لیمو عمانی و آتش زدن قرآن.../نوشتهی ولگرد
تعجب نکنيد. ولگرد دين ندارد که با این گفته کافر شده باشد !!
این گفتگویی است خودمانی با یک مسلمان سنی از کشور "عمان" همسایه کشورعزیزمان ایران. شاید شنیدن ان برای شما هم جالب باشد.
من هرزمان که از خودم خسته میشوم و یا حوصله ام سر میرود واحساس نیاز به هم صحبتی با انسانی را می کنم به اینترنت پناه نمیبرم! یکراست به یک کافی شاپ میروم .
چون میدانم حتما در انجا کسی را میبابم که دقایقی یا ساعاتی با او در باره هر چه که پیش آید میتوانم گپی بزنم! بدون اینکه در پایان به او بگویم "بعدا شمارا میبنم" . خداحافظی میکنم راهم را میکشم و میروم چون نیخواهم برای ان بنده خدا و خودم با دیدار مجدد تعهدی بسازم
چند روز پیش به این بهانه و برای نوشیدن قهوه جهت رفع خستگی بعد از یک راهپیمایی طولانی به يک کافی شاپ در مرکز شهر کوچک داشجوییمان رفتم ..
توی کافی شاپ هر چه چشم گرداندم، یک میز خالی ندیدم. تمام میزها پر بود . بالاخره چشمم به یک میز دونفره افتاد که دريک طرف ان جوانکی با ته ريش و چهره ای سیاه سوخته روی یکی ازدو صندلی ان نشسته بود. صندلی طرف مقابل او خالی بود بطرف ان میز رفتم ..
جوانک ضمن اينکه داشت قهوه اش را ميخورد کتابی هم در جلو اش بود و مشغول خواندن ان بود و گاهی هم چیزهایی یاداشت میکرد.
مشخصات چهره اش بیشتر به مردم امريکای جنوبی نزديک بود .
سرش توی آن کتاب بود . در کنار میزش ایستادم برای یک لحظه سرش را بلند کرد و لبخندی زدم از او اجازه خواستم در صندلی خالی میز او بنشینم با دست و سرش اجازه نشستن داد...
این محل از ان نوع کافی شاپ هایی بودکه گارسن نداشت .مشتریان میتوانستند خودشان را " سرو" کنند و نوع قهوه دلخوا هشان را از بین انواع قهوه ها که در قهوه جوش هایی که روی میز بزرگی چیده شده بودند انتخاب کنند.. و در فنجان هایشان بریزندوباخودشان سر میز هایشان ببرند ..
من هم رفتم با فنجانی همیشه همراه دارم و با خودم آورده بودم انرا با قهوه مورد علاقه ام که نوعی قهوه برزیلی پر کردم اوردم و امدم روبروی او جوانک نشستم ..
جوانک سرش را هم بلند نکرد که به من نگاهی کند.
زیر چشمی نگاهی به کتابی که جلو او بود انداختم به خط عربی بود ! خوب که دقت کردم ان کتاب " قرآن " کهنه ای بود .
حدس زدم که او باید عرب باشد ..ته دلم خوشحال شدم. دنبال بهانه میگشتم که اگر بتوانم سر صحبت را با او باز کنم ...
برای یک لجطه سرش را از روی آن کتاب بلند کرد ودستش را به موهای کوتاه سرش کشید و چشمش به چشم من افتاد. لبخند کم رنگی! زد مهلت اش ندادم
گفتم :
سلام علیکم !!
در جوابم گفت : علیکم سلام و دنباله اش به عربی چیز هایی گفت که نفهمیدم. به زبان انگلیسی به او گفتم معذرت میخواهم عربی بلد نیستم اگر ممکن است به انگلیسی صحبت بفرمایید..
به انگلیسی به لهجه غلیظ عربی پرسید شما کجایی هستید؟
ضمن اینکه گفتم ایرانی ام خودم را معرفی کردم و گفتم سالهاست که این جا زندگی میکنم ..
اسم او را پرسیدم گفت اسم اش " یاسر" است و دانشجوی دوره دکترا است . از کشور " عمان " به امریکا آمده که دکترای اش را بگیرد ..
خواستم بپرسم در چه رشته ای میخواهد دکترا بگیرد گفتم : سید یاسر!
کلامم را بسرعت برید .خواهش کرد کلمه "سید" را در مورد او بکار نبرم چون در عمان به ادم های معمولی سید نمیگویند . "برادر" میگویند ولی در بقیه کشور های عربی میتوانید سید را بجای" آقا " بکار ببرید !
از من پرسید در باره عمان چه میدانم؟
راستش کمی خجالت کشیدم چون چیزی به غیر از " لیمو عمانی " که ما ایرانیها توی خورشت" قورمه سبزی" میریزیم از این کشور همسایه نمیدانستم !!
کمی آسمان و ریسمان کردم گفتم میدانم "سلطان قابوس " پادشاه کشور شما ست و او تحصیل کرده انگلیس است و بیش از این چیز درباره ایشان نشنیده ام !! به حرفم خندید . گفت: راستش ما عمانی ها هم چیز زیادی در باره زندگی ایشان نمیدانیم فقط میدانیم در زمان او عمان پیشرفت زیادی کرده . و مردم عمان او را دوست دارند و کسی در باره زندگی خصوصی شان حرفی نمیزند. ما حتی اطلاع نداریم ایشان ازدواج کرده ویا نه !! فرزندی دارند یا خیر !! با اینکه او حدود ۶۰ سال دارد مردم عمان نمیدانند که جانشین سلطان کیست ؟
برایم عجیب بود .. راستش باور نکردم چون بعدا رفتم توی اینترنت در باره ایشان تحقیق کردم هیچ اطلاعی مهمی از زندگی خصوصی او بدست نیاوردم !!
" یاسر" خوشبختانه اطلاعات زیادی در باره کشور ما ایران نداشت فقط گفت پدرش برای معالجه چشم اش به تهران رفته . او اسم" ایت الله خمینی" و احمدی نژاد را و ایت الله خامنه ای را شنیده بود .
دلش میخواست که در باره انها از دهان من بشنود. سرو ته سوالش را بهم اوردم و گفتم چون درایران نیستم زیاد در باره انها چیزی نمیدانم !! فقط گفتم ایت الله خمینی سالهاست درگذشته اند.
از من پرسید چراجلو اسم بیشتر حاکمان ایران کلمه "ایت الله " است . خندیدم گفتم چون اینها انسان نیستند !! ایات الله هستند !! گفت استغفرالله این کفر است چون دراسلام و در زبان عرب این لقب درستی نیست که اسم" الله " روی انسان بگذاریم.
چون هیج انسانی نمیتواند نشانه " الله "باشد حتی رسول الله !!
گفتم پس بگذار برایت بگویم ما درایران اسامی زیادی همراه با اسم " الله " داریم مثل:
عین الله . یدالله . سمیع الله. روح الله . عزیز الله . نور الله . خیرالله . نصرالله ... که روی پسران مان میگذارند. !
با شنیدن این اسامی خندید و سرش را تکان داد!
گفت" ما ذالله" ما به عنوان یک مسلمان هر گز نام "الله "روی بچه هایمان نمیگذاریم !!
معمولا کلمه "عبد" را جلو صفات الله میگذاریم مثلا میگویم عبد العزیز.. عبدالکریم .. عبد الحکیم .. عبد الجبار.. عبد الرحمان ... برایم استدلالش بسیار جالب بود.. فکر کردم اگر سنی ها مسلمان هستند بنابراین حق دارند که ایرانیها را کافر بدانند !!
از حرف هایش فهمیدم که اومسلمانی مومن است ولی متعصب نیست ..
سر شوخی را با او باز کردم به اوگفتم چطور آمده ای در سر زمین کفر زندگی میکنی ؟ تو نماز هم میخوانی ؟
ــ بله ۵ بار در روزنماز میخوانم
ــ در این سر زمین که نمیتوانی نماز بخوانی چون زمین این کشور غصبی است سفید پوستان بزور این سر زمین را از سرخپوستان گرفته اند..!!
خندید گفت :اشکالی ندارد صوابش برای سرخپوستان هم نوشته میشود..
از کارش در عمان پرسیدم گفت خودش و همسرش هر دو در یک شهر کوچک "عمان" معلم دبیرستان هستند و ۳ تا دختر دارند و با بورس تحصیلی به امریکا امده .
فضولی ! کردم. از مقدار حقوق ماهیانه اش سوال کردم تا مقایسه ای با حقوق معلمان ایران کرده باشم ...
گفت ۱۲ سال است که معلم است به پول امریکا چیزی معدل ۲۰۰۰ دولار در ماه میگیرد !
به کتاب" قران" ی که جلو اش بود اشاره کردم پرسیدم چرا از ان یاداشت بر میدارد؟
در جوابم گفت:بمناسبت" روز زن دارم یک تحقیق در باره "حقوق زن " در اسلام و"قران" برای یک" هم کلاسی امریکایی" ام مینویسم و او در عوض مرا در نوشتن" تز" دکترایم کمک میکند ! پرسیدم :این" قران" چرا اینقدر کهنه پاره پوره است ؟!!
گفت ۲ سال پیش انرا ازعمان با خودم اورده ام اینطور نبود. خودم و دوستان مسلمانم از ان زیاد استفاده کرده ایم به این صورت افتاده !!باید یک به همسر ایمیل کنم یک قران نو برایم از عمان بفرستد .
بعد از اینکه ان قران جدید را گرفتم این "قران را اتش "میزنم !!!
با شنیدن این حرف داشتم شاخ در میاوردم چون اتش زدن قران درایران برای "شیعه "ها با حکم اعدام شخص اتش زننده برابر است !!!
از او پرسیدم چرا اتش میزنی؟
گفت :نمیخواهیم کلمات خدا زیر دست و پا بیافتد !!
کلمه اتش را که گفت یاد "چهار شنبه سوری" خودمان افتادم .
نزدیک بود بگم بعدا از روی ان میپرید!! خودم هم از این فکراحمقانه بشدت خنده ام گرفت .
هیچی نگفتم فقط گفتم : راستی ۲۱ ماه مارس عید بزرگ ما ایرانیان است..
در جوابم گفت :" سنا ُسعیدا" حدس زدم که
منطورش عید شما مبارک باشد بود !
امیدوارم سال 88 به از سالهای پیش باشه!

1- آخیش, از دست سال 87 راحت شدم. سال 87 تنها سالی بود که موقع نوشتنش قاطی می کردم و گاهی می نوشتم 78... 88 باز راحته. رونده و. آدم یادش نمی ره. عمر چه زود می گذره ها...
2- یعنی واقعا تو سال 88 احمدی نژاد این اسوهی سادگی وصداقت و شجاعت ودارندهی هزار تا مدال و بازوبندی که همپالگیهاش بهش دادن، واقعا میره کنار؟ یکی بگه من خواب نیستم؟ امیدوارم سال بعد هیچکس دیگه تخممرغ شانسی نخره.
3- یکماه خودمون رو کشتیم( روزی یه ساعت کارکردم اونم با بازیبازی و مرور خاطرات موقع تکاندن اسباب و لوازم) آخرش خونهتکونی تموم نشد...
4- همسایه طبقه پایینی صد بار زنگ زده برم مبل و فرش جدیدی که خریده ببینم سلیقهش خوبه یا نه. آخه بگو من باید بپسندم یا خودتون. یا مثلا اگه بگم خوب نیست تو میری عوضش کنی؟
بعد که دیدم میگم مبارکه. اصرار که باید مانتو روسریتو دربیاری یه چایی بخوری. میگم چشم. داریم چایی می خوریم شوهرش میاد خونه. زنه میدوه اول روسری منو از رو جارختی برمیداره میگه سرت کن.
میگم من حجابی نیستم! میگه ولی ما هستیم!
از تعجب خشکم میزنه. از این تیپاییین که صبح تا شب دارن اینا رو نفرین میکنن که دیکتاتورن و الن و بلن. منم خیلی ساده بودم . بلوز آستین بلند و یقه بسته و بدون آرایش... موقع خداحافظی میگه چقدر روسری بهت میاد
5- موقع بازار گردی یه بلوز پوشیده قهوهای مدل پیرزنی میبینم. به یاد همسایه طبقه پایینی میافتم و میخرمش. فکر کنم زیاد کاربرد داشته باشه.
6- وقتی پشت سر کسی بد گویی میکنم، بعدش یهو محبتم بهش قلمبه میشه...
7- هر سال کلی آجیل میخریم،اما بیشترشو خودمونیم میخوریم...
8- به جای ماهی قرمز واقعی ، ماهی و لاکپشت و مار و خرچنگ مصنوعی خریدم انداختم تو تنگ... از اونایی که بالاش حباب داره . و وسط آب غوطهور میمونن. اینجوری هر چی پسرکم بچلونتشون هیچیشون نمیشه..
9- سبزهام امروز یک سانتی شد...
10- چهارشنبه سوری امسال هیچکس آتش روشن نکرد، مبادا کون کسی بسوزد.

11- هیچکس از روی آتش نپرید

12- هیچکس نرقصید

13- تبلیغت اثر کرد و همه نشستند خونه و فیلمهای سینمایی که فرت و فرت از تلویزیون به همین مناسبت پخش کردن تماشا کردن

14- حاجی فیروز عزیزم عباس آقا اصلا از خونه در نیومد.

15- خرید شب عید از بساطیهای خیابان تحریم شده بود.
(خط صاف پشت چادر و مانتوی خانمها فتوشاپ نیست به جان شما)

16- هفت سین بدون مار و لاکپشت دیگر معنا نداره. آخه اول هر دوشون هم با سین شروع میشه.

17- اونایی که هنوز وقت نکردن یا حوصله نکردن سبزه بذارن سبزه آماده نمیخریدن.

18- من تکذیب میکنم، امشب اصلا اینجا نبودم:)
یعنی کلا کسی در چهارشنبه سوری جرات پارتی گرفتن نداره
لینک در بالاترین

19- به فتوای بزرگان، هیچکس دست در دست جنس مخالف از روی آتیش چهارشنبه سوری نپرید تا در آن دنیا دچار عذاب الیم نشه. از آتیش هوسشون پریدن!

20- خیلی عکس دارم میذارم برای فرصت مناسب.
ئه... خوابم میاد خوب...
چندتا دیگه شو گذاشتم در فلیکرم
21-
من امروز و امشب شاید بگم هفت تا بازار و هفت محله رو گز کردم تا این عکسها رو گرفتم.
تکبیر!
بازگشت ِ ف.م.سخن
یا پدپدار شدن وبلاگنویس معروف
اینم از ف.م. سخنمون و کشکول جدیدش
به سلامتی و دل خوش
بابا مارو نصفجون کردی. دیشب تا صبح چشم بر هم نذاشتم. سیبا شاهده.
یواش یواش داشت شیرم خشک میشد:)
خــــــــــیـــــــــــــــلی خوشحالم سخن برگشته و شایعات همه اشتباه بود... براش یه گوسفند مجازی میکشم... دل و جیگر مجازیشم کباب میکنم دور هم بخوریم.
- دل و جیگر گوسفندهرو؟
- نه. خودشو:)
چه معنی داره آدم سه ماه دسترسی به اینترنت نداشته باشه! خوب میرفتی کافینت... نزدیک بود با لنگه کفش سیندرلاییت برم دور شهر بگردم ببینم اندازهی کیه:)
بالاترین
امروز شور نیکوکاری در مردم بیداد میکرد

همینطور که ملاحظه میکنید امروز -که از طرف دولت روز نیکوکاری اعلام شده- شور و شوق نیکوکاری در مردم ایران بیداد میکند . چه کنیم، سیسال است که خانهها و سفرههایمان مملو از پول نفت شده. کمدهایمان را که باز میکنیم همینطور اسکناس است که از آن بالا میافتد روی کلهمان، حقوقهای سربه فلک کشیدهمان کم بود که مبلغ بسیار زیادی هم به عنوان عیدی اعلام کردند. دیگر اسم پول میشنویم حالت تهوع بهمان دست میدهد. چند بار برویم کشورهای اروپایی را بگردیم؟ باور کنید، یکبار دیگر قیافهی برج ایفل یا بیگبن یا برج پیزا را ببینم حتم بدانید بالا میآورم. اسم ونیز را که میآورید بدنم مورمور میشود از بس با قایق تویش گشتهام که کوچه پسکوچههایش را از حفظم. . چند بار برویم آمریکا از روی پل سانفراسیکو رد شویم و به شوهای لوسآنجلسی برویم؟ چند بار برویم خاور دور و استرالیا و افریقا. کارکنان تمام هتلهای درجه یک جهان مارا دیگر میشناسند. و... خستهشدهایم.
----
عکس بالا روز نیکوکاری پارسال گرفته شده. امسال از پارسال هم بدتر شده!.
اقلا سالهای پیش هر جا تلویزیون فیلمبرداری میکرد، مردم زیادی برای خودنمایی هم که شده جمع میشدند و گاهی چیزهایی در صندوق میانداختند، اما امسال در صندوقهای فیلمبرداری شده هم خبری نیست.
صحنههای خندهداری میبینی. دوربین مردی با جعبهای کفش ملی و چند بسته نایلون را تعقیب میکند. مجری دارد گلوی خودش را پاره میکند که «آهای مردم. ببینید مهربانی و رأفت مردم کشورمون رو. "مرد که از ظاهرش معلوم است وضع مالی خوبی ندارد، قشنگ میآید یکی دوبار از پشت مجری رد میشود. هنوز مسئول دوربین و مجری و حتی تماشاگرانی بدبین چون من فکر میکنند آن بسته حتما روی میز بستههای اهدایی گذاشته میشود.
اما مرد حدودا پنجاه شصت سالهی زحمتکش بعد از لختی درنگ جلوی دوربین و لبخندی کشیده از اینور تا آنور صورتش برای ما، با بستههایش راهش را میکشد و میرود. دوربین کنف میشود و کات میکند.
آن بستهها خرید شب عید خود آن مرد بود.
مرد دیگری دو بار از پشت خانم مجری رد میشود. و دفعهی سوم در حالیکه به دوربین خیره شده ، انگار که میخواهد خرگوشی از جیب کتش در بیاورد، یک اسکناسی که معلوم نبود 50 تومانیست یا مثلا هزار تومنی در میآورد با لبخند نشان دوربین میدهد و با ژستی نیکوکارانه حدود 5 دقیقه طول میدهد تا از شکاف صندوق بیندازد تو.
----
عدهی زیادی را میشناسم که کمک به فقرا از نان شب خودشان برایشان واجبتر است و حتی دارند کمکم ثروتشان را در این راه از دست میدهند. هیچجا برای خودشان تبلیغ نمیکنند و اگر کسی به صورت اتفاقی فهمید، اورا هم در کار خود شریک میکنند . نه اینکه پول از او بگیرند و بگویند تو برو راحت بنشین که من به جایت در راه خیر میدهم، بلکه به او خانوادهای معرفی میکنند و میگویند حامی این خانواده باش.
خالی بودن صندوقهای دولتی نشان از بیاعتمادی مردم به دولت است. بخصوص که میشوند دولت به کشورهای جنگزده دنیا کمک میکنند و اعتقاد دارند چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. آنها این روزها به انجمنهای خصوصی خیریه بیشتر اعتماد دارند
در این سالها انجمنهای خصوصی خیریه زیادی در همهی شهرها راه افتاده. نیت همهشان صددرصد خیر نیست. یا از اول که خیر بوده بعدا ناخیر شده. بخصوص که حق دارند 30٪ اهداییها را خرج انجمن خود بکنند. وقتی رقم خیلی بالا میرود انسان طمع میکند. افرادی را میشناسم که از این راه به نانها و نواهایی رسیدهاند که نپرس.
باید یادمان باشد حتما روی خرج کردن این خیریهها نظارت کنیم.
بازار خیریهای اینروزها در کرج در بازار بزرگ ماهان به نفع ایتام برپاست. از ۱۸ تا ۲۲ اسفند یعنی امروز روز آخرش است. میگویند تمام سودش به بچههایی میرسد که یا پدر ندارند و یا پدرشان معتاد است. اسم و عکس و آدرس این بچهها را نشان هر کس که دوست دارد کمک کند نشان میدهند. و اگر دوست داشت برای از یک سال یا بیشتر حامی آن کودک باشند به او اجازه میدهند شخصا رسیدگی کند.
همه چیز در آنجا میفروشند. از لباس و تابلو و ظرف و ظروف و لوازم آرایش و وسایل منزل تا مواد غذایی مثل ماکارونی و رب گوجه و پیاز داغ و کوکو و سمبوسه و...
رفتم خرید کنم به دهها آشنای مورد اطمینان خودم برخوردم. خوشحالم هنوز هم افراد سالم وجود دارند. شما باید آنجا بودید تا میفهمیدید وقتی مردم به جایی اعتماد داشته باشند که هزینهکردنهایشان مکتوب و شفاف باشد، چطور به همنوعانشان کمک میکنند.
فم سخن عزیز کجایی، دوستانت نگرانند
از طریق وبلاگ تارنوشت و بیلیو من متوجه شدم که فمسخن، مدت سه ماه است دیگر نمینویسد. نه در کشکولش در سایت گویا منتشر میشود، و نه در وبلاگش .
یکی از مشکلات بزرگ مستعارنویسی این است که وقتی نگران میشویم واقعا نمیدانیم چه خاکی بر سرمان بریزیم.
اسد میگوید در کشکول آخریاش (که برای من با آنتیفیلتر هم باز نمی شود) نوشته قرار است برای مدتی به مسافرت برود.
امیدوارم سفرش سفر دور دنیا باشد و یادش رفته که دوستدارانی هم دارد که ممکن است برایش نگران شوند.
بابا جان مستعار مینویسید بنویسید، اما جان هر کی دوست دارید به یکی دو نفر آدم مطمئن شماره تلفنی آدرسی چیزی بدبد. مردیم از نگرانی.
لینک در بالاترین
پ.ن.
حدس زده بودم سخن باید همین آقا باشد:) زودتر میگفتی...
پ.ن.2
یک آهنگ زیبا و خاطرهانگیز قدیمی(1968)
those were the days
singer: Mary Hopkin
پ.ن.3
بگذارید حرف دلم رو بزنم. راستش من باور نمیکنم هیچکس ف.م. سخن را نمیشناسه و آدرس و شماره تلفنی از او نداره. اگه واقعا کسی خبری از دستگیریش یا ... داره، خودشو لوس نکنه. لطفا رک بگه. ما جزئیات رو نمیخواهیم. اسم کسی رو هم که ازش خبری داره نمیخواهیم. به عنوان ناشناس یه جایی بنویسه. نمیشه که با حدس و گمان کار رو جلو برد....
همهی ما میدونیم وقتی کسی تو یه خبرگزاری کار میگیره رب و ربشو ازش سوال میکنن. مهمتر از همه ازش یه شماره حساب با یه اسم و مشخصات واقعی میخوان. دستمزد رو که نمیشه به نام مستعار حواله کرد. ازش شماره تلفن میگیرن تا هر وقت کارش داشتن، مقالهش دیر و زود شده بود یا اشکالی داشت بهش زنگ بزنن. ف م سخن به غیر از گویا یادمه در زمانه هم چیزکی نوشته بود.
اسد باهاش مصاحبه کرده بود. من یادمه وقتی اسد میخواست با من مصاحبه کنه وقتی گفتم نمیتونم شماره بدم و اگه میشه کتبی یا با چت مصاحبه کنیم گفت نمیشه و حتما باید تلفنی باشه.
حالا چطور همه میگن ما نمیدونیم کیه و کجاست، برای من یکی که عجیبه... ترو خدا این همه تن مارو نلزونید.
بازم از صمیم قلب امیدوارم ف.م.سخن سالم و سرحال باشه.
پ.ن.4
با اجازهی آقا اسد عزیز:
شاید بشه از روی عکس کفشش پیداش کرد... کسی تو فامیل و دوست و آشناهاتون یه روزی از این مدل کفشا نمیپوشیده؟:)

روز جهانی زن مبارک
1- برنامهای به مناسبت 8 مارس، روز چهانی زن/ زن زمینی... کاش طنز نبود و واقعیت داشت.
2-زنان ایران "آزادی" را در اینتر نت می یابند / لیدا پرچمی
3- اگر صدهزار زن ایرانی حجابشان را بردارند، چه می شود؟/ بیژن برهمندی
4- روز جهانی زن فرخنده باد/ کاظم علمداری/ مدرسه فمینیستی
5- «کسی» نخواهد آمد تا برابری را «قسمت» کند! «ناجی» خود ما زنان هستیم/ پرتو نوری علا
6- روز جهانی زن:دستاوردهای مبارزه زنان ايران و چشم انداز بلافصل/ سایت روشنگری
7- در بالاترین هم یک عالمه لینک در مورد روز جهانی زن هست.
8- نمیدونم گلدختر یادتونه یا نه. دختری که در حوزهی علمیه شهر قم علوم دینی میخونه و یه بار عکسشو با دوستش که هر دو روبنده زده بودن اینجا گذاشته بودم.
و به شوخی نوشتم که اینا با روبنده چطوری همدیگرو سرقرار پیدا کردن.
همین الان در وبلاگ خورشیدخانوم لینکی ازش دیدم و رفتم خوندم: کاش گاهی پسر بودم... لحن صادقانهی این دخترو خیلی دوست دارم.
او نُه مورد از تبعیضات و مسائل دستوپاگیری که خانمهای مسلمون بخصوص حوزهایها باهاش درگیرن نوشته.
یکیشو اینجا میگذارم:
"6- شکي نيست که هميشه به موقعيتهاي خوبي که حضرات آقايان براي عکاسي دارند حسرت ميخورم. مثلا همين چند وقت پيش که راهپيمايي در حمايت از مردم غزه بود ميديدم که عکاسان آقا ميروند روي تپههاي شني، تلفن عمومي يا حتي طبقه دوم و سقف حرم عکس ميگيرند و خب بيشتر وقتها هم در مسابقات برنده ميشوند؛ آن وقت من که ميروم روي جدول کنار خيابان ميايستم براي عکاسي همه نگاهم ميکنند! "
گلدخترخان، اگه از دستم برمیومد به یک آن تموم این مشلاتتو حل میکردم. خودتم اگه سعی کنی میتونی تابوها رو بشکنی.
بعد از سیسال انقلاب، جمهوری اسلامی حتی نتونسته خواستههای زنان حوزهی علمیه قم رو برآورده کنه.
9- پسری که در روز زن در حالیکه روسری پوشیده و روی تیشرتش نوشته مرگ بر مردسالاری، توی خیابون ولیعصر به تنهایی راه میرفته/ عکاس: روشن نوروزی
بیایید فردا هرکدوممون حداقل یک درخت بکاریم
فردا، 15 اسفند، روز درختکاریه. بیایید برای آینده خودمون ونسلهای بعدی هر کدوممون حداقل یه درخت بکاریم.
بهخدا قرار نیست تا ابد آخوندها بر کشورمون حکومت کنن.(آخه یه عده عقیده دارن تا اینا حکومت میکنن نباید هیچ کار مثبتی برای کشورمون بکنیم)
محیط زیستمون داره خراب میشه.
فردا و پس فردا یک سری مراکز و یا پارکها درخت مجانی توزیع میکنن. این درختها مال ماست. بکاریمش.
- به پاس خدمات ارزندهی اسدالله بادامچیان من پیشنهاد میکنم حتیالقدور هر کسی تو حیاط خونهش یا تو گلدون آپارتمانش، نهال بادام بکاره.
اینجوری برای بهار چغاله بادوم داریم و برای تابستون بادوم.
قیمت بادوم هم که میدونید سر به فلک میزنه. سودش از پرورش مرغ و ریحون خیلی بیشتره. مرغ کیلویی دو هزار و پونصد تومن و بادوم بالای کیلویی ده هزار تومنه. اصلا بادومها رو میدیم همین آقای بادومچیان برامون صادر کنه.
تا پاییز همهمون پولدار میشیم و جشن مفصلی میگیریم :)
لینک در بالاترین
هر وقت حرف از محیط زیست میشه یاد خبرنگار شجاع مژگان جمشیدی میافتم. چند بار خودم شاهد صحبتای محکمش با مسئولین مملکتی بودم. این عکسو هم توی یکی از این جلسات با موبایل ازش گرفتم. و البته یاد آقای محمد درویش.
از کرامات شیوخ ما!
1- به نظر من یکی از بهترین راههای تزریق شادی به مردم و جلوگیری از خودکشی هموطنان عزیزمون از سر فقر و استیصال، مصاحبههایی پیدرپی با بعضی از حامیان دولت و هیئت مؤتلفههایی چون آقاسدالله بادامچیانه.
به جان شما اثرش از صد تا خوندن کتاب طنز و دیدن سیرک بیشتره. من که امشب کلی انبساط خاطر پیدا کردم با خوندن مصاحبهش با روزنامه اعتماد، و هر چی خستگی خونهتکونی در بدنم مونده بود به یک آن ناپدید شد.
راستش سیبا هر روز چند تا روزنامه میخره و شب بیاتشده و به صورت فلهای و درهم تحویل من میده( چند بار اعتراض کردم و گفتم خرید روزنامه با من. اما اعتراف میکنم که وقتی نوبت من بود خوب عمل نکردم و هر بارش یکی از روزنامههای مورد علاقهمونو گیر نیاوردم) منم گاهی بدون توجه به اینکه این که دارم میخونم چه روزنامهایه هی ورق میزنم. البته از صفحهبندی میشه فهمید... اما امشب وقتی به صفحهی مربوط به این مصاحبه رسیدم ، هنوز چند خط پیش نرفته بودم که پیش خودم داد زدم: آخ جون گلآقا، بازم چاپ شده. و هنوز خط سیر نگاهم به لوگوی روزنامه نرسیده بود و داشتم میگفتم اما چرا سیاه و سفید؟ که لوگوی اعتماد رو دیدم فهمیدم طنز نیست بلکه کلا" هنر آقای بادامچیان طنز گوییه...
ایشون بعد از اینکه خودسوزیهای اخیر تهران رو بازی سیاسی اصلاحطلبها خونده،
وقتی خبرنگار از فقیرتر شدن مردم با نفت 140 دلار ازش پرسیده گفته:
- مردم حاضر نیستند یک مرغ در خانهشان نگهداری کنند چون بو میدهد، مبادا تخم مرغشان اینطوری(!) تأمین کنند. از سه میلیون خانهای که در تهران داریم چند نفرشان پرنده دارند؟
چند نفر در گلدانهایشان ریحان میکارند تا نان و پنیرشان را به ریحان بخورند.
(حالا خوب شد نگفت نون و بوقلمون با ریحون. گر چه قیمت پنیر اینروزها با بوقلمون برابری میکنه و قیمت هر دو شون کیلویی چهار هزار تومنه)
من در همینجا از حماقت اسدالله میرزا کمال تشکر را دارم و ازشون خواهش میکنم وقت مصاحبههاشونو بیشتر کنن.
لینک مصاحبه بادامچیان... متاسفانه لینک اعتماد رو پیدا نکردم.
2- این اصلاحطلبها چرا به محمد خاتمی میگن خاتمی اما خیلی اصرار دارن به میرحسین موسوی ، میرحسین خالی میگن. شاید چون جوونپسندتره و امکان رأی آوردن بیشتری داره.
یهجورایی احساس میکنم این دوتا میخوان عین اوباما و کلینتون اول هر دو بیان جلو بعدا کلینتون به نفع اوباما ببخشید خاتمی به نفع میرحسین بره کنار و همه هیجانزده بشن و...
3- در صفحهی حوادث روزنامهها نوشتن که در اثر تصادف یک پراید با یک الاغ در جادهی یاسوج شیراز دو نفر کشته و دو نفر مصدوم شدن. البته این خبر وحشتناکیه... اما چرا هیچ روزنامهای از سرنوشت الاغ بدبخت چیزی ننوشته.
4- امروز یه ساعت وسط روز اومدم خونه ناهار بخورم برم بیرون. تا تلویزیونو روشن کردم(فکر کنم کانال یک بود) دیدم توی یکی از این سریالها مثلا مراسم خواستگاریه و دختر و پسرو فرستادن تو اتاق تا حرفاشونو با هم بزنن.
دختر مصرا" تقاضای "حق طلاق" داشت. پیش خودم گفتم چه عجب! بالاخره یه فیلمنامه نویس یه جوری این حق بهجای خانومها رو تو فیلمنامهش چپونده. اما دیدم نخیر. آقاهه گفت فوتینا! دستت پیش من روئه.
میخوای از طریق من که استادتم بورس خارج از کشور بگیری و بعد طلاق بخوایی و نامردی و بیوفایی(نقل به مضمون)..
دختره هم با خجالت از اینکه این کلکش نگرفته سرشو پایین میندازه. مادر و پدر دختره هم کلی جلو داماد شرمنده شدن که دخترشون با خیرهسری حق طلاق خواسته و مادره یک سیلی محکم من باب تأدیب به دختره میزنه و حالشو میگیره. یعنی کماکان حق طلاق متعلق به مرداست و اونا میدونن چی واسه زندگی خوبه چی بد.
5- گذرگاه مخصوص اسفند دوازده روزه منتشر شده.
6- چند وقته خیابونهای اصلی شهر بخصوص جاهایی که مرکز خریده حسابی شلوغه. مردم مشفول خرید عید هستن. قیمتهای کفش و کیف و پوشاک و مواد غذایی و حشتناکه. برعکس قیمت زمین و خانه و آپارتمان که حدودا یک سوم شدن. مردم نسبت به سالای قبل خیلی با احتیاطتر و پس از قیمت کردن چندین فروشگاه خرید میکنن. و خیلیها رو میبینی که دست خالی میرن خونه. اینا همه از کرامات شیوخ ما پس از سیسال هستن....
7- من به جای احمدر ضا رادان فرمانده نیروی انتظامی خجالت میکشم که تقریبا تموم مصاحبههام در مورد حجاب خانمهاست. حالا خیلی کشورمون امن و امونه و تنها مسئلهای که مردموتهدید میکنه نوع بستن روسری و تنگی گشادی مانتوهای خانمهاست!
پ.ن.
8- در بالاترین عکسی منتشر شده بود که حسین درخشان رو جلوی لوگوی خبرگزاری فارس نشون میداد و گفتن ببینید حسین آزاده و داره با رژیم همکاری میکنه.(من الان به بالاترین دسترسی ندارم که جملهی دقیقشو بنویسم)
برای من واضح بود که این عکس قدیمیه و مربوط به بدو ورودش به ایرانه. چون تیشرت آستین کوتاه تنش بود. امامهمترین دلیل من اینه که حسین درخشان اینقدر شجاع هست که اگه آزاد شه بیاد بگه. مگه وقتی بعضیا فحش بارونش میکردن از کسی ترسید؟
من با بیشتر عقایدش کاملا مخالفم اما این دلیل نمیشه از زندانی بودنش خوشحال شم یا براش شایعه درست کنم.
حسین درخشان همونه که هست. همونه که نشون میده.
دلم میخواست میتونستم با خواهرش آزاده در تماس باشم.
خوشبختانه سبیلطلا هست. او همیشه حد مروت و انصاف رو نگهمیداره.
مرسی نازلی جان
باور کنید خیلی از شما در به وجود اومدن مواضع جدید حسین درخشان مقصرید! با پس زدنتون و توهین کردن به اون. چون او مثل شماها نبود...
حسین درخشان اگر کمی سیاست داشت و کمی زرنگ و عاقل بود میتونست الان یکی از مجریان تلویزیون بیبیسی فارسی باشه.
9- امان از دست این بلوچ... وبلاگ گپ و گفت
10- طی یک عملیات محیرالعقول از روی دیوار از حیاط منزل اسدالله بادامجیان با موبایل عکس گرفتم .ببخشید کیفیتش خوب نیست.


