2008-10-29  

برای عشا مؤمنی...



بیشتر دانشجویان ایرانی که در کشورهای خارجی تحصیل می‌کنند دوست دارند یا در زمان نوشتن پایان‌نامه یا بعد از فارغ‌التحصیلی برای حل یکی از
معضلات کشور خودمان ایران کمکی کنند. چه بسیار پزشک، مهندس، باستان‌شناس، جامعه‌شناس، روانشناس، حقوقدان، استاد ارتباطات، روزنامه‌نگار و هنرمندان( از شاعر و نویسنده بگیر تا کارگردان و بازیگر و نقاش و کاریکاتوریست) و... می‌شناسیم که با‌اینکه در کشوری که در آن زندگی می‌کنند مشکل بخصوصی ندارند اما همواره در فکر سرزمین مادری و مشکلاتی که خودشان هم روزگاری با آن دست و پنجه نرم می‌کردند هستند.

اما معمولا دولت ما به جای اینکه برایشان فرش قرمز بیندازد و از آن‌ها استقبال کند از همان بدو ورود با بدبینی به آن‌ها نگاه می‌کند و دائم مثل جاسوسی آن‌ها را زیر نظر دارد.
متاسفانه هر وقت دولت از نظر سیاسی دچار ضعف می‌شود اولین زهر چشمش دامن‌گیر این گروه مردمی می‌شود.
دو سال پیش به کارگاه "نیکول" رفتم. دختر زیبای 21 ساله‌ای که از پدر ایرانی و مادری خارجی در آمریکا به‌دنیا آمده بود و حتی فارسی بلد نبود اما آمده بود تز فوق‌لیسانسش را در مورد زنان سرزمین پدری‌اش بنویسد. شاید بیشتر از ماها برای پیدا کردن معضلات زنان، وقت و انرژی می‌گذاشت. آن موقع خوشبختانه دوران بگیر بگیر نبود و نیکول قسر در رفت.

اما عشا مومنی به خوش‌شانسی او نبود!
عشا مومنی دانشجوی رشته‌ی کارشناسی ارشد ارتباطات و هنر در دانشگاه ایالتی کالیفرنیا و عضو کمپین یک میلیون امضا که ا تحقیق دانشجویی خود را در مورد زنان ایرانی انتخاب کرده بود روز 24 مهر به جرم سبقت غیر مجاز در یکی از بزرگ‌راه‌های تهران، دستگیر و سپس به بند 209 زندان اوین منتقل می‌کنند و هنوز که هنوز است آزادش نکرده‌اند. به همین جرم سبقت غیر مجاز! رفتند خانه‌اش را تفتیش کردند. حالا یکی از جرم‌هایش گرفتن فیلم و عکس از دوستان کمپینی‌اش است.من نمی‌دانم سبقت غیر مجاز چه ربطی به تفتیش خانه دارد؟ و آیا اصلا اجازه دارند داخل دوربین کسی که تخلف رانندگی کرده فضولی کنند که عکس چه کسانی در آن است؟

تا آنجا که می‌دانم فیلمبرداری در مکان‌های عمومی برای نمایش در سینماها احتیاج به مجوز هست اما
از دوستان و در خانه‌ها که خود افراد راضی هستند آزاد است. مثل مهمانی‌ها و عروسی‌ها و...
کاری که خودمان هر روزه داریم می‌کنیم و مرتب از همدیگر در خانه و بیرون خانه عکس و فیلم می‌گیریم و کسی کارمان ندارد.
عشا مومنی در دوبار تماس تلفنی که با پدرش داشته هر بار گریه کرده و نمی‌تواند هضم کند پاداش کمک به حل مشکلات زنان مملکتش زندان است!

یادمان نرفته آرش و کاميار علايی دو برادر پزشک متخصص اچ‌آی‌وی، ایدز که اصلیت کُرد دارند را بدون دلیل ( عوض همکاری در دادن هر گونه آمار و ارقام) گرفتند و بردند به جایی که عرب نی‌انداخت...
و یورش‌های بی‌دلیل که هر روزه شاهدش هستیم به فعالین مدنی، حقوقی، زنان و...

و ممنوع‌الخروج‌ کردن‌های بی‌دلیل.
مثل ممنوع‌الخروج کردن سوسن طهماسبی در 5 آبان، وقتی می‌خواست برود آمریکا به خانواده‌اش سر بزندو

حتی نتوانستند مراسم حمایت فعالان جامعه مدنی از سینماگران مستقل از فیلم"سه‌زن" منیژه حکمت را که از وزارت ارشاد مجوز دارد با شرکت شیرین عبادی ،‌سعید حجاریان، بابک احمدی، عباس عبدی، احمد زیدآبادی، مهدی کریم‌پور، سیمین بهبهانی، عبدالله رمضان‌زاده و ... تاب بیاورند. به محل اکران سینما ایران یورش بردند و مردم سینما دوست را متفرق کردند!

زنی 50 ساله به نام زهرا اسدپور با دختر 23 ساله‌اش فاطمه جوشن دلشان برای دختر دیگر خانواده که از بد حادثه مجاهد است و در عراق زندگی می‌کند تنگ می‌شود و به دیدار او می روند. بعد به کشورشان باز می‌گردند(توجه کنیم که اگر این‌دو هم مجاهد بودند در پایگاه اشرف می‌ماندند و بر نمی‌گشتند) روز 16 بهمن سال 86 این‌ها را در میدان ساسانی کرج می‌گیرند و از آن‌زمان تاحالا هر کدام جداگانه در سلول انفرادی در زندانی گوهردشت کرج زندانی‌اند. این خانم احتیاج به عمل جراجی فوری قلب دارد و به او اجازه‌ی عمل نمی‌دهند.
برویم و بخوانیم که چند نفر دیگر به جرم رفتن و دیدن فرزند در زندان‌های گوهردشت(رجایی‌شهر) و اوین زندانی‌اند.
هر روز داریم می‌بینیم که دزدهای مملکت، مجرمان اقتصادی و سیاسی راست‌راست می‌چرخند و مردمی که به دنبال حقیقت و یا به‌دست آوردن حقوق از دست‌رفته‌شان هستند دستگیر و زندانی می‌شوند.

پ.ن.
حالا که جناح به اصطلاح چپ متوجه شده یکی از "شعارهایی" که باید برای رأی آوردن بدهد شعار(!) دادنِ حقوق حقه به زنان است لطفا این‌را هم در نظر داشته باشند که مردم از این دستگیری‌ ها متنفرند و اگر یک "شعار" هم در این زمینه بدهند راه دوری نمی‌رود.

پ.ن. 2
البته گفته باشم، اگر شعارشان جدی نباشد من یکی که هرگز بهشان رأی نمی‌دهم.

پ.ن.3
من مشارکتی‌هایی را می‌شناسم که حتی در جلسه‌هایی که در مورد حقوق زنان برگزار می‌کنند هنوز فرق همسر با منزل را نمی‌دانند! اما همین‌که حس می‌کنند باید جلسه‌ای در مورد زنان برگزار شود جای شکرش باقیست!


پ.ن.4
عکس عشا را از رادیو زمانه برداشتم.

پ.ن.5
در مورد مطلب قبل دوستان تذکر داده‌اند که هورمون زنانه اسمش استروژن است. من بین استروژن و پروژسترون مردد بودم و دومی را نوشتم. خلاصه که ببخشید. باید بیشتر تحقیق می‌کردم. منظورم هورمون جنسی بود.

پ.ن.6
از بس فیلم‌های سانسور شده دیدیم قوه‌ی نخیلمان از خود فیلمساز هم بالا زده!
من فکر می‌کردم چیه‌کو بالاخره می‌تواند افسر را وادار به ... کند. از روی حالت نسبتا راحتش بعد از ماجرا که البته در نسخه‌هایی که من دیدم سعی کرده بودند برهنگی‌اش معلوم نباشد. و به خاطر ناراحتی شدید افسر موقع غذاخوردن بعد از بیرون آمدن از خانه‌ی دختر.
منظورم از تعریف این جریان نیاز و تمنایی بود که در رفتار دختر بود. دوستان او در زنگ ورزش به او گفته بودند که علت حالت پرخاشگرانه‌اش به خاطرنداشتن سکس است..

پ.ن.7
پتیشن خلیج فارس را تابه‌حال بیشتر از یک‌میلیون نفر امضا کرده‌اند. شما می‌توانید بیشترش کنید.

لینک در بالاترین

نظرها(87)

  2008-10-26  

از ساندویچ شترمرغ تا "چیه‌کو"های مجازی

1- هستی
بر سطح می‌گذشت
غریبانه
موج‌وار
دادش در جیب و
بی‌دادش بر کف
که ناموس و قانون است این...
(احمد شاملو)

2- حاسدان و بخیلان و منافقین و مشرکان و ملحدان و کافران خیالشان تخت باشد و از امشب راحت بخوابند که با کامنت‌ها و ای‌میل‌های تشتت‌آفرین و بدجنسانه‌شان زدند استعداد تک‌جمله‌گویی‌ام را پاک کور کردند! امیدوارم از این فراموشکاری‌ها قسمت خودتان بشود! الهی جز جگر بزنید و رو تخت ِ...
- حالا زیتون جان کوتاه بیا!

3- اینقدر به خورندگان عجول دراز‌ترین ساندویچ شترمرغ جهان خرده نگیرید!
در مهمانی‌ها و عروسی‌ها سرشام یک نگاهی به خودتان بیندازید! (هیچ‌جا نمی‌گذارید حتی تکه‌ای از بره درسته و جوجه‌کباب به من برسد و همیشه سالاد و برنج خالی نصیبم می‌شود.)
حالا این ساندویچ در گینس هم ثبت نشد به جهنم! ساندویچ ثبت شده توی معده‌ها را عشق است...

4- به خدای احد و واحد، یک‌بار دیگر این خارج‌کشوری‌های مبارز به ما بگویند "رأی ندهید" می‌زنم خودم را بیوه می‌کنم!
راست راست در چشم آدم نگاه می‌کنند و می‌گویند ما در کشوری که زندگی می‌کنیم رأی می‌دهیم اما در ایران فرق می‌کند. و فتوی صادر می‌کنند که شما ندهید! آخر چه فرقی می‌کند؟ اگر هر کس دیگری جای احمدی‌نژاد انتخاب شده بود وضع ما بهتر از این بود. آیا من از اینجا می‌توانم انتخابات آمریکا را تحریم کنم؟ خوب مسلم است که انتخاب مک‌کین یا اوباما برای مردم امریکا مهم است. حتی برای من ایرانی که اینجا زندگی می‌کنم مهم است چه برسد برای اتباع آنجا.
برای من مسلما انتخاب بین احمدی‌نژاد و خاتمی فرق دارد. حتی اگر هیچکدامشان کاملا مطابق میلم نباشند.

5- فیلم "بابل" را خیلی دوست دارم. این فیلم سه داستان دارد که در چهار کشور مختلف (آمریکا، مراکش،‌مکزیک، ژاپن) اتفاق می‌افتد و هر کدام به نوعی به آن دیگری ربط دارد. و هر کدام به تنهایی فیلمی کامل است.
داستانی که تا اینجا که دیدم نسبت به دو قسمت دیگر کمتر مورد بحث قرار گرفته داستان آن دخترک ناشنوای چهارده پانزده ساله ژاپنی( چیه کو) است که به تازگی مادرش را از دست داده و میل به مورد توجه گرفتن توسط جنس مخالف باعث شده دست به هر کاری بزند. دامن‌ مینی‌ژوپ بسیار کوتاهی می‌پوشد. مواد مخدر مصرف می‌کند. اما متاسفانه به خاطر معلولیتش کمتر پسری به او روی خوش نشان می‌دهد. رفته‌رفته میل جنسی‌اش آنقدر پیش‌روی می‌کند که وقتی با دوستانش به نایت‌کلاب و دانسینگ می‌رود – با اینکه فیلمی که دیدم سانسور بود اما اینطور متوجه شدم که- در توالت شورتش را در می‌آورد و از پشت میزی که نشسته لای پایش را نشان پسرهای میز دیگر می‌دهد. و آخر کار با دروغی افسر خوش‌تیپ آگاهی را به خانه می‌کشاند و بالاخره به مراد دل می‌رسد.

6- جامعه شناسی- تارهای نازک شیشه‌ای
با دیدن قسمت "چیه‌کو"ی فیلم بابل یاد بعضی از وبلاگ‌ها در دنیای مجازی خودمان افتادم. عده‌ای قلیلی از دخترانی که عمدا" بین 20 تا 25 سال دارند و پسرهایش بین 25 تا 30 ساله‌اند تقریبا همین‌حالت را دارند. به قول دوست عزیزی به شوخی می‌توان گفت با باز کردن این وبلاگ‌ها بوی تستسترون و پروژسترون بدجوری توی دماغت می‌پیچد.
در جای‌جای نوشته‌های پسرهای تستسترونی می‌خوانی که از اندازه‌ی شومبولشان و اندامشان حرف زده‌اند. آن یکی تعریف پرو ِ کاندوم جلوی آینه‌اش را می‌کند و دیگری بیست‌سوالی راه می‌اندازد که موقع خریدن کاندوم داروخانه‌چی چطور با شما رفتار می‌کند و هر قیافه‌ی او را به عنوان یک‌نوع تعجب تلقی کرده و با نظردهندگانش به او می‌خندند(خارج کشوری‌ها هم که نمی‌دانند بیش از 25 سال است فروش کاندوم حتی به یک دختر 8 ساله در داروخانه‌ها آزاد است و سالهاست مراکز بهداشت همه کاندوم مجانی توزیع می‌کند به‌به و چه‌چه راه می‌اندازند که وای... چقدر شما شجاعید. خوب کردید حال داروخانه‌چی را گرفتید..). پسر دیگری از رنگ شورت‌هایش می‌گوید. دختری که پروژسترونش خیلی بالا زده به زبان بی‌زبانی جوری حالی می‌کنند که من خوابیدن با پسر برایم مهم است نه اینکه دوستش داشته باشم. دیگری خیلی رک می‌گوید بهتان گفته باشم اگر شما هم‌خواب من شدید و میکروفون جلوی دهانم بگیرید فوری به حالت 69 درمی‌آیم و شمارا هم وادار به... و از آرزوهای جنسی‌شان می‌گویند و از اینکه با خوابیدن با هر سن و سالی حتی سن و سال پدر و پدربزرگ‌هایشان هم مشکلی ندارند.
جالب این‌جاست این نوع بلاگرها وسط نوشته‌هایشان برای اینکه خیلی تابلو و ضایع نباشد معمولا کتابی معرفی می‌کنند که یعنی بعله! ما خیلی روشنفکریم .کتاب‌های معرفی شده معمولا از نوع نه سیخ‌بسوزد نه کباب است تا فیلتر نشوند و واقعا هم نمی‌شوند. یکی از این آقا پسرهای تستسترونی در وبلاگش خیلی صادقانه اعتراف کرد که در تمام جلسات روشنفکرانه شعرخوانی با خواننده‌های وبلاگش حواسش پی گل و گردن و سینه‌های دختران و چگونگی تور کردنشان بوده . و دختری پروژسترونی به‌نوعی اعتراف کرده بود که با نصف کامنت‌گزارانش به بهانه دادن و گرفتن سی‌ودی و کتاب خوابیده. حتی با شوهر و برادر دوستش! و کامنت گرفته است آفرین به تو دختر با جسارت! و البته ازش پرسیده فلان کتاب را بیایم ازت بگیرم؟ و حتما حدس می‌زنید که جواب مثبت بوده.
اگر نظرات این‌نوع وبلاگ‌ها را خوانده باشید می‌بینید اکثرا از نوع غیر همجنس آن بلاگر است و شدیدا تحریک شده‌اند که مثلا از نزدیک اندازه‌ی شومبول پسر مورد بحث را ببیند و امتحان کنند آیا اندازه‌اش مناسب است یا نه. یا به چشم خود ببینید رنگ شورت یا سوتین طرف به رنگ پوستش می‌آید یا نه.
دوستان پسر یا دختر این نوع بلاگرها که معمولا از درون همین نظرخواهی‌ها پیدا می‌شوند متاسفانه دوسه هفته‌ای بیشتر طول نمی‌کشد و وقتی بلاگر فوق‌الذکر قصد تعویض زیدش را دارد در نظرخواهی کمی مجادله پیش می‌آید. اگر طرف زبان‌نفهم بود مجبور می‌شود مدتی نظرخواهی وبلاگش را ببندد.
بعضی‌هایشان که نامردترند فولدری روی کامپیوتر خود ذخیره کرده‌اند و عکس تمام دختران و حتی زنان شوهرداری که از طریق همین دام‌های مجازی به تور انداخته‌اند را در آن گذاشته‌اند و با افتخار زیدهای از سن پنچاه شصت ساله تا 15 ساله را با افتخار نشان دوستانشان می‌دهند و از نقاط دیدنی بدنشان تعریف می‌کنند.
جالب است که هر کدام از این‌ها ازدواج می‌کنند یا به خارج کشور می‌روند. تقریبا وبلاگشان به حال نیمه‌تعطیل و پرچمشان به صورت نیمه افراشته در می‌آید و بالکل روشنفکری را از یادشان می‌رود. (مگر وقتی مسئله انتخابات وبلاگی مطرح می‌شوند که برای عقب نیفتادن از غافله تندتند چیزی روشنفکری می‌نویسند.)
این نوع بلاگرها معمولا در "اولین پست خود" از خارج کشور از پارتنر جنسی خود می‌نویسند و برای پارتنرهای داخل کشوری پیغام می‌گذارند که این زیدم از شماها هات‌تر است. دلتان بسوزد! وبعد بلافاصله با افتخار از بیماری مقاربتی که به علت داشتن پارتنرهای متعدد احتمالا به آن مبتلا شده!

چه می‌شود کرد. وقتی دست "چیه‌کو"ی نازنین ژاپنی از این دوستان بازتر است و حداقل جایی مثل نایت‌کلاب و دانسینگ دارند کجا می‌ماند برای تور کردن پارتنر و فرونشاندن نیازهای جنسی؟ من که شخصا بر این‌ها خرده‌ای نمی‌گیرم! فقط از قسمت روشنفکری‌ وبلاگشان کمی تا قسمتی خنده‌ام می‌گیرد!

7- در زندگیم دو فیلم پورنو دیدم اولی فیلم زهرا امبرابراهیمی بود با پسر سیروس مقدم. دومی هم فیلم حاج‌آقا گلستانی بود با خانم همکارش در ستاد نماز جمعه. که البته هیچکدوم رو کامل نتونستم ببینم.
فکر می‌کنم قدرت و پول بی‌حساب فساد به همراه میاره. وقتی برای شرکت در یه سریال مجبور بشی با پسر کارگردان بخوابی و یه سری آدم‌های بی‌فرهنگ و سطح پایین به صرف جانماز آب‌کشیدن برسن به یه مقامی جز این چی‌می‌شه توقع داشت؟ با دیدن این فیلم‌ها و مسئله سردار زارعی و مددی و حتی چیزایی که تو شماره شش نوشتم به این نتیجه رسیدم که جمهوری اسلامی به هر کاری که تو خونه‌ها و پشت درهای بسته انجام بشه هیچ کاری نداره. فقط تو ملأ عام خودشونو بپوشونن(همون‌طور که زید حاج‌آقا گلستانی زمان ورود به اتاق پوشونده بود) بقیه‌ش اشکالی نداره ! همینه که بعد از انقلاب بیشتر دوستی‌های دو جنس مخالف به خونه‌ها کشیده شده و از همون روزای اول به سکس می‌رسه.

8- دنبال یک طرح برای بالای وبلاگم هستم یک طرح با رنگ‌های نارنجی و زرد و اگر شد حالت طنز‌آمیز داشته باشد. می‌شود لطف کنید و طرحی پیشنهاد کنید؟

9- حالا که بلاگ‌رولینگ خراب شده باید پناه ببریم به فرند فید و ریدر و... خیلی وقت پیش عضو شدم اما دقیقا یادم نیست چه کارهایی باید بکنم و کجا باید آدرس‌های فید دوستانم را وارد کنم؟
نظرخواهی بلاگفا رو گذاشتم که باید کد هم نوشته بشه.
نظرها

  2008-10-23  

طنز را جدی بگیریم!

لینک‌هایی مربوط به دومین جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا :

1- جشنواره از دید احسان رافتی در دوربین نت 4 ... 1... 2... 3...

2- جشنواره از دید شبکه خبر جمهوری اسلامی ایران...

3- زن زمینی: کنفرانس مطبوعاتی دومین جشنواره فیلم کمدی گل ‌آقا... همراه با عکس...

4- گزارش رادیو زمانه: شب دخترها و پسرها در جشنواره فیلم کمدی گل‌آقا... همراه با عکس...

5- عکس‌های روشن نوروزی از جشنواره گل آقا...

6- هپروت: جشنواره از دید یکی از کارکنان موسسه گل‌آقا...

7- گل فیلم، سایت خبری جشنواره گل‌آقا...

8- روزنامه سرمایه: درد جامعه را با طنز منعکس می‌کنیم...

9- خبرگزاری مهر: گزارش تصویری دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...

10- همشهری: بهترین‌های سینما به انتخاب گل‌آقا...

11- هموطن سلام: تبریزی، عطاران و صامتی برگزیدگان دومین جشنواره فیلم گل آقا ...

12- خبر فارسی: تقدیر از پورصمیمی در دومین جشنواره فیلم کمدی گل آقا...

13- سایت تابناک: خداداد چهره دومین جشنواره گل آقا...

14-خبرگزاری فارس: روح پدر هملت، بیانیه دومین جشنواره گل آقا را قرائت کرد...

15- آفتاب: تقدیر از پورصمیمی و رقابت ۱۲ فیلم...

16- عکس‌هایی از جشنواره در گالری رادیو زمانه...

17- عکس‌هایی از دومین جشنواره فیلم‌های کمدی گل‌آقا:باز هم در رادیو زمانه...

18- گزارش تصويري دومين شب كمدينهاي ايراني... مهیار حاجتمند


گفتم که! ‌بهتر است طنز را جدی بگیریم ! وگرنه با این اوضاع چندان دوام نمی‌آوریم!
غضنفر: کدام اوضاع؟اوضاع از این مرتب‌تر کسی دیده؟

نظرها(31)

  2008-10-19  

جمله‌ای که دنیا را مثل توپ تکان خواهد داد!

طبق معمول آن چند شب، ساعت یک نصف‌شب، بعد از خواب کردن سی‌با و بچه‌(!) با یک‌عالمه موضوع در مغزم به قصد نوشتن پستِ جدید آنلاین شدم و ناخواسته آنقدر درگیر خواندن و جواب دادن به ای‌میل‌ها و خواندن وبلاگ‌های جور واجور شدم که دیدم دم صبح شده و ناچارم بروم بخوابم.
آن‌شب تا سرم را روی بالش گذاشتم ناگهان جمله‌ای به فکرم رسید. بله، فقط یک جمله!
جمله‌ای نغز و بی‌نقص!
این جمله همه چیز داشت. هم اجتماعی بود هم انتقادی و هم اعتراض به وضع موجود در آن مستتر بود. شاید برابری می‌کرد با تمام نوشته‌های وبلاگم در این شش سال. هم کنایه داشت و هم یک نوع استعاره که آن‌هایی که نباید بفهمند فقط لایه‌ی رویی را که اتفاقا آن هم به تنهایی نغز بود می‌فهمیدند. جمله را بررسی کردم. یکی دو کلمه‌اش را جابه‌جا کردم تا عالی‌ عالی شد. وای خدای من... من یک عالمه حرف با این جمله در وبلاگم خواهم زد!
توانش را نداشتم از رختخواب نرم و گرمم بکَنم و بیایم دوباره کامپیوتر را روشن کنم و این جمله را بنویسم.
گفتم نکند صبح یادم برود. بروم جایی یادداشتش کنم. آن هم حالش نبود!
بنابراین چندین بار جمله را پیش خود تکرار کردم. آنقدر که مغزم پر شد از آن جمله. امکان نداشت فراموشش کنم. وای... چقدر جمله‌ی زیبا و پرمحتوایی بود.
بعد با لبخندی (مطمئنم لبخندی رضایت‌آمیز بر لب داشتم) به حس و حال خوانندگان وبلاگم بعد از خواندن این جمله فکر کردم.
مطرود حتما برایم می‌نویسد: مژده! ظهور یک مینی‌مالیست قدر!
مانی‌ب و سولوژن در نظر‌خواهی‌ام خواهند نوشت: خوب!( مثل اینکه نمی‌دانید مانی به نوشته‌ای بگوید "خوب" یعنی چه؟‌یعنی عالی! یعنی بی‌نظیر!)
مهدی جامی به معصومه ناصری می‌گوید: بدو بدو... زود باش زیتون را دعوت کن به رادیو زمانه و سه دانگ رادیو را به نامش کن تا مجبور شود مرتب از این چیزها(بی‌ادب‌ها منظورم از "چیز" نوشته‌است) بنویسد.
دویچه‌وله‌ای‌ها کلی ناخن می‌جوند و افسوس می‌خورند چرا پارسال حقم را خوردند و وبلاگم را برنده اعلام نکردند!
نیک‌آهنگ کوثر بر مبنای جمله‌ام چنان کاریکاتوری می‌کشد که در دنیا اول می‌شود.
پرشین‌بلاگی‌ها سر به جِیب تفکر فرو می‌کنند که اگر این وبلاگ نویس است پس بقیه چکاره‌اند؟
خورشید خانم در یاهو مسنجر کلی آیکون بوس و قلب برایم می‌فرستد.
گوشزد برای مدتی بی‌خیال مسائل منشی‌هایش می‌شود و به افتخارم یک پست صد پی‌نوشت‌دار می‌نویسد.‌
خوابگرد می‌نویسد: چگونه زیتون یک‌تنه به جنگ ابتذال می‌رود...
حسین درخشان فوری متحول خواهد شد! و بی‌خیال احمدی‌نژاد می‌شود!
بی‌بی‌سی فارسی دربه در دنبالم می‌گردد.
پوپک صابری برای خوردن چای دیشلمه و قبول پست سردبیری به دفتر گل‌آقا دعوتم خواهد کرد.
رادیو فردا و وی‌او اِ صدای آمریکا و ... پشت سر هم برایم ای‌میل می‌زنند تا قبول کنم با آنها مصاحبه کنم.
حاجی واشنگتن و بقیه دانشجویان خارج کشوری از من دعوت می‌کنند در دانشگاهشان تدریس کنم!
آقای ابطحی با خواندنش می‌گوید: چرا زودتر به فکرمان نرسید که زیتون را باید کاندیدای ریاست جمهوری بکنیم! خاتمی و موسوی و اعلمی و بقیه باید بروند بوق بزنند.
ابراهیم نبوی با خواندن جمله‌ام یک‌هو تمام رگ‌های بسته‌اش باز می‌شود.
منیرو روانی‌پور و عباس معروفی در مورد ظهور یک پدیده قصه‌نویسی مدرن کنفرانس مطبوعاتی خواهند گذاشت و جسارتا خودشان را بازنشسته خواهند کرد!
محمد فرجامی و ف.م. سخن و اصغرآقا و ملاحسنی و... بعد از خواندن جمله‌ام درجا قلمشان (بهتراست بگویم کی‌بوردشان) را می‌بوسند و می‌گذارند کنار!
پزشکان وبلاگستان به ریاست یک پزشک فوری جلسه‌ای برگزار می‌کنند و سعی می‌کنند دلیل "ظهور این همه نبوغ در یک شب" را کشف کنند و در مورد جهش یک‌شبه‌ام مقاله بنویسند.
زهرا و پانته‌آ درجا لینکم را اضافه می‌کنند.
مزاحم‌های نظرخواهی‌ام فوری از خدایشان طلب مغفرت(توبه) خواهند کرد و به رئیشان خواهند گفت دیگر قادر نیستند در نظرخواهی یک پدیده و یک هنرمند ملی وطن بلوا ایجاد کنند.
حسن‌آقا و جی لندنی دیگر به من طعنه نمی‌زنند که چرا رفتی رأی دادی و می‌گویند خالق چنین جمله‌ای هر کار بکند آزاد است. حسن‌آقا در چنچنه‌اش طرز تهیه‌ی یک غذا تقدیم من خواهد کرد.
آشپز‌باشی با کمک عیال کیک خوشمزه‌ای برایم خواهد فرستاد.( از این فکر آب دهانم را قورت دادم)
جوانان ازدواج‌کرده (و از دست رفته) وبلاگستان مثل الپر و احیانا جمهور به امید گفتن چنین جمله‌ای در مرحله‌ای از زندگی‌شان دوباره وبلاگ‌نویسی را شروع خواهندکرد.
تمام آن‌هایی که زمانی به من توهینی کرده‌اند از من معذرت می‌خواهند و می‌گویند: اگر می دانستیم تو چنین جواهری هستی و این‌چنین بلدی دُر بسایی، غلط می‌کردیم به تو حرف‌های بد بد بزنیم.
خلاصه داشتم با به عکس‌العمل‌های دانه دانه‌ی وبلاگستانی‌ها فکر می‌کردم که ناگهان با جیک‌جیک گنجشکان صبح صادق دمید و من با همان لبخند روی لب، منتها گشادتر از قبل، خوابم برد .
صبح با شوق و ذوق از خواب پاشدم و طبیعتا به اولین چیزی که فکر کردم همان جمله بود.
در راه رفتن به دستشویی کامپیوتر را روشن کردم. جلوی آینه‌ داشتم مسواک می‌زدم که با دیدن قیافه‌ی خودم که می‌دانستم به زودی شهرتم عالمگیر خواهد شد و مثل توپ در جهان صدا خواهم کرد(!)، تصمیم گرفتم جمله را دوباره تکرار کنم شاید کمی و کاستی داشته باشد و احیانا شب متوجه‌اش نشده‌باشم.
اما هر چه فکر کردم هیچ از آن جمله یادم نیامد. گفتم شاید صبحانه بخورم و فسفر مغزم افزایش یابد و یادم بیاید. نیامد.
گفتم شاید بنشینم پای کامپیوتر -مثل همیشه که می‌نشینم و کلی چیز یادم می‌آید و فی‌البداهه می‌نویسم- یادم بیاید. نیامد.
نشان به آن نشان که سه روز است از خانه بیرون نرفته‌ام و به خودم و مغزم می‌پیچم و حتی یک کلمه‌اش یادم نمی‌آید! حتی یادم نیست راجع به چه بود...
ما اگر شانس داشتیم که زیتون نبودیم. به‌خدا ما حیف شده‌ایم...
لینک در بالاترین

پ.ن.1
خلاصه متن بالا: چند شب پیش موقع خواب جمله‌ی خوبی به نظرم اومد اما صبحش هر چی فکر کردم یادم نیومد اون جمله چی بود!
همین! به همین سادگی، به همین بی‌مزگی:)

پ.ن.2
حالا فکر می‌کنید جمله‌هم یادم میومد نتیجه چی می‌شد؟
موقع نوشتنش طبق عادت پشتش اونقدر آسمون ریسمون می‌کردم که عین همیشه طولانی می‌شد. عین همین پست که اومدم یه چیزایی تو مایه‌های پی‌نوشت 1 بنویسم نتیجه این شد که می‌بینید.
...

پ.ن.3
دیشب موقع خواب یادم آمد آن جمله در مورد "زن" بود و خودتون می دونید این‌روزها جملات قصار راجع به زن چقدر سوسکه داره!

نظرها(69)

  2008-10-15  

داماد دو عروسه!

چشم همه‌مون روشن!
می‌گن این آقای 28 ساله، ساکن یکی از روستاهای فومن، به طور همزمان با دو دختر 24 و 27 ساله ازدواج کرده!
چند میلیون دیگه باید امضا جمع کنیم تا دیگه شاهد همچین فجایعی نباشیم؟
البت در چهره‌ی عروس خانوما هیچ علامتی مبنی بر اتفاق یک فاجعه به چشم نمی‌خوره. نکنه اینی که این ای‌میلو برام فرستاده داماد دوم رو فرستاده گل بچینه. یا طفلکی رفته توالت و...
اگه اینطوره بگید فوری عکسو بردارم. فعلا عکسو کوچیک می‌ذارم. :)



(چه فکر بکر و چه نبوغی! اومدن پرده رو با خود میل پرده از رو بالکن گرفتن برای عکس گرفتن. من عمرا صد سال عقلم به این چیزا برسه)

نظرها(127)

  2008-10-14  

ابراهیم نبوی

خیلی خوشحالم ابراهیم نبوی حالش خوب شده و از بیمارستان اومده بیرون.
رگ‌های قلبش همیشه باز باد! قلم طنز نویسیش پر جوهر و عمرش هم دراز باد!
هیجوقت یادم نمی‌ره لذتی که با خوندن نوشته‌هاش از قدیم‌الایام بهم دست می‌داده.

یه بار بیمارستان خوابیده بودم و یکی از دوستان همراه با دسته گل یکی از مطالب ابراهیم نبوی رو برام آورد.
از بس خندیدم بخیه‌های روی شکمم تقریبا باز شد و اون دردناک‌ترین خنده‌ای بود که در تمام عمرم کردم! فوری دکترو صدا زدن و وقتی دید چی خوندم اونم بعد از خنده‌ای مبسوط به همراهانم فرمود تا دو هفته خوندن هر گونه مطلبی از نبوی برام ممنوعه.!
الان درسته تعداد طنز نویسا بیشتر از اون موقع‌ست و تازگی‌ها نیش نوشته‌های نبوی بیشتر از نوشش شده. ولی هیچوقت نمی‌تونیم سهم نبوی رو در خوشحال کردن، امیدوار کردن و آگاه کردن مردم افسرده در اون سال‌ها و این سال‌ها کتمان کنیم!

پ.ن.1
یکی اومد ابروی نظرخواهیمو درست کنه، زد چشمشو کور کرد.!
(اومد تأییدیش کنه بالکل زد از کار انداختش)

پ.ن.2
در وبلاگ ویولت خوندم که وبلاگش به عنوان بهترین وبلاگ خانم‌های وبلاگ‌نویس برنده شده. بهش خیلی تبریک می‌گم.
نمی‌دونستم یه عده هم لطف کردن به من رأی دادن و هفتم شدم. ممنون.
خیلی خوشحال شدم دیدم بعضی بچه‌های وبلاگ‌نویس همدیگرو دیدن. باید خیلی هیجان‌انگیز باشه.

  2008-10-12  

آی هوار از دست نظرخواهیم

  2008-10-10  

عمو قالی‌باف

عمو قالیباف..... بله
قالی منو بافتی؟.... بله
ببخشید... میلاد منو دادی؟ .... بله
با پولای کی؟

آقا، پریروز سه‌شنبه عمو قالیباف لای هر روزنامه همشهری برامون یکی یک پازل سه بعدی برج میلاد به عنوان هدیه گذاشته بود و با لحن عمویی مهربون گفته بود : اگه دوست داری در آینده یه مهندس بزرگ بشی و ساختمون‌هایی مثل برج میلاد بسازی بهتره از الان با درست کردن این پازل طبق نقشه هم مهندس شدنو تمرین کنی و هم به بخش‌های مختلف برج زیبای میلاد بیشتر آشنا بشی.
منم احساس مهندسیم زد بالا و نیم ساعته ساختمش.
عمو جون حالا منو رشته معماری ثبت نام می‌کنی تا عقده‌ای نشم؟



مهندس زیتون

نظرها(32)

  2008-10-06  

خرده جنایت‌های زناشوهری...

1- چگونه اخلاق سی‌با مگسی ‌شد...
سی‌با وقتی از سر کار اومد بی‌اختیار، شایدم بااختیار، قانون نانوشته‌ی نیاکانش رو اجرا کرد. یعنی بعد از عوض کردن لباس و شستن دست و صورت و جورابش(این قانون آخری را هم من بهش تحمیل کرده‌م) یک‌راست رفت نشست روی مبل جلوی تلویزیون کانال فوتبال‌دار روگرفت و همزمان روزنامه را هم باز کرد و منتظر چایی شد. هنوز یکی دو دقیقه نگذشته بود که دیدم هی روزنامه رو با حالت عصبی تکون می‌ده. نگو یک مگس هی می‌شینه رو روزنامه و مزاحمشه. یک‌هو صدای اعتراضش دراومد:
- "دو روزه این مگس تو خونه‌ست، گفتم من این‌دفعه نکشم یا بیرونش نکنم ببینم تو می‌کنی؟"
راست می‌گفت این مگس بی‌حیا دو شبانه‌روزه مدام تو خونه‌ست. از این‌ور به اون‌ور می‌پره. من می‌دیدمش، صدای وزوزش هم می‌شنیدم. اما نمی‌دونم چرا توجه نمی‌کردم که مثلا بیرونش کنم . هر وقت هم موقع کارام جلوم میومد. با دست کیشش می‌کردم می‌رفت یه جای دیگه!
خنده‌م گرفت. یعنی سی‌با خواسته بود منو امتحان کنه؟ همینو ازش پرسیدم.
با لحنی عصبانی‌تر از قبل گفت:
- شما زنا هی بلدید شعار بدید. برابریم! برابریم! اما موقع عمل که می‌شه زیر بار هیچی نمی‌رید.
اصلا توجه‌ نکرده بودم تو این مدتی که باهم زندگی کردیم، درسته خرید خونه (از خرید کالاهای سنگین بگیر تا سیب‌زمینی پیاز و برنج و میوه) پرداخت قبض‌ها، بزرگ کردن بچه، کارای خونه بیشتر با من بوده،‌اما هیچوقت نشده بود اگه مگسی پشه‌ای بیاد تو، هر دو خونه باشیم و من کشته باشمش. سوسک چرا. اما مگس نه.
باز بیشتر خنده‌م گرفت. سی‌با چقدر وظیفه‌ی مگس‌کشی را سنگین قلمداد می‌کرد. قیافه‌ی خندان پر از افتخارشو با سیبیلای باروتی تو یه قاب عکس در حالیکه یک کپه مگس مرده جلوشه رو دیوار مجسم کردم و خنده‌م تبدیل به قهقهه شد.
سی‌با خونش به جوش اومد. بلند شد و به صورت عصبی شروع به راه رفتن کرد و غرغرکنان گفت:
- بخند! دو روزه مگسه رو می‌بینی، می‌گی یه احمقی، یه بی‌شعوری هست که خسته از سرکار بیاد و برام کیشش کنه! آره دیگه!
خنده‌ی من بلند‌تر شد. دست خودم نبود. به فکرم رسید حتما دلش از جایی دیگه پره. وگرنه سر یه مگس که قیصریه رو به آتیش نمی‌کشید. اما نمی‌تونستم دلداریش بدم. انداختم به شوخی.
من با قهقهه- نه بابا، باور کن حواسم نبود... سی‌با جان، بیرون کردن یه م