ننه بزرگ نودی ما!
پریروز، دوشنبه ساعت 5 بعد از ظهر ننهبزرگ ما(یکی از همسایههای قدیمی که بهش میگم مامانبزرگ. هشتاد و خوردهای سالشه)بعد از نود و بوقی زنگ زده که زیتون جون عزیزم، کجایی که دلم یه عالمه برات تنگ شده. خیلی وقته ندیدمت . هر جا و مشغول هر کار که هستی ول کن و فوری بیا دنبالم.
منم تازه رسیده بودم خونه و هزار تا کار دارم و خونه هم کلی ریخت و پاش. هر چی من و من کردم و گفتم الان بیرونم و تا آخر شب نمیرم خونه. ایشالله فردا... گفت: بیخود! همین امروز، تا تاریک نشده بیا تا نمازمو خونهتون بخونم.
پریدم رفتم اول یه مرغ از فریزر درآوردم تا یخش وا بره، چند پیمونههم برنج خیس کردم و بعد تندتند سالن پذیرایی رو جمع و جور کردم(دیشبش که ماشین لباسشویی زده بودم حوصله نداشتم تو سرما برم تو بالکن، همه رو رو رادیاتورهای شوفاژ و مبلها پهن کرده بودم تا خشک شن)
حاضر شدم رفتم دنبالش. کلی گل گفتیم و گل شنفتیم. خیلی خوشصبحت و مهربونه.
شام که حاضر شد سیبا هم رسید و مامان بزرگ رفت چادر گلگلیشو سر کرد.
بعد از شام اونا نشستن به چای و میوه خوردن و گپ سیاسی و منم رفتم به بقیه کارام برسم.
از ساعت نه و نیم شب به بعد این مامانبزرگ با نگرانی هر چند دقیقه یکبار تلویزیون و ساعت دیواری رو نگاه میکرد.
حرفی از رفتن هم نمیآورد. فهمیدم حتما شب میخواد بمونه. گفتم نکنه با بچههاش قهر کرده.
آخرش طاقت نیاوردم گفتم:
مامان بزرگ چیزی شده؟ اگه خوابتون میاد میخواهید برم جاتونو بندازم؟
گفت نه ننه! اون برنامههه کی شروع میشه؟
فکر کردم سریال بخصوصی رو میبینه. گفتم والله من برنامههای تلویزونو حفظ نیستم. و کانالها رو چرخوندم تا ببینم منظورش کدوم فیلمه.
گفت فکر کنم حالا مونده و شروع کرد از سیبا در مورد اخبار مهم روزنامهها پرسیدن و گاهگاهی ناله و نفرینی هم میکرد.
منم ساعت نه تلویزیونو گذاشتم رو کانال دو. ساعت ده گذاشتم رو کانال یک که سریال داشت . اما به هیچکدوم التفاتی نکرد.
یکباره گفت آقا سیبا دیدی این پدر سوختهها با این ... چیه اسمش؟.. فردوسی؟ چیکار میکنن؟
من اولش فکر کردم فردوسی شاعرو میگه. گفتم اینا اگه ولشون میکردی دیوان اشعار همه شاعرا رو از بین میبردن.
نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت تو نمیدونی زیتون جان، و. دوباره روشو به سیبا کرد و گفت
کی شروع میشه برنامهش ؟ سیبا شستش خبردار شد منظورش فردوسیپوره. آخه خودشم طرفدار پرو پا قرص این برنامهست.
گفت . یه نیم ساعت دیگه و با خوشحالی گذاشت رو کانال سه بمونه. و برای من با پز، ابرویی بالا انداخت که دیدی یه همفکر پیدا کردم.
مامان بزرگ گفت: آقا سیبا، شنیدم این آقای فردوسی داره یکتنه کاسه کوزهی اینا رو به هم میریزه. پدرشونودرآورده. گفته مردم چه گناهی کردن این همه گرونی و بدبختی.
سیبا خندهش گرفت وگفت نه مامان بزرگ. فردوسیپور فقط راجع به فوتبال حرف میزنه.
در حالیکه با انگشت چادرشو میآورد روی صورتش لب ورچید و گفت ای بابا شما دیگه چرا؟(یعنی شما هم عین زیتون خنگ شدین)
از فوتبال میگه... اما شنیدم منظورش اینان! تو لفافه حرف به اینا پرت میکنه. یه وقت نگیرنش؟
سیبا گفت نه. مردم دوستش دارن. مامان بزرگ گفت یعنی آقا فردوسی امشبم میاد؟ سیبا گفت دلیل نداره نیاد. بعد نشستن راجع به خراب شدن خط ارتباطی موبایل در برنامه گذشته صحبت کردن.
وقتی برنامه نود شروع شد و آقای فردوسی پور نمایان شد .خنده اومد بر پهنای صورت مامان بزرگ. عین یه گل شکفته شد و برای چند لحظه یادش رفت روشو کیپ بپوشونه و چادرش افتاد دو طرف صورتش. .گفت دیدی! هیچ غلطی نتونستن بکنن. همچین به حرفای فردوسی پور گوش میداد که انگار داره مهمترین و تندترین بیانیه علیه اینا رو میخونه.
و هر چند دقیقه یکبار هم روشو به طرف سیبا میکرد و ابروشو بالا مینداخت و میگفت: گوش میدی آقا سیبا؟ میفهمی که. داره حرف پرت میکنه به "اینا".
سیبا هم میخندید و میگفت آره آره....
سوال مسابقه که مطرح شد .
مامان بزرگ گفت زیتون جان بدو برو هر چی موبایل تو خونه داری بیار و با خوشحالی از کیفش یه موبایل درآورد و گفت پسرم دو تا داشت یکیشو به یه بهانهای ازش گرفتم آوردم. یه اس مس(اسام اس) بزن به این شمارههه(200090) و به آقا فردوسی رای بده.
هی میگفت براش بنویس که ما پشتشیم! خدا پشت و پناهشه.
گفتم مامان بزرگ فقط باید یه شماره بزنیم یا 1 یا 2
اخم کرد گفت وا!! یعنی من نمیدونم اس مس چیه؟ نوههام صبح تا شب دارن اس مس بازی میکنن.
سیبا پشتش برام لبی گزید و بلند گفت هر کاری مامان بزرگ میگه انجام بده.
منم که تا به حال فقط در یک نظرسنجی نود اونم به صورت کاملا عشقی الکی شرکت کرده بودم مجبور شدم با سه تا موبایل به برنامه نود رأی بدم.
مامان بزرگ صبحش انگار که بزرگترین مبارزه عمرش رو کرده باشه همچین خوشحال بود و سر صبحونه همهش از مبارزات حق طلبانهی دیشبمون و از تند تند چرخیدن شمارههای تماس حرف میزد. فکر کنم انتظار داره همین هفته یه انقلابی چیزی بشه...
لینک در بالاترین
نگذاریم طبیعت بمیرد

این عکسو پارسال در جنگل سیسنگان گرفتم. وقتی دور میز نشستیم به زور آمد و خودش رو روی میز انداخت. در واقع به ما پناه آورد. از دست بچههای بازیگوش و از شدت گرسنگی.. تا شب که آنجا بودیم از پیش ما جم نخورد و دور و بر ما میپلکید و بازی میکرد. وقتی میرفتیم با چشمهای غمگینش مارو بدرقه کرد و تا آنجا که جان داشت دنبال ماشین ما دوید..
تو حق نداری طبیعت را آلوده کنی
"پاکت سيگار را بيرون آوردم و آخرين سيگار آن را کنار لب گذاشتم و بعد پاکت خالى را از پنجره بيرون انداختم. آرنولد ماشين را متوقف کرد، پياده شد و دوان دوان در صحرا به راه افتاد.
باد مىآمد و پاکت سيگار را با خود مىغلتاند. آرنولد به اندازه نيم کيلومتر دويد تا پاکت سيگار را از روى زمين بردارد. سپس نفس زنان نزد من آمد و با خشم گفت: تو حق ندارى طبيعت را آلوده کنى!"
"حالا به ياد روزى مىافتم که با برادرم به کوه رفته بوديم. او مىخواست چشمهاى را به من نشان دهد و هنگامى که به کنار چشمه رسيديم متوجه شديم در زير آشغال و شيشه شکسته و تانکىهاى خالى گاز غرق شده.
من نمىدانم آرنولد که براى گرفتن يک پاکت سيگار اين همه دويد ايران را و يا طبيعت را بيشتر دوست داشت يا هموطنانى که در کنار اين چشمه عياشى کرده بودند."
از نوشتههای شهرنوش پارسیپور در سایت رادیو زمانه

عکس رودخانهی دربند- شمال تهران
لینک در بالاترین
بدرقه اوباما به کاخ سفید را مقایسه کنید با سفرهای استانی رئیسجمهور خودمان
1- آقا ما عادت نداریم به این نوع گزارشها...
این همه بوقهای تبلیغاتی رژیم آمریکا داد و هوار راه انداختن که از چند روز قبل مردم دنیا رفتن واشنگتن، هتلها رو همه رزرو کردن و عدهی زیادی در سرمای فلان درجه زیر صفر تو خیابون خوابیدن و... تا امروز در مراسم رژه اوباما به سمت کاخ سفید شرکت کنن. اونوقت عین تلویزیون ایران عرضه نداشتن یه فتوشاپیست بیارن- و با دوسه دقیقه تأخیر - جمعیتو چند برابر نشون بدن و زیرش مثلا بنویسن میلیونها نفر، بلکه میلیاردها نفر در استان(!) واشنگتن وایساده بودن رئیسجمهور جدیدو در حال رفتن به کاخ سفید ببینن.
هر چی چشم انداختم نه کسی مردمو هل میداد و نه برای دید بهتر بالای درخت و تیر چراغ برق رفته بود.
نه کسی از میلهها میپرید اینور و خودشو به رئیس جمهور برسونه و دست و سر و کلهشو ببوسه و نه کسی از در و پنجره ماشینش آویزون میشد. نه هیچ فیلمبرداری به خودش جرأت میداد بره جلو توی ماشین ضدگلوله اوباما که عین ماشین عروس یواش میرفت سرک بکشه.
نه اوباما تو سخنرانیش کلی آیه و سوره آورد نه برای کسی خط و نشون کشید و نه خواستار محو کشور بخصوصی شد.
ما تو این سی سال عادت کرده بودیم که تو این جور بدرقه کردنها مردمو یکپارچه سیاهپوش ببینیم. بخصوص خانمها رو. اونوقت امروز همه لباسای رنگ رنگی پوشیده بودن و رنگ قرمز و زرد و آبی تو چشممون میزد.
ما عادت کرده بودیم همسران رئیسجمهورامونو هرگز تو هیچ مراسمی نبینیم مگر یکی دوبار در طول مدت ریاست جمهوریشون یه صورت یه دماغ از لای چادر.
اما این زنیکه میشل، با قد درازش که با یه کفش ششهفت سانتی دومتر قد داشت و یه کوچولو از شوهرش بالا زده بود، بیحجاب با یه لباس زیتونی رنگ دراز همه جا در کنار شوهرش حضور داشت و استغرالله چند باری ماچش کرد و در حین رژه دستش رو هم گاهی عاشقانه میگرفت.
ما هی از کانال بیبی سی میزدیم ویاُ ای و از وی اُ اِی میزدیم بیبیسی، هر دو از هم گاگولتر
زیر نویس کرده بودن هزاران نفر (که بعدا نوشتن 13هزار نفر. حتی عددو از حالت نحسی درنیاورده بودن) برای بدرقه رییسجمهور جدید به کاخ سفید اومدن.
من پیشنهاد میکنم مسئولین تلویزیونهاشون بیان پیش ضرغامیاینا یه دوره کارآموزی و خالیبندی ببینن که میتونن نشون بدن در یک سفر روستایی رئیس جمهورمون میلیونها نفر میرن استقبال.
2- تلویزیون بیبیسی رو با دوسه روز تاخیر بالاخره تونستم ببینم. خیلی به دلم نشست و برنامههاش برام جالب بود. فعلا که خیلی تنوع داره.
امیدوارم به این زودی به ورطه تکرار نیفته و خستهکننده نشه.
یکی از خوبیهاش نزدیک کردن مردم همزبان ایران و افغانستانه. هم مجری و گزارشگر ایرانی داره و هم افغان. اونایی که این مسئله براشون تابوئه و خودشون رو یک سر و گردن که نه، چند سروگردن از افغانها بالاتر میدونن. کمکم بهش عادت میکنن. تا به حال به این نزدیکی با مسائل داخلی افعانستان نگاه نکرده بودم.
سیاوش مجری برنامه نوبت شما، یه کم تیپ عمو پورنگ مجری برنامه کودک خودمونه. به همون شیرین زبونی و بامزگی. البته نه از نیمرخ.
امیدوارم تلفنها و اساماسهاش مثل برنامههای کانالهای لسآنجلسی نشه. البته سیاوش خیلی سعی میکنه نذاره و تسلط داره تو زودقطع کردن تلفنها.
بقیه برنامههاشو بیشتر باید ببینم تا بتونم نظر بدم. اما اخبارش ظاهرا بهتر و همه جانبهتر از ویاُایه.
چیزی که برام جالبه اینه که از وقتی تلویزیون فارسی بیبیسی راه افتاده به وضوح میشه تلاش وی اُ اِی آمریکا رو برای رقابت با بیبیسی حس کرد که به نفع ماست. ما هم عین بچه لوسا کنترل تلویزون بهدست هی این کانال اون کانال میکنیم تا ببینیم کدومشون بیشتر مارو جلب میکنن. سعیتونو بیشتر کنید لطفا.
فرانسه و ایتالیا و آلمان و هلند و سوئد و کانادا و... هم بد نیست یه تلویزیون فارسی بذارن تا ما حال بیشتری ببریم!
3- سه روز از جلوی کمیتهی امداد کرج رد شدم که یک صندوق شیشهای برای کمک به بچههای غزه گذاشتن و حتی یک اسکناس یا سکه توش ننداخته بودن. اونقدر مردی که پشت صندوق نشسته بود بد اخم بود که نتونستم عکس بگیرم. اما با دوسه نفر که میدونستم طرفدار حماس هستن صحبت کردم، گفتن به این دلیل کمک مالی نمیکنن چون میدونن خود دولت حسابی بهشون کمک میکنه و اضافه کردن چراغی که به خونه رواست به مسجد حرومه. بعدا تو روزنامه خوندم که کمیته امداد بچههای شهدای غزه رو تحت حمایت خودش گرفته.
4- چطوره تو ایران هم یه سیاهپوست گیر بیاریم کاندیدای رئیسجمهورش کنیم. شاید برای مشکلات ما هم افاقه کنه. اون هنرپیشههه که نقش دوست یوزارسیف رو بازی میکرد اسمش چیه؟
5- من خیلی سوتی میدم تو زندگیم. یکیش هم اینکه دو خاطره از اشتباهات مردم ایران در مورد افغانها نوشتم و عدل تقدیمش کردم به دو دوست عزیز افغانم.
در حال خوابآلودگی آنلاین نوشتن وسریع ارسال کردن نوشته این چیزا هم داره.
6- کامپیوترم مدت زیادیه قاط زده. به زور میتونم یه صفحه رو باز کنم. امشب سومین شبیه که نتونستم کامنتها و ایمیلامو باز کنم. الانم ادیتورم فقط باز شد و بدون ادیت اینو نوشتم و فوری میفرستم. امیدوارم سوتی نداشته باشه.
7- گذرگاه شماره 87 ویژهی بهمن ماه منتشر شد...
8- آقای مانی خان، منصور خرسندی، مثل برادر گرامیاش هادی خرسندی دستی در شعرهای طنز داره. گاهی شعرهای قشنگی فیالبداهه در نظرخواهیم میگذاره که ازخوندشون کلی مشعوف میشم. ممنونم و باعث افتخارمه.
9- زن بیحجاب در مراسم عزاداری عاشورا در لبنان...
پ.ن.
10- خیلی جالب بود. امروز چهارشنبه. بحث برنامه "نوبت شما" تلویزیون بیبیسی در مورد نحوهی رفتار ایرانیها با افغانیهای مقیم ایران بود و موضوعهایی شبیه به پست قبلیام مطرح شد...
آدم برفییی که دیگر نیست...

رفته بودم دنبال دوستم. تا حاضر شه و بیاد، از ماشین پیاده شدم و به درست کردن آدم برفی توسط سرایدار همسایه نگاه میکردم. یک توده بزرگ برف با بیل برمیداشت و عین مجسمهسازی ماهر خیلی راحت میچسبوند به بقیه برفا. بعد شروع کرد با تکهای حلبی تراش دادنش. شکل آدم برفیاش با همه آدمبرفیها فرق میکرد. آدم برفیهای ما معمولا کپلو و گرد و قلمبهست . ولی مال او اینطور نبود. ازش پرسیدم مجسمهسازی بلدی. با لهجهی زیبای افغانستانی گفت: نخیر. همینطوری خودم یاد گرفتم. در اشکال مختلف درست میکنم. گفتم در شهر شما در افغانستان هم برف میاد؟ گفت اووه.. از اینجا خیلی بیشتر! توی کوچهها تونل میزنیم تا بتوانیم سر کار برویم. فکر می کنم گفت اهل مزار شریف بود . چون از گلهای رنگارنگی که در بهار بعد از آب شدن برف ها تمام تپهها ی شهرشونو میپوشونه حرف می زد. من همهش به حرکات دستش که خیلی سریع روی آدم برفی حرکت میکرد نگاه میکردم و پیش خودم میگفتم چرا برفهای خونهی ما اینجوری محکم به هم نمیچسبه. صاحبخونه صداش زد: - آصف! آصف! خندید و گفت ببخشید آقای ... صدام میکنه و سریع رفت. موبایلمو در آوردم و داشتم یک عکس از آدم برفیش میگرفتم که . دختر و پسری دست در دست هم داشتن قدم میزدن رسیدن به من و آدم برفیه. دختره با صدای کشداری گفت: وای این چه خوشگله بابک. بیا ازم با آدم برفی عکس بگیر . پسره موبایلشو درآورد و تا خواست از دختره عکس بگیره یهو نگاهی به من کرد و گفت خانوم یه عکس دوتایی از ما میگیری؟ قبول کردم. رفتم جلو و موبایل پسرهرو گرفتم وشروع به عکس گرفتن کردم. اول اینور اونور آدم برفی وایسادن. گرفتم. گفتن یکی دیگه. هر دو دست انداختن گردن آدم برفی. بعد جلوش نشستن عکس گرفتن. بعد رفتن پشتت به صورت دالی صورتشونو از پشتش در آوردن و عکس گرفتم و ... خلاصه به حالتهای مختلف.
پسره موبایلو از دستم گرفت تشکر کرد و پرسید: چه آدم برفی قشنگ و یونیکییه(این لغت هم جزء لغات با کلاس این روزهاست). خودتون درستش کردید؟
گفتم نه متاسفانه و با شوق و ذوق اضافه کردم کار آقا آصف سرایدار افغان این خونهههست. .
لبخندهای سرخوشانهی پسر و دختر در جا پژمرد و صورتاشون در هم کشیده شد. .
در این حین ناگهان خیلی سریع پسره لنگشو هوا کرد و با لگدی محکم آدم برفی رو شکست و انداخت و خراب کرد و با دختره شروع کرد لگد مال کردن و فحش به هفت جد و آباد آصف افغان و هر چه افغان تو دنیاست. من که شوکه شده بودم دستامو جلوی دهنم گرفته بودم و فقط میپرسیدم چرا؟ چرا آخه؟ مگه چی شد؟
یهو دیدم آصف دم دره و با چشمای اشکآلود داره منظره رو نگاه میکنه و هیچی نمیگه. آصف هیکلی لاغر و ریزه میزه داشت و پسر قویهیکل و قد بلند .
دلم میخواست یه مشت محکم بزنم به پشت پسره. داد زدم خجالت نمی کشی؟ این چه کاری بود کردی. چه فرقی میکنه چه کسی ساختهبودش؟ پسر و دختره یه "بروبابا"یی گفتن و رفتن.
به آصف گفتم تقصیر من بود ببخشید. در حالیکه سعی می کرد با لبخندی سرخی چشماش رو بپوشونه گفت:
- ناراحت نشو من عادت دارم...
دلم میخواست فرو برم تو زمین.
احتمالا پسره رفته عکس آدم برفی رو از موبایلش دیلیت کرده.
به میوه فروش گفتم این انارهات خیلی پوست کلفتن و دونه هاش هم احتمالا سفیده.
انار افغانی نداری؟
خانمی که داشت کنار من انارها رو واررسی می کرد با انزجار گفت:
وا. انار افغانی. من تا حالا نشنیده بودم.
گفتم از همون پوست نازکا که انگار دونههاش میخوان پوستشو بترکونن. گرچه ممکنه از این انارها کوچیکتر باشه اما دونههاش سرخ سرخن و خوشمزه.
زن انارهایی که برداشته بود پرت کرد و با نفرت گفت اَه... دیگه انار هم نمیتونم بخورم. و چیزی نخرید و رفت.
میوهفروش گفت. چرا مشتری منو پروندی؟
گفتم خودش با خودش مشکل داشت وگرنه من که چیزی نگفتم. اما یه بارهم انار افغانی بیار
تا ما یه حالی ببریم
پ.ن.
اسد گفته بود یه متن در مورد ضد عرب نویسی بنویسم. اما من اینارو یادم اومد. ضد عرب... ضد افغان...مگه فرقی هم با هم دارن؟
این نوشته رو تقدیم می کنم به آقای رفیعی و سهراب کابلی(نسیم فکرت) عزیز
هر کی جلوی من میگه "عرب سوسمارخوار" میگم ما هم "عجم گوسفندخوار"یم .
پ.ن.2
خیلی خوشحالم عبدالقادر بلوچ عزیز ما حالش خوب شده.
پ.ن.3
خبر خیلی بدی بود خبر بسته شدن مجله گلآقا...
پ.ن.4
اون پسری که آدم برفی رو خراب کرد حدود 25 سال سن داشت.دوست دخترش هم همین حدودا، شاید یکی دوسال کمتر. نمیدونم چرا بعضیا فکرکردن پسره ده دوازده سالهست.
پ.ن. 5
نسیم فکرت عزیز مطلبی در مورد این پست من نوشته که فکر میکنم تا حدی دچار سوءتفاهم شده. برایش جوابیه طولانی در نظرخواهیاش نوشتم . اما بعد از نیم ساعت قَرقر و فرفر کردن نظرخواهیش همهش دود شد رفت هوا.
منظور من این نبود که همهی ایرانیها نظر و رفتارشون نسبت با افغانها اینقدر بده. این دو مورد خیلی تو ذهن من اثر گذاشت و گفتم بنویسم شاید عدهی کمی که اینطور فکر میکنن زشتی رفتارشون رو ببینن و به خودشون بیان. وگرنه من موارد زیادی از ارتباط بسیار خوب بین مردم ایرانی ها و افغان ها دیدهام. که شاید بهتر بود دوسه موردش رو مینوشتم. برای مثال هموطنان زیادی سالهاست تلاش میکنن و به دولت فشار میارن تا برای فرزندان افغانها شناسنامه صادر بشه و بتونن مدرسه برن. ایرانیهای زیادی رو میشناسم که تو خونهی خودشون مدرسه درست کردن تا بهشون درس بدن. کلینیکهایی که روزی چند بیمار کم بضاعت افغان رو درمان میکنن و کسی که خونهی خودش رو برای گرفتن جشن عروسی در اختیار افغانها قرار داده و خیلی موارد دیگر.
من حرف نسیم فکرت رو قبول دارم که الان بیشتر ساختمونها، جادهها، پارکها و... در ایران در خودشون اثری از کار وزحمت افاغنه دارن.
پ.ن. 6
برادر محترمی به اسم امیر که نمیدونم دکمهی ارسال نظرشو چهجوری فشار میده که معمولا شش هفت بار منتشر میشه به من گفته نژادپرست. بهش توصیه میکنم با آرامش یکبار دیگه نوشتهی منو بخونه.
پ.ن. 7
در حالیکه ما یک کره زمین بیشتر نداریم و باید به فکر نجات محیط زیستش باشیم و به فکر باشیم چطور میتونیم کمتر آلودهش کنیم تا برای نسلهای بعد از ما بمونه خیلی شرمآوره که هنوز توش جنگ اتفاق میافته. جنگ قدرت، جنگ مذهب، جنگ نژاد و...
من خجالت میکشم وقتی به جنگ غزه فکر میکنم. کاش من چند سال بعد به دنیا میومدم شاید اونوقت خبری از جنگ نباشه. و یا چندین سال پیش که رسانهای نبود که اینقدر تصاویر جنگ و کشته شدن آدما و خراب شدن خونهها رو ببینیم...
پ.ن.8
اگر میر حسین موسوی کاندیدا بشه من شاید بهش رأی بدم نه به خاطر چشمای سبزش و نه به خاطر همسرش زهرا رهنورد ونه به خاطر اینکه آخوند نیست و تقریبا روشنفکره. بلکه برای تنوع:) خسته شدیم از دست این احمدی نژاد بابا!!
خوشم اومد از مردم غیور کرمانشاه که راهش ندادن به شهرشون.
پ.ن.9
و من هنوز از خراب شدن اون آدم برفی غصه میخورم...
"ما هستیم"یها عشق کنند

روی چند اسکناس هم که مردم روی گهوارهی علیاصغر در عزاداری روز عاشورا سنجاق کرده بودن جملهی "ما هستیم" نوشته شده بود. " ما هستیمیها اعلام کردن روز پنجشنبه 26 دی ماه، ساعت چهار بعد از ظهر، دوباره در چند نقطه از کشور دوباره جمع میشن و شعار "ما هستیم" سر میدن. از جمله در پارک نبش خیابون ششم گوهردشت. می دونم این روزا تعداد کسایی که علاقه دارن در این مراسم شرکت کنن داره بیشتر شده.
اما من واقعا نمیدونم پشت این قضیه چه چیزیه و این خشم و اعتراض مردم میخواد به کجا هدایت بشه.
آیا فقط یک اعتراض سادهست؟ یعنی بگن آقایان حکومتی،فکری برای گرونی و اعتیاد بکنید تا دوستتون داشته باشیم، یا قراره بعدا یه ناجی معرفی بشه؟
آیا شعار "ماهستیم" قراره کار شعار "مرگ بر شاه" رو در سال 57 بکنه و به یه انقلاب ختم شه؟
زیتون در این مورد کلی سوال داره
کنجکاویهای عاشورایی
1- آقا، فلسفهی پختن قیمه برای عزاداریها چیه؟ مردیم از بس قیمه خوردیم. مگه اون زمونا تو عربستان کسی قیمه میپخته؟ چرا قرمهسبزی و خورش کرفس و بیفتک و جوجه کباب نمیدین؟
به خدا سر پل صراط جلوتونو میگیرم از دل دردام میگم و نمیذارم خدا ببردتون به بهشت.
(ببخشید که صراط رو با سین نوشته بودم. آخه تا حالا نرفته بودم سرش. میگن پل قشنگیه. چطوره یه تور راه بندازیم. از این چوبهای تعادل هم همراه ببریم)
2- چرا این همسایه نامرد ما امسال مارو تو خماری گذاشت؟
خانم جان، خیلی زشته آدم اعلام کنه هر سال ظهر عاشورا نذری ناهار میده. حالا قیمه میدی بهدرک. اما بده. رو نذرت بمون. نذر قولیه که به خدا دادی. خوب حالا اگر ما هم صابونی به شکممان زده باشیم، رو حساب این قول شما به خدای تبارک و تعالیست!
این همسایهی ما از عصر تاسوعا یهویی همراه با کل خانواده گم شد. پچپچ همسایهها از ساعت یازده دوازده ظهر وقتی دیدن مثل هر سال بوبرنگی از خونهشون نمیاد شروع شد. هی به هم زنگ میزدن تو از خانم کاشانی خبر نداری؟ حالا کسی هم روش نمیشه بگه تو از "قیمه"ی خانم کاشانی خبر نداری. یکی دو نفر که کنجکاوتر بودن رفتن به بهانهی قرض گرفتن پیاز سیبزمینی در آپارتمانشو زدن. اما هیچ خبری نبود که نبود. نمیشد هم به پلیس 110 زنگ زد. پلیس نمیگفت چه همسایههای گداگودولهای، لنگ یه قیمهی همسایهشونن؟ این همه جا دارن قیمه میدن شماهم برین تو صف!
راست میگفت. یعنی اگه زنگ میزدیم اینا رو میگفت راست میگفت.
خلاصه که شال و کلاه کردیم و راه افتادیم. هر خانواده به مسیری که فکر میکرد شانس موفقیت بیشتری توش هست. یه نوع رقابت بود انگار. هر چی هم از هم سوال میکردیم تو کدوم وری و به کدوم خیابون میری مگه کسی لب تر میکرد.
شب کیسهزباله اونی که بیشتر توش ظرف یکبار مصرف نذری بود برنده این رقابت حساب میشد. کسی از خانوم کاشانی خبری نداره؟ هنوز نیومده خونهشون.
3- سُلافه تو چه خوشبخت بودی دختر!
تو دههی اول محرم هر شب سریال "طفلان مسلم" پخش میشد.
داستان همونطور که از اسمش معلومه درمورد دو پسر ده و دوازده سالهی مسلمبن عقیله که از خیمهی اسرا فرار کردن و در کوفه سرگردونن. دختر خوشگلی از اول داستان کمکشون میکنه به اسم سُلافه، که اونم عاشق یه غلام خوشتیپ وصورت تیغزدهست به اسم فُلیح.
دختر دم ابروهاشو به سمت بالا کشیده و یه لباس مشکی شبیه به چادر ملی ایرانیها پوشیده منتها تنگتر و سکسیتر، با یک گردنبند مدل هیپیها روش و پسر ردایی به رنگ نارنجی تنشه.
این دو هر وقت میخوان در کوچه خیابان های کوفه مشغول دلدادن و قلوه گرفتن و جرو بحث درمورد آزادی دو طفلان مسلمند و هیچکس هم کاریشون نداره.
بارها دوتایی با هم گزمهها رو اذیت کردن و بازم هیچوقت گشت ارشاد کوفه دستگیرشون نکرده. سلافه چتریهاش بیرونه(البته تو تلویزیون ایران موها به صورت شرابه و کاموا نشون داده میشه)بازم هیچوقت تذکر نمیگیره. صبح تا شب و شب تا صبح تو خیابونهای کوفه در حال دویدن و پریدن و جهیدن و تعقیبکردن آقایونه، اما هیچ همسایه فامیل و حتی فاطمه کماندویی بهش نمیگه :
- دختر، سنگین باش! دختر، این وقت شب تو کوچه چیکار میکنه.
هیچکس بهش متلک نمیگه.
حالا هی بگید ما اهل کوفه نیستیم. بابا صد رحمت به اهالی کوفه.
4- این کاهنان معبد آمون در فیلم یوسف پیامبر عجیب مثل آخوندهای خودمونن. تمام توطئههاشون برای گرفتن قدرت، کشتن مخالفاشون و ترویج خرافات و دین(فرق نمیکنه چه دینی. خداپرستی باشه یا بت پرستی) فقط برای بقا و سود خودشونه... و این هدیه گرفتناشون که مثل خمس و زکات میمونه و زنای دیگرانو صیغه کردن و...
البته این آنِخماهو کاهن اعظمشونو من خیلی دوست دارم. یه جور بدجنسیهای بامزهای داره. عین مارمولکه.
5- صبح تا شب در تمام اخبار ساعات مختلف تلویزیون داره فقط اخبار غزه رو می ده. یه نفر عین گزارشگرای هواشناسی چوب به دست میاد میگه که حماس کجاهای اسرائیلو زده. و یه موشکایی ویژژژژ از غزه به سمت شهرکهای مختلف شلیک میشه و همچین انفجار مهیبی به صورت انیمشن نشون میدن که آدم فکر میکنه عنقریبه که دولت اسرائیل سقوط کنه...
6- من میخوام با این پست در مسابقه سیب وبلاگای عاشورایی شرکت کنم:) شانس موفقیتم چقدره؟
7- احساس میکنم از دین دکانی ساختهاند به وسعت تمام ایران...
8- آقا، یکی به داد من برسه بگه این دیگه چیه؟ یه وانتو به رنگ قرمز درآورده بودن یه آقای قرمز پوش اون تهتها مثل شازدهها نشسته بود و یکی دیگه رفته بود تو پوست حیوونی مثل شیر. یه صندوق قرمز هم اونجا بود. شمر و خولی و بچه های مسلم هم به دنبال وانت راه میرفتن و یه عده هم زنجیر زن دنبال اینا. ملت هم فحش و بد بیراه که دیگه اینا کیین دو روز بعد از عاشورا خیاباونا رو بند آوردن.

9- اینم مسابقهی شیرخوارههای حسینی.

اقلا نمیشد یه عکس قشنگتری بذارن رو پوستراشون؟
10- تقویم یوزارسیف رسید...

11- چقدر ماشین های رنگ شده عاشورایی امسال زیاد شده بود. از پیکان جوادی گرفته تا بیام و و ماکیسما و بنز و پرادو...

12- تلویزیون بیبیسی فارسی هم راه افتاد. البته آزمایشیش. رسمیش از 25 دی شروع میشه.
خیلی از کسایی که تو وبلاگستان میشناسیم هستن.
مسعود بهنود، عصیان، فرناز قاضیزاده(اتفاقا چند روز پیش داشتم به سینا مطلبی و فرناز و پسرشون فکر میکردم و میگفتم چرا چند وقته خبری ازشون نیست. حالا میبینیم فرناز خوشگل موشگل یکی از مجریان این تلویزیونه.) فرین عاصمی عزیز و خیلیهای دیگه...
13- راسته ........فوت کرده؟:(
امیدوارم فقط یک شایعه لوس باشه.
یادم رفت بگم اون قضیه اومدن گلشیفته فراهانی به ایران هم یک سوءتفاهمی بود از یکی از فامیل های خانواده فراهانی که بعدا کلی هم شرمنده شد از این اشتباهش.
من اونو باور کردم چون دیدم میترا حجار با اینکه با لباس بازتری عکس گرفته بود و اونم در فیلم های اونوری شرکت کرده بود و خیلی راحت اومد ایران و می خواد تو یه فیلم بازی کنه
پ.ن.
خوشبختانه این خبر دروغ بود. دیگه من باشم به خبری که به صورت آنلاین به دستم میرسه (بخصوص از شیوا خالیبند) اعتماد نکنم.
14- ... اگه دوست دارید به کار تحیقیقی دانشجویان ایرانی کمک کنید، که میدونم دارید، و اگه دانشجوی دانشگاه تهران هستید(نمیدونم چرا این شرطو گذاشته)، لطفا یه ده دقیقه ای وقت بذارید و به این پرسشنامه امید حبیبینیای خودمون جواب بدید.
15- بیشتر ما تاحالا قضیه غزه رو از یک طرف نگاه کردیم. امیرفرشاد ابراهیمی از اونور قضیه هم نوشته. خیلیهاشو من نمیدونستم.
(بالاترین یه رای دیگه می خواد داغ شه ها:) )
لینک در بالاترین
لینک در بلاگ نیوز
سال نو مبارک
1- اول هر سال جدید- چه شمسی، چه میلادی- برای هم آرزوی سالی پر از صلح و آرامش و دوستی و سلامت و از این چیزا آرزو میکنیم. اما انگار همیشه واقعیت بر مدار آرزوی ماها نمیچرخه.
چون امسال با یک جنگ خیلی بد، با یه عالمه کشته و زخمی و کلی خرابی شروع شد...
حالاخوبه میگن سالی که نکوست از بهارش پیداست. (ماستی که ترشه از تغارش پیداست)
سال میلادی تو زمستونه، منتظر عید نوروز میمونیم که تو بهاره، شاید اوضاع به از این بشه.
2- کریسمس امسال رو خیلی از مسلمونها هم جشن گرفته بودن. هر جا میرفتی درخت کاج بود و تبریک. چه حضوری و چه با اساماس... حتی از طرف کسایی که هیچوقت حتی عید نوروزو به آدم تبریک نمیگن... احساس میکردم کریسمس واقعا یه عید خودیه.
3- در مورد عکس قبلی دوستان کامنتهای خوبی نوشته بودن.
درست میگید، زباله، که جدیدا بهش میگن طلای کثیف باید تفکیک و بعد بازیافت بشه. تلاشهای نه چندان زیادی هم از طرف شهرداریها با کمک ان جیاوهای محیط زیستی داره انجام میشه. چند ساله در محلههایی بخصوص(و به قول خودشون بافرهنگ) به صورت چهره به چهره آموزش تفکیک زباله میدن. بعد بهشون چند کیسه میدن که تو یکیشون باید شیشه و تو یکیشون کاغذ و مقوا، اونیکی مواد غذایی تر قابل کود شدن و یکی دیگه نون خشک و... بریزن. زبالههای تر رو هر روز و زبالههای خشک رو ماهی یکبار بیان با وانت جمع کنن. متاسفانه تو این آموزشها حرفی از جداسازی باطری و اشیایی که جیوه دارن و شیرابههاش سمیه نمیزنن.
بعضی جاها عین محلهی ما، چند ساله که من بیچاره با همسایهها که خودم بهشون یاد دادم، تموم زبالهها رو تفکیک شده میذاریم دم در. مأمور آشغالانس میاد همه رو زرتی یه جا میریزه! مگه چیز باارزشی به نظرش برسه که میریزه در یه گونی که به پشت ماشین آویزونه.
این آموزشها باید در کل کشور فراگیر بشه... چه فایده که چند محل ژیگولو در تهران این کار انجام بشه. باید جایزه بذارن به جای زبالههای خشک دستمال کاغذی یا صابون بدن و...
درسفرها وقتی از یک روستا عبور می کنیم بدترین منظره منظرهی دپوی زبالههاشونه که گاهی هفتهبه هفته هم نمیان ببرنشون. تفکیک پیشکششون!
4- خورشید خانوم عزیز منو به بازی اعتراف شب یلدا دعوت کرده. خیلی ازش گذشته. منم که با اسم مستعار مینویسم باید اعترافامو بیشتر تو دنیای مجازی بکنم دیگه:)
الف- یکی از اخلاقایی که در شخصیت خورشید خانوم دوست دارم بیکینه بودنشه. یعنی فکر میکنم او همیشه فکر هدفهای مهمتریه و برای رسیدن به اونها تلاش میکنه و هیچوقت خودشو درگیر کینه ورزیها و چیزای کوچیک نمیکنه. اخلاق خوب دیگهش -از نظر من- رک بودنشه. افکار و احساساتشو راحت میگه و به دیگران هم رو نمیده تا تو کارش دخالت کنن و این اخلاقای خوب(بازم داره ها فعلا دوتاشو گفتم) باعث میشه همیشه خودش باشه و تو کاراش پیشرفت کنه.
ب- یکی از مواردی تو یه مقطع زمانی در وبلاگستان پیش اومد و من همیشه ازش متاسفم، درگیری با زهرا اچبی بود. از همون اول زهرا به نظرم دختر خوب و صادقی اومد و هنوز هم همینطور فکر میکنم. حداقل از خیلی از دوستان به ظاهر همفکرم تو حرفاش صادقتره.
اما تو یه مقطع زمانی یه سوءتفاهمی پیش اومد که خیلیها بهش دامن زدن.
یکی از همین دوستان(خانم... نویسندهی یکی از وبلاگهای روشنفکری آخ و اوخی و پیفپیف مردم چقدر بدن و من چقدر خوبم) هم بود که وبلاگی بر علیه زهرا درست کرد و در نظرخواهی زهرا هم خودش و هم یاران بهظاهر فمینیستش نمیدونم چهجوری مینوشتن که زهرا فکر کرد منم و در طی چند مرحله بهم چیزهایی گفت و منم عصبانی شدم و چیزهایی گفتم و...
هر چه هم به این دوستان ظاهرا همفکرم گفتم کار خوبی نمیکنن و زهرا فکر کرده منم، نه تنها ناراحت نشدن و ذوق کردن بلکه تا مدتها حاضر نشدن این تفریح غیرانسانی و غیرمنصفانهشونو ول کنن . و در جواب اعتراضهای من ، به صورت خیلی بامزهای لینک منو برداشتن.
اول اسمشو نوشته بودم اما پاک کردم. خیلی منتظر شدم خودش یا دوستانش یه روزی از من و زهرا معذرت بخوان. اما انگار شجاعتش رو ندارن. براشون یه جو وجدان آرزو میکنم.
ج- بچه خواسته یا ناخواسته بالاخره بچهست خیلی جلوی دستوپای آدمو میگیره... و تا حدودی آیندهی مادر رو تحتالشعاع قرار میده و گاهی ناخواسته تباه میکنه:)
مثلا من و سیبا که قرار بود هر دوسال قرارداد ببندیم که میخواهیم با هم ادامه بدیم یا نه، دیگه با بچه نمیشه از این غلطهای زیادی کرد.
دال- فکر کنید تو زندگی مشترک، یکی برای آینده خیلی آمال و آرزو داره و شدیدا اهل ریسکه و اونیکی خیلی قانع به حداقلهایی که داره و متنفر از ریسک و حتی پیشرفت... این زندگی چطوری میشه؟
5- با مسئول پذیرش یک ورزشگاه زنونه داشتیم در مورد "بچهداری همیشه به داری" و "تاگوساله گاو شود دل مادرش آب شود" و محدودیتهایی که بعد از بچهدار شدن برای پیشرفت خانمها به وجودمیاد حرف میزدیم و در عین حال من لباس عوض میکردم و موهامو بعد از شستن خشک میکردم . اونم با اینکه همیشه چهره سادهای داشت، کیف آرایششو در آورده بود و هفت قلم آرایش میکرد. روژ قرمز و سایه سبز و روژ گونهی تند و خط چشم و ریمل و لاک قرمز جیگری و... وقتی کارش تموم شد، یه تاپ خوشگل قرمز هم پوشید و من فکر کردم الانه که پالتوشو بپوشه با من بیاد بیرون. ساکمو برداشتم و گفتم اگه مسیرت میخوره تا یه جایی میرسونمت. خندید گفت این وقت روز وسط کار کجا برم؟ میخوام نماز بخونم.
با کنجکاوی پرسیدم اینطوری؟ با خنده گفت مگه چیه؟ من برای خدا همیشه آرایش میکنم و آراسته نماز میخونم. نه به پیغمبر کار دارم نه به الان که محرمه! براش خودمو همیشه خوشگل میکنم تا به حرفام بیشتر گوش کنه. بعد از نماز هم آرایشمو پاک میکنم.
دیگه چی میتونستم بگم. فقط چشمکی زدم و گفتم خوش به حال خدا که چنین بندهی جیگری نصیبش شده... سلام مارو هم برسون.
6- دچار توهم شدم که شاید تموم این "جنگ" و جدلا و بگیر و ببندها سر اینه که ماها یادمون بره تو چه بدبختی داریم زندگی میکنیم و گرونی و بیکاری و نداشتن آزادی بیان و قلم و... چی داره به روزمون میاره.
7- شرمندگی و بیکلاسی نخوندن هیچ کدوم از کتاب های هریپاتر کم بود که ندیدن سریال "لاست" هم بهش اضافه شد. این روزا هر کی بهم میرسه میگه "لاست"و دیدی؟ با خجالت میگم نه...
یعنی راستش خسیسیم میاد. منتظرم یکی بهم تعارف بزنه یا بگه بیا مشارکتی با هم بخریم.
بعد که تو وبلاگستان میخونم که طرف یکماه نشسته هر شب تا صبح لاست دیده دچار وحشت میشم. راستش من کون نشستن و فیلم دیدن اینطوری رو ندارم! بدبختی هم هیچکس دونهای نمیفروشه میگه تموم 25 یا 30 دیویدیش با هم یکجا.
اینم میشد تو بخش اعترافات قالب کرد:)
8- از حسین درخشان چه خبر؟ خانوادهش تونستن براش وکیل بگیرن؟
امیدوارم سبیل طلا هنوز با آزاده خواهرش در تماس باشه و بدونه.
9- خیلی وقته نمیرسم به وبلاگستان درست و حسابی سر بزنم. آنلاین شم یه دلی از عزا در بیارم و ببینم چه خبرهاست...
10- فرند فیدیهای مهربون سورپریزم کردن و تاصبح برام جشن تولد گرفتن به چه خوبی:) البته سهروز قبلش بهشون تذکر داده بودم:))
مرسی واقعا. خیلی خوشحالم کردید:)).
اینجا و اونجا و اینیکیجا و اونیکیجا و
چند جای دیگه و آقفری هم یه مسافرت بردمون رودبار زیتون:)



