سوتی ضایع
1- سیبا میگه تو هم باید این خبر کیهان رو " وقتی حقوق بگیران << سییا >> در ایران یکدیگر را لو میدهند" تکذیب کنی!
- که چی بشه؟
- که فکر نکنن منم!
- سیبا جان، دلت خوشه ها! آخه کی به تو گیر داده؟
- از بس تو اسم منو تو وبلاگت جار زدی سیبا، سیبا، خوب بعضیا که زیاد میرن تو اینترنت و وبلاگ میخونن شک میکنن.
- برو بابا. هزار بار توضیح دادم جریان سیبیلباروتی گفتن اون کولیه رو تو پارک - که انگار طلسمم کرد و تا آخر عمر با بله گفتن به تو بدبختم کرد-. صد بار نوشتم که سیبا مخفف سیبیل باروتیه.
- باشه. با این حال میترسم بهم شک کنن. از وقتی اون خبرو خوندم شبا خوابم نمیبره میترسم بیان بگیرنم.
- ناقلا، حالا راستشو بگو . نکنه داری به چند نفر حقوق میدی!
- زیتون جان، خودت میدونی. من گورم کجا بود که کفنم کجا باشه! به زور میتونم با هزار جنگولک بازی زندگی خودمونو اداره کنم.
- حالا غصه نخور. وقتی فرم اقتصادی رو پر کردیم و به هر کدوممون ماهی هشتهزاررررررر و پونصد تومن! پول یارانه دادن پولدار میشیم و دلت خواست به یکی دو تا بنده خدای بیکار هم حقوق بده! از نظر من اشکالی نداره.
- تو هم همه چیزو به شوخی بگیر. اسم یارانه رو هم نیار بدنم میلرزه. بذار ماهی هشتهزار و پونصد به هر نفر بدن. قیمتا هشت برابر ونیم اضافه میشه.
سوتی:
بابا اشتب شد. من در مرز خوابالودگی سیا رو که دو تا ی نوشته شده بود سیبا خوندم. یعنی سیبا اشتباه خونده بود:))
حالا هم حال ندارم پاکش کنم. کلی فسفر سوزوندم.
2- "شرکت بیمه ابوالفضل" در آستانهی ورشکستگی
بعد از کنار رفتن حسین رضازاده از صحنه وزنه برداری، شرکت بیمهگذار وی در آستانهی ورشکستگی قرار گرفت.
هزاران نفر که خود، منزل، اتوموبیل، سهچرخه و بقیه چیزهایشان را بیمهی ابوالفضل کرده بوند بعد از این ماجرا به صحت این بیمه شک کرده و با شرکت دیگری به نام " شرکت یا علی" قرارداد بستند.
3- " حسین رضازاده: در آیندهی نزدیکی پسرم جای مرا خواهد گرفت ".
ـ تا گوساله گاو شود دلِ مادرش آب شود.
مادر= ورزش کشور عزیزمان
در مثل مناقشه نیست.
- اون وقت میشه بفرمایید بیمه گزار پسرتان چه شرکتی خواهد بود؟
رابینسون؟
پ.ن.
4- این سوتی شماره یک. منو یاد بزرگترین و ضایعترین سوتی عمرم انداخت که هیچوقت روم نشد اینجا بنویسم. حالا شاید بهترین فرصته که سوتی اولی یه کم کمرنگ بشه.
زمستون پارسال تو یه تاکسی نشسته بودم که حرف قطعی گاز ترکمنستان در چند شهر سمنان و دامغان و شاهرود و اینا شد و اینکه تو این سرسیاه زمستونی نمیتونن بخاری گازی روشن کنن.
منم بدون فکر پریدم وسط که آره اینا گازمونو دارن میدن به ترکمنستان و مردم خودمون بیگاز موندن و...
راننده تاکسی که تاحالا داشت به دولت فحش میداد با شک و تردید سری تکون میداد.حیوونی روش نشد بگه که بابا این مائیم که از ترکمنستان گاز میخریم نه برعکس. وقتی رسیدم خونه تازه یادم افتاد که چه سوتی وحشتناکی دادم.
خوشبختانه کم اتفاق میافته آدم افراد درون یک تاکسی رو دوباره ببینه:)
5- شاید فردا بیام این پستو کلا پاک کنم...
با خسرو خوبان... حاشیهها

ساعت هشت و نیم صبح یکشنبه از تآتر شهر که رد میشوم یاد اولین بار که خسرو شکیبایی را در صحنه تآتر دیدم افتادم. خواسته بودیم خانوادگی به یک نمایش کمدی برویم و تأتر شهر نمایش ِ ، اگر اسمش را اشتباه نکنم، "ناهار لعنتی" را میداد. بلیت گرفتیم و رفتیم... بازیگران اصلی خسرو شکیبایی و هایده حائری بودند. ما در تمام مدت نمایش داشتیم از ته دل از بذلهگوییهایشان میخندیدیم. خیلی قشنگ بازی میکردند. گاهی طبق شرایط فیالبداهه هم دیالوگ میگفتند و بر خندهی ما میافزودند. خسرو شکیبایی قبل از شروع تأتر و بعد از پایانش با کت و شلوار سفید و پیراهن و پاپیونی سفید شخصا به تکتک حضار خیر مقدم گفت و تعظیم کرد. و یادم است با خانم مسنی که همراه ما بود دست داد. آنروز به نظرمان خسرو شکیبایی آنقدر خوشتیپ و خوشلباس بود و بخصوص وقتی موهای لخت سیاهش را مرتب با سر به کناری میانداخت دل همهی خانمها برایش غنج میزد و خانم مسن همراه ما شیفتهاش شده بود...
میگفتیم عجب! پس چرا هیچوقت عکسش را و اسمش را در سر در سینماها ندیده بودیم. او مثل یک ستاره بازی میکند.
اینطور که شنیدم داریوش مهرجویی، خسرو شکیبایی را در همین نمایش دیده و برای نقش حمید هامون پسندیده. و چه انتخاب بهجایی.
ما شده بودیم مرید شکیبایی، هر وقت سینماها فیلمی از او به نمایش میگذاشند فوری میرفتیم. خانم مسنی که در نمایش همراه ما بود پیگیر بود به محض اکران هر فیلمش میگفت ببریمش تا شکیباییاش را ببیند.

به خیابان ارفع، نزدیکیهای تالار وحدت که میرسم، فکر میکنم خیلی زود به مراسمِ(دلم نمیآید بگویم تشییعجنازه) خسرو شکیبایی بازیگر محبوبم رسیدهام و حتما آن جلوها میایستم، اما ناگاه مردم زیادی را میبینم که هممسیر با من میدوند... پیاده و سواره، با ماشین و با موتور. چند نفری با ویلچر... پیر و جوان و کودکانی بعضی سوار کالسکه و گاهی روی دوش بزگترها، زنان چادری و بد حجاب. مردان ریشو و زلفی و هفتتیغه... دوستداران شکیبایی از همه قشر هستند... بیشتر چشمها نمناکند و چشمان من نیز!

طبق معمول تمام مراسم این سالها پلیس از صبح زود اتوبوسی به صورت عمود بر خیابان گذاشته تا هیچ اتوموبیلی نزدیک تالار نشود.

به زور از جمعیتی که جلوی در تالار وحدت جمع شده بودند و هر لحظه هم به تعدادشان افزوده میشد رد میشوم و داخل حیاط میشوم. اما مگر جا داشت!... کیپ تا کیپ آدم بود.

روی سر در(تاج) تالار پر است از عکاسان سحرخیزی که بهترین جاها را برای عکاسی انتخاب کردهاند. شکر خدا در آن تاج مصالح مقاومی به کار رفته که اینقدر محکم است و فرو نمیریزد.
ساعت نُه صبح در داخل حیاط و در خیابان ارفع دیگر جای سوزن انداختن نیست. صدای کسی از بلندگوها به گوش میرسد که قرآن میخوا ند. کسی میگوید:
- اینجا هم ولکنمان نیستند!
کس دیگری میگوید: شکیبایی متعلق به همه است چه مذهبی و چه غیرمذهبی. نباید که اورا مصادره کرد!
بعد، صدای پرویز پرستویی طنینانداز میشود.
- خانمها، آقایان، خواهش میکنم! جلوی در را خلوت کنید تا آمبولانس خسرو شکیبایی داخل شود.
هیچکس تکان نمیخورد. یعنی جایی نیست که بروند تا خلوت شود. پرستویی این خواهش را بارها تکرار میکند.
بعد میگوید:
- اگر خسرو را دوست دارید یک لحظه سکوت!
سکوتی برقرار نمیشود. پرستویی تا نیم ساعت فقط از سکوت و راه دادن به آمبولانس حرف میزند. همه به جلو و عقب هل داده میشویم. دلم برای گلها و چمنهای حیاط تالار وحدت میسوزد. بیشترشان له شدهاند.
مردی میگوید ببینید مردم برای خمینی و طالقانی هم اینقدر مشتاق نبودند که برای شکیبایی هستند.
زن مسنی از دست پرویز پرستویی خسته شده و غرغر کنان میگوید:
- وای، این چقدر حرف میزند کاش میکروفن را از دست او بگیرند.

زن دیگری میگوید هر کس هم بگیرد باز مجبور است همینها را بگوید.
پرستویی بالاخره تصمیم میگیرد خاطرهای تعریف کند.
- صبح جمعه ساعت 9.... دوستان خواهش میکنم. بله میگفتم جمعه ساعت 9... عزیزان لطفا سکوت کنید. باز میگوید جمعه .... صدای میکروفون قطع میشود و خاطره نیمهتمام میماند. آن خانم دلش خنک میشود. بقیه ما حدس میزنیم پرستویی چه میخواسته بگوید.

بعد از درست شدن میکروفون یکی از دوستان صمیمی شکیبایی به نام حسین بختیاری ترانهی " تا بهار دلنشین" را میخواند.میگوید خسرو این ترانه را خیلی دوست داشته. دوست دارم همهمان با او بخوانیم، شروع میکنم به خواندن. هیچکس همراهی نمیکند و ناچار من هم سکوت میکنم و گوش میدهم. خوشبختانه بختیاری مثل پرستویی به سکوت و راه باز کردن کاری نداشت و بدون وقفه ترانه را به زیبایی تا آخرش خواند( دوسه جایش فالش شد که در اینگونه مراسم طبیعیست. قسمتی از آنرا ضبط کردم اما نمیتوانم در وبلاگ بگذارمش.)
پویا پسر خسرو شکیبایی سخنران بعدیست که ترجیح میدهد فقط از مهربانی مردم تشکر کند. و بگوید حتما پدرم خوشحال است که آمدید...
صداهایی همهمه وار به گوشم میخورد که حالا وزیر ارشاد میخواهد صحبت کند.
هنوز این ضایعه را به مردم تسلیت نگفته که صدای هو کردن به گوشم میرسد و بقیه حرفها را نمیشنوم.
مرد قد بلندی که پشت سرم ایستاده فحشی میدهد.
- بیشرفها از بس هنرمندان مارا اذیت میکنند همه از ناراحتی معتاد و افسرده شدهاند آنوقت وقتی از غصه دق میکنند، میخواهند آنها را مال خودشان بکنند و از شهرتشان به نفع خودشان سوءاستفاده کنند.
نمیدانم هو کردن بقیه مردم یه همین علت بود یا چیز دیگری.
گاهی حواسم به عکاسان روی تاج تالار میافتد که تعدادشان خیلی زیاد شده. خوشبختانه هنوز محکم پابرجاست. آن بالا دنبال عکاس زن میگردم. دوست ندارم فقط این آقایان باشند که صعود کردهاند. خیالم راحت میشود. تعداد هر چند کمی هم خانم عکاس آنبالا میبینم.

آفتاب داغ حسابی بر کلههایمان میتابد و

کمتر کسی را میبینم که کلاه آفتابی سرش باشد. خودم هم یادم رفته بیاورم. همه تشنهایم و آب هم نیست. جمعیت فشار زیادی میآورد. از آن طرف حدود بیست اتوبوس بیرون ایستاده و همه پر شدهاند از همکاران و دوستان شکیبایی. اکثریتشان از هنرمندان محبوب مردم هستند. جمعیت هجوم میبرد به بیرون. همه با موبایل میخواهند ازشان عکس بگیرند.
صدای جیغ و داد میآید . نمیدانم چند بچه و شاید هم بزرگ زیر دست و پا ماندهاند. خودم هم با سیل جمیعت به بیرون رانده میشوم. اما در گلوگاه در ِ بیرونی تالار گیر میکنیم. همه خیس عرق و داغ. نفسمان به شماره میافتد. بعضیها التماس میکنند که تورا به خدا راه بدهید مادرم، پدرم، خواهرم، بچهام حالش بد است و دارد تلف میشود.
آقایی حالش به هم میخورد و روی شانهی بغل دستیاش غش میکند. خوب شد زمین جا نداشت آن زیر بیفتد. هر کس شیشهی آبی در کیفش دارد بر روی بیماران میپاشد. اما افاقه نمیکند. یک زن چادر مشکی قلهُ والله میخواند و نذر میکند اگر سالم رسید به خانه نذر پارسالش را ادا کند.
اشکال از اتوبوسهاست. مردم عین سیرک دور اتوبوسی که دم در است حلقه زدهاند و جلو هم نمیروند. هنرمندان داخلش مضطرب و شرمناک کله میدزدند.

همان یک ذره جا یک ساعت طول میکشد تا به سلامت رد شویم. دارم غش میکنم که کمی دورتر میبینم دور اتوموبیلی حلقه زدهاند. این کیست این؟

بهزور خودم را به وسط میرسانم. طفلک ایرج قادریاست که دیر آمده و در پرایدی کنار یک خانم جوان در ترافیک گیر کرده و پاپاراتزیهای آماتور دارند کلیک کلیک با موبایل عکس میگیرند و قادری شدیدا ناراحت است.
من هم با خجالت مثل یک پاپاراتزی اصیل عکسی میگیرم. هر چه باشد به سختی خودم را به وسط معرکه رساندهام.

آنطرفتر زنی پوستر شکیبایی را به نرده چسبانده و سرش را روی آن تکیه داده.

جلوتر، جلوی در شیرینیفروشی آقبانو معرکهی دیگریست. اینجا دیگه حلقه آنقدر تنگ و فشرده است که نمیتوانم داخل شوم. همهشان هم آقا... از پسری که مشتاقانه از حلقه برگشته میپرسم کی بود؟ هدیه تهرانی؟
میگوید نه "بهزاد رحیمخانی"ست. میگویم کاراینجا برعکس است. شنیدهام زنها دور هنرپیشههای مرد جمع شوند و مردها برای زنها. پسر میخندد و دور میشود.
اتوبوسها از همان اول پرشدهاند و آنهایی که ماشین ندارند نمیدانند چهطوری خودشان را به بهشتزهرا قطعهی هنرمندان برسانند. پلیسی میگوید 20 اتوبوس هم در خیابان حافظ منتظر مسافر است و برخی میدوند. تمام مغازههای اطراف پر هستند از مشتری... آب معدنی، ساندیس، رانی، بستنی، فالوده... مادران دست و پای بچههایشان را چک میکند که آیا سالم ماندهاند یا نه.
بعضیها میروند به پارک دانشجو. خیلیها دستشان پوستر خسرو شکیباییست.


فکر میکنم فرق بین هنرمند معروف با هنرمند محبوب همین است. بازی درخشان خسرو شکیبایی در تأتر و سینما و تلویزیون هرگز از یادها نمیرود... سریالهای خانهی سبزو روزی روزگاری، فیلم هامون، نقش مدرس با آن دیالوگ نفسگیرش که کمتر کسی میتوانست حفظش کند و شکیبایی حافظهاش عالی بود... و موهایش...
موبایلم زنگ میخورد. همان خانم مسن فامیلمان است که حالا خیلی مسنتر شده. حدود نود سال.
تو کجایی؟ چرا نیامدی دنبالم خودم آمدم آنقدر شلوغ بود که نزدیک بود که زیر دست و پا له شوم. بعد گریه کنان میگوید:
من زنده بمانم و خسرو شکیبایی بمیرد؟....
لینک در بالاترین
رأی بدین میت رو زمین نمونه...
( من این نوشته را شب روز مراسم تشییعجنازه هنرمند عزیز خسرو شکیبایی (یکشنبه30 تیر) نوشتم اما...)
پاشو مراد، مراد بیگ!
1- خسرو خوبان...
- مراد! مراد! مراد بیگ! مراد بیگ!
خاله لیلا(ژالهعلو) این جمله را در سریال زیبای "روزیروزگاری" در حالی که با دستمال خیس پیشانی خونین مراد بیگ(خسرو شکیبایی) را پاک میکرد میگفت...
صدای ژاله علو اینروزها توی گوشم است!
کاش میشد صدایش کنیم. بلند شود و بگوید همهاش شوخی بود...
بازیاش را دوست دارم(باید میگفتم داشتم؟)
2- نمیدونم آقایان چه احساسی دارند که لایحهی ضدخانواده تصویب شده؟
واقعا خوشحالند؟
بیت: دیگه اجازه زن اول هم نمیخواد، بشتابید یکی دیگر را بدبخت کنید و تا میتوانید بچزانیدش!
پ.ن. 1
مردای ایرانی حالا خیلی زنداری بلدن، چهارتا چهارتا هم میتونن!
پ.ن.2
عجب مجلسی داریم ما!
در افغانستان 25٪ نمایندهها زن هستند و سعی میکنند از حقوق کل خانمها دفاع میکنند. در مجلس ما چند درصد نمایندهها زن هستند؟ و حتی آن زنان معدود هم از حقوق چه کسانی دفاع میکنند؟
پ.ن.3
ای خاک بر سر ما با این نمایندههایی که بهشان رأی دادیم!
پ.ن.4
3- گذرگاه ویژه امرداد ماه منتشر شد...
یه مطلب توپ هم داره به اسم " اگر ما روز زن نخواهیم، چه کسی را باید ببینیم؟"
از من:)
4- نظرخواهی رابستم. اما ظاهرا بعد از اینکه شماره بعدی را نوشتم و فرستادم، خودبهخود دوباره باز شد. همین چند کامنت خوب یادگاری باشد. تا بعد که یاد گرفتم نظرخواهی را تأییدی کنم( و بهقول دوستان تا کوفتم نشده ببندمش)
تا آنموقع اگر دوستداشتید برایم ایمیل بنویسید تا برایتان در نظرخواهی بگذارم. ممنون!
باز محمود با کنایه!
1- اینروزها خیلی گرفتارم. زندگیم عین یه کلاف پیچدرپیچ گرهخورده شده. خیلی حوصله میخواد باز کردنش...آیا بتونم، آیا نتونم...
2- از سعید حاتمی عزیز برای درست کردن فید وبلاگم خیلی ممنونم.
3- فیلم خانهی عروسکهای هنریک ایبسن رو امشب کانال 4 نشون دادبه کارگردانی پاتریک گارلند . تا حالا چند نمایش و فیلمشو دیدم. اما هر بار بیشتر ازش خوشم میاد. دیالوگهای نورا در سکانس آخر خداست! باورم نمیشد بشینم گریه کنم.
برای تموم زنهایی که درک نشدن.
4- شعر زیبای "باز باران با ترانه"ی گلچین گیلانی که یادتون هست.
شعر طنزی بر همین وزن با ایمیل به دستم رسیده. متاسفانه اسم شاعرشو نمیدونم. شایدم شاعرش ایران زندگی میکنه و نمیتونه اسمشو بگه.
باز محمود با کنايه
اندکی قدّ و يه هاله
سرخوش از وضع زمانه
نفت شصت و نه دلاری( شاید منظورش صد و سی و نه دلاریه)
سال 60 مليارد دلاری (این مصرعش رو هم نفهمیدم)
با سفرهای فراوان
ساخته از خود فسانه
می برد پول از خزانه
می دهد دائم حواله
میخورد از مال مردم
میپَرد بر دوش مردم
میدهد دائم شعارِ
مهرورزی، عدلخواهی!
خلق ثروت، محو نکبت!
دين پناهی، سادگی، بیقيد و بندی!
چون به جدّ، مینگری، امّا تمامی :
تندخويی، جنگ خواهی!
پخش فقر و بینوايی !
لودگی، مردم فريبی، بیخيالی!
هستهای اين طبل خالی!
نامه هايی کودکانه، سرگشاده ، احمقانه
مملو از پند و عتاب و ادّعا، پر از کنايه
مینويسد او برای حاکمان اين زمانه!
آخر ای مجنون سر مست
هيچ آيا تا کنون امّا
مروری کردهای بر وضع و حال اين کرانه؟
هيچ انديشيده ای آيا
که از روی محبت
گر يکی از آن اجانب
نامهای بهرِ تو و اين دولتِ جل الخلايق
در بيان درد و رنج و حال و روزِ مردمِ بس مفلسِ اين سرزمينِ پُر بلا و مشکلِ خاورميانه
با همان سبک و سياقِ هاديانه
پرغرور و پر اِفاده ، پُر زِ ايراد و کنايه
انشا کند، پخشش کند
در خيلِ انبوه رسانه، ماهواره، روزنامه
پاسخی داری برايش؟
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آمد از فلسطين
از بلندیهای جولان
از دلار و پول نفت و نقشِ ايران
اندرون جيب و در کاشانة آن جيره خواران
از هولوکاست وحماس و نقشه بی صهيونيستِ گوشة خاورميانه
حرفهای قلدرانه، احمقانه، خودسرانه
پُرهزينه، پرضرر، بی فايده، بَس ناشيانه
از رجايیِ زمانه ،
باورش گشته که هست او :
يک پديده! معجزه در اين هزاره!
يک دو سه مزدورِ پرگو
در کنارش ني، هر دم
می روند اين سو و آن سو
می کنند از او ستايش، همچو ناجی ِ زمانه
ليک امّا
اندرون مملکت آنچه نمايان
سايه شوم فساد و نکبت و فقر و فغانِ بينوايان
با دو پای کودکانه میدويدم همچو آهو
گه به اين سو، گه به آن سو
دور میگشتم زخانه
در ميان مدح و روضه
اندرون بحث و شورا و کلاس و مدرسه واندر رسانه
میشنيدم دم به دم
از هر فکور و صاحب انديشه و جزئی اراده
داستانهای مخوفی بهر اين ملک فِتاده
می شنيدم
از لب شيرين پيران خردمند
مستمر اين برترين و بهترين پند:
آه ای خوشباوران کم سوادِ پرافاده
اين چنين بیفکر و تدبير و درايه
مرز و بوم و مملکت کردن اداره
آخر ای مستان قدرت، اين روش تا کی ادامه؟
اندک اندک رفته رفته
تيرگی، افسردگی، بيچارگی، درماندگی
بر پهنه اين کشتی در گل نشسته،
گشته چيره
حيف امّا کز سر خيرهسری، خودمحوری، کوتهخيالی
در نگاه اين جماعت
جملگی انديشمندان زمانه
يا که مزدورِ اجانب، عامل و بوق بيگانه
يا که اهل پول و مايه، مافيای مسکن و بانک و قاچاق، تحت الحمايه
هر که باشند، از برای خيرخواهی
هرچه گويند و نويسند
غير مسموع و زياده!
ای دريغ از يک جواب صادقانه! عالمانه!
آری اينک
جهل او چون تيغِ برّان
میزند از بن
نهالِ جاودانِ اقتصاد و علم و تحصيل و اراده
میشنيدم اندر اين دوران پررنجی که دانی
رازهای تلخی از آينده اين خاکِ پاکِ باستانی
بشنو از من ، کودکِ من
از زبان مامِ ميهن :
مرز و بوم پاک ايران
پرگهر مهد دليران
خطة يکتاپرستان
سرزمين مهر و ايمان
يک رئيس جمهور نادان
کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران ! کـــرد ويـــــران!
شب یا روز؟ مسئله این است!
1- فکر کنم ساعت از چهار و نیم صبح گذشته بود که گنجیشکا شروع کردن به قیل و قال و جیک و جیک، با عجله کامپیوترو خاموش کردم و بعد از زدن مسواک و... داشتم میرفتم بخوابم که بهناگاه در تاریکروشن صبحگاهی روی میز توالت اتاق خواب چشمم به دو قوطی سفید و سرمهای کرم روز و کرم شب نیوآیی که چند وقت پیش خریده بودم افتاد!
پیش خودم گفتم اینهمه پول دادم که با چروک پوست صورتم مبارزه کنم، اما اینا همینطوری بیاستفاده روی میز توالت افتادهن! طی یک تصمیم ناگهانی قوطی سرمهای رو برداشتم و درشو باز کردم که یه کمیشو با انگشت بردارم بذارم رو صورتم که چشمم از پنجره به بیرون افتاد. دیگه هوا کاملا داشت روشن میشد. یه دفعه عقلِ در حالِ چرتم بهم نهیب زد:
زیتون! الان روز حسابه! اینی که داری میزنه کرم شبه!
ناخودآگاه در قوطی کرم شبو بستم و کرم روز رو برداشتم. فکر کردم عقلم عاقله. اما نه... اشتباه میکنه حتما.
گفتم، دیوانه! منظور از کرم شب لابد کرم موقع خوابیدنه! به روشنایی روز کاری نداره.
عقل خوبالوئم غر زد: اسم کرمها با خودشونه. کرم روز و کرم شب! یعنی با روشنایی و تاریکی هوا باید کرمهاتو عوض کنی! زودتر روزه رو بزن و برو تو تخت که دارم از شدت خواب هنگ میکنم.
پیش خودم گفتم اهه! من بیام افسارمو بدم دست این عقل خلمشنگم؟! اونوقت از فردا میخواد سوار باشه و من پیاده! عمرا".
دوباره کرم شبو برداشتم.
عقلم فریاد زد. خله. کرم شب ممکنه با نور روز یه ترکیبی درست کنه که برای پوست بد باشه.
ترسیدم.
کرم شبو گذاشتم رو میز توالت و گفتم اصلا نخواستیم. و رفتم تو تخت تخت خوابیدم. خوشم اومد عقلم کنف شد!
اما هنوز تو کف اینم که تکلیف کسی که بخواد چهار پنج صبح بخوابه چیه؟ کرم روز باید به صورتش بزنه یا کرم شب. باید برم از روحانی محل بپرسم؟
مسائل مهم مملکتی به کنار. مسئلهی مهم زندگی من الان این است!
2- سهشنبه بود و وقت دادن تقاضانامهها، دفتر خانم آجرلو نماینده شهر کرج غلغله بود. تا حیاط بیرونش مردم کیپتاکیپ مرد و زن و پیر و جوون وایساده بودن تا تقاضاشونو بدن به منشیش که بعد از چند روز جواب بگیرن . .
اینجور هم که از صحبت مردم متوجه شدم. خانم آجرلو سعی میکنه دست رد به سینهی کسی نذاره. درسته راسته. اما سعی میکنه دل مردمو به دست بیاره و از این لحاظ نسبت به نمایندههای دیگه پرکارتره.
(ا اینجاشو از ترس برقرفتگی پست کرده بودم و بعد دوساعت تمام نشستم بقیهشو تایپ کردم. و فرستادم و نشستم به ایمیل خونی. وقتی خواستم برم بخوابم دیدم ایدل غافل بقیهش اصلا ثبت نشده. حالا باید دوباره بنویسم)
توی حیاط دفتر خانم آجرلو بین مردم بحث درگرفته بود. من به زور خودمو چپوندم اون وسط ببینم چه خبره! هر کسی یه چیزی میگفت:
یکی می گفت دفعهی قبل برای دخترش توصیهنامه گرفته برای کارخونهی فلان، مسئولش زرتی زده ورقه رو پاره کرده. یکی برای پسرش توصیهنامه گرفته بود برای عوض کردن دانشگاهش. یکی میگفت پول ندارم خانم آجرلو بهم دکتر رایگان معرفی کرده. حالا اومدم برای رادیولوژی و آزمایشگاه توصیهنامه بگیرم. و من هی دخالت میکردم که تو این کشور چرا بچهها همه باید بیکار باشن و فقط با التماس و توصیهنامه و پارتیبازی بریم سرکار و دکتر و... بعضیها میگفتن آره راست میگی و...
یه آقای پوشه به بغل ریشوی لاغر ناگهان از من پرسید: شما تو صفید؟ کارتون چیه؟ گفتم یه سوال داشتم اما حوصله صف وایسادن ندارم. یه روز دیگه میام. منو کشید کنار و پرسید میشه بپرسم چه سوالی؟
بهش گفتم. خوشش اومد که برای کار شخصی نیومدم. گفت یه شماره میگم یادداشت کن. بهش زنگ بزن و مسئله رو بهش بگو. حتما رسیدگی میکنه.
عکسالعملی نشون ندادم.
راستش فکر کردم طرف آنتنه و به خاطر حرفایی که زدم میخواد منو لو بده.
گفت چرا کاغذ مداد در نمیاری؟ باور نمیکنی؟ الکی گفتم شما بگو من حفظ میکنم.
پوشهشو باز کرد و مدارکی نشون داد که نشون میداد راهانداختن کارش کار حضرت فیل بود اما چند روزه انجام شده بود و حالا فقط یک امضا میخواست.. گفت همون که میخوام شمارهشو بدم به خانم آجرلو گفته حتما باید مهر و امضا کنی و میدونم میکنه!.
و بدون اینکه از من اجازه بگیره. پاکت مقوایی که بیمهنامهی ماشینم توش بود از دستم کشید و اسم کسی که نام فامیلش برام نامأنوس برود نوشت و همینطور شماره موبایلش که خیلی رُند بود. چند نفر خانوم دویدند جلو که اونها هم یادداشت کنن. پاکت را جوری تا کرد که شماره دیده نشه و داد دستم.
یه تشکر الکی کردم و اومدم خونه.
همینکه به خونه رسیدم پاکت بیمهنامه رو بردم گذاشتم تو کمد قسمت مدارکم و دیگه سراغش هم نرفتم.
تا همین دیشب که بعد از چند ماه دنبال مدرکی در کمد میگشتم. چشمم خورد به پاکت زرد بیمهنامه ماشین. یه شماره موبایل رُند و یه اسم آشنا روش نوشته شده بود:.
.... ........
دوستان امر فرمودند پاکش کنم.
3- باید محصول بشتر(یاش جا نمونده) برداریم!
وبلاگ یک دوست عزیز21 ساله افغانی که در دانشگاه بامیان درس کشاورزی میخونه و با مصیبت به اینترنت وصل میشه.
امید موفقیت دارم، هم برای خودش و هم برای همسرمحترمش که دانشجوی ادبیات در دانشگاه کابله.


