امیدوارم خبر فوت اریک شوخی باشه
یکی از بلاگرها با ایمیل بهم خبر داد که اریک نویسندهی وبلاگ "ماجرای واقعی یک دورگه عجیب" با موتور تصادف کرده و فوت شده.
با ناباوری به وبلاگش رفتم و آخرین نظرخواهیشو باز کردم دیدم دوستانش چیزهایی در این مورد نوشتن که هنوز هم نمیتونم باور کنم.
خواهش میکنم بگید دروغه، بگید این یه شوخی لوسه...
پ.ن.
ظاهرا خبر درسته و اریک رو که یک یهودی بود در یکی از آرامگاههای مسلمانها در رشت دفن کردن.
چقدر این پسر در زندگی سختی کشیده بود و چه زندگی عجیب غریب و پر تلاطمی داشت. حساس و دوستداشتنی و طبع طنزی که در همهی نوشتههاش به چشم میخورد
رفتم تو میلباکسم که ایمیلهای اریک رو دوباره بخونم. برام عجیب بودکه تیتر آخرین ایمیلش این بود:
هرگز از مرگ نهراسیدم . شعری از شاملو که برای دوست اعدامیاش مرتضی کیوان گفته بود
اگر کسی از مراسم ختمش خبر داشت حتما برام بنویسه.
هنوزم باور نمیکنم:(
سفرهی باحال
وقتی دیشب دوستم زنگ زد و منو به یه سفره زنونه در روز رحلت پیامبر و یکی از اماما دعوت کرد بلافاصله گفتم نه.
چون:
در عمرم فقط یکی دوسفره رفتم اونم این اواخر و فقط برای کنجکاوی. و دیگه کنجکاویهام ارضا شده بود.
ادا در آوردن به چیزی که قبول نداری خیلی سخته و صمالبکم نشستن و به بعضی مزخرفات و داستانهای خرافی خانم جلسهای گوش دادن عذاب الیمه. بخصوص اگه صندلیها پر باشه و مجبور باشی روی زمین بشینی و هی پاهات خواب بره و روت نشه اینور اونور بشی.
یه مرغ تیکه تیکه شده رو تو آبلیمو و زعفرون و پیاز و نمک و فلفل خوابونده بودم تا فردا ظهرش با سیبا یه جوجهکباب مشتی درست کنیم و بریم که یه روز تعطیل خوبو داشته باشیم.
یکی از معدود تعطیلیهایی بود که سیبا قرار بود کلشو خونه بمونه وبا هم یه مقدار خونهتکونی کنیم. مردا هم که بالاسرشون نباشی میدونید که...
صبحش که پاشدیم و سیبا دید که کلی براش خواب دیدم. اصرار که تو با دوستات برو سفره، عقیدههم نداشتهباشی کلی سوژه به دست میاری. تازه دوستاتو میبینی. خودم برنج و جوجه کباب درست میکنم و هر کاری هم بگی میکنم.
از من انکار و از اون اصرار تا اینکه خودم هم که برای دوستام دلم تنگ شده بود قبول کردم. با حیا و شرم ! هم به سیبا گوشزد کردم که پس باید کل توالت و حموم رو از سقف تا پایین باید عین گُل بشوری. گفت بچشم! حتما! سیبا از خوشحالی چشاش برق زد.
(الان حسن آقا میگه کسی که از انتخابات مینویسه سفره هم باید بره دیگه)
به دوستم زنگ زدم که میام. اونم خوشحال. فکر میکنید از دیدن من؟ نخیر! چون که راه خیلی دور بود و من ماشین میبردم!
وقتی رفتم دم در یه بار هم با افاف زنگ زدم و با خجالت تمام! یه سیبا گفتم بیزحمت کف آشپزخونه رو هم بشور. گفت تو فقط امر کن!
وقتی رسیدیم دیدم اووه... پنجاه نفر خانم کوتاه و بلند و چاق و لاغر، مو بور و موسیاه و موقهوهای، اخمو و غمگین و لبخندبه لب و... همه سیاهپوش، دور تا دور سالن نشستن و خانم جلسهای شیک و پیک لاغر چون باربی و خوشلباس با طلا و جواهر نشسته در صدر مجلس. همهی نگاهها به غیر از دید زدن لباس و مدل موی همدیگه خیره شده بر سفرهای که وسط انداخته شده و پره از خوراکیهای جورواجور(به غیر از غذاهای گرم اصلی) انواع و اقسام حلوا و شلهزرد و سبزی خوردن پنیر و میوه و...
حالا کی قراره غذا خورده شه؟ بعد از دوساعت دعای اجباری. اونم چی؟ عدس پلو و آش رشته.
از شانس من حدسم درست دراومد و تموم مبلها و صندلیها پر بود و مجبور شدم برم بشینم روی زمین. نصف کونم روی سنگ مرمر بود و نصفش روی فرش... خودمو کشتم تا تونستم با تقلاهای نامحسوس نصفهی دیگه باسنم رو از روی سنگ سرد روی فرش گرم و نرم بکشونم. خانمها دعا میخوند و من تموم حواسم این بود که میلیمتری خودمو جلو بکشونم. فکر میکردم اگه یهویی برم جلو ملت فکر میکنن میخوام برم سر سفره ناخنک بزنم.
میدونید که وسط دعا به هیچوجه نمیشه درگوشی پچپچ و غیبت کرد و من و دوستم از این امکان بسیار مهم محروم بودیم . دوسه بار سعی کردم مثل بقیه خانمها کف انگشتهامو به صورت نیمه خمیده بگیرم طرف خدا. اما فکر کردم اگه اینا راست میگن که خدا همه جا هست پس چرا همه اون بالا رو نگاه میکنن. خدا ممکنه تو سفره بغل ظرف حلوا و خرما باشه. پس چه اشکال داره من انگشتامو به جای بالا به طرف ظرف حلوا بگیرم.
دعاها رو تقریبا همه بلد بودن. اول یک ساعت تمام آیتالکرسی خوندن و هی خط به خط تفسیرش کردن و بعد امن یجیبه و... صد بار به خودم فحش دادم که کباب به اون خوبی عمل بیاری و درست موقع خوشهچینی بیایی اینجوری به خودت عذاب بدی.
در مدت دعا، پونزده بار تعداد شمعهای روشن توی سالن،،چهارده باز ظرفهای حلوا، سیزده باز ظرفهای شلهزرد، دوازده باز تعداد بشقابهای حاوی پنیر سبزی، یازده بار تعداد سیبها و پرتقالها، ده بار تعداد خرماهای هر ظرف، حتی دونههای رنده شده نارگیل رو شمردم اما دعا و تفسیر بیربط سخنگوی قرآن تموم نمیشد که نمیشد.
از بدبختی پاهام هم خواب رفته بود و جایی نبود که درازش کنم. نمیشد ببرمش تو سفره. نمیشد برم عقب. میترسیدم به خاطر یخی سنگ مرمر جیشم بگیره.
بالاخره با هم بدبختی این دو ساعت تموم شد و . ناهار آوردن و خوردیم.
یه عده نایلون درآوردن و کلی غذا و حلوا و شیرینی و میوه توش جا دادن و گذاشتن تو کبفشون و... حدود ده نفری با عجله خداحافظی کردن و رفتن و خوشبختانه چند صندلی خالی شد.
و همه تونستیم بشینیم.
چایی آوردن و صحبتها رفت سر کرامات و معجزات سفرههای نذری اونم در روزهای شهادت و رحلت. بخصوص امروز که شهادت فکر میکنم سه نفر از معصومین بود.
تو دلم داشتم فحش میدادم به سیبا که حتما میخواسته از زیر کار در بره من بدبختو فرستاده اینجا . همینجوری الکی (من خیلی وقتا الکی حرف میپرونم) وقتی یه لحظه سکوت شد به خانم صاحبخونه گفتم، شنیدم شما شعر میگید میشه خواهش کنم مارو مستفیض کنید.
گل از گلش شکفت... شاعر باشی و یکی بهت بگه شعر بگی و نگی! نگاهی به تک تک خانوما کرد انگار با نگاهی ملتمسانهای از جمع اجازه میخواد. از خانم جلسهای هم پرسید اشکالی نداره؟
خانم جلسهای فرمود اگه مربوط به ائمه اطهار باشه خیر.
خانم شاعر با خوشحالی گفت اتفاقا شعری در مورد پیامبر دارم. شعرشو خوند وهمه اومدن کف بزنن که من نخود آش شدم و گفتم ای وای...کف زدن زشته،. صلوات بفرستین.
صلوات فرستادن همه . با اون و عجل فرجه معروف آخرش.
یکی دیگه ازش خواهش کرد یه شعر دیگه بخونه. صاحبخونه به دوستش که هنوز چشاش از خوندن دعای سر سفره اشکی و تر بود گفت نوبت توئه پروین جون، شما بخون. معلوم شد پروین خانم هم شعر میگن. او هم یکی در مدح حضرت علی خوند و باز همه اومدن دست بزنن یکی دیگه گفت ای وای چقدر گیجین، صلوات! صلوات غرایی ختم شد.
بعد دیگری در مدح حضرت زهرا گفت . پشتبندش صاحبخونه اعلام کرد من در مورد عشق و محبت یه شعر دارم، من در این روز عزیز، از صفای مهمونها به وجد اومدم و در مورد عشق و محبت بین آدما میخوام بخونم که با کف مرتبی همراه شد.
ایندفعه هیچکس یادش نیومد بگه صلوات.
من به شوخی پروندم(فتوی دادم): اشکال نداره انگار از ساعت دو بگذره دیگه روز رحلت تموم شده(حالا میدونستم باید غروب شه تاطلسم بشکنه) و دست زدن دیگه حروم نیست.
یکی جدی گفت نخیر! ساعت سه! اون یکی گفت دو و نیم... یکی گفت پنج و...جمع در این مورد به نتیجه بخصوصی نرسید.
یکی از خانمها جو زده شد گفت من یه شعری از مرضیه بخونم؟ همه متعجب و استهفامآمیز بهم نگاه کردن... خانم جلسهای میانداری کرد، اگه شعرش جلف نباشه و به صورت دکلمه خونده بشه اونم به صورت غمگین، اشکالی نداره.
یکی گفت بیچاره شعرای مرضیه کجاش جلفه!(البته باید میگفت شعرای بیچاره مرضیه) . و خواننده شروع کرد و "صورتگر نقاش چین" رو به صورت غمگنانهترین حالت و به صورت کاملا " اسلو موشن" خوند به صورتی که واقعا اشک تو چشای من یکی که جمع شد و دستمالی گرفتم جلوی چشمم.
اون یکی گفت منم علی علی هایده رو بلدم. همه گفتن هوراااااااا
اونم خوند. جمع بیهوا همراهیش میکردن و از سر عشق به مولا سر به راست و چپ تکون میدادن. داشتیم به مرز سماع نزدیک می شدیم.
نوبت به اعظم خانم که رسید، گفت من از مهستی بلدم.
و شروع کرد به صورت مداحی با حرکات زیبای دست "تمام دنیا یک طرف تو یک طرف عزیزم" رو خوندن. البته با دستش مرتب خدا رو نشان میداد که معبودش اوست ...اینجا من یه کم خندهم گرفت.(شیطان رجیم) میتونست ظرف حلوا یا شله زرد رو نشون بده. و وقتی میگفت عزیزم دستهاشو به صورت ضربدری یا صلیبوار روی ممههاش قرار میداد
خانم بعدی صداش کلفت بود و یکراست رفت سراغ ترانههای دلکش و لنگانلنگان تا لب چشمه میآید را خوند. البته وقتی میگم صدای کلفت،یعنی واقعا کفت....
خانم نازنین بعدی هم یک آهنگ از عباس قادری خوند. در مایههای خستهام من خستهام من.
وسط ترانهها هم گاهی شعری خونده میشد.(یکی از خانمها به دوستش که بعد از ناهار رفته بود زنگ زد گفت سفره خیلی باحال شده برگرد. او هم که یادش رفته بود گفته بوده کلی مهمون براش اومده، پنچ دقیقه نشد که خودشو رسوند) خلاصه...
هر چی آهنگ از دلکش و مهستی و هایده بود که ملت از بر بودن خونده شد. چند دقیقهای بود که به دست و کف سوت و ماشالله و ناز نفست و ساغاول و یاشاسین هم اضافه شده بود.
صاحبخونه روشو کرد به دختر نوجوانی گفت حالا نوبت شماست دخترم. اون یکی گفت نه بابا ول کن، لسآنجلسی میخونه تو این روز عزیز گناه داره. دختره کمی پکر شد .
دیگه کسی آهنگ و شعری از حفظ نبود. همه متاسف بودن. و دوباره جو داشت غمزده و عزادارگونه میشد...
صاحبخونه که خیلی دلش میخواست به مهمانهاش بد نگذره، گفت اتفاقا الان نوارهایده تو ضبطه. روشنش میکنم و همه با هم میخونیم... اما چشمتون روز بد نبینه، تا روشنش کرد یهو صدای یه آهنگ ریتمیک تند لس آنجلسی شنیده شد. و دخترک نوجوان، بی اراده پرید وسط و عین یه پرنده سبکبال شروع کرد به ورجه وورجه و د برقص. رقص سماع واقعی.. هیچکدوم از جمع نخواست دلشو بشکونن، و چون جوونها برای این مملکت خیلی ارزشمندند همه براش دست میزدن. "او، او" با صدای ریز زنانه بارش سر میدادن. من از سر جام با چشمای باز قرهای پنهانی کمر روی صندلیها رو مشاهده میکردم.
آهنگ بعدی باباکرم بود که دوست صاحبخانه که چشاش هنوز از اشک دعای سفره سرخ بود(پروین جون) با چهرهای اخمالو یه دفعه پا شد. فکر کردم داره میره ضبطو خاموش کنه ولی دیدم نه وسط مجلس وایساد فکری کرد و یهو تور سیاه دور گردنش رو باز کرد و گرفت بالا و شروع کرد به قر داد و نشون دادن اینکه "خونهی بابا کدوم وره". من گفتم ساعت دیگه سه شد الحمدالله همه کار مستحبه.... همه خندیدن
وبا آهنگهای بعدی تقریبا همه پریدن وسط... هر کی هم بلند نشد، برای اینکه جرممون تقسیم بشه با اشاره صاحبخونه من به زور بلندش کردم. نشون به اون نشون که سفره ناهار تا هشت شب طول کشید و بیشتریا موقع خداحافظی میگفتن عجب خوش گذشت چه سفره ی باحالی، قربونش برم که خودش اینطور مقدر کرده بود که بعد از دوماه محرم و صفر اینجور دور هم خوش باشیم. اون یکی گفت زنگار از دل من یکی که حسابی پاک شد!
تو این مدت سیبا کلی نگران شده بود و پنج شش بار زنگ زده بود به موبایلم که به خاطر صدای بلند آهنگ و کف و یا اینکه وسط بودم نشنیده بودم.
وقتی برگشتم دیدم سیبا به جای دیوار توالت و حموم و کف آشپزخونه ، دیوار آشپزخونه و کف بالکنرو که خودم قبلا شسته بودم شسته . و حالا داره فیلم میبینه و تخمه میشکونه.
سیبا با بیخیالی تموم گفت دیوونهایم خونه تکونی میکنیم؟هر چی اینجاهایی که گفتی شستم یه ذره کثیفی نداشت...
اگه سفره بهم اینقدر خوش نگذشته بود یه جیغ و هواری راه مینداختم که نگو...
گور پدر خونهتکونی، سفره را عشق است...
میشود به خاتمی یا موسوی رأی داد، اما به شرطُها و شروطِها
لینک در بالاترین
رفتارهای متفاوتی میتوانیم در مقابل انتخابات ریاست جمهوری خرداد سال آینده پیش بگیریم.
میتوان مثل خیلی از دفعاتی که رأی ندادیم انتخابات را تحریم کنیم و بگوییم گور پدرشان! هر کاندیدایی که این رژیم صلاحیتش را تأیید کرده به درد ما نمیخورد.
میتوانیم مخلصانه و چشم بسته به یکیشان مثلا خاتمی یا کروبی یا احمدینژاد رأی بدهیم و بگوییم بهترین انتخاب است...
یا به یکی دیگر، هر کاندیدا شد مهم نیست، حتی به گوگوش و داریوش رأی بدهیم بگوییم مهم ثبت مهر انتخابات در شناسنامهام است . فردا میخواهم هر کسی خر شد سوارش بشوم و در این مملکت کار کنم. شاید هم به جایی، نان و نوایی رسیدم.
من که تصمیم ندارم به خارج کشور بروم پس نمیخواهم مُهر ناراضی و ملحد و ضد انقلاب بر پیشانیام بخورد.
اما...
میشود به خاتمی و یا موسوی و یا هر کاندید اصلاحطلبی رأی داد، نه کشکی، بلکه به شرطها و شروطها...
برای احمدینژادها که نمیشود شرط و شروط گذاشت. اما برای اصلاحطلبها که اینروزها داعیهی مردمسالاری و عدالت طلبی دارند میشود.
شرطهایی منطقی که ما تعیین میکنیم و اگر قول بدهند که از آنها عدول نمیکنند میشود روی رأی دادن به آنها فکر کرد.
بیایید فرض کنیم قرار است خاتمی و یارانش این نوشتهها را بخوانند، (فکر میکنم قرار است چنین کاری در وبلاگستان بشود. عدهای بنویسند، در یک وبلاگ بخصوص گذاشته شوند و بگذارند در اختیار خاتمیچیها) شما چه انتقاداتی به روش کارشان در هشت سالی که دولت در دستان بود دارید و چه پیشنهادهایی...
چرا در انتخابات گذشته جوانانی که قبلا خودشان را برای خاتمی میکُشتند یکباره ناامید و منفعل شدند و داو را به دست راستیها دادند.
آیا میشود دوباره به آنها اعتماد کرد.
نکند مثل دفعهی قبل انفعال ما منجر به بد اند بدتری دیگر بشود.
همه ما که ساکمان را همراه با پاسپورت و ویزا و بلیت هواپیما آماده نگذاشتهایم دم در، که بگوییم اشکالی ندارد اگر وضع بدتر از این شد میگذاریم از این مملکت میرویم. به یک جای بهتر، آزادتر...
من هرگز به کسی نمیگویم رأی بده یا نده. حق این را ندارم.
فقط میپرسم. با وجودی که میدانیم خاتمی و یاران او هم هر چه باشد برخاسته از این نظام اند و مثل بقیه روحانیها در پیوندی سبیی و یا نسبی با تمام روحانیهای دیگر . اما آیا شرایطی به نظرتان می رسد که در صورت قول به شرط عمل آنها دلتان بیاید به یکی از آنها رأی بدهید؟
راستش خود من به عنوان کسی که در هر دو دوره - بار اول با امید به تغییر و بار دوم با بیعلاقهگی و ناباوری - به خاتمی رأی دادم انتقادهای زیادی به این جریان دارم.
اول- پارتی بازی
جریان اصلاحطلب(خاتمی) به محض رسیدن به قدرت تمام دوستان و فکوفامیل و مجیزگویان خود را بدون در نظر گرفتن اینکه آیا اصلا صلاحیت انجام کاری که به آنها محول شده دارند یا نه، سر کار گذاشت.
خود من که با نماینده مجلس اصلاح طلب و دست راستی هر دو برخورد داشتم. با اینکه از نظر اخلاقی و شخصیتی و مالاندوزی نماینده اصلاحطلب بهتر به نظر میرسید اما نمایندهی راست عملا بهتر به حرف آدم گوش میکرد و البته ساز راست هشتگاه خودش را می نواخت. نمونهاش خانم آجرلو و پسرخالهاش عباس پالیزدار بسیار محکم تر از نماینده قبلی آقای خلیلی خواهر زاده خاتمی عمل کردند.
2- نسیان
به محض رسیدن به قدرت، تمام شعارهای خود را فراموش میکنند و تمام هم و غم خودشان را صرف نگهداری قدرت و مسائل شخصی خود میکنند. به مردم بیاعتنا هستند.
3- ترس
بسیار بیش از آنچه باید از جناج راست حکومت میترسند. بنابراین منفعل عمل میکنند. ما انتظار شجاعت و عمل واقعی داریم.
4- حقوق زنان
با اینکه جناح اصلاحطلب داعیهی پذیرش حقوق برابر زنان با مردان را دارد و در بعضی کلاسهایشان مواضع کمپین یک میلیون امضا را آموزش میدهند اما به نظر میآید این تاکتیکیست برای به دست آوردن رأی زنان و روشنفکران بیشنر تا اعتقاد واقعی.
نمونهاش اینکه خاتمی حتی یک وزیر زن در دولتش نداشت . انتخاب مشاوران زن هم بیشتر به صورت نمایشی و دوستانه بود تا اعتقاد واقعی(خانم معصومه ابتکار دخترِ دوست خاتمی بود و رشتهی دانشگاهیاش محیط زیست نبود) نمونهی بارزتر و جدیدترش نوشتهی خانم فاطمه راکعی- نماینده اصلاح طلب مجلس ششم- در مطلب "انتظارات زنان از انقلاب" که در پست قبلی وبلاگم گذاشتم...
اگر قرار است باز هم اصلاحطلبها بگویند زنان همه ، فارغ از هر عقیده و دینی، باید حجاب را کاملا حفظ کنند وگرنه بازداشت میشوند، زن نصف مرد حساب میشود، زن نصف مرد ارث میبرد، زن باید بنشیند خانهداریاش را بکند آیا میتوان انتظار داشت زنان به آنها رأی بدهند؟
5- چاپلوسی
مرتب میگویند به همه عقاید و مذاهب احترام میگذاریم و در محفلهای شخصی اعتقاد به ولایت فقیه را زیر سوال میبرند اما در سخنرانیهای علنی مرتب روی واجبالوجود بودن ولی فقیه و همینطور اسلامیبودن کشور (که همه چیزش باید اسلامی باشد) تکیه میکنند.
6- نداشتن نمایندهی عقاید مختلف
در حالیکه اکثر کشورهای دموکرات و حتی- به قول اینها- رژیم خونخوار و غاصب اسرائیل، چند کرسی در محلس به حزب کارگر و کمونیست و... اختصاص دادهاند اما از نظر اصلاحطلبها هم اصالت وجودی دیگر عقاید کاملا زیر سوال میرود و ظاهرا عقیده دارند ما اصلاحطلبها باشیم، گور پدر دیگران. به ما ربطی ندارد. ما خر خود را میرانیم.
7- شما بگویید... پیشنهاد.... انتقاد... هر چه دوست دارید... رای میدهید، نمیدهید، با شرط و شروط، بیشرط و شروط...
آیا خاتمی میتواند به طور واقعی عدالت اجتماعی و اقتصادی برقرار کند. در توانش هست که جلو دزدی بزرگمردان و آقازادهها را بگیرد؟
و هر چه در این باره دلتان خواست بنویسید...
* * * * *
بسمه تعالی
فراخوان
بیایید از انتخابات حرف بزنیم!(مقصر اصلی این پروژه: سمیه خانم توحید لو)
![]()
ما یعنی اینها، تاحالا اعلام آمادگی کردیم:
آق بهمن
بر ساحل سلامت ... سمیه توحیدلو
بلاگ نوشت ... صادق جم
جمهور ... مهدی محسنی
دیده بان ... بهرنگ تاجدین
زیتون
سوشیانت ... امیر عباس ریاضی
کافه ناصری ... معصومه ناصری
کمانگیر... آرش آبادپور
ملکوت... داریوش محمدپور
وحید آنلاین
Sad Eye Never Lie... حدیثه حسینیپور
به همت داریوش ملکوت... نوشتههای بلاگرها در مورد خاتمی.... در وبلاگ خاتمی نامه گرد آوری میشود...
شما هم اگر دوست دارید در این باره بنویسید و لینکش رو در نظرخواهی بگذارید تا به لینکها اضافه شود...
پ.ن.
کار آقای داریوش محمدپور خیلی جالب است. نوشتهی همه رو در این وبلاگ جمعی گذاشته جز نوشتهی حقیر. حتی جوابیه مهشید به نوشتهی منو تو وبلاگ گذاشته.
شاید برای اینکه به قول نیکآهنگ . من نسبتا شلاقی نوشتم
همینجا از آقای کوثر تشکر میکنم که نوشتهی منو مسئولانه قلمداد کرده و در وبلاگش گذاشته. میشه مقایسه کرد با کار آقای داریوش محمدپور که به خاطر انتقادی بودنش اصلا تو وبلاگ خاتمینامه نگذاشتش. با اینکه من جزء گروهی بودم که در مورد انتخابات باید مینوشتیم. و هیچ اجباری نبود که فقط تعریف و تملق بنویسیم. میگید نه، از سمیه توحیدلو بپرسید.
البته این اولین بار نیست که من از هر طرف مورد هجوم قرار میگیرم.
به خاطر انتقاد از خاتمی اصلاحطلبها بهم میپرن.
به خاطر حرف زدن از انتخابات(فقط حرف، توجه نمیکنن که نوشته انتقادیه یا تملق) تحریم کنندهها و
کثیفترین و بدترین توهینها و تهمتهارا در نظرخواهی برام نوشتن که حقوق بگیر رژیم هستم برای تهییج مردم برای انتخابات اینا رو نوشتم.
چوب دو سر طلا به این میگن...
برخلاف تحریم کنندهها و رأی ندهندگان من برای اونا احترام قائلم و دلم میخواد بشینن بنویسن که به این دلیل و به اون دلیل رأی نمیدیم. مثل شایان، و مثل خیلیهای دیگه که در نظرخواهیم دلائلشونو نوشتن.
خیلی مهمه که یاد بگیریم با هم گفتگو کنیم، نه فحاشی و انگ و تهمت...
آیا از نوشتهی من اینجور برمیآومد که اصلاحطلبا میتونن این شرطها رو عملی کنن؟
خاتمی یا احمدینژاد، مسئله این نیست، وسوسه این است/ نوشتهای از مهشید راستی در وبلاگ زنانهها
در واقع جوابیهایست به نوشتهی من. مرسی مهشید جان
خانم راکعی، انتظارات زنان از انقلاب: فقط اجرای سیرهی عملی امام در رفتار با همسر و دختراش بود؟
فاطمه راکعی, نماینده سابق مجلس (دوره ششم) که الان هم دبیر کل جمعیت زنان مسلمان نواندیش و هم استاد دانشگاه و شاعر هستن، در روزنامه اعتماد امروز یکشنبه 27 بهمن مقالهای نوشته به اسم"انتظارات زنان از انقلاب".
به نظر من خانم راکعی در این مقاله خواسته از صورت مسئلهای غلط، به جواب درستی برسه که همانا لزوم تغییر قوانین تبعیضآمیز اسلام 1400 سال پیشه.
او در مقدمه نوشته :
"ايرانيان از دوران باستان مردماني دين دار، معنويت گرا و آراسته به فضايل اخلاقي بوده اند، به همين جهت زماني که زيبايي هاي اسلام را دريافتند، عاشقانه و آگاهانه(!) آن را پذيرفتند."
و..." در اين ميان زنان به خاطر بيداري معرفتي و آگاهي هاي ذاتي و فطري که همواره در طول تاريخ داشته اند، مدرنيزاسيون صوري، رواج بي بندوباري و عدم تقيد به اخلاق را برنتافتند و در مقابل اقدامات اجبارانه و آمرانه يي چون کشف حجاب و ترويج فرهنگ مبتذل و عروسکي و مصرفي ايستادگي کردند."
من میخوام بدونم واقعا چه تعداد از زنانی که در انقلاب واقعا شرکت کردن(نه اون چند تا راهپیمایی بخصوص) خواهان حجاب و زندگی بر طبق اصول اسلام بودن؟ چون من از هر خانمی که تو انقلاب شرکت داشته سوال کردم هیچکس چنین چیزهایی تو فکرش نبوده. همه میگن آزادی عقیده میخواستیم و عدالت در تقسیم ثروت و رفاه اجتماعی...
در دوران شاه زن چادری بود. زیاد هم بود... اگر دوران رضاشاه به چادریها سخت میگرفتن، در دوران محمدرضا نشنیدم چادر از سر زنی بردارن.
دوران انقلاب خانمهای چادری و خانمهای بیحجاب به یک اندازه از اوضاع مملکت در رنج بودن اما هیچکدوم در فکر این نبوده که بعد از انقلاب خانمهای نوع دیگر رو شبیه خودشون بکنه. یعنی چادریها بگن فعلا با بیحجابها متحد میشیم بعد که به نتیجه رسیدیم چادر سرشون میکنیم و یا خانمهای بیحجاب قصد بر داشتن چادر و روسری از سر مادر بزرگها و خانمهای همسایه خود داشته باشن.
شاید عدهای از مردان بازاری و اقلیتی جزماندیش دوست داشتن که اسلام 1400 سال پیش دقیقا اجرا بشه و زن بره تو پستو و برای در خونهها هم کوبههای زنونه مردونه بگذارن. که متاسفانه هم حرف همین گروه اقلیت دقیقا(بدون کوبه ) اجرا شد و مدتی از انقلاب نگذشت که مانتوهایی شبیه کیسه گونی تن زنها رفت.
اگر حرف خانم راکعی تا اینجا درست باشه پس خانمها باید کلی خوشحال میشدن از تموم شدن بیبندوباری .
اما میبینیم خانمها دقیقا خلاف این رو ثابت کردن و در این مدت سیسال بعد از انقلاب زنها مبارزهای خستگیناپذیری بر علیه حجاب و قوانین ضد زن اسلامی شروع کردن و در مراحلی هم موفق شدن و حجاب از اون مانتوهای گشاد و پرچین و بلند تا نوک پا تبدیل شده به تونیکهایی تا زیر باسن و روسریهای با ضلع 120 سانتیمتر و مقنعههایی تا کمر تبدیل شد به روسریهای شصت تا هشتاد سانتیمتری...
و تمام این سیسال خانمها و عدهای از آقایان روشنفکر مبارزه کردن برای تفهیم این مسئله که قوانین مذهبی به هیچوجه برای خانمهای عصر جدید مناسب نیست.
خانم راکعی با آوردن چند نقل قول از امام در کتاب صحیفهی نور مثل:
"ما نهضت خودمان را مديون زنان مي دانيم. مردها به تبع زن ها در خيابان ها مي ريختند. تشويق مي کردند زن ها مردان را. خودشان در صف هاي جلو بودند."
و...
«خيال مي کنند اسلام آمده است که فقط زن را خانه نشين کند، چرا با درس خواندن زن مخالف باشيم؟ چرا با کار کردن او مخالف باشيم؟ چرا زن نتواند کارهاي دولتي انجام دهد؟ چرا با مسافرت کردن زن مخالفت کنيم؟ زن چون مرد، در تمام اينها آزاد است. زن هرگز با مرد فرقي ندارد. آري در اسلام، زن بايد حجاب داشته باشد، ولي لازم نيست که چادر باشد، بلکه زن مي تواند هر لباسي را که حجابش را به وجود آورد، اختيار کند.»
خواسته بگه، اوج روشنفکری اسلامی در وجود حضرت امام بود و اگر عقاید اون اجرا میشد زنان ایرانی در اوج خود بودن و چیزی کم نداشتن.
یعنی بله، به نظر خانم راکعی هم حجاب باید اجباری بشه اما چادر نه.
از نظر او اینکه هر زنی روسری باید سرش باشه و هیچ تار مویی ازش بیرون نباشه و مانتوش تا سر قوزک پا بشه، گردنشم معلوم نباشه،خیلی طبیعیه. اما چادر پوشیدن عقبموندگیه.
خانم راکعی بعدش میاد از فعالیتهاش در مجلس ششم میگه که اتفاقا فعالیتهای درستی بوده و تناقض داره با طرح مسئله:
"نمايندگان زن مجلس ششم فراکسيون زنان را تشکيل دادند. در قالب اين فراکسيون ديدارهاي متعددي با مجتهدان و علماي برجسته و مسوولان طراز اول کشور داشتيم و لزوم تغيير قوانين تبعيض آميزي مثل قانون ديه، طلاق، ارث، شهادت و برخي قوانين مربوط به مجازات ها و استخدام کشوري را براي آنها تشريح کرديم و خواستار آن شديم که کمک کنند تا از کليه قوانين تبعيض زدايي شود و خوشبختانه بسياري از علماي عظام حمايت کردند. مشکل از آنجا شروع شد که از حدود 45 طرح و لايحه يي که به مجلس برديم، شوراي نگهبان بيشتر آنها را رد کرد و در نهايت با همه تلاش هاي ما 25 طرح به قانون تبديل شد که بيشتر آنها نيز از طريق مجمع تشخيص مصلحت نظام به تصويب رسيد. اگرچه مصوبه هاي مجمع نيز آن چيزي نبود که مد نظر ما بود، اما بهتر از هيچ بود."
خوب، خانم راکعی عزیز اگه زنها همه تشنهی اسلام و دین بودن شما باید قوانینشون هم به دیده منت پذیرا باشید پس چرا اینهمه نیرو گذاشتید برای تغییر اونها و برای تفهمیش به علمای ِ دینی که مردم با تموم وجود میخواستنش...
شما گفتید که:
"در سال هاي اخير شاهد هستيم که برخي گروه ها و افراد هر چند اندک هستند، قصد دارند وضعيت زنان را به 100 سال پيش بازگردانند"
در سالهای اخیر؟ و یا این گروه تمام این مدت سیسال چنین قصدی داشتند و عمل هم کردن و اگر شما میبینید اوضاع کمی بهبود پیدا کرده فقط در اثر مبارزات مداوم و پیگیر خود زنها بوده نه اینکه دولت اسلامی به ما داده باشه.
و در آخر خانم راکعی چاره کار رو فقط در نشان دادن سیرهی امام میدونن:
"اين عده آن همه تاکيدات پيامبرگونه حضرت امام درخصوص جايگاه و موقعيت زنان را ناديده و ناشنيده مي گيرند و با کمال تاسف اين حرکات را به اسم انقلاب و امام انجام مي دهند. مقابله با اين تفکر آگاهي بخشي علماي طراز اول همفکر حضرت امام در مورد مساله مقتضيات زمان را مي طلبد. جامعه زنان از خانواده و فرزندان حضرت امام(ره) نيز انتظار دارند که بيش از گذشته در تبيين صحيح نظرات حضرت امام درخصوص زنان تلاش کنند و سيره عملي حضرت امام در رفتار با همسر بزرگوارشان، دختران شان و...را بازگو کنند."
یعنی فقط همین چاره کاره خانم راکعی؟
یعنی اگه ما بیاییم 70 میلیون کتاب در مورد سیره عملی حضرت امام در مورد رفتار را همسر بزرگوار و دخترهاشون چاپ کنیم و بدیم همه مردم ایران بخونن وضع همه زنها خوب میشه و انتظارات زنان از انقلاب برآورده شده؟
مشکل همین بوده واقعا؟
عجب!
احتمالا خانم راکعی برای نمایندگی دورهی بعد قراره کاندیدا بشه و بقیه مشکلات مارو حل کنه.
(البته فعالیتهای مثبت خانم راکعی بر ما پوشیده نیست اما این نوشته کمی تا قسمتی یه جوری بود...)
جوکهای ماهواره امید و وکیل مبرزتر و... در سوگ منوچهر احترامی....
1- جوهر دستور پرتاپ ماهواره ایرانی امید هنوز خشک نشده کلی جوک براش ساختن
الف- ماهواره امید چندین امامزادهی بین سیارهای کشف کرد.
ب- اولین پیغام ماهواره امید: جلالخالق، زمین واقعا گرد است!
ج- ماهواره امید به محض قرار گرفتن در مدار خود به سیاره زهره(ناهید) تذکر داد حجابش را حفظ کند.
د-...
2- آدم تا دوستای خوب و گلی مثل عبدالقادر بلوچ داشته باشه دیگه احتیاج به هیچی(!) دیگه نداره:)
هنوز نمرده از ذوقش برامون نطق پای تابوتی نوشته:)
البته خودمونیم دونستن اینکه قراره کسایی مثل بلوچ عزیز برای مرگت بنویسن، آدمو تشویق به مردن میکنه:)
3- سی با: بابا اینا چیه می نویسی؟ یه وقت اگه خدای نکرده اومدن گرفتنت من چکار کنم؟ به کجا مراجعه کنم؟ چه وکیلی برات بگیرم؟ وکلای حقوق بشری مثلا نعمت احمدی خوبه؟
من با خجالت: خوبه, اما محمد مصطفایی رو برام پیدا کنی، بهترتره:D
سیبا با شک و تردید: چه فرقی دارن مگه؟
من با خجالت: همینجوری :) یعنی... آقای احمدی خودش به خاطر مگس مدیترانهای یه مقدار گرفتاره... از این نظر گفتم.
سیبا: آهان...
پ.ن.
4- بدترین خبری که میشد امشب بخونم...
منوجهر احترامی طنزپرداز روز 22 بهمن به علت سکته قلبی درگذشت:(
مراسمش هم 25امه...
هیچی دیگه نمیتونم بنویسم....اشک مهلتم نمیده
احترامی حق نداشت بمیره...
حق نداشت ما رو از طنزهاش محروم کنه ..
حق نداشت مادرش رو تنها بذاره.....
(توضیح: آقای احترامی ازدواج نکرده بود و از مادر بیمارش نگهداری میکرد)
5- یک عدد محمود فرجامی رویت شد...این عکس رو به خاطر بسپارید. قراره نویسندهی بزرگی بشه.
رامین مولائی چه بی صدا از میان ما رفت...

یادمه روزای اولی که به اینترنت اومدم مصادف بود با مرگ یکی از بلاگرها. یه دختر شونزده ساله به اسم فروزان امامی(اگه اسمش درست به خاطرم مونده باشه) چه سر و صدایی شد! چقدر در رثای او نوشتن و چقدر کامنت برای پست آخرش گذاشتن. حتی اونایی که تا اونوقت حتی یک بار به وبلاگش نرفته بودن. کار از محیط مجازی فراتر رفت و تعداد زیادی از بلاگرها به مجلس ختم و بر سر مزارش رفتن و تا ماهها (بلکه سالها) همه ازش یاد میکردن. بعدها ازیتا نویسندهی وبلاگ "زن رشتی" بود که از اول برامون نوشت که روزهای آخر عمرش رو میگذرونه. چقدر دوستش داشتیم و پایداریشو میستودیم، باهاش همدردی میکردیم وچقدر بعد از مرگش براش یادگاری نوشتیم. شاید اون موقع "مرگ ندیده" بودیم. حالا انگار هیچکدوممون حتی حوصلهی مرگ همدیگه رو هم نداریم.
رامین مولائی کسی که تقریبا همهمون میشناختیمش و تو اینترنت خیلی پرکار بود و صابونش حتی شده برای یکبار به تنمون خورده بود(چه از جنبه تعریف و چه از جنبه نقد ما) ناگهان از میان ما رفت و کمتر کسی برایش نوشت...
برای من اولین بار کسی در نظرخواهی خبر درگذشتش رو نوشت و من فکر کردم مثل بعضی از خبرهای دیگه شایعهست. یعنی امیدوار بودم باشه. بعد که در وبلاگ بلوچ خوندم فهمیدم متاسفانه حقیقت داره.
رامین مولائی در وبلاگستان خیلی فعال بود. تا اینجایی که میدونم پنچ شش وبلاگ رو مرتب آپدیت میکرد.
یکی وبلاگ شخصیاش: رامین مولائی،در این وبلاگ مطالب شخصیاش را مینوشت
دومی: وب ـ آ - ورد
سومی: آژانس خبری کوروش
چهارمی: زیر چتر چل تیکه
پنجمی: چه و چه و چه...
(فکر میکنم دو وبلاگ دیگر هم داشت)
رامین مولائی با اینکه از بعد انقلاب در خارج کشور(برلین- آلمان) زندگی میکرد ولی بیشتر وقتشو میگذاشت برای مبارزه در راه اهدافش... برای آزادی ایران.... او برای پیدا کردن مطالبی که در جهت فکریاش بود که در راستای منافع خلق میدیدشون ساعتها وقت میگذاشت. میگن حتی تو بیمارستان هم لپتاپ برده بود برای اینترنت گردی و لینک دادن تو وبلاگهاش.
هیچوقت به روش نمیآورد خودش تو کار نویسندگی و شاعری و فیلمسازیه و فیلمبردار برجستهایه. هرگز جایی نگفت که چعفرپناهی کارگردان معروف ایرانی یکی از جایزههاشو در آلمان(برلیناله) به اون تقدیم کرده.
با کسانی که فکر میکرد با دولت جمهوری اسلامی ایران مماشات میکنن خیلی سخت و بیرحمانه برخورد میکرد. شده بود چند تا مطلبتو با آب و تاب تو وبلاگاش میگذاشت و تعریف میکرد و همینکه مطلبی مینوشتی که از نظر او خیانت به منافع مردم بود چنان مفتضحت میکرد که اگر نمیشناختیش چه قلب مهربونی داره ممکن بود ازش برنجی .
یکی دوبار که در انتخابات رأی دادم برخورد چنان تندی باهام کرد که انگار رفتم تو جبههی دشمن، ولی هنوز چندی نمیگذشت که از دلم در میاورد.
رامین مولائی اصلا کینهای نبود.
نسبت به بعضی مسائل خیلی حساس بود و فوری واکنش نشون میداد.اما اگر با اخلاقش آشنا بودی نه تنها از دستش ناراحت نمیشدی که به خاطر این اخلاق کودکانهاش بیشتر دوستش داشتی.
کافی بود به جایی مولائی، بنویسی مولایی و یا بین وب ـ آ - ورد و چهوچهوچه... فاصلههایی که مناسب میدونست رو رعایت نکنی ، چنان عصبانی میشد وبه صورت خیلی رکی دعوات می کرد که انگار دنیا به زمین آمده.
دفعهی بعد برای شوخی مینوشتی آقای مُلائی...( که یعنی چیه بابا، خوب یه اشتباه سهوی بود،) میگفت تو اصلا بهتره صدام کنی رامین خالی.
یا اگر به جای هر پنج وبلاگش فقط به یکیش لینک میدادی از دید او گناهی نابخشودنی بود.
از نامههای اسپم و گروهی که بدون خواستهش براش فرستاده میشد دل پری داشت. روزی در جواب خانم ش.م. که ایمیلهاشو برای یه لیست بلند بالا میفرستاد چنان فحشای رکیکی داد که باعث تعجبم شد. باخنده، براش نوشتم آقای مولائی این فحشها برای ما هم میاد ها.. چون ما هم تو این لیست هستیم. اقلا خصوصی مینوشتی. جواب داد که چون سرش شلوغه دوست نداره نامههای زوری براش فرستاده بشه و اینو به صورت خصوصی از خانم شین بارها خواسته که اسمشو حذف کنه اما گوشش بدهکار نبوده.
جالب اینجاست که اقدام رامین مولائی اثر کرد و خانم شین دیگه نامههاشو برای هیچکدوم از ماهایی که اسم نویسی نکرده بودیم نفرستاد.
من رامین مولائی رو خیلی دوست داشتم و دلم میخواد بتونم مثل او پرتلاش و امیدوار باشم..
درگذشت رامین مولائی رو به خانواده، دوستان و همرزمانش تسلیت میگم. یادش گرامی باد.
پ.ن.
در مورد رامین مولائی نوشتهاند:
1- پرویز هراتی نژاد: رامین مولائی آهسته رفت...(اصلا فکر نمیکردم آقای مولائی حدود هفتاد سال داشته باشن. جوش و خروشهاش و فعالیتهای مداومش بیشتر به جوان سیساله میخورد. ولی باتوجه به تجربههاش در جنبش چپ من فکر میکردم پنجاه ساله باید باشه.)
2- بصیر نصیبی: فیلمبردار در غربت،غریبانه خاموش شد!
آقای نصیبی مروری داشتهاند بر فیلمهای سهراب شهیدثالث که رامین مولائی فیلمبرداری کرده...
(اگر آقای نصیبی میدونستن که رامین چه حساسیت شدیدی به همزهی نام فامیلش داره هرگز بهش نمی گفت مولایی)
پیدی اف همین نوشته
نوشتههای دیگهی بصیر نصیبی رو میتونید در وبلاگ سینمای آزاد بخونید.
3- فیلمی از عکسهای رامین مولائی1939-2009
کاری از صادق نجم
( با تشکر از بادبان، ترانه و آقای هراتی نژاد برای معرفی لینکها)
4- حضور خلوت مرگ... جواد اسدیان
خاطرههایی با رامین مولائی، همراه با عکسش با فدریکو فلینی. مبارزه با بیماری سرطان و ماجرای شکایت یک نفر از او که باعث هیجانات شدید و آخر کار سکتهاش شد:(
5- آگهی درگذشت و اعلام مراسم وداع با رامین...
6- برای رامین مولائی که دیگر در میان ما نیست...علی از وبلاگ یار دبستانی
7- ولگرد شعر زیبایی، یا به قول خودش یک قطعه از انجیل Ecclesiastesدر مورد مرگ و زندگی نوشته که و در ادامه مطلب میگذارمش.
و مرمر هم به آهنگ همین شعر لینک داده
For everything there is a season,
And a time for every matter under heaven:
A time to be born, and a time to die;
A time to plant, and a time to pluck up what is planted;
A time to kill, and a time to heal;
A time to break down, and a time to build up;
A time to weep, and a time to laugh;
A time to mourn, and a time to dance;
A time to throw away stones, and a time to gather stones together;
A time to embrace, And a time to refrain from embracing;
A time to seek, and a time to lose;
A time to keep, and a time to throw away;
A time to tear, and a time to sew;
A time to keep silence, and a time to speak;
A time to love, and a time to hate,
A time for war, and a time for peace
----
بخش اضافه شده برای آهنگ:
To everything (turn, turn, turn)
There is a season (turn, turn, turn)
And a time for every purpose, under heaven
A time to gain, a time to lose
A time to rend, a time to sew
A time to love, a time to hate
A time for peace, I swear its not too late
8- بعضیا رو تازه بعد از مرگشون میفهمی کی بودن:((
و بعضیها برعکس...
کاش گاهی اینقدر باهاش کلکل نمیکردم.وجدانم ناراحته
چه کسانی انقلاب را دودر کردند
هیچوقت یادم نمیروه. چند سال پیش شبی از شبهایی که اعضای خانواده دور هم جمع بودیم. پدر روی مبل نشسته بود روزنامه میخوند، مادر کنارش در حال دوخت و دوز بود. و طبق معمول برادرم بالشی آورده بود، میز جلوی مبل را کنار زده بود و جلوی تلویزیون خوابیده بود. مثل همیشه ریموت کنترل تلویزیون و ماهواره دستش بود و کانال میچرخوند.
خودم هم فکر کنم داشتم کتاب میخوندم... که ناگهان برادرم روی یک کانال کُپ کرد.
کانال چرخوندن برادرم تعجب نداشت اما روی یک کانال متمرکز شدن چرا.
سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چه تصویری باعث جلب توجهش شده. دیدم یکی از کانالهای ماهواره داره فرح رو با اندامی زیبا در حالیکه یک کت و دامن شیک تنشه و ساقهای خوشتراشش از زیر دامن بیرونه، با مدل موی معروفش در حالیکه کلاه کوچکی هم روی سرش گذاشته داره با کلنگ کوچکی زمینی رو میکنه. داشت پروژهای رو افتتاح میکرد. بقیه حاضرین آقاها کت و شلوار شیک و تمیزی با کراوات پوشیده بودند و خانمهای دیگر هم لباسهایی شبیه به فرح .شیک و مرتب.
مراسم که تموم شد. برادرم از همون روی زمین که دراز کشیده بود برگشت و نگاهی سوالی به مامان بابام که پشتش نشسته بودن کرد اما حرفی نزد و برگشت و دوباره شروع کرد به کانال چرخوندن.
بعد از چند دقیقه سر یه کانال دیگر کُپ کرد. سرم رو از روی کتاب برداشتم ببینم چیه.
دیدم آخوندی چاق و بدهیکل و شکمگندهای( مخلص همه تپلهای دنیا هستم، منظورم چیز دیگهایه) با ریش بسیارپراکنده و نامرتب و عمامهای بزرگ که بد هم پیچونده شده بود در حالیکه عباشو زده زیر بغلش و یک ورش از روی شونههاش افتاده، لنگهاشو طوری باز کرده که شلوار پیژامه مانند و گشادش معلوم بود و یه لنگه نعلینش هم داره از پاش درمیاد یه کلنگ گنده گرفته و با کمک دو آقای چاپلوس بغلیش هم نتونست یه کلنگ درست حسابی به زمین بزنه و نزدیک بود زمین بخوره که بادمجون دور قابچیناش زیر بغلشو گرفتن. معلوم بود این آخوند در زندگیش هیچ کار نکرده.
برادرم باز برگشت و نگاهی طولانیتر و همینطور تحقیرآمیزی به پدر و مادرم زد.
بابا و مامان هم که هر دو متوجه نگاهش شده بودن، سری بالا آوردن و از پشت عینک نگاهش کردن و دوباره مشغول به کارشون شدن. بفهمی نفهمی صورتشون یه کم گل انداخته بود.
برادرم برگشت به کانال قبل. این بار فرح به صورت باکلاسی بغل جند زن روستایی کنار تنور نشسته بود با لبخند زیبایی باهاشون خوش و بش میکرد و در نان پختن کمکشون میکرد. زنهای روستایی با لباسهای رنگارنگ و موهایی تا نیمه بیرون آمده از زیر روسری با او حرف میزدند.
داداشم، بعد دوباره زد یه کانال ایرانی آورد، آخوندی با صورت کریه ازشدت اخمهای پیاپی، و لب و لوچهی آویزون و یقهی چرک داشت به ملت درس اخلاق و پاکیزگی میداد.
باز برادرم ، اینبار به صورت نشسته، برگشت نگاه تحقیرآمیز طولانیتری به مامان بابا انداخت و دوباره زد کانال ماهواره... داشت ولیعهدو نشون میداد که با لباس ترو تمیز و دستمال قرمز پیشاهنگی دور گردنش داره آتیش درست میکنه و با بچههای همسن و سال دیگهش مشغول بازیه.
. و بعد یک کانال ایرانی دیگه که آخوندی جوون و کوتاه قامت و تاحدی شبیه دلقکها داشت به بچهها نصیحت میکرد به دینشون بچسبن که مبادا غرب بهشون تهاجم فرهنگی بکنه! و به دخترهای پنج شش ساله گوشزد میکرد که از الان مواظب باشن مبادا موهاشونو کسی ببینه و نماز روزههاشونو به جا بیارن که وقتی به سن تکلیف رسیدن عادت کرده باشن تا خدای نکرده در آتیش جهنم نسوزن.
اون کانال ماهواره هم ولکن نبود و فکر کنم داشت افتخارات 50 سال سلطنت پهلوی رو تو یه برنامه نشون میداد. و حالا داشت زنان بیحجاب تر و تمیزی که در عرصههای مختلف مشغول کار بودن- ازجمله پرستاری و پزشکی و قضاوت و معلمی و- نشون میداد. و دانشجوهای دختر و پسر که آزادانه در کنار هم مشغول درس خوندن، رقصیدن و... بودن.
و کانالهای ایرانی هم یک لحظه غافل نمیشد از نشون دادن آخوندهایی که در هر رشتهی بی ربط بهشون اظهار نظر میکردن و بیشتر حالت جوک داشتن تا جدی.
این دفعه تا داداشم برگشت با حالت تحقیرآمیز به عقب نگاه کنه، مامانم با ناراحتی نگاهی به بابام انداخت . چشاشون که به هم افتاد یهو انگار منفجر شدن. از خنده...
بابام به داداشم گفت: پدرسوخته، چیه هی برمیگردی مارو نگاه میکنی؟ مگه ما آخوندها رو به وجود آوردیم یا ما گماردیمشون سر هر پست و مقامی که تو این مملکت هست.
داداشم که تاحالا مثلا روش نمیشد چیزی بگه و با حرف زدن و خندهی اونا جرأتی پیدا کرده بود گفت.
شما خودتون بگید اونموقع بهتر بود یا حالا؟
مامانم گفت
سیسال پیش ما دانشجوهای جوونی بودیم با سرایی پرباد. همه دوست داشتیم وضع بهتر بشه، هیچکس دلش نمیخواست و به عقلش هم نمیرسید این جوری بشه.
داداشم گفت: ولی شما باعثش شدید.
بابام گفت: ما به شرایط موجود اعتراض داشتیم. اینم بگم همه حقیقت در مورد رژیم قبلی اینی نیست که تو ماهواره نشونش میدن. رژیم قبلی هم کلی عیب و ایراد داشت. اما قبول دارم که این وضع برای شما و ما بدتر از اون سالهاست.
برادرم گفت: ولی شما میدونستین آخوندها میان همه چیزو در دست میگیرن.
مامانم گفت: ما اونموقع اصلا همچین فکر ی نمیکردیم. دوست داشتیم جمهوری بشه و آدمهای لایق و دموکرات و تحصیلکرده بیان سرکار. آدمهایی که نفع مردم و کشور رو به نفع شخصیشون ترجیح بده.
برادرم گفت: اما همه شما تحت رهبری خمینی بودین. نبودین؟
بابا گفت: ما فکر میکردیم اونم یه ناراضیه مثل ما. تازه ما تحت رهبری اون نبودیم. گروههای مختلفی تو انقلاب شرکت داشتن و مذهبیها هم مثل ما
چند گروه مختلف بودن. فکر میکردیم خمینی بیاد میره قم به درس دینیش میرسه نه بشه رهبر مملکت! ولی الحق طوری بلد بود حرف بزنه که عامهپسند بود و مردم که ریشه مذهبی داشتن جلبش شدن. چند کشور خارجی هم از ترس اینکه ایران کمونیست یا سوسیالیست بشه مذهبیها رو بیشتر تقویت کردن . متاسفانه ما افراد خیلی معروف و کارکشته که بتونه اینجوری مردمو جلب کنه نداشتیم. یکپارچه هم نبودیم.
برادرم گفت خوب بعد از 22 بهمن 57 و 58 که فهمیدید موضوع چیه چرا کاری نکردید و نگفتید این اون چیزی نبوده که ما می خواستیم؟
مامانم گفت: خیلیها اعتراض کردن اما شدیدا سرکوب شدن. سپاه و بسیج و... همه شد تحت فرمان ... و... و...
بابام گفت:..... و......
اینا از وضعیت شاه تجربه کسب کرده بودن .
.....
برادرم گفت : پس در واقع انقلاب توسط عدهی خاصی دودره شد؟
بابام خندید و گفت: به صورت خیلی خفنی!
مامانم گفت:....
بابام گفت:...
برادرم گفت: پس ممکنه اگه ما هم بخواهیم شرایط رو عوض کنیم یه عده بپرن وسط به نفع خودشون دودرهش کنن؟
- اگر بدون برنامهریزی و بیهدف و کور باشه. بله، ممکنه
این گفت...
اون گفت...
اونیکی گفت...
و من چرتم برده بود...
و صدای برادرم انگار از قعر چاه به گوشم میرسید:
- اما شما خیلی حماقت کردید. ما رو بدبخت کردید. جوونی مارو ضایع کردید... و... و.... یه کاری کردید که همه فامیل و دوستام از مملکتمون رفتن و...
و صدای مظلوم بابا و مامان که سعی میکردن بگن نسل اونا اینو نمیخواستن و تقصیر اونا نبوده... حتی خیلی از حزباللهیها الان پشیمونن و...
فکر میکنم این مکالمه تو خیلی از خونهها شنیده شده.
...جونِ بالاترین بالا نمیاد
چند روز بود هر وقت میخواستم برم تو سایت بالاترین این پیغام میومد که:
مشکلی برای سرور بالاترین پیش آمده، بعد از چند دقیقه دوباره امتحان کنید.
تا اینکه امشب اومدم میبینم اصلا دیگه نیستش. شایع شده که هک شده. یا به خاطر مراجعهی زیاد کشش نداره.
بالاترین یکی از پربینندهترین سایتهاست. به خاطر اینکه خود کاربراش که تعدادشون خیلی زیاده، آپدیتش میکنن.
,و هر کس میتونه هر لینکی که دلش میخواد با هر طرز فکر و عقیدهای توش بگذاره و این نظر جمعه که چه لینکی بیاد بالا و چه لینکی نیاد.
البته خواهناخواه مثل همهی محافل ایرانی توش باندبازی یا پارتیبازیهایی هم صورت میگیره. یا ، لینکهای بخصوصی(!) زودتر داغ میشه( بخصوص اگه کلمهی دختر و زن خوشگل و لب توش باشه:)) )، اما خبرهای مهم مملکت و جهان هم همیشه جزء لینکای بالا و داغش هست و میتونی با یه نگاه در صفحهی اول بفهمی ایران و جهان چه خبراست... شور و هیجانی که این سایت در خوانندههاش ایجاد میکنه من در هیچ سایت دیگری ندیدهام .
با توجه به موسسین این سایت که میدونم همگی تو کارشون خبرهان و همینطور طرفدارای زیادش، که خودم هم یکیش هستم، مطمئنم دوباره سرجاش برمیگرده.
الهی آمین
تو سرچ بالاترین به این لینک رسیدم
شوخی با بالاترین. اگه میتونی منفی بده:)
از خبر فیلتر شدن سایت هفتان خیلی متعجب شدم.
شاید یکی از فرهنگیترین(همراه با اخبار هنر و ادب) وبیآزارترین سایتهای ایرانی بود.
نمی دونم این سایت چه آزاری میتونست به اینا برسونه که فیلترش کردن. شاید هم با آگاه شدن و بافرهنگ شدن مردم مشکل دارن.
امیدوارم هفتانیها بخصوص خوابگرد عزیز ناراحت نشن.
شنیدهام(امیدوارم راوی از خودش درنیاورده باشه) روزی شاعر معروف هوشنگ ابتهاج در یکی از سفرهای مدامش به ایران به دوستی گفته که در کمال شرمندگی کتاب جدیدم اجازهی انتشار گرفته.
اون دوست گفته: اجازه نشر گرفتن و چاپ شدن کتاب که خجالت نداره. اون هم برای شاعری چون شما..
ابتهاج گفته با وجود این همه سانسور و بگیر و ببند فرهنگی تو مملکت ما اجازهی نشر گرفتن به این آسونی عجیبه و ملت ممکنه فکرای بد بکنن.
حالا به نظرم اگر یه سایت خوب فیلتر نشه عجیبه! پس باید جملهی اولمو اصلاح کنم و بگم اصلا برایم تعجب نداشت که هفتان فیلتر شد.
.(من که کلا با سلاح آنتیفیلتر میام تو اینترنت)
به جان شما من نه جزء پروژههای براندازی نرمم و نه سخت.
معرفی وبلاگ/ زیتون و ننه بزرگ نودیاش
یکی از طنزنویسان خوش ذوق و قدیمی وبلاگستان، بانوییست با نام مستعار "زیتون" که بیشتر مطالبوبلاگش را با زبانی طنزآمیز می نویسد و قادعتا او هم جزو پروژهی براندازی نرم محسوب میشود. بخشی از یکی از یادداشت های او را از وبلاگ اش میخوانید؛ با این توضیح که نام مستعار شوهر زیتون خانوم در نوشته هایش "سیبا" است.
کسی میدونه سایت فرارو مال چه جناحیه؟ البته میدونم در مورد من شوخی کرده:)


