2008-09-30  

همه آمده بودند... من هم رفتم...

"اعتراف"
می‌دونم بعضیا تعجب می‌کنن از این نوشته‌ی من و شاید زیرلبی فحشی هم بدن. اما باید صادق باشم.
من االان از راه‌پبمایی روز قدس برگشتم! تعجب می‌کنم چطور تموم این سال‌ها چشمامو به حقیقت بسته بودم و مثل طوطی حرفای کسایی رو تکرار می‌کردم که حالا مطمئنم صلاح ما رو نمی‌خواستن.
بذارید از اول بگم که چه‌جوری شروع شد.
دکتر ارتوپد به من گفت:
باید سه‌چهار رو بدون هیچ تکونی تو خونه بخوابی. نه کاری، نه باری، نه حتی قدم زدن آرامی. این چند روز فقط به پشت بخواب. دردت که آروم گرفت بعد فیزیوتراپی رو شروع می‌کنیم.
گفتم آقای دکتر، دستم به دامنت! من نمی‌تونم یه ساعت بی‌حرکت یه جا بمونم. حتی تو خواب هی غلت می‌زنم. حالا سه‌چهار شبانه‌روز یه جا بخوابم!! با بی‌تفاوتی گفت من چه می‌دونم، رختخوابتو بنداز جلوی تلویزیون و هی بشین فیلم و سریال ببین.
اون‌موقع این حرفش بهم برخورد. اما الان...
.
اون روز لنگ‌لنگون اومدم خونه. یه پتو برام انداختن جلو تلویزیون (دکتر گفته‌بود زیرم باید سفت باشه)و یه بالش و یه ملافه.خواهش کردم کنارم آب و لیوان و مقادیری قرص و خوراکی و البته کنترل تلویزیون و... بذارن و همه برن سراغ کار و زندگیشون!
من موندم و یه تلویزیون به عنوان همدم! تلویزیونی که خاطره خوبی ازش نداشتم و در اثر تبلیغات دشمنان ملت، عین هوو ازش بدم می‌اومد. اونم روزایی که پنج شش مناسبت با هم مصادف شده بود:
ماه رمضون، روزای ضربت خوردن تا شهادت حضرت علی(ع)، سالگرد جنگ و نزدیک شدن به راه‌پیمایی روز قدس، شروع مدارس و سخن‌رانی آقای دکتر احمدی‌نژاد در نیویورک.
اولاش حسابی قاطی کرده بودم! هر هشت کانال رو که می‌چرخوندم. یه جا صدای توپ و تانک و آژیر قرمز زمان جنگ بود، یه کانال سینه‌زدن و عزاداری برای حضرت علی، کانال بعدی گریه مردم در سر جنازه‌های شهدای فلسطین و لبنان رو نشون می‌داد، کانال بعدی یه آخوند داشته نوحه می‌خوند...
مثل یه آدم نادون تلویزیون رو خاموش کردم. نیم ساعت بعد دوباره حوصله‌م سر رفت و روشنش کردم. برنامه‌ها تقریبا همون بود. منتها کانالی که جنگو نشون می‌داد و صدای توپ و تانک و آژیر، جاشو داده بود به نوحه و کانالی که نوحه پخش می‌کرد داشت جنازه‌های جنگ رو نشون می‌داد.
مرتب با اکراه و بیزاری کانال‌ها رو می‌چرخوندم. گاهی حواسم می‌رفت به مصاحبه‌هایی که اوائل جنگ با رزمنده‌ها کرده بودن. هیچکدومشون نمی‌گفت برای کشورم می‌جنگم یا برای ملتم. می‌گفت برای "اسلام" می‌جنگم یا برای "امام" می‌جنگم. می‌گفتن تا هر وقت "رهبر" بگه می‌جنگیم.
چیزی ته‌ ِ ته‌ ِ قلبم رو تکون می‌داد. اما به روم نمی‌آوردم.
ساعت بعد داشتم با حالت مسخره به مصاحبه‌های گزارشگر تلویزیون با مردم گوش می‌کردم که چطور از هر تیپ و سن سفارش رفتن به راهپینمایی روز قدس رو می‌کردن که یک دفعه صدایی در مغزم گفت:
زیتون!(اسم اصلی‌ام رو صدا زد البته) زیتون! تو فکر می‌کنی کی هستی؟ ترسیدم. چشمامو بستم. گفتم حتما در اثر خوردن قرص‌ها خیالاتی شده‌م.
این چند روز مرتب از بدبختی مردم فلسطین شنیدم و دیدم زنای فلسطینی چطور با فقر و نداری دست و پنجه نرم می‌کنن. مقایسه کردم با زنان ناشکری که این‌روزها در مرغ‌فروشی می‌بینم و به جای مرغ، سنگدون‌مرغ و پای مرغ می‌خرن و کلی غر می‌زنن که ما معلمیم و چرا نباید حقوقمون کفاف خریدن مرغ و گوشتو بده و در مغازه به هم یاد می‌دن چطور دو کیلو سنگدون کیلویی 1500 تومن رو با 200 گرم گوشت کیلویی 9 هزار تومن چرخ کنن که بچه‌هاشون نفهمند! و یا پای مرغ کیلویی 300 تومن را چطور تیکه تیکه کنن که پنجه‌هاش در سوپ کریه‌المنظر نباشه. یادمه اون موقع چیزی نگفتم. حتی همدردی کردم. ولی حالا دلم می‌خواست می‌دیدمشون و می‌گفتم زن! چطور دلت میاد سنگدون بخوری وقتی مردم کشورهای دیگه گرسنه‌ن. الهی کوفت بخوری! بفرستش برای اونا!
تلویزیون مرتب سخن‌رانی پارسال دکتر احمدی‌نژادو پخش می‌کرد. شاید بار اول و دوم زیاد ملتفت نشدم اما یک‌بار که با چشمان باز گوش کردم دیدم هیچ‌ بد حرف نزده هیچی خیلی هم خوب حرف زده و این دشمنان اسلام و رهبر بودن که تو گوش ما خوندن زر زده!(خدا منو ببخشه. خودشون زر زدن!)
بگی نگی خیلی منتظر سخن‌رانی امسالش بودم و چون می‌دونستم در اون ساعت شب سی‌با هم خونه‌ست باهاش شرط کردم بذاره قشنگ حرفاشو گوش بدم و هی وسطش پارازیت نده تا فکرمو مغشوش کنه.
قلبم تند تند می‌زد. سی‌با نمی‌دونست چمه. گفت اگه درد داری یه قرص دیگه بخور. و به زور بهم یه قرص قوی داد. چشمامو بستم تا وقت زودتر بگذره که...
یک دفعه برنامه قطع شد و صدای شیرین و ملکوتی رئیس جمهور عزیزمون به‌گوشم رسد. انگار صداش از عرش میومد نه از زمین. نمی‌تونستم چشمامو باز کنم. می‌گفتم مبادا این صدای زیبا قطع بشه.
آیه‌ی اول رو که خوند با این که معنی‌شو نفهمیدم اما یهو انگار دردم تموم شد. دچار سرخوشی و رخوت عجیبی شدم. او داشت از آینده‌ای روشن، صلح پایدار و گسترش عشق و محبت حرف می‌زد.
تمام بدنم داغ شد.
دکتر شجاعانه از ملت‌های عراق و فلسطین و افغانستان و لبنان و کشورهای آفریقایی و آمریکای جنوبی دفاع می‌کرد.
نور امید در دلم روشن شد. اصلا انگار پشت پلکم آتیش روشن کرده بودن.
با احتیاط چشمامو باز کردم. وای خدای من، چی می‌دیدم... من دکتر احمدی‌نژاد رو چون خورشیدی فروزان دیدم. چقدر بعضی آدم‌های خودفروخته پارسال هاله سرش رو مسخره کرده بودن. امسال چیزی بود ورای هاله!
نفهمیدم چند دقیقه گذشت که او با یاری خدا به طرفه‌العینی تمام ریشه‌های اصلي شرايط حاکم بر جهان رو بیرون کشید و راه‌حل‌های آن‌ها را هم تمام و کمال گفت!
از جهان گفت، از انسان ، از آزادی و عبودیت و از عدالت که اساس خلقت انسان و همه آفرينشه.
او چون پیامبری که برای پیروان خود قصه می‌گه حرف می‌زد... و هیچ‌کس- چه اونور در نیویورک و چه این‌ور در پشت تلویزیون‌ها- نمی‌تونست یک لحظه از جای خود تکون بخوره.(بعدا شنیدم تلویزیون‌های ماهواره به صورت موذیانه‌ای صندلی‌های خالی را که سر سخنرانی جرج بوش فیلمبرداری شده بود نشون می‌دادن)او از انرژی هسته‌ای که حق مسلم ماست گفت. از مردم امریکا و اروپا خواست گول یک مشت آدم زياده‌خواه و تجاوزطلب را نخورن.
و یک تنه طومار امپراطوری آمریکا و اسرائیل را بالکل در هم پیچید.
مهندس احمدی‌نژاد ثابت کرد که فقط ساختار کشور ما در جهان می‌تونه دووم بیاره و باید الگوی تمام کشورها قرار بگیره وگرنه جهان محکوم به فناست.
من همین‌طور بی‌اختیار از چشمام اشک میومد و سی‌با فکر می‌کرد خل شدم.
گفتم سی‌با جان... من تازه فهمیدم دنیا دست کیه. نمیدونم چطور از این همه سال غفلت استغفار کنم.
همون موقع بود که تصمیم گرفتم حتما تو راه‌پیمایی روز قدس شرکت کنم.
سی‌با گفت با این کمر درد تو که نمی‌تونی قدم از قدم برداری. توی دلم گفتم خدا به این بنده تازه عاقل‌شده‌ش رحم می‌کنه و دعاهای منو مستجاب می‌کنه.
بعد مصاحبه لری کینگ را با دکتر دیدم که چطور دکتر دماغ لری را به تمامی لای در گذاشت! و ذوق کردم.

صبح امروز جمعه. به سختی حاضر شدم و با عصا از پله‌ها پایین رفتم. سی‌با نه تنها کمکم نکرد، با چشم‌هایی حاکی ازمسخرگی نگام می‌کرد.
همینکه به جمعیت راه‌پیمایان روز قدس رسیدم یک‌هو انگار نیرویی منو پشتیبانی کرد. احساس کردم دارم خوب می‌شم. تا جایی که یهو عصام رو انداختم دور و دوان دوان بین مردم رفتم.
ببخشید، اینقدر که همراه جمعیت شعار دادم صدام گرفته. اینقدر مرگ بر آمریکاو مرگ بر اسرائیل گفتیم که فکر کنم کارشان همین امسال تمام باشد. زنی بغل دست من داد زد مرگ بر انگلیس. لبی گزیدم و گفتم هیس ... امسال این دو تا و سال بعد انشاا... انگلیس و هلند و سال بعد‌ترش فرانسه و دانمارک و...
زن با خوشحالی خندید و چشمکی زد و گفت آها. دوتا، دوتا! یک‌هو نمی‌شه دنیا رو درست کرد.
وقتی برگشتم چشم‌های سی‌با داشت چهارتا می‌شد. خوب و سرحال بودم.
الهی شکر که خدای مهربون همیشه در توبه را به روی بندگانش باز نگه می‌داره.
من با افتخار اعلام می‌کنم که در انتخابات آینده ریاست جمهوری به احمدی‌نژاد این ناجی بشریت و سازنده جهانی پر از عدل و داد رأی می‌دم!
یادم باشه فردا حتما با یه دسته گل برم مطب آقای دکتر ارتوپد و ازش تشکر کنم که این توفیق الهی رو نصیبم کرد.
هرگونه فحش و توهین‌ در نظرخواهی، به حساب 100 جرج بوش واریز خواهد شد!

+ نوشته شده در جمعه پنجم مهر 1387ساعت 17:12 توسط زیتون |
تو چرا نیامده بودی؟
(توضیح: این اعتراف‌نامه رو من جمعه ، روز قدس نوشتم ولی دست اجانب از آستین سرور درآمد و ادیتور وبلاگمو کاملا از کار انداخت به ناچار دراون‌یکی و این‌یکی و اون‌یکی‌دیگه. وبلاگم گذاشتم. امیدوارم حالا که به فضل الهی به راه راست هدایت شدم وبلاگم از فیلتر دربیاد و بقیه‌ رو پاک کنم. آمین یا رب‌العالمین و عجل فرجهُ. مرگ بر ضد ولایت فقیه!)
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ‌نیوز

نظرها(116)

  2008-09-19  

این شش سال ِ آزگار...

هر سال حدودای 25 شهریور که می‌شه عزا می‌گیرم که چی باید برای سالگرد وبلاگ‌نویسیم بنویسم. نه بلدم یه متن شاعرانه احساساتی بنویسم و نه بلدم بشینم به‌صورت منطقی جمع‌بندی کنم و آمار دربیارم که آره من این‌قدر پس‌رفت یا پیش‌رفت داشتم.
فقط می‌دونم تو این شش سال کلی چیز یاد گرفتم و کلی تجربه اندوختم. که اگر بیشتر از محیط واقعی زندگی بیشتر نبوده مسلما کمتر هم نبوده. از همه مهمتر، کلی دوست خوب پیدا کردم. حتی از بین مخالفینم.
اینو گفتم برای خودم که گاهی می‌شینم کلی فحش می‌دم به خودم که چرا اصلا شروع کردم. چرا کلی از وقت خواب واستراحت و وقتی که باید در کنار خانواده باشم رو گذاشتم سر وبلاگ‌نویسی. شاید مسخره باشه گاهی دکتر اخطار جدی داده یه مدت اصلا نرو پای کامپیوتر ولی گوش نکردم و تا صبح نشستم پاش.
تابه‌حال 900 پست تو این وبلاگ نوشتم. گاهی هر پست چند شماره(اگه حد متوسط چهار پنج شماره نوشته باشم خیلی می‌شه ها...) کلی خون‌ دل خوردم تا زیتون رو قسطی خونه‌دار کردم، شوهرش دادم، کار براش پیدا کردم، اگه اخراجش کردن از پا ننشستم و دلداریش دادم باز کار دیگری براش جور کردم، باردارش کردم(با کمک سی‌با البته) زائوندمش... کلی کار ریختم سرش اما نذاشتم هیچ‌وقت وبلاگ‌نویسی رو ترک کنه. چون می‌دونم براش لازمه!
بهترین لحظاتم در اینترنت وقتی بوده که حس کردم برای کسی مفید بودم. کاش باشم. چون من واقعا همه رو دوست دارم. ممکنه گاهی از دست کسی عصبانی شدم اما حتما بعدش پشیمون شدم. اگر بهش نگفتم از حماقتم بوده!
از اینکه شش ساله تحملم می‌کنید ممنون!و اگه تو این مدت کسی رو ناخواسته رنجوندم معذرت...
با تمام این‌ها خوشحالم زیتون رو دارم و از این دریچه با شما در ارتباطم:×

-----

پ.ن.
خیلی دلم می‌خواد چند تا از کامنت‌ها رو بذارم اینجا. بهم نگید عین عقده‌ای‌ها می‌مونه این کارم:) خوب بمونه! عشق می‌کنم می‌خونمشون.

طاها بذری:
اولین کسی که سالگرد 6 سالگیت را تبریک می گوید.!

عمو اروند- محمد افراسیابی:
من گاهی به این همه پشت‌کار تو غبطه می‌خورم که چطور از عهده‌‌ی این کار قشنگت برمی‌آیی.
فقط می‌گویم که دستت بواقع درد نکند! هر پستی که نوشته نکته‌ی جالبی در آن بوده‌است گرچه من شاید یک سوم نوشته‌هایت را هم نخوانده باشم ولی هر چه خوانده‌ام، پسندیده‌ام، کلی خندیده‌ام و کلی آفرین بر استعداد و پشت‌کارت گفته‌ام.
زنده باشی!


محمد ققنوس- نگاهی دیگر:
«زیتون» -با عرض معذرت- وبلاگ شخصی شما نیست! «زیتون» به همه جامعه وبلاگ نویسی فارسی تعلق دارد. «زیتون» یک سبک نویسندگی است. «زیتون» بسیاری از ما تازه‌کاران (امثال من را) بر سر کلاس نشانده و درس‌شان داده. «زیتون» آن عکس زیبای ایران است که همه یک گوشه‌ای گذاشته‌ایمش تا نشان آنانی بدهیم که ایران را نمی‌شناسند. «زیتون» ممکن است زمانی از زیر دست شما خارج می‌شده اما الان و پس از شش سال باید بگویم که حتی من ناقابل -بعنوان یک عضو کوچک این جامعه بزرگ وبلاگ‌نویسان و وبلاگ‌خوانان- نسبت به «زیتون» همان حساسیتی را دارم که نسبت به عقیده و دارائی‌ام دارم. «زیتون» مهر هویت بخش بزرگی از وبلاگ‌نویسی ما است. از «زیتون» خواندنم به خود می‌بالم.
خسته نباشید زیتون خانم. تولد وبلاگ‌تان (باور کنید دستم نمی‌رود بنویسم «وبلاگ‌تان»، مگر «زیتون» مال همه ما فارسی‌زبان‌ها نیست؟؟؟) مبارک باشد. امیدوارم آنقدر بنویسید که روزی روزگاری نوه و نتیجه‌تان که درباره اولین پست‌های زیتون از شما سوال می‌کنند در جواب‌شان بگوئید «اوووووووووه. کی یادش است؟ بروید خودتان آرشیو وبلاگ را بگردید ببینید کی بوده». و آنها بروند و سرچ کنند اما بخاطر حجم بالای نوشته‌های «زیتونی» کامپیوترشان نتواند صفحات اول «زیتون» را باز کند!
دست شما درد نکند که در این شش سال و ۹۰۰ پست یادمان دادید که چگونه می‌توانیم «ساده باشیم چه در باجه یک بانک چه در پای درخت». نشان‌مان دادید که چگونه «به شیوه باران» می‌توان پر از طراوت تکرار بود. عمرتان دراز باد و تن‌تان سالم و دل‌تان خوش و عزیزان‌تان در کنارتان.

ملاحسنی:
اگر زیتون نبود اسلام هم نبود. روغن زیتون هم نبود. سالاد فصل هم نبود. (امام خمینی)
من زیتون را می شناسم و خودم او را بزرگ کردم. زیتون سرمایه ای است برای وبلاگستان(بازهم امام خمینی)
اگر قرار باشد بین زیتون و جیگر یکی را انتخاب کنید باید زیتون را انتخاب کنید چون هم زیتون است و هم جیگر (مقام معظم رهبری)
همین امروز به من خبر دادند که یک دختر خانمی توی وبلاگش روغن زیتون هسته ای اختراع کرده. حالا این خانم شده وبلاگ نویس هسته ای. هی با اسکورت می برنت و می اورند. (رئیس جمهور محبوب)
زیتون جان تبریک!


رهگذر:
اول اینکه, من واقعا ازت تشکر می کنم که تو این چند وقته اینقدر هوای زیتون رو داشتی و همیشه مواظبش بودی و در همه وقت و همه جا تنهاش نذاشتی.
دوم اینکه, انگیزه ای که باعث شده تا من همیشه وبلاگ تورو بخونم اول وجود صداقت, دوم صمیمیت و سوم سادگی در نوشته هات بوده. به عبارتی من هیچوقت از خوندن نوشته هات احساس تحقیر شدن نکردم!
سوم اینکه, تو چرا میشینی و در خلوت کلی به خودت فحش می دی؟ خب تو هم مثل بقیه در ملا عام و به دیگران کلی فحش بده!!!!!! اینجوری دیگه هیچوقت هم دچار کمبود اعتماد به نفس نمیشی.
چهارم اینکه,امیدوارم اینقدر که تو بر خلاف نظر پزشک پای کامپیوتر نشستی,کامپیوتر هم پای تو بشینه.

ولگرد:
زيتون عزيز کوچولو :
می بینم که امروز ۶ ساله شدی ولگرد!!! میگفت تو را از سه سالگی میشناسد !
میگوید : بخاطر استعداد و پشتکارت فراوانت کودکستان و دبستان را در همان سال اول پشت سرگذاشتی .! درچها ر سالگی دیپلم دبيرستانت را گرفته ای . !
شنیده ام : حالا در ۶ سالگی به دانشگاه ميروی ! روزنامه نگاری و عکاسی ميخوانی .!
من مطمن هستم با کمی سخت کوشی بیشتر .. دکترای روزنامه نگاری و عکاسی ات بزودی خواهی گرفت !!
زيتون عزيز تولد شش سالگيت را تبريک ميگويم . بگو برای تولدت جه بفرستم آرزوهای بزرگ ! خوب است؟

منیرو روانی‌پور:
مبارک . خیلی وقتها از نوشته هایت لذت برده ام . منیرو

توحید:
زیتون عزیز
ممنون برای همه چرت و پرت های قشنگ و خواندنیت.
پایدار باشی و سبز

شایان:
شادباشهای مرا هم بپذير که من هم به نوبه خودم از وقتی با وبلاگت آشنا شدم هم کلی چيز ياد گرفتم و هم با کلی دوست خوب و مهربان چون خودت آشنا شدم.
کاری که می‌کنی را هرگز دست کم نگیر و هرگز از آن نا امید نشو که خیلی بیشتر از آنچه که فکر می‌کنی برای جامعه ما مفید است.
به اميد روزی که همه ما بتوانيم در یک ایران آزاد بی ترس از اين نظام يک گرد هم‌ائی در جائی بگذاريم و بتوانيم زیتون و همه دوستان خوبش را از نزديک ببينيم.
به اميد آنروز
شاد باشی و برقرار

دردونه:
تولد شش سالگی وبلاگت مبارک زيتون عزيزم...از تمام لحظات ناب و لذت بخشی که با خوندنش به من هديه کردی،ممنونم:)

بایرامعلی:
ششمین سال نوشتن وبلاگ مبارک. امیدوارم روزی باشه که شصتمین سالش رو جشن بگیری ما هم بیاییم و کیک بخوریم و بادکنک بترکونیم و حرکات موزون انجام بدیم
شاد و پیروز باشی :))

همستر:
زیتون جان عزیزم شش سال مطلب نوشتی ولی بدون شصت سال خوانندگانت رو اعم از با ادب و بی ادب جلو بردی. حتما ادامه بده عزیز

کامنت‌نوسی 93- کاش اسمشان را هم می‌نوشتند:
دختر عزيزم!
خسته نباشي! من چند سالي است كه نوشته هايت را با علاقه ميخوانم( و از طريق لينكهاي تو نوشته هاي ديگر جوانان اين مرز و بوم را).خوشحالم كه نسل امروز ميهن ما با زباني ساده و صريح از آمال و آرزوهاي خود حرف مي زند.باشد كه چون تو بينديشند و ما شوند. "ما" نه نسل ما كه "ماي" نسل خود شوند. سرافراز باشي

داریوش‌آقا:
دوست و مبارز عزیزم زیتون
من شاید یکی از قدیمیترین مشتری شما هستم و میخواهم بگم که واقعا چه آدم پر مغز و باهوشی هستی...اگه یادت باشه چند دفعه هم ازت خواستگاری هم کردم ولی خوب چون زن دارم میسر نشد.
شیوه نوشتهای شما... آنقدر روان و شیرینه که بعضی وقتا حسودیم میشه از کسانی که در زندیگیت هستند...و بطور خیلی لذت میبردندحتم آنها از مصاحبت با شما لذت میبردند.... حالا یک بامزه بگم... چند روز پیش با دوستی حرف میزدم و بی اختیار گفتم که آره دوستم زیتون میگه فولان سریال مسخرست یا فولان جا کنسرت گذاشتند...دوستم پرسید ناقلا زیتون کیه!!! میرم به زن میگما...خلاصه بدان وقتی از کامپیوتر دور میشم...حرفات توی کله من مثله کتاب پر میشه.من میدونم یکروزی وقتی کشورمان از عنکبوتهای اسلامی خلاص بشه...کتابت بیرون میاد...بنام....من زیتونم. دوستت دارم.

مازیار:
خوشحالم که مینویسی. تو آدمی هستی که روی اطرافت اثر میذاری. از نزدیک نمیشناسمت ولی از وبلاگت اینطور معلومه. مثل اوندفعه که طرف راه پیاده رو رو بسته بود و رفتی باهاشون صحبت کردی و بعدش طرف اومد معذرت خواست. یا اون بار که توی فروشگاه از صدای بلند ناخوشایندی که پخش میشد ناراحت بودی و رفتی با مدیر فروشگاه صحبت کردی و بعدش با کادوی یکی از خانم های فروشنده سورپریز شدی.
اینجا نوشتنت این ویژگی قشنگ و لذت بخش و سازنده رو به بقیه هم سرایت میده، و خوندنش به رشدش در من کمک میکنه.

مهدی:
زیتون جان منم 6 سالگی وبلاگت را تبریک می گم. ولی زود شوهرش دادی ها!
لااغل می زاشتی 9 سالش می شد بعد.....
تو هم واسه همه خواننده هات مهمی و هم واسه دوستات مهم.

پویا:
زیتون جان ! تولد زیتون مبارک !
امیدوارم این زیتون ـ که مثل خود زیتون واقعیه وبه درد همه چی می خوره ـ همیشه زیتون بمونه .
روزت زیتونی !

اریک:
خوب خوب ...رفیق قدیمی شش سال شد ... من 5 سال اینجا رو میخونم .. میدونی اوایل ایران اومدنم بود ...مریض بودم و شبها بیدار مینشستم یا میرفتم توی کمد رختخواب تا صبح بیدار به در خیره می‌شدم ...تو شدی یکی از رفقای ما. بعد دوباره رفتم ...بعد از شش ماه در رفتم. برگشتم ایران که برای من یکی امن ترین جا بود و زیتون شد رفیق غار ما ...میدونی امروز شبات و منهم همینطوری پرسه میزنم اومدم بهت بگم ما بن عبری ها اعتقاد داریم خون خون رو میکشه ..دلیل اینهمه انس الفت ما فقط خونه شاید چیزه دیگه بهرحال زیتون و سیبا و فینگل خان و این حیاط خلوت که ما میایم توش تو نیستی ...یه چیزی رویدیوار مینویسم میریم و گاهی هم فحشی میخوریم از به اصطلاح مخالفان این سیستم که به نظر من احمدی نژاد داردسته اش با خوندن این کامنتها بیشتر خوشحال میشن ...زیتون جان باش و بنویس و بتاب تا ماهم انرژی بگیریم

فضول‌باشی- کریم- مرد هزار اسم:
حال که زیتون خود بحث را به اینجا
کشاند میگویم. بله شش سال پیش
سلطنت طلبی بنام رضا فاضلی که
از پیری روی بنده را کم کرده!؟ چون
دید برنامه هایش در تلویزیون دارد
میگیرد تصمیم گرفت فعالیتش را در
اینترنت گسترش دهد و در ضمن
میدانست که با ان شکل و قیافه
طرفداری نخواهد داشت این بود که
به شکل یک دختر و یک پسر در
عرصه اینترنت قدوم کثیفش را گذاشت
چهره دختر را زیتون نام نهاد و چهره
پسر را که دگر همه بهتر از من میدانید
شش سالگیت مبارک!!؟
(مرسی)

نق‌‌نقو:
سیر تکاملی از زیتون تازه تا زیتون پرورده در شش سال.
به به مبارک باشه

دانشجو:
منم تبریک میگم و پشتکارت را می ستایم (ادبی شد!) همیشه کامنتدونی وبلاگت محل خوبی برای بحث و جدل و تبادل نظر بوده و خواهد بود. امیدوارم حالا حالاها اینجا بپا باشه.

نگار:
زیتون جان بی اغراق میخوام بگم که از نظر من وبلاگ تو بهترین در وبلاگستان هست.من تا بحال نشده اینجا چیزی خونده باشم که خوشم نیومده باشه.تقریبا با اکثر وبلاگ های دیگه ای که میخونم و خوشم میاد از طریق وبلاگ تو و نکته ای که راجع به هر کدوم نوشتی آشنا شدم.
با تمامی پست هات همذات پنداری کردم با خندت خندیدم و از غصه هات غصه دار شدم از هیجانت به شعف اومدم و با نبودنت های گاه گاهت دلتنگت شدم.
زیباترین ها رو برات آرزو میکنم دوست باهوش و نکته بین.

منم حسین:
تولدت مبارك ادامه بده با شور ونشاطي بيشتر. به هر حال تولد مباركي بوده.
از طرف كامنت نويس جديدت D:


لیلا:
سالگردوبلاگ نويسی بکامت شيرين.
شايدخودت ندونی که نوشته های صميمانه ات چه خوش به دل ماغربت نشين‌ها مي‌چسبه.
ازپاسخهای پرمهرت ازايجاد فضای گفتگووخبررسانی وهمچنين شانس آشنايی باخوانندگان فرهيخته‌ات به سهم خودم سپاسگذارم.

نسرین:
زیتونی، من همین الان از سرکار رسیدم و طبق معمول اومدم سرکی بکشم اینجا.فقط خیلی سریع اومدم تولد شش سالگی وبلاگت رو تبریک و بعدش هم یک خسته نباشید بهت بگم .
یک چیزی هم بهت بگم،تو هرجور بنویسی ما می خوانیم و و صد البته خاطرخواتیم :) اما من یکی که خیلی دلم برای اون شعرهایی که همیشه اول پست هات می نویسی تنگ شده.نمی شه یه تجدید نظر بکنی و دوباره اول پستهات شعر بگذاری؟

رها:
تولدت مبارک عزیزم :)
با این که فیل.طری و کامنت گذاشتن برات جزو اعمال شاقه حساب می‌شه اما در برابر پست‌های جذاب‌ات نمی‌شه ساکت موند.
هر جای این دنیای قشنگ که هستی شاد باشی. می‌بوسمت.

اهری:
ايضن از ؛ رها؛
تولدت مبارک عزیزم :)
با این که فیل.طری و کامنت گذاشتن برات جزو اعمال شاقه حساب می‌شه اما در برابر پست‌های جذاب‌ات نمی‌شه ساکت موند.
هر جای این دنیای قشنگ که هستی شاد باشی. می‌بوسمت.
ببخشين تو رو خدا ٬ بوسيدنش مال حقير نيس!
:))

رضا:
پشت کار و همت يک بانوی ايرانی که تا سرحد جنون به تفکراتش بها ميدهد
مايه مباهات همه ی وبلاگ نويسان است .

شهاب:زیتون جان
منم 6 سالگی وبلاگت رو تبریک می گم.
واقعا" وبلاگستان فارسی به دختر گلی مثل تو که به قولی طناز وبلاگستان فارسی هستی احتیاج داره.
امیدوارم که همیشه موفق و موید باشی.

امیر:
مبارک باد بر ما، همچنین بر وبلاگستان.
(عجب هندونه‌ای)

داریوش کبیر:
ایشالا عروسیش
:)

سروش:
ما هم واقعا از خوندن مطالب شما لذت بردیم.
(زمان گذشته؟)

نیما:
شد شش سال؟ انگار همين چند وقت پيش بود كه اوائل نوشتنت بود و منم تازه وبلاگ خون شده بودم... يعنی الان 6 سال از اعتياد من به زيتون ميگذره؟! به اميد تبريك تولد 60 سالگی زيتون...

حمید رضا - گردباد:
زيتون جان تبريک می‌گويم. شش سالگی ِ وبلاگ زیتون را. در آستانه‌ی سال نوی زیتونی امیدوارم که این وبلاگ از فیل+تر دربیاد. روزهایت پر زیتون باد.


مینو- آونگ خاطرات ما:
این « این شش سال ِ آزگار » بر تو و ما مبارک باد :)

دختر همسایه:
زيتون جان بسیار مبارکه تولد ۶ سالگیت....یکی از باهوشترین در نکته بینی و خوش نویسترین های وبلاگستان هستی ....ما که مشتری دائم بوده ايم ...و همیشه نکته و نکته های بسيار دلنشين در تک تک پست هات بوده که هم باعث تامل و هم باعث لذت بوده ....در ضمن خيلی جالب تاريخ کنونی ايران رو ثبت ميکنی ...همين چيزايی که در پستهات هست بعد ها سند تاريخی ميشه!!حواست رو خوب جمع کن!!! ....برات زندگی پر از شادی و آرزو دارم :-) ....راستی ما درپستهات از بارداری و بچه داريت نخونديم ها!!! :-)کی ؟ کجا ؟

چرتینکوف:
مبارکه و امیدوارم که این پنجره همیشه باز بمونه. حالا زیتون کی زائید که ننوشتی ازش؟

خنگ خدا:
در شش سال گذشته وبلاگ زيتون يکی از وبلاگ‌هايی بوده که همواره خواندنش برايم خوشايند بوده.
اميدوارم که کامروا و پاينده باشی.

یه عالمه حرف:
تبریک می‌گم. واقعا که با این همه کار خوب دووم آوردی تو وبلاگستان. امیدوارم که همچنان پایدار و موفق باشی.

شیوای دیگر:
زیتون عزیز و دوست‌داشتنی! (اگر پسر طلا را نداشتی می‌نوشتم زیتونک)‏
چه خوب که بودی و چه خوب که هستی. شاید باور نکنی، ولی بارها و بارها تو تنها ستاره‌ی تابناک من در این تاریکی و سرما و تنهایی ‏شب‌های قطبی بوده‌ای. هرگز و هیچ چیزی مانند نوشته‌های سرشار از زندگی تو مرا به روشنایی‌ها پیوند نداده. باور کن! و خوب می‌فهمم که ‏حرف‌هایی از این نوع فقط بارهایی سنگین‌تر بر دوش تو می‌گذارد. اما تو خوب می‌دانی که طایفه‌ای هست که گویی برای به‌دوش‌کشیدن بار ‏بشریت به‌دنیا آمده‌است. و تو از این طایفه‌ای، از جمله مانند جرج اورول که تازه نزدیک شصت سال بعد از مرگش به فکر وبلاگ‌نویسی ‏افتاده:‏
و تو که زندگی‌بخش بسیاری از زندگان (و مردگان؟) وبلاگ‌نویس هستی، ادامه بده، بنویس، زندگی ببخش، زنده‌باد، و به‌قول سوئدی‌ها برای ‏جشن تولدت چهار بار هورا، هورا، هورا، هورا!‏


گوشزد:
بابا خوبه متن احساساتی بلد نیستی بنویسی و اشک مان را در می آوری این نصفه شبی!
شاید هم تقصیر اشک دم مشک ما باشد که با بوی پیازی هم در می آید چه رسد با دیدن زیتونی!
تولدت مبارک دخترک شیطان وبلاگستان فارسی!

سرمه:
خوشحاليم که هستی :×

من:
شش سالگی وبلاگت مبارک، و تعظيمی با تمام وجود

بیتا:
زیتون جون، به اندازه همه این نوشته‌ها و احساسات پاکی که برای تو نثار می‌شه منم می‌گم تولد شش سالگی وبلاگت مبارک... ایشالا همیشه شاد و سلامت باشی و همین‌جور با روحیه خوب بنویسی و یه روزی همه این سختی‌ها بگذره و ما جشن شادی‌هامونو با هم و در کنار هم بگیریم.


مرمر:
ممنون ازتمام لحظه های شادوخوبی که برامون خلق کردی.ممنون ازقسمت کردن شادی ها و خاطرات خوبت باما.
ممنون ازدادن فرصت برای نوشتن در کامنت دونيت که باعث آشنا شدن با کلی دوست خوب شد.ممنون از اين که برامون از ايران وزندگيت نوشتی که باعث تسلی دل ماها که دور هستيم بشه.
زيتونی با توو وبلاگت من دوباره عيد شمال رفتم وماه رمضون افطاری. شاید باور نکنی برای منی که تمام دوستام غیرایرانی هستند بودنت چقدر مهم هست.ممنون ازاين که می نويسی.اميدوارم يک روز فرصتی بشه و بتونم تو دوست ناديده ولی خيلی خيلی عزيز و آشنا روازنزديک ببينم.


سایت گذرگاه:
وقتی سالها پیش در نوشته ای زیر عنوان نگاهی به وبلاگ ها از تو به عنوان سیندرلا یاد کردیم نمی دانستیم که این سیندرلا دارد در دامن خود یکی از شاخص ترین طنز نویسان کشورمان را پرورش می دهد. طنازی که شهد است به کام دوستان و شوکران است در جام دشمنان.
تولد وبلاگت مبارک باشد که بودنش یک نیاز است.

ترانه:
ما هم خوشحالیم که زیتون رو داریم و مرسی که وقت میگذاری و مینویسی. تولدت ۶ سالگیت خیلی خیلی مبارک به اضافه ۶ تا بوس محکم.


پنگوئن:
کنم سه يا چهار سال از اين شش سال را همراه وبلاگت بودم ... هميشه هم از نوشته هايت خوشم می آمده ... البته يه خورده در اين يک سال اخير از اين احساسم کاسته شده ... شاید در روز تولد وبلاگت مناسب نباشه اما حتمن یک روز دلیلش رو برات می گم ... به هر حال سالروز تولد وبلاگت مبارک باشه ... اميدوارم سال های آينده را بهتر و موفقتر پشت سر بگذاري

حمید رضا:
سلام از 82 دارم باهات ميام ومطالبتو ميخونم خيلي حس خوبي بهم ميده
تولدت مبارك


کلفت:
دوستِ بسیار شفیقی داشتم،بنام ِ نیوشا فرهی.اوّلین کتاب فروشی ِ ایرانی را در لوس آنجلس باز کرده بود.نیکوکارترین انسانی
بود که دیده بودم و درست مثل ِ من بد دهان بود.هر روز میدیدمش،یکروز خیلی موءدبانه حرف میزد و گفت که بخاطر سالگردِ انقلابِ ۱۷ اکتبر ِ روسیه بمّدتِ یکماه،فحش نمیدهد.
نیوشا،در سال ۱۳۶۵ شمسی،در اعتراض به آمدن حجت السلام خامنه ای که آن موقع رئیس جمهور بود(هنوز امام نشده بود) به سازمان ملل،در تظاهراتی که درلوس آنجلس صورت گرفت،در مقابل دیگران و من
خودسوزی کرد و رفت.
بنده.بخاطر ِ آمدن احمدی نژاد به سازمان ملل،خودسوزی نمیکنم.اما بخاطر ِ توّلد زیتون بمّدت یکماه در این کامنتدانی به کسی فُحش نمیدهم.(بر این مژده گر جان فشانم خطاست:)) چون موقتیه! من داستان نیوشا فرهی رو نمی‌دونستم و خیلی متاسف شدم)

ببر تنها:زيتون عزيز
من هم به نوبه خودم تولد وبلاگت رو تبريك ميگويم.
من تقريبن مرتب نوشته هاي شيرينت رو ميخونم در كامنت نويسي هم كم و بيش شركت ميكنم و از بلاگ دوستانت هم كه به آنها لينك داده اي ديدن ميكنم "البته بعضي از اونها رو اصلن نميپسندم"، خب شرط انصاف نباشد كه ما تبريك نگيم.
تولد زيتون مبارك

رفیق قدیمی:
زیتون جان سلام
تو بگو ببینم این قطره های اشک کنار چشمانم دیگه چه می گویند ؟
گمان کنم اشک شوق هستند با غمی غریب !
با آرزوی تمام خوبیها و نهایت سلامتی و شادی.
و ممنون برای :
این شش سال ِ آزگار...
(رفیق قدیمی عزیزم فقط می‌دونم این اشک‌های کنار چشم من اشک خوشحالی‌ست که با خواندن هر کامنتی سرازیر می‌شد. واقعا انتظارشو نداشتم. ممنون از همه)


مانی‌خان:
درود بر تو زن ایرانی که با نوشته هایت نشان دادی که خودت به خودت آزادی داده ای و منتظر نشده ای که به تو عطا کنند.
همینطور که تا به حال ندیده ام یک کلمه هم درمورد همسرت بنویسی که موافق تو هست یا نیست نسل شما شاید نتواند خودش را از زیر بار این دجالان رهائی بخشد ولی مطمئن هستم فرزندانی که شما تربیت خواهید کرد کاوه های آهنگر خواهند بود.
(می‌دوانی مانی جان از اولی که وبلاگ باز کردم به خودم قول دادم اگر زیتون عروسی کرد و بچه‌دار شد هرگز نگذاره اونا وبلاگشو ازش بگیرن. راستشو بخوای سی‌با تو خیلی مسائل با من مخالفه)

آبنوس:
مبارک مبارک مبارک مبارک ...
(مرسی، مرسی، مرسی، مرسی)

خاتون:
فقط میتونم بگم از 82
home page منی حتی با فیل تر شدنت
تولدت مبارک

دانشجوی شماره دو:
بیادم میاید یک بار یکی از خوانندگان گفت زيتون اوليويا فالاچی دنيای وبلاگ فارسی است ..
„¸¨°º¤ø„¸¸„ø¤º°¨¸„ø¤º°¨
¨°º¤ø„¸ اولیویا ¸„ø¤º°¨
¸„ø¤º°¨ فالاچیº¤ø„
¸„ø¤º°¨¸„ø¤º°¨¨°º¤ø„¸¨°º¤ø
جه درست گفت زیتون ۶سالگیت مبارک باد
(کامنتتو با تمام قرتی‌بازی‌هاش گذاشتم. ولگرد عزیزم بود که همیشه منو با این اسم صدا می‌زد. تعارف‌بود، شوخی بود، هر چه بود من از شنیدنش غش می‌کردم.)

متولد 57:
منم بهت تبريك مي‌گم ،
خيلى وقتها پيش خودم تحسینت كردم و غبطه خوردم به اين همه پشت‌كار و اينكه بعد از چند سال از اين دنياى وبلاگ خسته و دل‌زده نشدى، يا شايدم شدى ولى خوب هنوز این‌قدر انگيزه دارى كه مي‌نويسى.
دمت گرم ، ادامه بده ، منم اينجا زياد كليك مي‌كنم. هم واسه نوشته‌هاى خودت هم واسه لینکای كنار صفحه كه ببينم كى آپ كرده كى آپ نكرده
ادامه بده باز هم بنويس و
دلسرد نشو از يك سرى آدمِ بى فرهنگ كه گاهى حوصله‌تو سر مى‌برن ولى خوب يادت باشه كه دنياى وبلاگ دنياى فراموشیه. کافیهكه چند ماه ننويسى، كم‌كم فراموش مي‌شى، اينه كه وقتِ تو بيشتر بذار براى خانواده كه اين دنياى مجازى دنيا عجیبیه!
يك بارِ ديگه هم تبريك و
موفق باشى، يكى ازخوبی‌هایی كه تو دارى اينه كه به وبلاگ نويس هاى جديد حال ميدى و وبلاگشونو معرفى ميكنى به بقيه. كه اين كار خيلى خوبىه. گرچه خيلى وقت و حوصله مى‌خواهد ، ممنون و خسته نباشى واسه همه لينك ها همه مطالب همه عكس ها و همه بی‌خوابی‌ها...

الف. مینوسپهر:
تهنیت فراوان به بهانه شش سالگی این دفتر و استواری شما درنوشتن وهمچنان ماندگاری..
بنده چهارسالی است درزمره خوانندگان شماهستم و ارزیابی من اینست که روان و ساده وصمیمی می نویسی....
واین نشان می دهد که خودت نیز اینگونه هستی....
نکته مهم دراین چندسال اینست که نوشته های شما همگام بازمان رشدکرده است و رویهم رفته تلاشهایت همراه با موفقیت بوده است
به باورمن نویسندگی یک تعهد وهنراست وجذب مخاطب نیز خود یک تخصص.. که شما دراین زمینه هم درمیانه های راه هستی البته با گام های استوار......
بهرروی امیدوارم سال ها ی سال همچنان پابرجا واستوار- سالم وعاشق بمانی ..
با آرزوی تندرستی وموفقیت وشکوفایی روز افزون برای شما.

Ocean :
سلام زیتون جان، من قبلا اینو گفتم ولی باز هم می‌گم که بلاگت بهترین بلاگیه که من می‌خونم. هیچوقت از بچه‌چیزی ننوشتی. به هر حال سالم و شاد باشی و بلاگ‌نویسی را هرگز رها نکنی.

شهربانو:
زیتون رو خیلی دوست داشتم و باز زیتون رو خیلی دوست دارم چه راحت کلیک می کنم و گاهی هم با صدای بلند می خوانم و کیف می کنم . تو زیتون برای من خاطره ای خوش هستی. لذت وبلاک خوانی هستی
خیلی دوستت دارم . همیشه باشی و بنویسی
سالگرد شش سالگی زیتون مبارک

شاید یکی از بهترین هدیه‌ای که به مناسبت شش سال وبلاگ‌نویسی گرفته‌ام این باشد که ابراهیم نبوی در مطلب " طنزآوران امروز ایران چه کسانی هستند؟" اسم مرا هم جز‌ء طنز‌آوران امروز ایران آورده‌اند.


نظرها(158)

  2008-09-12  

در هم...

1- شام خورده بودیم که یکی از همسایه‌ها کاسه‌ای بزرگ آش بی‌رنگ و رخ و آبکی برایمان آورد. گفت فامیلشان پخته و یک دیگ گنده برایشان آورده و اینقدر زیاد است که نمی‌توانند تنها تنها بخورند. با شناختی که از او دارم مطمئن بودم اگر آش به‌درخور بود امکان نداشت از‌این بذل و بخشش‌ها بکند. با این‌همه تشکر کردم و گرفتمش. با قاشق مقداری از آن در یک نعبلکی ریختم و چشیدم. به جز بی‌رنگ‌ و لعابی، بی‌مزه و بی نمک و ادویه هم بود. موادش اما بدنبود. گذاشتمش در یخچال تا ببینم چکارش باید بکنم.

فردا ظهر ریختمش در یک قابلمه. زیرش را روشن کردم. از آن‌طرف در ماهیتابه‌ای مقداری روغن و پیاز داغ ریختم و کلی زردچوبه و فلفل و ادویه و نمک و کمی زعفران و آخرهاش هم مقداری نعناع خشک اضافه کردم. وقتی دو جوش زد ریختمش در قابلمه. هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که تبدیل شد به آش‌رشته‌ای خوشرنگ و خوشمزه و درست حسابی. نیم ساعت گذاشتم بجوشد و البته کلی هم کشک جوشاندم برای رویش.
نمی‌شد هم ناهار آش رشته بخورم و هم شام. عصر که شد در کاسه‌ی چینی خوشگلی مقداری از همان آش را که داغ کرده بودم ریختم و با نعناع داغ و پیاز داغ و کشک تزئینش کردم و بردم برای همان همسایه!
بعد از افطار زنگ زد: عجب آش خوشمزه‌ای! دستت درد نکنه. چه خوب جاافتاده بود . مامان برات درست کرده آورده؟ گفتم نه خودم از مامان یاد گرفتم. گفت حتما باید دستورشو به من بدی. گفتم اختیار دارید شما خودتون استادید! گفت نه والله تعارف نکن خیلی عالی شده. هم رشته‌اش اندازه‌ست هم حبوباتش و هم سبزی‌ش و البته اصل کار ادویه‌ش.
در دلم گفتم دست فامیلتون درد نکنه!
اینم یه عکس برای آش ندیدگان که تو فلیکر پیدا کردم.

2- چهارشنبه 20 شهریور ساعت سه بعد از ظهر در برنامه بچه‌ها، مجری داشت حدیثی تعریف می‌کرد:
بچه‌های عزیز، امام جعفر صادق شبی داشت از کوچه‌ای رد می‌شد. از یکی از خونه‌‌ها صدای ساز و آواز غیر مجاز می‌اومد. همین که حضرت به جلوی اون خونه رسید کنیزی ازش بیرون آمد که زباله‌ها را دم در بگذاره. حضرت ایستاد و به او گفت تو پیش بنده کار می‌کنی یا صاحب؟
کنیز گفت معلومه، پیش صاحب! امام جعفر صادق به او فرمود که با توجه به این صداهای لهو و لعب، صاحبت بیشتر به بنده می‌خوره تا صاحب! و رفت... در همین حین صاحباومده بود دم در ببینه چرا کنیزش دیر کرده. این جمله‌ی آخر حضرت را شنید. فکر کرد. متحول واز خودش بی‌خود شد و همین‌طور پابرهنه دنبال حضرت دوید. از آن به بعد لقب آن مرد شد پابرهنه!(به عربی هم گفت پابرهنه چی می‌شه. من یادم نمونده)
من نمی‌دونم بچه‌ کوچولوهااز این داستان چه نتیجه‌ای گرفتن. ولی من شخصا این نتیجه‌‌ها رو گرفتم : الف- اون زمان هم آشغالا رو باید سر ساعت 9 شب می‌ذاشتن دم در تا آشغالانس برسه. ب- اینکه صاحب‌ها خیلی مهربون و باحساب کتاب بودن که کنیزشون چند دقیقه‌ دیر کرده یا نکرده، حتی اگه مست و پاتیل و مشغول لهو و لعب بودن. ج- صاحب‌ها پابرهنه میومدن دم در. دال- به جای اینکه کمیته بریزه تو مهمونیا فقط یه تذکر می‌دادن. ه- مردم اون‌زمان خیلی بیشتر از مردم این ‌زمان استعداد متحول شدن داشتند. و- اون زمان هم موسیقی انواع مجاز و غیر مجاز داشته(شورای مشت محکم بر دهان موسیقی استکبار جهانی داشتن). ز- دلیل اینکه چرا مرد دنبال حضرت دوید بر من معلوم نگشت... خواست تشکر کنه یا چیز دیگر.

3- این موهای بافته‌ی دور سر یولیا تیموشنکو نخست‌وزیر اوکراین منو کشته! مصنوعیه یا طبیعی؟ خیلی خوشگله ها... همیشه هم همینجوری درستش می‌کنه.

4- همون‌طور که پیش‌بینی می‌کردم در یکی دو سریال ماه رمضون اسم زن دوم هست. ییکیش در سریال روز حسرت که پسر حاجی بعد از ناکار کردن عروس اولیش(همون که بلد نبود ترمز دستی ماشین رو چه‌جوری می‌کشن) می‌ره یواشکی منشی دوستشو عقد می‌کنه. و در سریال مأمور بدرقه راننده کلانتری دو زنه‌ست و کلی سربه سرش می‌ذارن.

5- بقیه سریال‌ها که واقعا اینقدر که کشش می‌دن آدم چند قسمتش رو هم نبینه انگار هیچی رو از دست نداده ( گرچه هر سی‌قسمتشونو هم نبینی چیزیو از دست ندادی) باورکنید من احساس وظیفه می‌کنم گاهی نگاه کنم ببینم با پول مالیات‌های ما چه غلطی می‌کنن و چیا می‌خوان به خورد ما بدن:) داماد خانواده داداشی ده قسمته که داره طبق دستورات جلال بین خانواده تفرقه بیندازه. ایشالله بیست‌قسمت دیگه طول می‌کشه. سمنوپزون که من فکر کردم چند شب مهمونمون باشه کارش خیلی بیشتر از ایناست. من نگران دیگ‌های مسی سفید‌کرده ی بی‌بی‌ام یه وقت رنگشون نپره! اَه اَه اینقدر همه‌شون خنگن که نفهمیدن ریخت و پاش جوونه‌های گندم کار داماد خانواده‌ست. بی‌بی افسردگی دو حلقوی سمنویی گرفته! داداشی داره مشکوک می‌زنه. نرگس وفادارانه پاش وایساده(چرا نقششو ندادن بهاره رهنما؟ به نظرم باید اعتراض کنه)
خوب شد این معصومه(تو سریال روز حسرت) مرد و ما شاهد مظلومیت بیش از حدش و قربون صدقه‌ش با مادر شوورش نرجس ‌جون اینا نباشیم. بابا صد رحمت به هووش! مواد می‌کشه اما لوس بازی در نمیاره.
در "مأمور بدرقه" هم تا این مهشید جونم اینا" با بازی بهاره رهنما، که از ازل تا الاابد می‌خواد رل دختر منتظر خواستگارو بازی کنه، تا به اون پسره نرسه سریال تموم نمی‌شه. زن فرامرز هنوز عشق شوهر معتاد الدنگشو می‌کنه و به طور غیرناشزانه‌ای تا می‌گه خانم برو تو می‌ره تو!
در بزنگاه هم که عطاران دوربینو کاشته و هر کسی هر جور دوست داره بازی می‌کنه!
آصف برادر نادر(عطاران) دو دختر داره به نام‌های فرزانه( خیلی خوشگل) و فریده (زشت) کلی با زشتیش جوک درست می‌کنن و ملت می‌خندن.

6- برای دوستی می‌خواستیم برای طرح اکرام بچه‌ای انتخاب کنیم که ماهیانه مبلغی بزیزه به حسابش تا در خانواده‌خودش بزرگ شه. آلبوم‌ها رو که ورق می‌زدیم ، حاج آقای مسئولش گفت: ببخشید خوشگل‌ها رو زودتر بردن. بخصوص دخترها رو.. دقت نکرده بودیم که بیشتر بچه‌های که مونده بودن پسرن و بعضا با لب و لوچه کج و گوش‌های بَلَبلی. دوستم طبق معمول ایرانی‌ها که دهن بینن آلبومو بست و گفت ئه... منم دختر می‌خوام. یه دختر ناز و مموشی. کی دوباره مراجعه کنم؟
بهش گفتم بابا چه فرق می‌کنه. مگه پسرها خرج و مخارج نمی‌خوان. مگه نباید ادامه تحصیل بدن. دوستم گفت آخه پسر کوچولوهای خوشگلو همه انتخاب کردن و اینا موندن و دوباره آلبوموسریع ورق زد و به عکس پسر چهارده پونزده‌ساله‌ی دماغ بزرگ و چشم ریز با چند خال اشاره کرد. گفتم ازت اصلا توقع نداشتم. بچه بچه‌ست. همه غذا می‌خوان خرج تحصیل می‌خوان. تازه این که نمی‌خواد پیش تو زندگی کنه. به خوشگلیش چیکار داری.
حالا شما فکر کنید همین جریان تو جامعه همه‌جا هست. معلم‌ها هوای دانش‌آموز خوشگلو بیشتر دارن. دانشجوهای خوشگل بیشتر رو بورسن. موقع استخدام. تو فامیل. و مثل سریال مامور بدرقه برای خواستگاری...
بعضی اوقات پیش خودم می‌گم همینه که اینقدر مردم رو آوردن به عمل‌کردن اعضای مختلف! زیبایی شده ملاک همه چیز...

7- دستگیری یک فعال حقوق بشر آذربایجانی در کرج.
دستگیری 18 تن از فعالان آذربایجان در یک مراسم افطار...(در اون ساعت اون مأمورا که حمله کردن مگه خودشون روزه نبودن؟)

8- ده دقیقه بیشتر وقت نمی‌بره!
در نظرسنجی رادیو زمانه شرکت کنید. کافیه سی‌تا سوال رو جواب بدید. هم احتمالا در پیشرفت این رادیو سهمی خواهید داشت و
هم ممکنه یکی از سه لپ‌تاپی رو که برای قدردانی از شما در نظرگرفتن ببرید. هم دنیا رو دارید و هم آخرت:)

9- اهری عزیز سوالی کرده در مورد اینکه چه‌جوری می‌شه یه پسر بچه‌ی پونزده شونزده‌ ساله‌ی شیطون رو درس‌خون کنیم.
اگه راهی به نظرتون می‌رسه لطفا برید در نظرخواهیش بنویسید.
بیچاره بچه‌ها در ایران خیلی گرفتار درسن. بخصوص در سال‌های آخر اینقدر برای کنکور نگرانشون می‌کنیم که می‌بُرَن! حتما همه‌شونم(بخصوص پسرا) باید بشن مهندس واگه تجربی خونده باشن دندون‌پزشک! نه از تفریح خبری هست و نه از گردش. باید بچپن تو یه اتاق و هی بخونن و هی بخونن. مامانشونم از خونه جم نخوره و راه‌به راه براش آب‌میوه و پسته مغز شده(اگه مامانا روشون می‌شد براش می‌جویدن و دهنش می ذاشتن که بچه‌شون انرژیش در بست در اختیار درس باشه) بعضیاشون در دوره پیش دانشگاهی تا 20 کیلو چاق می‌ش بس که می‌تپونن بهشون!

10- آخ که چقدر از دست این احمدی‌نژاد لجم می‌گیره که در حرف گفته پارا المپیک از المپیک هم مهم‌تره!
آخه توروخدا شده یک بار خودت ویلچر سوار شی و یا چشماتو ببندی و بری تو کوچه، خیابون، پاساژ، دانشگاه، پارک، سینما و خونه‌ی دوست و آشنا ببینی چه زجری می‌کشن!؟ در کشوری که تو رئیس‌جمهورشی، یک معلول جسمی کجا حقوق برابر رفاه برابر داره با یک آدم سالم. حتی سینما آزادی رو که سال‌ها طول کشید ساختن برای ورود بهش شیب نساختن. چیکار کردی برای معلولین؟ منتظری با کلی تلاش شبانه‌روزی و همت خودشون مدال بیارن تا به اسم خودت ثبتش کنی کلک؟

11- آگهی بازرگانی:
پورتن رو می‌شناسم!
برای عضلات فکم استفاده می‌کنم، تا تو دوره‌های زنونه از حرف زدن از کسی عقب نیفتم.به شما هم توصیه می‌کنم استفاده کنید.
همه باهم: پورتن مناسب ِ هر تن!
این‌همه آگهی آنتی فمینیستی. اینم روش! !

پ.ن.
12- مسابقه بهترین وبلاگ توسط خبرگزاری دویچه‌وله شروع شده. من چقدر از وقایع وبلاگستان عقبم.
همین الان رفتم رای بدم دیدم دوستان عزیزی منو کاندید کردن کلی بازدید کننده و کلی نظر هم برام نوشتن.
. این وقت صبح که داشتم می‌رفتم بخوایم(ساعت 5 صبح) خیلی خوشحالم کرد (در واقع سورپرایزشدم )... ممنونم از همه:×××
فکر کردم همه منو فراموش کردن...
( برای رای دادن باید رو چه دکمه‌ای کلیک کنیم؟ ریتینگ؟)

لینک در بالاترین(کاش تیترشو یه چیز دیگه می‌زدی)
لینک در بلاگ‌نیوز
(با تشکر از فرهاد حیرانی عزیز)

نظرها(119)

  2008-09-03  

شستشوی مغزی در یک‌ ماه!

1- ما فعلا بعد از یک شب دیدن سریال‌های بعد از افطار ماه رمضان به این نتایج جالب رسیدیم.
الف- شبکه یک ، "سریال حسرت"، با کارگردانی سیروس‌خان مقدم:
می‌فهمیم دختری که پسر حاجی‌ها انتخاب می‌کنند باید خوشگل باشد اما نماز‌خوان و چادری، چشم و گوش‌بسته ، حرف گوش‌کن، خنگ به نحوی که حتی نداند ترمز دستی ماشین را چگونه می‌کشند.
این فیلم نشان می‌دهد که ما خانم‌ها اگر شب عروسی‌مان پسرحاجی عوضی‌بازی در آورد تحمل کنیم و هی "چشم، چشم" و"بهت وفادار می‌مونم" بگوییم! اما برایمان مهم نباشد پسرحاجی بعدا سه‌زن عقدی دیگر بگیرد. عاشق خانواده‌ی شوهر باشیم!
اصلا به پسرحاجی نگوییم مرتیکه قبل از رفتن به ماه‌عسل برو ترمزدستی‌ات را بده درست کنند تا هی زرت و زرت در سرپایینی‌های جاده‌چالوس ول نشویم! اصلا این غلط‌های زیادی به خانم‌ها نیامده!

ب- شبکه دو، سریال "مثل هیچ‌کس" با کارگردانی عبدالحسین برزیده:
داداشی، پسر حاجی‌بازاری که بعد از پدر، سالارِ خانواده‌ است وظیفه‌دارد همه را به سرانجام برساند و مواظب ناموس(های)‌خانواده باشد. برعکس بازاری‌های واقعی، بازاری‌ توی سریال ماه رمضان هیچ دزد و مال‌مردم‌خور نیست. چک بدهدکارش را- که رقم بالایی هم دارد مثل خنگول‌ها بدون رسید به او پس می‌دهد که هر وقت داشت بدهد! عشقش(طبق معمول دختر عمو جان) بعد از سالها منتظر نشسته که تمام خواهربرادرهای داداشی ازدواج کنند تا بیاید او را بگیرد.
طبق معمول این‌گونه سریال‌ها، حاج‌خانوم قصه‌ی ما( با بازی پروانه معصومی) مادر داداشی، درجه‌ی خوبی و مؤمنی‌اش با تعداد دیگ و قابلمه‌های مسی که می‌خواهد برای پختن نذری سفید کند و بعدا بار بگذارد(که احتمالا جریان بارگذاشتن تا کشیدن و بین مردم قسمت کردن یک چند شبی به طول می‌کشد) سنجیده می‌شود.
خانم‌های خانواده منفعل، مفت‌خور برادر، عاشق برادر و فقط فکر سور و سات شکمند و اصلا انگار مغز فکر کردن ندارند!
آن‌ها چادر گل‌گلی به کمر می‌بندند و تند تند با پارو و آبگردان شله‌زرد، آش و یا مثل این فیلم سمنو به هم می‌زنند!(وظیفه‌ی تاریخی) حین هم‌زدن آش آرزو هم ، اشکال ندارد ، می‌کنند!

ج- شبکه سه، سریال "بزنگاه"، به کارگردانی رضا عطاران:
قسمت اولش که همه در یک مجلس ختم و قبرستان گذشت.
رضا عطاران تازگی‌ها فکر می‌کند در کارهای خودش هر کاری جلوی دوربین بکند بامزه‌است! مثلا کارهای مسخره‌ای مثل قرمز پوشیدن در مراسم ختم و خوابیدن کنار جسد و بی‌خیالی طی‌کردن.
ما از این فیلم می‌فهمیم که مردها همه مشغول دوز و کلک و از هم دزدیدن هستند و زن‌ها صبورانه بار عاطفی فیلم و گریه‌کردن برای مرده و... به دوش می‌‌کشند!

د- شبکه‌ چهار خوشبختانه هنوز وارد بازی شستشوی مغزی ماه رمضان نشده!

ه- شبکه پنج، سریال "مأمور بدرقه"، به کارگردانی سعید سلطانی:
در این فیلم ما می‌فهمیم هرگز نباید به سرمایه‌داران و حاجی‌بازاری‌هایی که بدون نوبت با پارتی‌بازی می‌خواهند در بانک کارشان را راه بیندازند اعتراض کنیم، چون ممکن است ( مثل سیروس گرجستانی )روزی کارمان به او بیفتد! و آن حاج‌آقای مهربان قرار بوده با کلی حقوق و مزایا استخداممان کند اما وقتی می‌بیند ما همان اعتراض کننده‌ی توی بانکیم عصبانی می‌شود و لطفش را از ما آدم بی‌چشم و رو و معترض دریغ می‌نماید.
همچینین یاد گرفتیم که اگر شوهرمان معتاد و دزد و قاچاقچی باشد(با بازی جواد رضویان) مرتب او را با احترام فراوان "آقا فرامرز" صدا بزنیم چون او برایمان یک ماشین ( احتمالا دزدی) خریده! و هی به او تعظیم کنیم و برایش منقل آماده کنیم و هر وقت دم در بهمان با پرخاش گفت: "خانم، برو تو" فوری بگوییم چشم و برویم توی خانه.
این جمله‌ی " خانم، شما برو تو. به این کارها کار نداشته‌باش!" نقش بسیار اساسی در سریال‌های تلویزیونی ایفا می‌کند و یکی از جمله‌های کلیدی هر فیلمی‌‌ست!



2- دیروز برای اولین بار با سرعت 100 کیلومتر در ساعت در خیابان‌های تهران راندیم. نیم ساعت مانده بود به اذان مغرب که کمترکسی در خیابان مانده بود و من در عرض ایکی ثانیه به مقصد رسیدم.
در این روزها مردم یکی دوساعت دیر به سرکار می‌روند. که چرت بعد از اذان صبح و یکی دوساعت زودتر به خانه می‌روند که چرت قبل از اذانشان را با صفای دل انجام دهند. بعد از افطار مفصل چند ساعت هم یک‌وری می‌خوابند جلوی تلویزیون و می‌گذارند چهار کانال حسابی ب...د به مغزشان! و شام بعد از سریال و دوباره خواب و خوردن سحری مفصل و...
این روزها همه سوپرها غارت شده‌اند و من بالاخره نفهمیدم بالاخره فلسفه‌ی روزه احساس کردن گرسنگی فقرا یا سیری بیش‌از حد به مثل(باعرض معذرت، منظورم به همه نیست) گاو‌هاست.
من نفهمیدم هدف از افطاری‌های آنچنانی اطعام فقراست یا به رخ کشیدن ظرف و ظروف و هفتاد رنگ غذا و خوراکی به جاری و خواهر شوهر و مادر شوهر است؟

3- صبح روز قبل از نیمه شعبان(روز تولد امام زمان) یکی ازدوستان دوران مدرسه زنگ زد که بیا فردا برویم جمکران تور ارزان قیمت گذاشته‌اند. همه هستیم و فقط مانده تو!(نفهمیدم نامردها چرا مرا گذاشته‌بودند آخرین نفر)
اول بگویم که این دوست من فوق لیسانس معماری ست و بچه‌های دیگر هم فوق لیسانس فیزیک، شیمی، میکروبیولوژی و ریاضی و از این جور رشته‌های با کلاس(نخاله‌شون منم). هر چه خواستم خودم را راضی کنم که به خاطر خوش‌گذشتن با دوستان و کنجکاوی دیدن جمکران و چاه معروفش و دیدن رفتارهای مردم بروم نتوانستم! بخصوص که شنیدم از سراسر کشور تور گذاشته‌اند پس حتما خیلی شلوغ می‌شود و سفر هم 15 ساعت طول می‌کشد. فکر اینکه 15 ساعت در شلوغی و هیاهوی جایی ( که.............)باشم پشیمانم کرد.
روز بعدش که به دوستم زنگ زدم ببینم سفرش به جمکران چطور بوده، دیدم صدایش گرفته در نمی‌آید. خواهر و مادرش هم از صبح خواب بودند و به سختی بیمار شده‌اند. گفتم چه بلایی سرتان آمده؟ گفت البته آقا حتما شفا می‌دهد اما در این 15 ساعت نه دسترسی به توالت داشتبم و نه توانستیم یک لحظه بنشینیم این‌قدر که شلوغ بود و بهمان تنه زدند. همه خورد و خاکشیریم! مادرم جیش‌بند شده باید ببریمش دکتر.
حتی نشد یک وضویی بگیریم و نماز بخوانیم. فقط خانمی قوی از آشنایان توانسته سه‌ساعت در صف وضو بایستد و وضو بگیرد.
به شوخی گفتم نامه چی؟ نتوانستی در چاه برای امام زمان نامه بیندازی؟
فکر می کردم امکان ندارد دوستم چنین کاری کند. اما در کمال تعجبم گفت:
در اتوبوسی که می‌رفتیم مسئول تور نامه‌هایی آماده به ما داد که پر کنیم. ما هم پر کردیم.
گفتم همه‌تون؟ ساناز و الناز و گلی و مریم و خواهرت و مامانت و... همه؟ گفت مگه چیه؟خوب آره!
پرسیدم رفتید در چاه انداختید؟ گفت نه بابا اینقدر شلوغ بود که مسئول تورمان گفت خودم همه را چند روز بعد می‌رود می‌اندازم.
گفتم شنیده‌م که در اینترنت می‌شود به امام زمان ای‌میل هم زد. گفت می‌دانم. به خودش ای‌میل نمی‌زنیم. به یک شرکتی در قم می‌زنیم او هم از نامه‌ها پرینت می‌گیرد و در چاه می‌اندازد. گفتم امام زمان هم آن‌ها را می‌خواند؟ این چاه هنوز پر نشده تخلیه‌ی چاه بیاورند؟
گفت مسخره نکن. گفتم مسخره نمی‌کنم سوال می‌کنم. گفت سوال کردن در این موارد هم شرک است؟

4- از چند روز قبل از رمضان مرتب نوارهای تبلیغی زیر نویس می‌آمد که سه روز آخر شعبان روزه بگیرید. خیلی‌هایی که می‌شناختم از سه‌روز که هیچی از یک هفته قبلش روزه گرفتند.
خدایا، خداوندگارا ما خیلی ضد شستشو شده‌ایم یا این‌ها خیلی ساده‌اند!؟

5- همه این‌ها را ول کن و شله زرد و حلیم و آش را بچسب!

6- دوباره می‌خواهند لایحه‌ی حمایت از خانواده را ببرند مجلس:)
فکر کنم اگر در ماه رمضان قال قضیه را بکنند بهتر است چون این ملت نای اعتراض ندارند و سرشان به افطاری‌بازی گرم است!

لینک در بالاترین
لینک در روزآنلاین

نظرها(107)