آنها هنوز جوانند.../ علیاشرف درویشیان
آنها را از کیفات بیرون میآوری.بابا را، آبجی را و داداش را. میگذاریشان کنار میخکهای سرخ و سفید. کنار لالهها و شمعها.گوشۀ عکس بابا شکسته؛ اما در زیر گلایولی پنهانش میکنی. موهایت سفید شده است. مادرها، همه موهاشان سفید شده است. بچههاشان را از کیفهاشان و از توی پاکتهایی که در دستمال یا پارچهای پیچیدهاند، درمیآورند و میگذارند کنار گلها و شمعها. بابا که به گلایولی تکیه داده، موهایش سیاه است.سبیلش سیاه و پرپشت است. چشمانش میدرخشد. لبهایش تکان میخورد: «از آخرین دیدارمان تاکنون، همیشه به یاد شما هستم. به یاد آن بغض ترکیده و اشک حلقه بسته در چشمانت. دوریمان رنجآور است، اما نباید باعث بیتوجهی به زندگی بشود. ما هرگز حق نداریم که خود را از خوبیهای زندگی محروم کنیم. روحیه بچهها را نباید خراب کنیم. بچههایم را به تو میسپارم و میدانم که در پرتو خوبیهای تو، انسانهای شریف و دوستدار زندگی خواهند شد.»
- لاله در لالهای دشت خاوران.
- گولم میزدی. میگفتی رفتهاند مسافرت. بعد که ناچار شدی مرا به دیدن بابا ببری، به دیدن داداش ببری، به دیدن آبجی ببری، فهمیدم که چه اتفاقی افتاده. خود بابا خواسته بود که برای آخرین بار، مرا ببیند. بابا مرا بوسید و گفت: «مرا ببوس عزیزم، برای بقیه زندگیات خوب ماچم کن، هر چه میخواهی ببوس. ذخیره کن. دارد تمام میشود، ها! پشیمان میشوی که چرا بیشتر ماچم نکردی.» و من او را هزار بار بوسیدم.
بابای خورشید به میخکها تکیه داده است. داداش مزدک یک شاخه از گلها را برده توی عکساش و آن را بو میکند. مادرش دستی روی عکس میکشد:
- ای روشنی صبح به مشرق برگرد.
بابای خاطره، از پشت میخکها، به جمعیت نگاه میکند و دنبال دخترش میگردد و میگوید:
«او مرا توی سلول انداخت و چشمبندم را باز کرد. شناختمش. سالها پیش در همان سلول با هم بودیم، حتی هنوز میتوانستم شعارهایی را که خودش روی دیوار سلول نوشته بود، برایش بخوانم. در را به رویم بست و کلون را انداخت. میخواست برود که دهانم را روی دریچه سلول گذاشتم و گفتم: یک لحظه صبر کن. با تو حرف دارم. برگشت. در را باز کرد. گفتم: من و تو روزگاری با هم توی همین سلول بودیم. یادت هست شبهایی را که پاهای هر دوتامان، آش و لاش شده بود؟ سرخ شد. سرش را پایین انداخت و رفت.»
مامان خاطره، رو میکند به عکس بابای او و میگوید: «آن ترانهای را که در سلول میخواندی، یادت هست؟ هر روز غروب که توی سلول دلم تنگ میشد، منتظر میماندم تا صدایت را از آن سوی بند بشنوم.»
- با ما بودی. بی ما رفتی. چو بوی گل به کجا رفتی؟ تنها ماندم. تنها رفتی. چو کاروان رود، فغانم از زمین به آسمان رود. دور از یارم، خون میبارم.
یکی از مادرها، اشکهایش را پاک میکند و ذوقزده، جیغ میکشد:
«بچههایم. اینها بچههای من هستند. همهی آنها با هم. هر پنجتاشان. هر پنج تا با هم.»
دخترش از توی عکس به او نگاه میکند: «مامان. من سوختن را از تو آموختم.»
مادر میگوید: «میدانی عزیزم، آخر، همهی زندگیام شما پنج تا بودید. همهی زندگیام.»
- ظلم ظالم، جور صیاد / آشیانم داده بر باد
دخترش میگوید: «حالا که داری ما را میبینی، دیگر گریه نکن، چشمانت سرخ شده، ورم کرده. حالا دیگر خوشحال باش که کنار ما نشستهای.»
«باشد دیگر گریه نمیکنم؛ اما راستی شوهرت هم با شماست؟»
«مگر او را نمیبینی. آن جا نشسته توی میخکها.»
مادر برمیگردد به طرف میخکها. دامادش را میبیند و مویه میکند:
یوسف من پس چه شد پیراهنت / بر چه خاکی ریخت خون روشنت؟
عکسها به دور از هیاهوی جمعیت، دور هم نشستهاند و با هم گفت و گو میکنند:
«مادرهامان همه پیر شدهاند.»
«وقتی مرا از خانه بردند، موهایش سفید نبود.»
«خواهرم را ببین! او چرا موهایش سفید شده؟»
«اما موهای من هیچ تغییری نکرده.»
«آنوقتها که دنبال ما میگشتند، یک روز مادرم تا نزدیکی من آمده بود. داد زدم، مامان! مامان جان! من این جا هستم. بیا کنارم بنشین. صدایم را نشنید. دور شد. مرا پیدا نکرد. گلها و شمعهایش را روی گور دیگری گذاشت و نشست به درد دل کردن و اشک ریختن.»
بابای سپیده میگوید: «یک روز عاقبت پیدامان میکنند و گلها و شمعهاشان را کنارمان میگذارند.»
بابای میهن میگوید: «و با تعجب فریاد میزنند: اِ شما هنوز جوانید؟!»
یکی از عکسها دست دراز میکند و شاخهی میخکی به همسرش میدهد:
- گرم یاد آوری یا نه، من از یادت نمیکاهم.
و همسرش به او پاسخ میدهد:
- تو را من چشم در راهم، شباهنگام...
خواهری از دور به عکس برادرش اشاره میکند: «شبی به خوابم بیا و بگو کجا هستی؟ تا کی دنبالت بگردیم؟»
برادرش از توی عکس دستش را به سوی شمعی که در حال سوختن است دراز میکند و هیچ نمیگوید. مادر بوسهای به عکس پسرش میزند: «نازلی سخن بگو.»
- نازلی سخن نگفت. نازلی بنفشه بود. گل داد و مژده داد که زمستان شکست و رفت.
یکی از مادرها، عکس دخترش را میبوسد. موهایش را ناز میکند: «طفلکم. تو که همهاش دوازده سال داشتی. قربان چشمان قشنگت بروم.»
یکی از عکسها که اشک شمع رویش ریخته، با لهجهی کرمانشاهی از همسرش میپرسد: «پس رولهمان کو؟ نمیبینمش.»
همسر او تند اشکهای خود را پاک میکند و با صدای لرزان میگوید: «پارسال آمد پیش خودت. مگر او را ندیدی. نکند توی راه گم شده باشد؟»
دختری از کنار یکی از گلدانها، لبخند میزند: «مامان گریه نکن بیا کنارم بنشین. دلم برایت یک ذره شده. حالا هم که آمدهای هی اشک میریزی.»
زن اشکهایش را پاک میکند. وقتش رسیده که از هم جدا بشوند.
- سر اومد زمستون، شکفته بهارون. گل سرخ خورشید باز اومد و شب شد گریزون. کوهها لالهزارن، لالهها بیدارن، تو کوهها دارن، گل گل گل، آفتابو میکارن. توی کوهستون. دلش بیداره. تفنگ و گل و گندم، داره میکاره. توی سینهاش جان، جان، جان. یه جنگل ستاره داره، جان، جان. یه جنگل ستاره داره.
مادرها، بچههاشان را از توی گلها و کنار شمعها برمیدارن. خیلی آرام در دستمالها و پاکتها میپیچند. توی کیفشان میگذارند و با خود به خانههاشان میبرند.
علی اشرف درويشيان
آزادی را صدا کنیم...
آزادی برای روناک صفارزاده و هانا عبدی
هشت نیروی امنیتی در تاریخ سوم مهر ماه سال هشتاد و شش ٬ روناک صفازاده ، بیست و یک ساله ٬فعال حقوق زنان را هنگامی که وی در حال ترک خانه برای رفتن به محل کارش درسنندج بود بازداشت کردند . مسئولین دادگاه هیجده روز پس از تاریخ بازداشت به خانواده اش اطلاع دادند که آنها قرار بازداشت موقت وی را برای یک ماه بیشتر تمدید کرده اند . خانواده صفازاده تا کنون قادر به ملاقات وی نشده اند و همچنین دادگاه اجازه بررسی پرونده را به وکلایی نداده است که حاضر شدند به صورت داوطلب نمایندگی حقوقی پرونده وی را بر عهده گیرند.
همچنین ٬ هفت مامور ٬ هانا عبدی ٬ دیگر مدافع حقوق زنان را پس از خروج وی از خانه پدربزرگش در تاریخ یازدهم مهر ماه سال هشتاد و شش در سنندج بازداشت کردند. هانا عبدی و روناک صفازاده هر دو عضو انجمن زنان کردستان " آذرمهر " هستند . این انجمن در زمینه برگزاری کارگاه های ظرفیت سازی و همچنین فعالیت های ورزشی برای زنان در شهر سنندج و دیگر نقاط استان کردستان فعالیت می کند . آنها همچنین در کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین ناعادلانه جنسیتی فعال بودند . پس از گذشت ماه ها ٬ هم چنان این دو فعال در زندان به سر می برند و این در حالی است که به نقل از مادر روناک ٬ او بیمار است و در شرایط جسمی و روحی مساعدی قرار ندارد و خانواده ی هانا نیز به شدت نگران شرایط او هستند . ما جمعی از فعالین حقوق بشر ٬ فعالین عرصه های سیاسی ٬ کارگری ٬ اجتماعی و زنان در ایران و خارج از ایران ٬ ضمن محکوم کردن هر گونه تعلیق ، اخراج ، دستگیری و پیگرد دانشجویان و فعالین سیاسی ٬ زنان ٬ کارگری و اجتماعی ، خواهان آزادی فوری و بدون و قید و شرط آنان هستیم و از روناک صفازاده و هانا عبدی تا آزادیشان و بازگشتشان به آغوش خانواده حمایت می کنیم .
امضا کنیم....
"جمهور" بعد از فیلتر شدن مجدد وبلاگش مینویسد:
استبداد وقیح است نه ما!
هر وبلاگی که فیلتر میشه از نظر من محبوبتر و بارارزشتر میشه . چون به قول ملاحسنی(در نظرخواهی همین پست جمهور) لابد چیزی در لابلای نوشته ها هست که باعث وحشت استبداد میشود.
دولت منت گذار...
1- قبض برق این دفعه که اومد, عرق از سر و صورتم شریدن گرفت!
نوشته بود: سهم پرداختی توسط مشترک 9,000 تومن!
بهای واقعی برق مصرفی شما در این دوره 56,000 تومن.
و زیرش با قرمز اضافه کرده بود 46,000 تومن یارانه پرداختی توسط دولت!
وای بر من!
دلم می خواست زمین دهن باز کنه و من برم توش و نبینم دولتم این همه بابت من تو خرج می افته!
منو بگو وقتی اولش مبلغ صورت حساب رو خوندم 9000 تومن, می خواستم گوشی رو بردارم و زنگ بزنم برق منطقه و
هر چی فحش بلدم بهشون بگم. آخه قبض برق ما همیشه فوقش چهار پنج هزار تومن می شد و این دفعه علی رغم صرفه جویی های مکرر دو برابر شده بود.
اما با دیدن مبلغ یارانه دلم می خواست زنگ بزنم و بگم آخ ای دولت مهربون و خوب. دست شما درد نکنه! چرا زحمت کشیدین!
فکر کن با 150 هزار تومن حقوق بخوای 56 هزار تومن پول برق بدی!
دولت جون تو خیلی خوبی.... هر چند خیلی منت گذاری!
حالا نمی شد ته قبض مبلغ صدقه ای که از جیب بابات بهمون می دی نمی نوشتی تا عین قبل تا فیش میومد یه کمی با فحش هامون حالی بهت
می دادیم! نکنه تو فیش های دیگه از این چیزا بنویسی که دیگه مرگ بهتر از این زندگی پر از منته!
2- زیر بار منت نمی کنم زندگی!
3- امشب حاج آقای کوچولو(!) مهرداد بذرپاش مدیر عامل زوری سایپا رو آورده بودن تو برنامه ی مثلث شیشه ای.
با افشاگری هایی که در موردش این ور و اون ور خونده بودم و شنیدن حرف های امشبش, خیلی از این موجود لجم می گیره. به پشت گرمی احمدی نژاد اومده بالا, اند اعتماد به نفس هم هست!
4- این همه از سریال های تلویزیونی بد گفتم. بذار از این یکی که خیلی خوشم اومده هم بگم.
واقعا سریال "دکتر محمد قریب" رو دوست دارم. کیانوش عیاری واقعا گل کاشته. بازی ها عالی ین. بازی مهدی هاشمی(بازیگرنقش زمان پیری دکتر قریب), آفرین عبیسی, بازیگرهای نقش کودکی و جوانی قریب. بازی پدرش مهران رجبی محشره! حسین پناهی, حتی از فرحناز منافی ظاهر و نابازیگرها خیلی خوب بازی گرفته.
اینجا فرق کارگردان خوب و کارگردان بد معلوم می شه. بعضی از کارگردان ها بازی بازیگرهای خوب هم به لجن می کشن. اما کیانوش عیاری همه رو چند پله برده بالا.
از پرداختنش به جزئیات, فیلمبرداریش, طراحی لباس و لوکیشن ها چی بگم!!! هر قسمتش که شروع می شه دلم نمی خواد تموم شه!
یک بوس گنده روی گونه ی کیانوش عیاری:* که ثابت کرد تو جمهوری اسلامی هم می شه فیلم خوب ساخت. اونم بدون هیاهو و مصاحبه های آنچنانی و...
5- دیدین گفتم به این حکومت رو بدیم می خواد تو رنگ شورت و وقت بغل خوابی زن و شوهرا دخالت کنه؟
حالا اینو داشته باشین تا برسیم به رنگ شورت!
6- ...تجمع اعتراضی کارگران نیشکر هفت تپه
مدتهاست که کارگران کارخانه نیشکر هفت تپه با خطر تعطیلی این کارخانه واقع در دشت سرسبز هفت تپه خوزستان روبرو هستند. ماههاست که اعتراضهای آنها در رسانهها بازتاب مییابد. تحصن و تجمع آنان از روز دوشنبه گذشته (۱۶ اردیبهشت) در کنار اعتراضشان به عدم دریافت حقوق به خاطر نگرانی عمیقشان از تعطیل کارخانه است.
تا آیت الله فلان سلطان واردات شکره و آیت الله بیسار سلطان واردات برنج و .... کارخونه ی شکر و شالیزار و مزرعه و ... می خواهیم چکنیم؟
7- گذرگاه شماره 79 منتشر شد....
8- کنفرانس وحدت اسلامی...
تنها وحدتی که آدم در اینا مشاهده می کنه چیه؟:)
بعد از گشت و گذار مفت و مجانی و زدن یک پرس چلوکباب سلطانی و یک پارچ دوغ به رگ, چی می چسبه!؟
اسلام مسلام و کنفرانس منفرانسو وللش!
برای هر عکس می شه یه صفحه...نه, یه کتاب طنز نوشت. نه؟:)
من عاشق اون آخری یم که داره جهدی عظیم می کنه برای از بین نرفتن وحدت بین مسلمانان جهان:)
لینک دربلاگ نیوز
لینک در بالاترین
لینک در وبگردی روز آنلاین/ سها سیفی
مگه از جیب بابات میدی دولت جون؟
9- قالب وبلاگ تو سرم بخوره، این کانترم(کنتور) چرا غیبش زده؟ توهیچکدوم از وبلاگام نیست!
چرا با خوشی مردم مخالفید؟
پرسپولیس برد و ما مردیم از خوشی و بی اختیار ریختیم تو خیابونا.... زن و مرد... همین که ماشین های حامل اونایی که از ورزشگاه اومده بودن به شهر رسید غوغایی شد. هر گوشه حلقه ای درست شد و د بزن برقص. سوت و کف... با پرچم هایی قرمز در احتزاز. وسط میدونا و خیابونا. ماشینا بوق بوق می زدن و با برف پاک هاشون می رقصیدن!
خبر به نیروی انتظامی رسید که چه نشسته اید که ملت خوشحالن و تازه قر هم می دن...
این دفعه پلیس ریخت تو خیابونا. مردم ایرانو چه به خوشی و رقص! چه غلطا! چه جسارتا!
هر شهری برای خودش یه منطقه ی مخصوص خوشی داره. معمولا این مناطق رو بلندیه. مردم دوست دارن شهر زیر پاشون باشه اینجور وقتا و همه یواش یواش میرن اونجا. تا شاید کمتر مزاحم دیگران باشن و تا نزدیکی های صبح بخونن و برقصن..
اما پلیس فکر اینجاشم کرده.
جلوی تموم خیابونایی که به منطقه ی شاد ختم می شه یه اتوبوس به صورت عمودی قرار داده!
همه بعد از یه شادی کوچولو نیم بند رفتن خونه و با خودشون نقل و شیرینی و فشفشه و پرچم آوردن. اما می بینن راه ها بسته ست. حتی اونایی که خونه شون اون وراست راه نمی دن.
شادی تبدیل به عصبانیت می شه. یعنی چه؟!
انرژی که می رفت برای شادی صرف بشه صرف فحش دادن می شه!
آخه شما چرا با شادی بی آزار مردم هم مخالفید!
یه امشب می خواستیم تا صبح شاد باشیم! و فراموش کنیم آنچه شما بر سرمون آوردید...
پرسپولیس امشب با قطبی قهرمان شد.
تبریک
پ.ن.
ظاهرا نیروی انتظامی به مردم محله ی نارمک هم ضد حال زده...
مرض دارید عیش مردم رو منقض می کنید؟
کسی هست که یاریام کنه؟
1- مناقصهD:
شش ساله که وبلاگ مینویسم، پنج ساله میخوام قالب عوض کنم و هنوز نشده.
چند نفر تاحالا قرار شده برام قالب درست کنن اما از اونجایی که نفسم حقه، با هر کدوم قرار گذاشتم بعد از یه مدت یهو یه پستی مقامی گرفته و سرش شلوغ شده و یا وقت نکرده و یا فراموش کرده.
متاسفانه علیرغم اصرارهای من که خواستم نمکگیرشون کنم و قسمتی از دستمزد رو قبل بدم همه موکول کردن به آخر کار. آخر کاری که هرگز نرسیده.
فضا دارم. تو Movable Type مینویسم.
یه طرح گرافیکی خوشگل(مثلا کاریکاتوری چیزی) نارنجی بالای صفحهم میخوام و لینکدونی و تأییدی شدن دلبخواهی نظرخواهیم و آراس اس و از همینا دیگه...
لطفا بهم ایمیل بزنید... روم نمیشه تو نظرخواهی چونه برنم:)
zeitoon@gmail.com
2- طی یک عملیات چریکی رفتم تو بلاگ رولینگم دیدم ایداد وبیداد لینک پرشین بلاگ خیلی از دوستان عزیزم رو از دات کام به دات آیآر تغییر ندادم و چون اکثرا از یک وبلاگ به وبلاگ دیگه میرم(و نه مستقیم از وبلاگ خودم) متوجه نشده بودم. خلاصه که ببخشی اینقدر دیر شد. اگر لینک کسی هنوز ایراد داره لطفا بهم بگه درست کنم.
و طی یک عملیات انتحاری لینک دوستانی که یکی دوساله نمینویسن- با اینکه خیلی دوستشون دارم و خاطرهی زیادی ازشون دارم- در نهایت تألم و تأثر حذف میکنم.
3- شهرداری سانفرانسیسکو میخواد برای جمع کردن اعانه برای بیخانمانها پارکومتر نصب کنه.
خوب چرا تعارف کردی اسمشو بذاری صندوق صدقه بالام جان.
لابد فردا پسفردا هم کمیتهی امداد و بسیج و سهپا و چهارپا هم تأسیسس میشه و سرخالی کردن این صندوقها -ببخشید پارکومترها - روی هم اسلحه میکشن و... در نهایت تنها کسی که باخانمان نمیشه بیخانمان بدبخته!
شبی که منشیِ مطب، آقا و داروخانهچی مارا نمودند!
1- تنت به ناز منشیها نیازمند مباد!
چند شب پیش دکتر وقت داشتم. سر ساعت هم رفتم، اما طبق معمول منشی مطب که میخواست کمبود حقوقش را با خدایی کردن بر بیماران جبران کنه، منو نمیفرستاد تو و هر بار با پرسیدن پس کی نوبت من میشه نگاه عاقل اندر سفیهی میانداخت و پشت چشمی نازک میکرد و بعد از بههم زدن مکرر مژههاش با اخم میگفت هر وقت شد، خودم صدات میکنم!
2- تنها خوبی اتاق انتظارِ مطب، داشتن تلویزیون بود. کمکم وقت وقت سریال ها شد. ساعت 7 کانال 5، ساعت 8 کانال 3، ساعت 9 کانال دو و ساعت 10 کانال یک، البته با یه ربع نیمساعت اینور اونور...
پسر ده دوازدهسالهی عینکی و تپلی همراه با مادرش جلوی ما نشسته بود(صندلیها اتوبوسی چیده شده بود) و جاهای هیجانانگیز سریالها چادر مادرش رو میکشید و مثلا درگوشی اظهار نظر میکرد. یهنوع درگوشی که همهی سالن میشنیدن. واز اون نوع اظهار نظر که از خود فیلم جالبتر بود!
من و سیبا حوصلهمون سر رفت. رفتم پیش منشی، گفتم پس اگه خیلی طول میکشه بفرستیمون تو، اجازه هست یه نیم ساعتی بریم بیرون قدم بزنیم؟ نگاهم کرد و دوبار با بیتفاوتی مژه (مصنوعی) زد و سرش رو پایین انداخت. سوالم رو دوباره تکرار کردم. باز منو نگاه کرد و لبهای پوشیده از سهچهار لایه روژ لبش را با تمسخر کج کرد و دوباره مشغول کار خودش( که خطخطی کردن یک کاغذ بود) شد. گوشی رو گذاشته بود روی میز تا هر کی زنگ زد بوق اشغال بزنه. شاید هم باید بگم خوشبختانه، تا ما شاهد مکالمات آنچنانی مثل بعضی منشیها نباشیم.
عصبانی شدم. یواش گفتم، خانوم جون مگه من اومدم خواستگاریت برای برادرم که باید سهدفعه بپرسم تا بله رو بگی؟(این جمله رو تازه یاد گرفتم و برای اینجور آدمها بسیار کاربرد داره) خودشو جمعوجور کرد و با خیطی یه نگاهی به بقیه کرد که ببینه کسی فهمیده یا نه. دید نه، آبروش حفظ شده. اگه کسی هم فهمیده بود بهروش نیاورد. با ناراحتی گفت خوب برو. اما زود برگرد.
رفتیم هوایی خوردیم و برگشیتم. دیدیدم آخرهای سریال شبکه 2ست. وقتی فیلم تموم شد. منشی دیگه کانالو عوض نکرد. پسر جلویی خون خونشو میخورد و هی چادر مادرشو میکشید. مامان بگو بزنه کانال یک! مامانه هی چادرشو جمع میکرد و میگفت هیس بچه! زشته!
بچه یه کم بلند گفت. منشی شنید یه نگاه تحقیرآمیزی بهش کرد و دوباره مشغول کار خودش شد. کانال دو بعد از فیلم یه آخوند نشون میداد که فکر کنم خودش هم نمیفهمید چی داشت میگفت بس که چرت و پرت میگفت. صدای همه دراومده بود.
یه دفعه دکتر از مطب منشی رو صدا زد که یه فنجون قهوه براش ببره. تا رفت آشپزخونه طی یک عملیات متهورانه دویدم کنترل تلویزیونو از رو میزش برداشتم و زدم کانال یک. و برگشتم سر جام نشستم. پسربچه از ذوق داشت میمرد. اما اگه فکر میکنید سریال داشت اشتباه میکنید.
طبق معمول اون چند شب، سخنرانی رهبر در شیراز داشت.. پسر بچه نه گذاشت نه برداشت، با صدای بلند حالت عقزدن به خودش گرفت و گفت اَه، اَه اَه حالم بههم خورد بازم "سریال آقا در شیراز" داره. ولمون نمیکنه!!
همه خندیدن و مادره از خجالت بشکون محکمی ازدست پسرش گرفت. منشیهم به روش نیاورد کانال عوض شده. شاید هم نفهمید و تا آخر شب مجبور شدیم تحمل کنیم. البته هیچکس گوش نمیداد و همه شروع کردن با هم حرف زدن!
فکر کنم منشی فهمید کار کیه و منو گذاشت آخرین نفر! ساعت یازده شب.درست بعد از مادر پسربچه (الان یکی نیاد بگه اگه اروپا بودی میتونستی شکایت کنی ها... اینجا صبح تا شب داریم مورد ظلم واقع میشیم و تازه شجاعش منم)
3- از مطب بیرون اومدیم و رفتیم یه داروخانهی شبانهروزی در اون حوالی.
ساعت یازدهونیم شب بود و تلویزیون داروخانه هنوز داشت سخنرانی آقا رو نشون میداد. به سیبا گفتم حیوونی اون پسره خونه هم رسیده و میبینه سریال آقا در شیراز داره.
داروخانهچی در حالیکه از فراز عینک نزدیکبینش که رو نوک بینیش زده بود نگاه میکرد گفت قیمت داروها خیلی بالاست بدم؟ (والله بهخدا همچین بدتیپ هم نرفته بودیم) گفتیم مثلا چقدر. قیمتو گفت. گفتیم بده! بعد در حالیکه داروها رو توی کیسه نایلون میریخت به سیبا گفت:
- از من به تو نصیحت پسرم، هیچوقت افسارتو دست زن جماعت نده!
من نفهمیدم این حرفش اصلا چه ربطی داشت....من عین خانمها داشتم ویترین لوازم بهداشتی را دید میزدم. دیدم سیبا میخنده. رو به داروخانهچی گفتم متاسفانه ما هیچکدوم افسار نداریم که اون یکی بگیردش!
رو به سیبا گفت خلاصه من وظیفه داشتم اینو بگم. بعد درحالیکه قیمتهای دارو رو در نسخه مینوشت شروع به تعریف کرد که چطور پدر خانمش مخ اقتصادی داشته و چند مغازه خریده. اما مادر خانمش به خاطر چشموهمچشمی وادارش کرده خونهها رو یکی یکی بفروشه وخرج مبلمان سی میلیونی و ماشین صدمیلیونی و سفرهای خارج آنچنانی بکنه!
سیبا در حال پول دادن با خنده موذیانهای گفت: چشم، مواظبم. مرسی از راهنماییتون!
موقع بیرون اومدن چنگمو فرو کردم تو بازوش و گفتم یکی تو خیلی مخ اقتصادی داری یکی احمدینژاد! مواظب خونههات باش که از چنگت درنیارم!
نمیدونم چرا طفلک خندهش پژمرد!
4- خودمم نمیدونم این شمارههای بالا که در واقع یکیین چه ربطی به هم دارن .خودتون پیدا کنید داروفروش و منشی و سیبا را:)
5- هر وقت دوربین عکاسی با خودم میبرم بیرون، جز صحنههای معمولی به چشمم نمیخوره. و فقط سنگینیش رو شونههامه. اما هر وقت نمیبرم(که معمولا نمیبرم) یه عالمه حوادث و منظرههای بدیع به چشمم میخوره!
6- وای چه هواییه! چقدر باغچهها، باغها و پارکها قشنگ شدن. همه جا غرق گله! بیاغراق بگم که فقط باغچهی حیاط ما میلیونها گل داره! رنگ و وارنگ از همه رنگ!این روزا هر کی بشینه خونه به خودش جفا کرده! اردیبهشت زیبا... بهشت زیبا
7- کافه رادیو یادتون نره...
پویا جان خسته نباشی!
بِرِنجم بده، بهرَنجم مده!
1-اندر حکایت گرانی و کمیابی برنج در این روزهای وانفسا...
چقدر به این سیبا گفتم سیبا جان، سعیدآقا شوهر لیداخانوم دویستکیلو برنج خریده، اکبرآقا پونصد کیلو، حسن آقا سیصدو پنجاه ، حتی آقا رضا صدو پنجاه کیلو خریده. به جان تو حتما خبریه. عید که رفتیم شمال، ندیدی تموم شالیزارها رو خشکوندن و دارن میفروشن برای ساخت ویلا. خوب برنج کجا عمل میاد؟ تو شالیزار دیگه. چرا اقلا یه پنجاه کیلو نمیخری؟
سیبا بیخیال گفت برای چی حرص میزنی زیتون جان، برنج میخواهیم چکار، جونت سلامت! کمبود برنج بیشتر به خاطر جو روانی و شایعهی خشکسالیه که درست کردن. همه رفتن یه عالمه خریدن و انبار کردن، بقیهشو هم خود مغازهدارها بردن انبار احتکار . به جان تو، یه بارون بیاد قیمتش میافته.
میگم آخه تا حالا قیمت چی بالا رفته که بعد افتاده پایین؟ زمین و خونه و آپارتمان تو این یه سال دوسهبرابر نشد؟ اونموقع گفتی زمینهای(صیغهی) 99 ساله رو بدن قیمتا یهو اُفت میکنه. دیدی قیمت اینا هی بالا رفت و رفت. یکذره هم افت نکرد!؟
2- بیشتر دوستام برنجو یکماه پیش خریده بودن 1800، بعضیها هم که شمال آشنا داشتن 1500...
دیدم سیبا اهل برنج خریدن نیست، گفتم خودم دست بهکار بشم. یه هفته پیش رفتم فروشگاه رفاه دیدم برنج هاشمی داره کیلویی 2200 تومن ده کیلو خریدم.... دیگه یادم رفت تا پریروز با دوستم رفتیم رفاه، هیچ نوع نداشت. انگار تخم برنج رو ملخ خورده بود.
توی راه از یه مغازه رد میشدیم دیدم برنج گلستان داره، هر کیسه پنج کیلویی دوازدههزار و پونصد تومن. یه عالمه هم داشت. گفتم بدون ماشین که نمیشه. بعدا با ماشین میام. چشمتون روز بد نبینه. امروز که رفتم، نه اونجا و نه جاهای دیگه از برنج خبری نبود. فقط یه جا برنج نه چندان مرغوب داشت کیلویی 3700 تومن. فروشگاه رفاه هم برنج هندی و پاکستانی و تایلندی داشت 2200.
شروع کردم چرخیدن تو کوچهپسکوچهها. آخرش تو یه مغازه کوچیک دیدم یه قفسهش پر از کیسههای 5 کیلویی برنج گلستانه. سعی کردم ذوقمو پنهون کنم. با قیافهای تقریبا ناراضی یک کیسه برداشتم. چند؟ 15000 تومن. گفتم یعنی کیلویی 3000؟! چه گرون!... خواستم یه کیسه دیگه بردارم که یهو انگار یه چیزی بهش الهام شده باشه دستشو به نشانهی استاپ جلوم گرفت و گفت یه لحظه!
موبایلشو از جیبش درآورد و زنگ زد اصغر آقا. چند دقیقه به ترکی باهاش صحبت کرد و بعد از من پرسید :
من گفتم چند؟ گفتم خیلی گرون گفتید. فکر کنم گفتید 15 تومن. با مهربونی گفت ببین، همین یه کیسه رو چون قولشو بهت دادم بردار. اما کیسههای بعدی شده 20 هزار تومن!
گفتم اما خرید قبلیتونه. خندید و گفت خونهای هم که توش نشستیم خرید قبلیمونه، باید به قیمت قبل بدیم؟ دیدم حرف حساب جواب نداره...
3- مهمترین غذای ایرانیها برنجه(یعنی بود). انواع و اقسام کباب با برنج، برنج و قرمهسبزی، برنج و خورش قیمه، برنج و فسنجون(آخجون) ، عدس پلو، لوبیاپلو، باقالیپلو، زرشک پلو و...
حالا آیا میتونیم با سیبزمینی و ماکارونی و نون جایگزینش بکنیم؟ با ذائقهمون جور در میاد؟
حتما این سهقلم هم گرون میشه. و صفهای نون آنچنانی...
4- چند هفته پیش منزل خالهی دوستم دزد اومده. چی برده؟ 400 کیلو برنج!
دوستم میگفت خالهم اینا تو انبارشون هزار چیز باارزش داشتن. از ضبط آکبند بگیر تا دوچرخهی کوهستان و جعبههای پر از ظروف چینی گرون. قفلو شکستن و فقط برنج بردن. معلومه که وانت هم داشتن. تعجب کردم چرا چیز دیگهای نبردن. گفتم عزیزم آخه هر دزدی متخصص یه چیزیه. تخصص یارو برنج بوده. بده نخواسته به صنوف دیگه خیانت کنه؟
حالا میفهمم که دزدها آیندهنگرتر از ماهان! کمبود برنج رو زودتر از ما حس کردن.
5- قیمت غذاهای رستورانو بگو!! به خاطر گرونی برنج قیمتا لابد خیلی گرون میشه و به تبع اون همه چیز قیمتش میره بالا.
6- قیمت نفت و طلا و بنزین مهمتره یا برنج؟ مسئله این است!
چرا هر چی بالاییها از محل فروش نفت به خارج ثروتمندتر میشن، ملت فقیرتر و مفلستر؟
7- بیایید همه با هم دعای بارون بخونیم.
8- به امامت سردار زارعی:)
پ.ن.
9- هم اینک عکسی از دعای باران که امروز به امامت حجتالاسلام ولعریانین سردار زارعی برگزار شد به دستم رسید:
+18
اگه فکر میکنی احساساتت جریحهدار میشه روی "ادامه مطلب" کلیک نکن لطفا.

اصل عکس



