ازدواج نکردی. تو پاریس تنها زندگی کردن سخت نیست؟ باخنده گفت نه، خیلیهم خوبه. تا 8 شب با دوستانم بیرونم. کافه و سینما و پارک و... شبا هم قبل از خواب چند ساعتی میشینم پای تلویزیون، بخصوص پای فیلمهای کمدی.
و با هیجان تموم شروع کرد به تعریف کردن ازبرنامههای تلویزیونی که میبینه. یادمه موقع تعریف اینیکی که میخوام بگم از خنده داشت رودهبر میشد. یه چیزی مثل دوربین مخفی بود.
کارمندای یه اداره وقتی سوار آسانسور میشن برن به طبقهای که دفترشون اونجاست موقع پیاده شدن با منظرهای عجیب روبهرو میشن. جلوی تموم طبقات آسانسور اتاقهایی ساخته بودن به شکل یک اتاق خواب کامل با تختخواب دو نفره . و روی هر تخت یک زن و شوهر به صورت عریان مشغول عملیات سکس بودن( دلتون بسوزه من خیلی وقته فیلترم و میتونم کلمه سکس رو راحت بنویسم).
مادام ژودیت در حالیکه از شدت خنده از چشاش اشک میومد شروع کرد به تعریف قیافههای متعجب و وحشتزده کارمندایی که از آسانسور میومدن بیرون و به جای راهروی همیشگی ، خودشونو تو اتاق خواب خصوصی یک زن و شوهر لخت در حال عملیات جنسی میدیدن. مادام در حین تعریف اداشونم در میآوردو مثلا یکی صورتشو با دستاش میپوشوند و اونیکی چشماشو میمالوند ببینه خواب نمیبینه. و مردا که گاهی دهنشون آب میافتاد و با ولع مشغول تماشا میشدن.
البته مامانم وسطاش وقتی متوجه من شد، منو فرستاد دنبال نخود سیاه. اما نوع تعریف شیرین و بامزه مادام با لهجهی زیبای فرانسویش و صحنهای که از آسانسور مذکور توی ذهنم ساخته شد هرگز از یادم نرفت...
حالا منم بعد از چند روز که اومدم اینترنت و سوار آسانسور وبلاگستان شدم و روی طبقات مختلف کلیک کردم ناگهان خودمو تو این وضعیت حس کردم
به هر جایی که وبلاگ اول لینک داده بود میرفتم و میدیدم بعله... دوربین مخفیه و منم یواش یواش مثل مادام ژودیت خندهم گرفت.
نه ملاحظهی زن و بچهی مردمو کرده بودن و بالای نوشتهها علامت +18 گذاشته بودن که هشداری باشه برای بچههایی که برای یاد گرفتن فارسی ماماناشون میفرستنشون به وبلاگستان(به جون مامانم، چند وقت پیش دختری از فرنگستون در نظرخواهیم نوشته بود که به توصیهی مامانش اومده زیتون- اهم- فارسیش خوب شه و فحشهای تو نظرخواهی رو دیده. شرمندهم اما براش چندان هم بد نشد. چند تا فحش هم یاد گرفت. موقع دعوا به دردش میخوره) و نه.... (اینو وقتی پرانتز اولی رو نوشتم یادم رفت چی میخوام بنویسم)
خلاصه، آقا ما مقادیری پاپکورن و پفک و پرتقال و پرهزردآلو و... برداشتیم آوردیم جلو کامپیوتر تا علم جنسیمون زیاد شه.(خوراکیهای دیگری هم آوردیم اما چون اولشون پ نداشت دیدم کلاس نداره بنویسم) بعضیهاشو با کنجکاوی خوندیم و دیدم بعله... تختخوابی نوشتن مد شده و یه عده هم این رسالتو به عهده گرفته به نوشتهها جهت بدن. یه عده هم نوشتن خودشون روشون نمیشه تو وبلاگشون چیزی بنویسن ولی متخصص هورا کشیدنن و میرن تو نظرخواهیها هورا کشی. یه عده هم احساس کردن رسالت امر به معروف و نهی از منکر کردن این قوم لوط رو دارن و شروع کردن به نصیحت و خلاصه محشر کبراییه که بیا و ببین.
من فهمیدم که امروزه اگر دختری با مردی همسن پدرش بخوابه و اندازههای همهجاشو سانت به سانت تعریف کنه و از آنال سکس بگه عیب نداره( خوب ما خانوما سالهاست عقب نگهداشته شدیم و احتیاج داریم یه دور دیگه تاریخ رو اینبار به دست خودمون مکتوب کنیم. تاریخ هم جنسی و غیر جنسی نداره) اما وای به وقتی که یکی از آقایون وبلاگستان بنویسه با زنی همسن دخترش خوابیده و اندازههای ممهشو بگه و بگه آنال سکس کرده خود من موهاشو تکبه تک میکنم(البته گر کچل نباشه) که ای نامرد نالوطی تو خجالت نمیکشی اینکارا رو میکنی و اصلا وبلاگ برای این کاراست؟. اما دخترا چون از اول دنیا مردسالاری بوده اشکال نداره...
مارو از اول تاریخ عقب نگهداشتن حالا میل به جلو رفتن داریم...
یه عده هم به دختران مذهبی پیشنهاد دادن حتما قبل از ازدواج آزمایش تفاهم جنسی انجام بدن!
فهمیدیم که تفاهم جنسی گاهی مهمتر از تفاهم اخلاقی و فکریه!
خیلی چیزای دیگه هم میخوام بگم، که اگه ساعت پست کردنمو ببینید میفهمید چرا نمینویسم.
برای اینکه از قافله عقب نمونم(که فکر کنم موندم) بر اساسش یه فیلمنامه میخوام بنویسم که یه سکانسشو اینجا میذارم. (هر کی ازم کپی کنه الهی شاقولوس بگیره)
مراسم خواستگاری در یک خانواده سنتی مذهبی
روز/ داخلی / سالن پذیرایی منزل عروس خانوم/خانوادهی پسر و دختر روی میلهای سالن پذیرایی نشستن. روی میز ، بهجز میوه و شیرینی یک دسته گل گلایل – از همه رنگ- خودنمایی(!) میکنه.
دختر در حالیکه مواظبه چادر از رو سرش سر نخوره(البته زیرش مقنعه هم داره) خیلی محجوب میاد به همه چایی تعارف میکنه.
و میشینه. بعد از کمی چک و چانهی خانوادهها سر تاریخ عقد و مهریه و.... پدر عروس میگه خوب... وقتشه که دختر و پسر یه ساعت برن تو اون اتاق و حرفاشونو بزنن ببینن تفاهم دارن یا نه. پیغمبر هم اینو حلال کرده.
همه موافقت میکنن و دختر و پسر با فاصله مستحب وارد اتاق پهلویی میشن.
روز/ داخلی/ اتاق بغلی
پسر و دختر(که هر دو بلاگر بودن) تا وارد اتاق میشن تند و تند لباساشونو در میان و مشغول عملیات " آیا تفاهم داریم" میشن.
روز/ داخلی/ سالن پذیرایی
دختر و پسر عرقریزون و هنهنکنون اما محجوب از اتاق کناری میان و میرن میشینن سرجاشون.
پدر دختر میپرسه: مبارکه؟
دختر در حالیکه چادرشو روی صورتش میاره و چشاش روی زمینو نگاه میکنه خیلی محجوب! میگه :
- با اجازه بزرگترا نه!
-همه میپرسن : چرا؟
- چون ما با هم تفاهم نداریم. من آنال و اورال دوست دارم اما اون سیستم از پشت و پهلو رو...
(برای بچههایی که برای زبانآموزی میان به وبلاگ بگم که اینایی که گفتم یه چیزی در مایههای فرق شربت و قرص و آمپول و شیافه)
پدر و مادرای عروس داماد که سردرنیاوردن موضوع عدم تفاهم چیه در نهایت سادگی میگن: ئه!! حیف شد. اشکال نداره. ایشالله هر دوشون با یکی دیگه به تفاهم میرسن. مادر داماد میگه: من نمیدونم چرا پسر من هر روز میگه بریم یه جا خواستگاری و یه کاری کنید زودتر مارو به اتاق تفاهم بفرستید. مادر عروس هم می گه اتفاقا دختر منم میگه تندتند خواستگار بیاد!
لینک در بالاترین
الو الو امتحان میکنم
از متولد سال 57 یاد گرفتم چطور در وبلاگم چت بگذارم...
بیا تو! دم در بده.
از انجام اعمال منکراتی درچت شدیدا اجتناب کنید....
(ببخشید که خودم زیاد اهل چت نیستم و نمیتونم دائم اون تو باشم. البته با بعضی از دوستان کمی حرف زدیم و کلی کیف داد. اما برای گذاشتن چت جَو زده شدم:)) خلاصه که ببخشید. آخه بگو زیتون،تو ننهت چتباز بوده یا بابات؟ بابا شماهایی که تو نظرخواهی میایید به هفتجد همدیگه فحش میدید خوب برید تو چت دق دلیتونو خالی کنید)
برای جبران این خسارت یه لینک خوب میذارم:
گذرگاه شماره 78 مخصوص اردیبهشت ماه......
دوعکس

نقاشی با زغال یه پسر هنرستانی روی دیوار کلاس اینم عکس کاملتر که دیوار کلاس رو نشون میده.

گردنبند فروش سبیلوی باحال در دربند (عکسها رو با موبایل گرفتم)
پیامکی شوم از دیار سیمای جمهوری اسلامی ایران...
خیلی منتظر بودم در وبلاگستان به خاطر نمایش سریال "پیامکی از دیار باقی" و توهینی که هر شب تعطیلات نوروز به جامعه بخصوص به زنان کرده غوغایی بهپا بشه.
وقتی بازیهای وبلاگی رو میبینم که چطور با سرعت نور مثل زلزله وبلاگستان رو در مینورده اما نمایش این سریال سراسر توهین و تحقیر زنان هیچ عکسالعملی در پی نداشت خیلی جا خوردم. هر چه در گوگل گشتم جز دو مطلب (زن زمینی) و (کاوه مظفری) که البته جالب بودن، چیزی در موردش پیدانکردم. اما مقایسه کنید این لینک چند امتیاز آورده و لینک سکس بین دو خرس چند امتیاز.
در مورد داستان فیلم نمینویسم که در دولینک بالا هست.
اما تاسفم از اینه که خود تلویزیون، البته کانال چهارش، از ما جلو افتاد.
در برنامهی اردیبهشت امروز ظهر تحت عنوان"تقویت و تحکیم خانواده در ارتباط با مجموعههای نمایشی" خانمی محجبه و چادری (مجری در خلال گفتگو فقط به عنوان خانمدکتر صدایش میکرد و نفهمیدم اسم شریفش چیه) انتقاد جانانهای از این برنامه و سیاستگذاریهای صدا و سیما در مورد تحقیر زنان و تبلیغ چند همسری کرد.
خانم دکتر میگفت: دستهایی در کارند که مردان را به ازدواج دوم تشویق و ترغیب کنند. امکان ندارد فیلمنامهی سریالی که در مهمترین روزهای سال که تقریبا همه وقت تماشایش را دارند بدون هدف نوشته شده باشد. برای ساختن هر فیلمی باید از چندین مرحله( هفت خوان رستم) سخت عبور کرد. تلویزیون شورای سیاستگذاری دارد، بازبینی فیلمنامه دارد. تأئید صلاحیت عوامل برنامه دارد. چطور میشود این سریال اتفاقی ساخته شده باشد. مجری گفت حتی مدیر سازمان در تعیین خط مش فیلمها تأثیر گذاراست که خانم دکتر تأیید کرد.
خانم دکتر ادامه داد که تماشاگر با دیدن این سریال با قهرمان داستان(آقای منصور سیمخواه با بازی محمدرضا شریفینیا) همذات پنداری میکند. در دلش میگوید عجب مرد زرنگی چقدر قشنگ زن اول را میپیچاند!(من خودم در دید و بازدیدهای نوروزی دیدم چطور مردان با دیدن این سریال آب از لب و لوچهشون سرازیر شده)
اینکه چرا تلویزیون جمهوری اسلامی ایران شدیدا مشغول عادیسازی دوزنه بودن مردان است معلوم نیست. آیا آرزوی( رئیس سازمان)، تهیه کننده یا کارگردان و بقیه عوامل فیلم است؟
او باز تأکید کرد: حتم بدانید هدفی پشت ساخت این سریال ضد زن و ضد تحکیم خانواده هست!
وگرنه موضوع اصلی کلاهبرداری قهرمان فیلم است ولی در سرتاسر فیلم میبینیم در تمام قسمتها مستقیما تبلیغ چند همسری میشود.
(نوشتههای توی پرانتز مال منه!)
دم خانم دکتر گرم.
باورکنید این مسئله کم از خلیج فارس و اعدام یک زن نیست که هر پتیشنی براش درست میکنن به سرعت هزاران نفر امضاش میکنند. این مسئلهی اعدام شخصیت تمام زنان جامعه است!
لعنت به من که دیر جنبیدم...
1- لعنت به شما، که جز عشق جنونآسا
هر چیزِ این جهانِ شما جنون آساست...
(شاملو)
2- امسال یهکم دلم خنک شد.
این سالهای اخیر ما دیگه کمتر فامیلی برای دید و بازدید عید داریم. بیشترشون سالهاست رفتن خارج کشور. اون چندتایی هم که باقی موندن بعضیاشون از 25 اسفند میرن مسافرت تا بعد از 13 هم برنمیگردن. دوستامونم همینطور.
همیشه حسرت اونایی که گلهای میرن عیددیدنی و گلهای میان خونهشون میخوردم. امسال دیدم خیلیها مثل من شدن. دلخنکیم از همین بابت بود:)
3- فکر کنم منم عین ملا نصرالدین باید بالای سر نوشتههام وایسم و برای خوانندهها توضیح بدم که منظورم از نوشتن هر جمله یا کلمه چی بوده.
سریال "مرد هزار چهره" رو خیلی دوست داشتم. قبلا هم نوشتم که به نظر من و خیلیهای دیگه مهران مدیری همیشه چند پله از بقیه طنزکارای دیگه جلوتره. چند قسمت اولشو ندیدم. اما اولین شبی که تماشاش کردم مشتری دائمش شدم. با اینکه کار خوبی نمیدونم آدم مهمون داشته باشه یا مهمونی بره بشینه تلویزیون نگاه کنه، اما این سریال رو از این بابت مستثنی میدونستم.
شاید باورتون نشه، اما برای دیدن قسمت آخرش همسفرهامو مجبور کردم یک شب دیگه تو شهری که بودیم بمونیم و بهخاطر راضی کردنشون کلی مرارت کشدیم. چون کار مهمی داشتن.
فیلمهای طنز مدیری با فیلمهای دیگران خیلی فرق داره، میدونم خودش نمینویسه و بیشترشو پیمان قاسمخانی یا ژوله یا نویسندههایی زیر نظر قاسمخانیها مینویسن، ما مطمئنم مدیری سلیقهی خودشو بر نویسنده تحمیل میکنه.
پست مهران مدیری و بالاترین رو به این علت نوشتم که وقتی به بالاترین سر زدم دیدم "هر" لینکی که اسم مدیری توش هست اومده تو قسمت لینکای سوپر داغ. کسی نگاه نمیکرد کی چی نوشته. فقط اسم مدیری کافی بود که بهش رای مثبت بدن. بعد دیدم اصلا خود مدیری در ذم مدحهای اینچنینی فیلم ساخته که الکی بهبهچهچه نکنیم. گفتم مثلا بیام حرفمو مختصر و مفید بگم که متاسفانه خیلیها میسآندرستود:) کردن!
4- امسال اولین سالی بود که کنار دریا سیزدهبهدر برگزار کردیم. همه سبزههامونو بغل آب کاشتیم و کنارش ماشین با موزیک و کنارش زیر انداز و... اونورمون هم جنگل و... حالشو بردیم!
5- آقا، قبول نیست:) مادر بزرگ سیبا قبلا این روش رو اختراع... نه بهتره بگم، کشف کرده!
البته تقصیر منه که اهمال کردم و باعث شدم ملاحسنی اینو به نام خودش در وبلاگستان ثبت کنه و بنویسه:
دستگاه خوشبو کننده باد معده برای اولین بار ساخته شد.
به جان شما اگر زیر بار برم و بذارم حق یه پیرزن مظلوم از بین بره!(با رگهای گردن ور قلمبیده بخونید)
تازه این روش مامانبزرگ نه بلوتوث میخواد نه سنسور و نه باطری و نه شورت مخصوص!
اصلا نمیدونم خجالت کشیدم که ننوشتمش یا ترس از اینکه سیبا اینجارو بخونه(آخه دیگه فهمیده وبلاگ مینویسم ولی قول داده نخوندش)
یکی از مادربزرگهای سیبا - اونی که خیلی باحاله و همیشه جکهای زیر 18 سال برام تعریف میکنه- طفلکی از باد معده در رنجه. البته اینو فقط خودمونیها میدونن.
یک بار که اتفاقا مهمون داشتن(یکی از همسایههای قدیمیشون اونجا بود) و ما هم بودیم. هر نیمساعت یک ساعتی میدیدیم یه عطری تو خونه میپیچه. از اونجایی که تو خونهش خیلی گل و گیاه داره. همه فکر میکردن از اون گلاست. بو میکشیدن و میگفتن بهبه! گل همیشه بهاره. مامان بزرگ هول میشد و میگفت نه! و فوری حرف تو حرف میآورد. نیم ساعت بعد یکی دیگه میگفت بهبه عجب بویی! شببوئه؟ اونیکی میگفت فکر کنم مرزنجوش دم کردی. بوی اونه... دوباره مامان بزرگ سریع میگفت نه و حرفو عوض میکرد.
وقتی رفتن، پیگیر شدیم. بخصوص سیبا که عزیزکردهشه. اصرار! که باید بگی این بوی چیه!
یه ذره من و من کرد و رفت یه شیشه کوچک قطره آورد. اسمشو یادم نیست. اما محصول کارخونهی باریج کاشان و روشم قیمت زده بود 4900 تومن(آخه بگو تو قیمتشو اینقدر خوب حفظ کردی یهو اسمشو هم یاد میگرفتی. یاد گرفتم. اما الان تو ذهنم نیست) سیبا قطره رو گرفت و بو کرد و گفت آهان، همینه. اسانس گیاهیه. برای خوش بو کردن هوا میزنی؟ چرا بوش دائمی نبود و هر نیم ساعت یه ساعت یهو بو می داد؟
مامان بزرگ خندید و با خجالت گفت. خوشبو کردن هوا چیه؟ این داروی گیاهی مخصوص شقاق مقعده!
دکتر داروخانه برام تجویز کرده و چقدرم اثرش خوبه. وقتی به این فکر کردیم که چرا هر نیم ساعت بوش ول میشه دیگه هیچی نگفتیم ولی از خنده رودهبر شده بودیم. خودشم همراه ما میخندید و گفت دیدید نزدیک بود آبروم پیش طلعت خانم اینا بره!
6- اومدم قالب زیتون در بلاگاسپات رو عوض کنم زدم کانترشو برای چندمین بار از بین بردم. اصلا نمیدونم چرا هی غیب میشه و مجبورم دوباره بسازم. یه وبلاگم تو ورد پرس ساختم. اما نمیدونم چرا نمی تونم براشون کانتر بذارم. کدشو تو قالب کپی میکنم، اما ارور می ده... کسی هست که یاریام کنه؟
7- یه دروغ 13 توپ آماده کرده بودم اما حیف که خیلی گذشته و دیگه نمیشه نوشت... سال دیگه بنوبسم؟ تا اونموقع کی زنده و کی مرده... دور از جون شما! خودمو عرض میکنم!
8- اوه. چقدر گردنبند "فروهر" استیل با بند سیاه مد شده. امسال گردن خیلی از جوونا و حتی بچهها دیدم. قیمتش هم تا اونجایی که تو مغازهها پرسیدم از سههزار تومن تا 12 هزار تومن در نوسانه...
9- خیلی حرفا داشتم ها، اما این نوشته قبلیم حالمو گرفت. انگار مرض دارم هی خاطرات بد رو برای خودم زنده میکنم... هر وقت یادم افتاد بقیهشو مینویسم.
10-تمرین رهبری
فکر میکردم رهبر یک ملت بودن خیلی آسونه. امروز پیش خودم گفتم زیتون جان(چیه؟ به خودم می گم جان! حسودیت میشه؟) بیا ببین تو اصلا قابلیت رهبر شدن رو داری؟ فکر کن سال بعد تو رهبری و می خوای سال ۸۸ رو نام گذاری کنی. ببینم چند مرده حلاجی!
لغت نامه رو آوردم و چشمامو بستم و با هزار ترس و لرز و بیم و امید ناخن شست دست راستم بین ورق ها جایی باز کردم و انگشت اشاره ام رو روی یک کلمه گذاشتم:
"رقص" اومد!
ای بابا، چه کلمهی بیعفت و جلفی! اصلا مناسب یک رهبر نیست این کلمه رو برای یک سال آزگار انتخاب کنه! به مغزم فشار آوردم که دلیلش چیه که اینطوری شد. آهان... قبلش نیت نکرده بودم.
رفتم وضو گرفتم. نیت کردم بسمالله الرحمن و الرحیمی گفتم و دوباره کتاب رو باز کردم.
"مبارزه" اومد. خوب این خوب و آبرومنده. میشه به مبارزه با خیلی چیزا ربطش داد. مبارزه با گرونفروشی، با شیطان بزرگ و کوچیک و متوسط. مبارزه با زرگویان، امپریالیسم جهانخوار. یا مبارزه با مگس تسهتسه!
کمی هم دو پهلوست. تقی به توقی خورد میگم منظورم مبارزه با فساد مالی و جنسی بزرگان قوم و دیکتاتوری و اینچیزا بوده!
اما جدیدا مد شده دوکلمه برای هر سال انتخاب میکنن( آخه شما قطر لغتنامه رو ببینید! والله ده تا کلمه انتخاب کنن کمه!)
یه بار دیگه:
اوخ ایندفعه "شوربختی" اومد! قضیه بودار شد. اینو ولش کن.
وای دستم چرا رفت روی "علف". استغفرالله... کتابو بستم. برم آخرای کتاب.
آهان... ای وای... "وحشت" نه اینم خوب نیست. نکنه من اصلا استعداد رهبری ندارم! برم اولاش...
" پیروزی" اومد... بیخیال:
"مبارزه" و " پیروزی" برای سال 88 بد نیست.
حالا این گوی و این میدان فکر کنید شما رهبرید. سال 88 رو نامگذاری کنید.
11- خدیجه مقدم فعال کمپین یک میلیون امضا و کمیته مادران کمپین بازداشت شد...
12- ببخشید، نظرخواهی رو بستم...
جایی برای گریستن

بعد از تجربهای نه چندان خوشایند به این نتیجه رسیدم که بزرگترین بدبختی نداشتن جایی برای گریه کردنه. اگر آدم گرفتار هزار درد هم باشه ولی جایی برای گریه کردن داشته باشه بازم یهجورایی خوشبخته. فکر کن ناراحت و عصبی برسی خونه. ناراحت از شنیدن چند خبر بد، نقب به گذشتههای ناخوشایند که تعدادشون کم هم نیست، احساس بیکسی، احساس درک نشدن، احساس مورد تبعیض قرارگرفتن، بلاتکلیفی... خلاصه احساس بدبختی شدیدی بکنی که دلت میخواد تا برسی خونه بشینی زار بزنی. برسی ببینی مهمون هم خونهتونه. هر چند بتونی تظاهر کنی به خوشحالی. اما این بغض تا آخر شب باهات باشه. فکر کنی اگه خودت جای اونا بودی میفهمیدی طرف خیلی ناراحته. اما اونا نفهمن. بعد شب هر کدوم تو یه اتاق بخوابن. شوهرت تو اتاق خواب مشترکتون خر و پفش هوا باشه. بچهت تو اتاق خودش. یه مهمون تو اتاق مهمون و یکی دیگه تو پذیرایی خوابیده. تنهایی درست کردن شام و و پذیرایی بیشتر ناراحتت کرده. ظرفها رو هیچکس نشست و موند برای فردا... بیتوجهی نسبت به احساساتت هم به غمهای قبلیت اضافه شده. بغضت داره میترکه اما تو خونه جایی نداری گریه کنی! نمیدونم کدوم بیپدرمادری آشپزخونهی اُپن رو اختراع کرده. به پذیرایی راه داره و اگه گریه کنی، تو پذیرایی صداش میره. توالت به نورگیر راه داره و اگه ب..زی صداش تا هفت خونه میره چه برسه بخوای هقهق گریه کنی. حمام هم دیوارش چسبیده به اتاق بچهست و حتما بیدار میشه. بالکنتون هم قربونش برم انگار ساخته شده برای اپرا انقدر که اکو داره. چیکار کنی؟ داری منفجرمیشی. میری یواشکی سویچ ماشین رو برمیداری و میزنی تو خیابون. اشک جلو چشماتو پوشونده. سعی میکنی موقع رانندگی جلو هقهقتو بگیری. یه جای مناسب گیر میاری. وایمیسی و سمفونی گریه رو شروع میکنی. هنوز هقهق سوم رو نزدی و دوسهبار بیشتر سرتو به فرمون نکوبوندی که صدای تقی میاد. یه آقای بامرام موفرفری و لنگ به گردن با انگشتر عقیقش زده به شیشه و علامت میده که شیشه رو بکشی پایین. - آبجی! چیزی شده؟ کسی اذیتت کرده؟ تو با گریه: نه آقا ممنون، چیزی نیست. - د ِ آخه ما نمیتونیم گریهی یه زنو بیبینیم. - خوب فکر کن من مَردم و غصهدارم. شیشه را میخوای بکشی بالا. دستهاشو به بالای شیشه میگیره و بهزور میخواد بیارتش پایین... - نه به جان شوما، اگه شوورت ... میخواد هی حرف بزنه که ماشینو روشن میکنی و میگازی...
میری یه جای دورافتاده نزدیک کوه، رو به روشناییهای شهر... آهان این خوبه! از اول هم باید همینکارو میکردی. هیچکی این ورا نیست. دوباره غمهاتو برای خودت تعریف میکنی که حسابی بری تو حس...
چقدر بدبختی، بدبخت! چقدر بیکسی، بیکس! چقدر بیچارهای، بیچاره! چقدرتنهایی، تنها! چرا هیچکی تورو دوست نداره و....
آهان... گریهت شروع شد... این دفعه میتونی تا اونجایی که میتونی داد بزنی و با بلندترین صدا گریه کنی. دستمال اول خیس شد. دستمال دوم... دستمال سوم رو که برمیداری. باز صدای تقهی شیشه. اوخ... مردی به لباس پلیس... چطور چراغ گردون روشنش رو ندیده بودی... ماشین پلیس کنارت وایساده و تو نفهمیدی.
آقا پلیس: کمکی از دست ما برمیاد خانم؟
تو با گریه: نخیر، خیلی ممنون!
- چیزی شده؟
با هقهق: نه دلم گرفته بود، تو خونه مهمون داشتیم جایی برای گریه نداشتم اومدم اینجا.
- شماره تلفنتون رو بده با شوهرت تماس بگیریم.
- نه لطفا، همه خوابن. شوهرم هم صبح زود باید بره سر کار. خوابزده میشه. خودم الان میرم.
ماشین رو روشن میکنی که یعنی میخوای بری.
میره سوار ماشین میشه. فکر میکنی آخیش رفت، راحت شدی . اما ماشین پلیس میره به موازات تو اونور خیابون وایمیسه. و پلیسها دوتایی از توش زل میزنن بهت!
اعصابت خوردتر میشه. گریه کردن که تماشاگر نمیخواد.
کاملا از حس دراومدی.... ناچار راه میافتی. ماشین پلیس اسکورتت میکنه. از دوسه تا فرعی بیابونی میپیچی... سریکیشون وایمیسن. شاید فکر کردن نقشهای براشون داری. دیگه نمیان.
عین بچهی آدم میری خونه.
میری بغل شوهرت دراز میکنی و با بغض در گلو وایمیسی صبح شه و صبحونهی همه رو بدی شاید بعد از رفتنشون بتونی عقده گشایی کنی.
صبح که همه میرن. میبینی یه عالمه کار داری برای امروز... کلی جاها باید بری، تر و خشک کردن بچه و پختن ناهار و کارهای خونه و شستن لباسها و ظرفها و... میبینی اصلا وقتی برای گریه نداری...


