یکی به نعل، یکی به میخ
1- جمعه عصر در پاركي جنگلي، زير درختان سرسبز، صٌمالبكم نشسته بوديم و منظرهي زيباي هندوانه خوردن دو كلاغ زاغي خوشگل رو كه كمكم فكر كرده بودن ما مجسمه هستيم و از ما نميترسيدند تماشا ميكرديم كه ناگهان صداي واق واق موبايلم هم چرت مارو پروند و هم زاغيهاي خوشگل شكمو رو از روي نيمهي سرخ هندوانه. نميدونم كدوم ازخدابيخبري مدتیپیش زنگ اساماسم رو صداي واق واق سگ گذاشته بود و من حوصله نكرده بودم عوضش كنم.
اساماس از دوستي مشاركتي بود كه: امشب ساعت 9:45 يادت نره صحبتهاي موسوي رو از تلويزيون تماشا كني.( آخه تو تلويزيون صحبتها رو تماشا ميكنن)
تا برسيم خونه، ده بار ديگر صداي اساماس موبايل من و سيبا به صدا دراومد.( سيبا تهديد كرد صداي زنگ اساماسم را عوض كنم.)
در راه از جلوي ستاد موسوي كه رد ميشديم. يك عده جوون خوشتيپ و تيتيش با مچبند سبز و پرچم سبز جلومونو گرفتن(یا بهتره بگم ریختن سرمون) و سر ايكي ثانيه دهها تراكت و پوستر و اعلاميه و مچبند سبز ريختن تو ماشين، و بعد كه رسيديم خونه ديديم آنتن ماشين رو هم به يك نوارك سبز بلند مزين كردن. در راه ميديديم بعضيها برامون بوق ميزنن و با انگشت برامون حرف وي انگليسي هوا ميكنن و من فكر كرده بودم حتما اونا فهميدن من چه شخصيت مهميام:) .
2- نوع فيلمبرداري (تا چند دقيقه فقط لانگ شات موسوي رو نشون ميداد. از نوع اكستريم) و دكور قرمز تند صحنه مناسب نبود.
قبلش هيچ تبليغ یا زیر نویسی براي اين سخنراني نشد و يهو بيهوا شروع شد. اگر همين شرايط براي بقيه كانديداها باشه كه حرفي نيست. ظلم بالسويه عدله. (من اینو چند ساعت بعد از سخنرانی موسوی نوشتم و تا حالا موفق نشده بودم برم تو ادیتورم ارسالش کنم).
اما اگه سخنراني احمدينژاد رو تو بوق و كرنا كنن زشته. گرچه لازم هم نیست تو بوق و کرنا کنن اینقدر پلاکارد و عکس و پارچهنویسی به خاطر سفرهاش هنوز رو در و دیوار شهر هست که دیگه تبلیغ احتیاج نداره.
3- موقع قرعهكشي گويهاي قرمز و آبي و زرد و سبز وقتي زنگنه نماينده موسوي گوي سبز رو درآورد داشت تقريبا ذوقمرگ ميشد. چون سبز نماد موسویه.
گوي قرمز به احمدينژاد افتاد. و گوي زرد به كروبي كه به علت اينكه در ايران رنگ زردِ بيچاره رو زياد جالب نميدونن طلايي خطابش كردن و آبي هم به جغد شاخدار رسيد. بابا از بس اين محسن رضايي گوشتتلخ و بد اخمه من به شوخي بهش ميگم عمو جغد شاخدار، وگرنه قصد جسارت ندارم.
4- چه زود اين چهار سال گذشت، يادش به خير نباشه، وقتي بين كانديداها چشممون به احمدينژاد در اون تهمههاي جدول ميافتاد زود ازش رد ميشديم و ميگفتيم اين يكي كه امكان نداره بشه... ولي شد و حالا... نكنه يه وقت محسنرضايي بياد بالا!
بعید نیست.
5- داشتم از نطق ميرحسين موسوي ميگفتم.
اولش خيلي صداش ضعيف بود. انگار اعتماد به نفس نداشته باشه. يه كم بايد از احمدينژاد "خداي رو" ياد بگيره كه چرت و پرتترين حرفا رو همچين با اعتماد به نفس و پررويي ميگه كه انگار حرفش استغفرالله از كتاب آسماني دراومده.
اما هر چه از نطقش ميگذشت موتورش روشنتر و صداش قويتر شد. بهتر بود سخنرانيشو از آخر شروع میکرد:)
به شوخي به سيبا گفتم كاش ميرحسينِ شما قبل از نطق يه پيك عرق مینداخت بالا يا يه كم شيشه ميكشيد تا از قبل گرم شه. ماشالله احمدينژاد انگار تو خونش الكل خدايي داره، حيا و خجالت هيچ تو بساطش نيست.
6- ميرحسين تو نطقش اما زرنگي كرد و يكي به نعل زد يكي به ميخ.
از كارگران و زحمتكشان كه گفت اونورش از كارفرماهاو كارخونهدارا هم گفت. كه البته از نظر من كار درستي كرد.
تو ايران ديگه هيچ سرمايهداري احساس امنيت نميكنه كه با خيال راحت سرمايهگذاري كنه. فكركن سرمایهدار باشی، ميلياردها دلار خرج يه كارخونهي پارچهبافي يا لاستيك سازي يا روغنكشي يا قند و شكر بكني، يه عالمه كارگر و كارمند استخدام كني، از اون طرف يهو يه "آخوند" كه اصلا كارش يه چيز ديگهست زرتي بياد بيشتر از نياز كشور پارچه و شكر و لاستيك و روغن و كوفت و زهرمار وارد كنه. خوب اينجوري ريده شده به هر چي توليدكننده و كارخونهست.(باور كنيد براي بيان احساساتم كلماتي بهتر از زرتي و ريده شدن پيدا نكردم)
7- ميرحسين از خيلي چيزها و خيلي كَسها گفت: از هاشمي، از خميني، از خامنهاي، از اقتصاد، تورم، كوجك شدن سفره مردم و...
و از خيليچيزها نگفت: از نبود آزادي بيان و قوانين ضد زن و دانشجوها و روزنامهها و...
خوب شايد حس كرده اول بايد دل بالاييها و پايينيها رو به دست بياره و چيزاي كلي رو بگه بعد بره رو موضوعات جزئي(!). اميدوارم تو مناظرهها كمي شجاعتر و بيپرواتر و با اعتمادبهنفستر حرف بزنه.
8- نظرخواهي پست قبليم رو باز كردم و سيبا رو با ناراحتي صدا زدم بياد بخونه.
اون موقعي كه سيبا وبلاگمو كشف كرد ازش قول گرفتم ديگه هرگز به وبلاگم نره. حالا نميدونم تا چه حد رو قولش وفادار مونده. ازش نميپرسم.
اما وقتي نظرخواهي رو ميخوند نديدم هيچ بپرسه مگه تو چي نوشته بودي... موقع خوندن هي با سيبيلهاي باروتيش ور ميرفت. فكر كنم اگه زير ميز كامپيوترم رو بگردم بيست بيلش اونجا ريخته.
من اونور روي مبل نشسته بودم و ظاهرا تلويزيون نگاه ميكردم اما نگاهشو حس ميكردم كه گاهي با تعجب گاهي با تآسف و گاهي بفهمي نفهمي با شماتت برمیگرده نگام ميكنه. يكي دو بار هم وقتی کامنتها رو میخوند لبخندي كجكي روي لبهاش ديدم.
وقتی تموم کرد پرسيدم ميبيني چيا بهم گفتن.
گفت همهش هم بد نيست. چند نفر خيلي خوب و منطقي حرف زدن.
در حاليكه سبيلهاشو ميكشيد بين دندوناش و ميجويدشون ، براي چند ثانيه به فكر فرو رفت و بعد مثلا خواست جو ناراحت كننده رو بشكنه.
چشمكي زد و گفت: تو که میدونی مازوخیسم چیه.
آهي كشيدم وگفتم: فكر كنم بهش دچارم...
باز به شوخي اضافهكرد تو شبها از آغوش گرم و نرم و امن من مياي بيرون كه بياي فحش بخوري؟
گفتم برو بابا تو هم که به فکر خودتی. همونطور كه خودتم ميگي همه يه جور نيستن و يه جور برخورد نميكنن.
خيليها هم ايميل دادن و گفتن تو نظرخواهيم میترسن كامنت بنويسن وگرنه باهام موافقن يا اوناييهم كه نيستن به خاطر عقيدهمخالفمون هرگز حاضر به قطع دوستي يا تهمت زدن نيستن.
كمي راجع به بستن يا تآييدي كردن نظرخواهي حرف زديم . گفتم چند بار خواستم تاييديش كنم نشده. و اگر هم بشه فكر كنم اينجور نظرها رو هم منتشر كنم چون بالاخره عقايد آدماست نسبت به نوشتهم و بستن نظرخواهي رو هم حرفشو نزن. اونجوری حس میکنم براي ديوار حرف ميزنم.
گفت اين تهمتهاي مزدوري يا قلم به مزد رو چطور براي خودت توجيه ميكني؟ اونهم از طرف دوستان چند ساله اينترنتيت(اینو خودت بهش گفتم) و فقط به خاطر اينكه عقايدشون در اين زمينه بخصوص باهات فرق داره.
براي چند ثانيه فكرم رفت به فروش تقريبا تمام طلاهاي سرعقد و كادويي كه به خاطر هزينه هاي اي دي اس ال و كامپيوتر همهشو يكي يكي فروختم..
فكرم رفت به اخراجم از دو كار مهم به خاطر عقايدم. و تهديدهايي كه مرتب از اول وبلاگنويسيم ميشدم و به اينكه وبلاگم از اولين وبلاگهايي بود كه فيلتر شد.
گفت ميبيني شدي چوب دو سر طلا؟ هم از طرف اينا تهمت بشنوي هم از طرف اونا؟
به اين فكر كردم كه چطور از اول به هيچ وجه نتونستم خودمو راضي كنم در يكي از باندهاي دنياي مجازي وارد شم و سعي كردم هويت مستقل خودمو حفظ كنم.
اصولگراها(راستها) كه هيچ... به خونم تشنهن. اصلاحطلبا چون هميشه بهشون انتقاد دارم باهام خوب نيستن.
مخالفان حكومت هم چون روش بيشترشون رو نميپسندم و تووبلاگم انتقاد ميكنم همه به نوعي باهام چپن.
ما هستيميها يه جور، سلطنتطلبها چون فكر ميكنم ديگه در ايران ديگه پادشاهي نمیشه ، جور ديگه، اكثريتها يا براندازهاي نرم يه جور اقليتها و براندازهاي سخت يه جور، تودهايها جور ديگه. حتي با اينكه فمينيستم و در اين راه فعاليتزيادي دارم چون به بعضياشون انتقاد كردم اونا هم سعي ميكنن يه جورايي برام بزنن.
به سيبا گفتم انگار شعار من شده:
هزار دشمن كم و يك دوست بسيار است...
من ميخوام فقط خود زيتون باشم نه كپي ديگران اما انگار ديگران بيشتر كپي و طوطي ميپسندن.
خيلي حرفا زديم. حس كردم سيبا دلش برام ميسوزه و اين اصلا احساس خوبي نيست.
آخرش به شوخي سبيلشو تاب داد و گفت تا يه مدت فقط به وبلاگ عباس آقا سر ميزني و تو نظرخواهيت فقط كامنتهاي عباسآقا رو ميخوني و جواب ميدي.
خنديدم گفتم بهش میگم!
9- حسن آقا تا به حال دو پست انتقادي در موردم نوشته:
روانشناسی سوتین، G-string و انتخابات آخوندی!
و
خواب خرگوشی 8تون خانم
در اولي منو چنان آدم هوشمند و زيركي نشون داده كه با شمارهبنديهای توطئهآمیز و هدفمند خواننده رو به سمت مشروعيت دادن رژيم جمهوري اسلامي سوق ميدم(جلالخالق) كه خواننده متوجه نميشه(توهين به خوانندههاي وبلاگم) و منو مقايسه كرده با حسين درخشان كه چون او يهو كون برهنه ميپره وسط معركه از همه فحش ميخوره اما من با ناز و عشوه طوري استريپتيز ميكنم كه خواننده ناخودآگاه به جمهوري اسلامي اعتقاد پيدا ميكنه!(اگه بد فهميدم بگو بد فهميدي خسنآقا)
بقیهشو اونور مینویسم... روی ادامه مطلب کلیک کنید لطفا
اون دفعه من به جز كامنتي كه براش نوشتم ديگه عكسالعملي نشون ندادم. يعني وقتي ديدم در نظرخواهيش كسي جز توهين حرفي نداره قضيه رو رها كردم. حرف زدن نتيجه نداشت.
اصلا آدم به کجا از تهمتهای بلاگرها شکایت کنه؟ جز تو وبلاگ خودت؟
فقط تازگي كه باز به اين لينك مراجعه كردم(خود حسن آقا در بالاترين بهش لينك داده بود) ديدم "دختري جوان" در كامنتش يكي از حرفهاي دل منو زده:
حسن آقای عزیز من میخواهم 2 خط در مورد زیتون بنویسم که بدانی تمام بلاگرهایی که در ایران همزمان با او شروع به نوشتن کردند گرچه هیجوقت محبوبیت او را نداشتند اما همه خود را از بابت معروفیت نصفه نیمه شان به جایی رساندند. از پیدا کردن شوهر در خارج بگیر تا گرفتن بورسیه و پناهندگی که خودت بهتر میدانی چه کسانی را میگویم. کافی بود زیتون هم هویتش را کمی بر ملا میکرد یا در فلان و بهمان تظاهرات به همه اعلام میکرد که من زیتونم اونوقت به جای زندگی با سیبا در کرج الان داشت با یک آقای پولدار و سیتزن آمریکا کنار استخر ویلایش در فلوریدا یا هر جای دیگری آفتاب میگرفت و برنامه شبش را با صدای آمریکا دوره میکرد. بد نیست کمی منصف باشیم. از اصول دموکراسی که من و شما آن را میخواهیم همین است که به یکدیگر احترام بگذاریم و برای هم راه و روش زوری تعیین نکنیم.
راستش من خودم اول که آمدم خارج و دیدم مدرکم را قبول نمیکنند و بعدتر که دانستم زمان همان خاتمی دیوث همین مدرک معتبر بوده کلی به خودم فحش دادم که چرا نرفتم به رفسنحانی رای بدهم! البته آن موقع عصبانی بودم و الان هم میگویم که رای نمیدهم اما زیتونی که باید هر روز مرغ و گوشت تهیه کند و بی برقی بکشد و هزار مشکل دیگر حق دارد فکر کند که زمان خاتمی یا شیخ فسنجان این مشکلات نبود پس به انها رای بدهد فقط چیزی که در نظر نمیگیرد این است که رای او اصلا شمرده نمیشود و هرکس قرار باشد از صندوق در میاید! خاتمی هم برای این انتخاب نشد که مردم به او رای دادند برای این انتخاب شد که بیاید و جان تازه ای به جمهوری اسلامی ببخشد و عمر آن را که رو به پایان بود درازتر کند.اين قضيه رو راست گفته دختر جوان. من از طرف خيلي كشورها دعوت شدم: آلمان، آمريكا، فرانسه، سوئد، سويس، پرتغال و...
چه براي بورسيه شدن و چه پناهندگي و چه مثلا براي داوري مسابقه دويچه وله با پول بليت و اقامت و... چندين بار براي مصاحبه با وياو اي صداي آمريكا، راديو فردا، و راديوهاي مقيم سوئد و سویس و خيلي از كشورهاي اروپايي ديگه دعوت شدم و هرگز قبول نكردم.
درحاليكه ميدونيد يه عده اصلا به خاطر همين پناهندگي چطور به عسس گفتن منو بگير و با يكي دوروز دستگيري حالا دارن در يكي از بهترين دانشگاههاي خارج دارن درس ميخونن و كار ميكنن.
براي مصاحبه يا كار در كلي از نشريات داخلي هم دعوت شدم و نرفتم..
تقريبا هيچوقت وسوسه نشدم كه قبول كنم. چون از اولي كه تصميم گرفتم مستعار بنويسم پي اين رو به تنم ماليدم كه من با خرج شخصي خودم عقايدم رو با ديگران در ميون بذارم. البته تازگيها به اين نتيجه رسيدم كه تا حدودي اشتباه ميكردم و چه عيب داره آدم با نوشتن (و اما نه با فروختن عقايدش) پول در بياره.
10- كساني كه در اينترنت به راحتي به ديگران تهمت ميزنن و ديگرانو نسيت به هم بدبين ميكنن اتفاقا بهترين خدمت رو به حكومت ميكنن. چون خود حكومت هميشه در پي تفرقه انداختن بين بلاگرها بوده و در اين راه زحمت و پول زيادي داره خرج ميكنه. خوب اگه اين كار به دست خود بلاگرها اتفاق بيفته چه بهتر از اين ...
قديما ميگفتن فلاني آب به آسياب امپرياليسم ميريزه. حالا اينا آب به آسياب جمهوري اسلامي ميريزن به اسم مبارزه با جمهوری اسلامی.
11- حسنآقاي عزيز
خوبه منم به شما بگم شماها چرا سيسال پيش انقلاب كردين و بعد خودتون رفتين(نميگم در رفتين، مهاجرت كردين) و ما رو انداختين تو چنين هچل و بدبختي بزرگي؟ که تازه بیایید بگید چهجوری درستش کنیم و چه جوری نکنیم. اگه شما بلد بودین همون سیسال پیش درست انجامش میدادین:)
اما من هرگز اينو نميگم. انقلاب اون موقع لابد يه ضرورت تاريخي بوده و ما هم داريم سعي ميكنيم اشتباه بعدي شما رو كه گذاشتين ميوهچينها بيان دسترنجتونو ببرن درست كنيم.
يه سوال هم ميتونستم تمام اين هفت سال بلاگريم از شما بپرسم. شما كه ايران زندگي نميكنيد چطور هيچوقت حاضر نشدين با اسم اصلي مطلب بنويسيد.
جوابتونو ميدونم. چون گاهي ميآييد به ايران و به اقوام سر ميزنيد. و من احترام ميذارم به اين كارتون.
12- اصلا ول كنيم اين چيزها رو. ما بلاگرها تقریبا همه همهدف هستیم و نباید به جون هم بیفتیم.
بريم و گذرگاه شماره جديد رو بخونيم ...
13- يه جو انصاف و مروت و انسانيت براي اونايي كه به سادگي به ديگران تهمت ميزنن آرزو ميكنم.
14- قدر آقای ابطحی رو باید بدونیم که جواب تمام انتقادها رو هم دوستانه میده. فکر میکردم اگر حسنآقا آخوند بود جواب انتقادهای تند و تیز ما رو چهجوری میخواست بده.
15- تا به حال چند نفر با ایمیل از من پرسیدن چطور میشه فرزند خوانده گرفت و یا یه خیریه مطمئن بهشون معرفی کنم تا خرج یه کودک نیازمند رو بدن. یا برای من بفرستن بدم. من راستش تابهحال نتونستم با جرأت بگم کدوم خیریه پول رو تمام و کمال به اون نیازمند میرسونه.(من و چند نفر آشنا مستقیما کمکهای هر چند ناچیزمونو به دو خانواده میکنیم که براشون کافیه.)
چند ماه پیش زن زمینی در ایمیلش نوشت که با اینکه از طریق کمیتهامداد فرزند خوانده گرفته اما کاری کرده که شماره حساب مستقیم و آدرس خونهی بچه رو بهش بدن . من ازش خواهش کردم ماجراشو بنویسه که نوشته.
16- کریم پ. در وبلاگ آینده ما در مورد نوشتهی من و جواب حسنآقا نوشته:
زیتون نازنین هم در این هیاهو مشکل عظمی را در ایرانیان خارج از کشور پیدا کرد و آنها را نشانه رفت! هیچ اشکالی هم ندارد, زیتون نظر خود را گفت. خسن آقا هم مجالش نداد! کلا توصیه نمیکنم کسی البسه خود را بدست خسن آقا بسپارد, چون احتمال دارد بیکباره تمامی آنها را بر فرغ سر خود ببیند! اما خسن آقا, تو که عزیزی باید بدانی که زیتون هم عزیز وبلاگستان است. آن تندروئی شایسته او نبود. دلمان را آزردی خسن آقا.
17- من کد جدید بلاگرولینگمو گذاشتم تو قالب. اما فونتاش عوضی میاد. با اینکه روی UTF-8 هم هست. شما بگویید چکنم؟
18- من دیشب 22 شماره نوشتم اما انگار منتشر نشده. یحتمل زیر سر این پهنای باند سروره.
19-
مرغ خيال
مرغ خيالم را به پرواز در ميآورم.
از حكومت و بخصوص از دولت احمدينژاد ناراضي هستم و فكر ميكنم اينجا ديگر جاي زندگي نيست. چند وقتيست تمام مداركم را ترجمه كردهام و فرستادهام به مهد دموكراسي و پذيرش گرفتهام. خانه و ماشين را تبديل به دلار كردهام. چمدانم را با خرتو پرتهايي نوستالژيك پركردهام كه اگر يك وقت هومسيك شدم نگاهشان كنم و از دلتنگي در بيايم. آنجا دوستي برايم كاري نيمه وقت با حقوقي كه بشود يك آپارتمان نقلي را اجاره كرد پيدا كرده.
قبلا پدرم براي محكمكاري يكميليون دلار دريكي از بانكهاي آنجا سرمايهگذاري كرده تا بعد او و بقيه خانواده به من بپيوندند.
قبل از انتخابات رياست جمهوري پرواز دارم . از اين مملكت بيدر و پيكر ميروم و خودم را راحت ميكنم.
تقريبا مطمئنم از آنجا در وبلاگم بيانيه صادر ميكنم كه مردم نفهم و الاغ ايران بايد انتخابات را تحريم كنيد.
برايشان روشنگري ميكنم كه علي و نقي و تقي و حسن و حسين در واقع يكي هستند. گول نخوريد. ميگويم اگر فكر ميكنيد كانديداها با هم فرقي دارند خربد و همان احمدينژاد لايقتان است.
ميگويم مردم شريف ايران(در دلم به جاي شريف چيز ديگري ميگويم البته) راي ندهيد، بگذاريد دوباره احمدينژاد بيايد روي كار و به تمامي گند بزند به جاي جاي مملكتمان تا ناجي واقعي از غيب ظهور كند و بيايد تمام ايران- بل تمام جهان را- پر از عدل و داد كند.
از ديدن دختر و پسرهايي كه با شوق عكس ميرحسين موسويشان را در دست گرفتهاند و به آن با ماتيك بوسه چسباندهاند و برايش پاپيون سبز گذاشتهاند حالم بههم ميخورد. از سادگيشان، از اميد بيهودهشان. وقتي خيل جمعيتي كه به سخنراني ميرحسين رفتهاند ميبينم به حالشان افسوس ميخورم. تا چه حد نادان! تا چهحد بيشعور! آنها يعني نميفهمند افسار ميرحسين هم با احمدينژاد و بقيه به يك آخور بسته شدهاند!
ميروم در وبلاگهايي كه نوشتهاند به ميرحسين يا كروبي يا ... راي ميدهم در نظرخواهيشان كلي بد و بيراه مينويسم. يعني در واقع روشنگري ميكنم. فرد مزبور را به راه راست كه همانا تحريم انتخابات كه به سرنگوني رژيم(!) منجر ميشود هدايت ميكنم.
خودم هم در مهد دموكراسي زندگي خوبي براي خودم ترتيب ميدهم تا روزي كه مردم انقلاب كنند و بتوانم براي ديدن- نه ماندن- به كشورم، يعني وطنم برگردم.
مرغ خيالم خيلي اوج گرفته. (شِت)
لنگه دمپايي را برميدارم، نشانهگيري ميكنم و به سويش پرت ميكنم. بدينوسيله مرغ خيالم را به زمين فرا ميخوانم.
مرغك خيالم ميآيد و در آغوشم آرام ميگيرد.
يادم ميافتد كه نه پذيرشي در كار است، نه بليت هواپيمايي، نه چمدان بسته، نه شغل نيمه وقت، نه آپارتمان نقلي اجارهاي و نه دلارهاي پدر جانم در هيچكدام از بانكهاي مهد دموكراسي.
من اينجا زندگي ميكنم.
حسين و حسن و تقي و نقي ممكن است دانههاي يك زنجيره باشند اما چهار سال حكومت احمدينژاد به من فهماندهاست كه هيچكس مثل او نميتواند مردم ايران را اينچنين تحقير كند. هيچكس مثل او نميتواند به اقتصاد مملكت گند بزند و تورم را به اين حد برساند.
در اين چهار سال صابون مديران بيسواد و زباننفهم احمدينژادي كه همه بر اساس روابط روي كار آمدهاند نه ضوابط، بر تن همهي كارمندان و كارگراني كه در ايران زندگي ميكنند خورده. مديراني كه اگر از ساعت زياد كار، امكانات كم و سختي كار برايشان صحبت كني بحث را به بعد از آزادي فلسطين موكول ميكنند.
از قطع بيرويه درختان و آلودگي محيط زيست و يا ترك تحصيل كودكان فقير و سطح بهداشت ناچيز نيمي از ايرانيان صحبت كني ميگويند انشالله بعد از رسيدگي به محيط زيست و بهداشت و تغذيهي كودكان غزه.
چون اين مديران نه براساس تجربه و دانش خود كه بر اساس بادمجان دور قابچيني و چاپلوسي روي كار آمده بودند و بعضا دريغ از يك ديپلم خشك و خالي. با فوقليسانس و دكتراي تقلبي.
هيچوقت مثل اين چهار سال مرز بين شجاعت و حماقت مخدوش نشده بود. هيچ رئيسجمهوري اينقدر دشمنتراشي نكرده بود. در زمان هيچ رئيسجمهوري اينقدر بيكار- بخصوص ليسانسيه بيكار -نداشتهايم.
در هيچ دورهاي وضع كشاورزي تا اين حد خراب نبود... تا دورهي پيش هنوز به جاي پرتقال اسرائيلي و سيب فرانسوي و انگور شيليايي و هندي و انار افغانستان و گلابي چيني و... در بازار ميتوانستي ميوههايي ايراني پيدا كني. هيچوقت كشاورزان اينقدر عجولانه چوب حراج به زمينهاي زراعي خود نميزدندو آوارهي شهرهاي ديگر بخصوص تهران نميشدند.
در هيچ دورهاي سازمان برنامه و بودجه منحل نشده بود. از نظر احمدينژاد برنامهريزي اقتصادي كيلويي چند!
هيچوقت اينقدر از نظر لباس پوشيدن مورد تحقير قرار نگرفته بوديم(ميگويم اينقدر. در اين سيسال هميشه بوده اما نه اينقدر) اينقدر براي ما آدمهاي عاقل و بالغ مامور و بهپا نگذاشته بودند كه راهبهراه تذكر بدهند كه چهطور لباس بپوشيم و دكمههايمان تا كجايمان بسته باشد.
من به عنوان يكي كه در ايران زندگي ميكند(مجبور است زندگي كند)، بايد فكري كنم. نميتوانم بيخيال باشم. نميتوانم بگذارم اين چهار سال تكرار شود. يعني چهار سال ديگر زندگي من در بدبختي كه مورد خنده و استهزاي ديگران است بگذرد. درك ميكنم كساني كه به دنبال يك روشنايي كوچك ميگردند. كرم شبتابي شايد...
لينك در بالاترين
بالاخره ما هم لاستي شديم رفت...
ديگر اين توبميري از اون توبميريها نبود.
اگر از زير بار جومونگ و هريپاتر يك جورهايي با يك بهانههايي ميشد در رفت، از لاستLost عمرا" نميشد.
ميرفتي نانبخري، در تمام مدتي كه صف جلو ميرفت صداي مامان بزرگ ماندانا خانم همسايه بالايي و فرنگيسخانم آرايشگر محل توي گوشت بود كه داشتند از خوشتيپي و خلافكاريهاي ساوير ميگفتند و از مهرباني و بيعرضگي دكتر جك در تور زدن دختر خوشگلهاي جزيره . صف كه جلو رفت با جفت گوشهاي خود شنيدم خميرگير به شاطر از اعتياد و عوضي بازي چارلي ميگويد و اينكه سيب سرخ(كلير) براي دست چلاق خوبست. و با تاسف اضافه ميكند چه چشمهايي دارد لامصب اين كليير!
كسي كه نان را با وردنه صاف ميكرد ميپرسد فكر ميكنيد پشت دريچه چيست؟ همه همصدا ميگويند: اينو! تازه سيزن يك است.
و مشتري جلوي مامانبزرگِ ماندانا كه عاقله مرديست با مهرباني ميگويد: اشكالي ندارد جانم، در قسمتهاي بعدي ميفهمي. اگر سيزن دو را نداري خودم برايت ميآورم.
مامان بزرگ ماندانا به عاقله مرد ميگويد شما تا سوزن چند ديدي؟ از كدام كارباكتر(كاراكتر) بيشتر خوشت ميآيد؟
ميرفتي گوشت بخري، ميديدي (و ايضا ميشنيدي) مرد قصاب كه با ساتور قلم ميشكند به شاگردش ميگويد توروخدا نگاه كن ببين من عين جان لاك سريال لاست ضربه نميزنم؟ شاگردش ميگويد اوستا! جان لاك سگ كي باشد؟
مشتري جلويي شما كه پسر جوانيست ميگويد دلم براي سعيد و مايكل تنگ شده. ديويديهام خونهي عموم جا مونده.
در اتوبوس مينشستي در قسمت زنانه اين دختر دبيرستانيها جيكجيك كنان از ماجراجوييهاي كيت ولباسهاي خوشگل شانون و شكم بامزه و حامله كلير و خشونت آنا لوسيا و چروكهاي صورت روسو و غيرتيبازيهاي جين شوهر سان و تپلي تنبلي هارلي ميگفتند و تو عين بز سرت را ميانداختي پايين و هيچ حرفي نبود كه با آنان قسمت كني.
در مهمانيها كه بحث ميرسيد به لاست هر چه ميخواستي بحث را عوض كني كسي زير بار نميرفت و مجبور بودي به بهانه دستشويي رفتن يا شستن ظرف(چون صاحبخانه شديدا مشغول دفاع از شخصيت كاريزماتيك جانلاك بود) جوري از جمع كناره بگيري.
ناگهان طاقتم به طور كلي طاق شد.ديدم از غافله لاست بسيار عقب هستم .
اما هنوز دلم نميآمد بروم سيهزار تومن پول بيزبان را بدهم سري كامل لاست را بخرم. نكند مثل هريپاتر و جومونگ جلبم نكند.
زنگ زدم به برادرم: ايندفعه خواستي بيايي كرج خانهي ما، بدون لاست لطفا نيا و براي اينكه حسابي از من حساب ببرد. گوشي را تق گذاشتم.
حقهام گرفت و پنجشنبه همان هفته برادرم با سيزن اول لاست كه اول از آيفون تصويري نشانم داد، پيدايش شد.
خوشبختانه اين ننگ در حال پاك شدن از دامانمان ميباشد و كمي احساس ميكنيم ، شايد چند قدمي عقبتر ، اما رد پاهاي شترهاي قافله را مشاهده ميكنيم و عنقريب است بهشان برسيم.
و اما بعد...
سريال لاست خيلي آدمو جلب ميكنه. براي يادگيري مكالمه زبان انگليسي مفيده. شخصيتپردازيهاش خيلي خوبه و تقريبا هر سوالي برات پيش مياد در قسمتهاي بعدي بهش جواب ميده. خوبي اين سريال اينه كه سعي كرده نمونهاي از هر قاره، نژاد و مسلك توش بگنجونه. از آسيايي و اروپايي و سياه و سفيد و زرد و زن و مرد و پير و جوون و چاق و لاغر و خلاصه كه هر چي دلت بخواد.
يه جاهاييش ترسناكه يه جاهايي آروم و خانوادگي و ملودرام. يه جاهايي ناتوراليستيه و يه جاهايي ماوراءالطبيعت. يه جاهاييش رمانتيكه، يه جاهايي دراماتيك،
هر چند دقيقه يه ماجرايي پيش مياد كه گاهي حتي فكرشم نميتوني بكني و حسابي غافلگير ميشي.
توش كلي مباحث روانشناسي و جامعهشناسي داره. مثل سريالهاي ايراني شعار نميده. در دل داستان گنجوندهنش.
كلي اخلاق توش هست. كلي راست گويي و واقع گرايي داره. هيچكس در اين سريال حزباللهي و قديس نيست. همه اشتباه دارن. همه گناه كردن. عاشق ميشن، فارغ ميشن، گاهي راست ميگن گاهي دروغ(وقتي دروغ ميگن معمولا پارتنراشون ازشون جدا ميشن. تو ايران مثل ريگ همه به هم دروغ ميگن و هيچكس به دل نميگيره).
يكي مذهبيه، يكي لائيك. يكي به شانس اعتقاد داره يكي به سرنوشت. يكي اميدواره يكي نااميد...
سوتي هم كلي داره البته.
انگار سكينهخانم بندانداز هم با اونا تو جزيرهست و دائم ابروها و صورت خانمها رو بند ميندازه و موهاشونو رنگ ميكنه. فروشگاه بنتون هم انگار اونجا شعبه داره.
تاپ نافنما و شلوار جين و كمربند آنالوسيا كه چهل و چندروز بدون هيچ امكاناتي اونور جزيره بوده عين روز اولشه.
هارلي تپلي هم وقتي عزمشو جزم ميكنه رژيم بگيره عين بچهلوسا خوراكيهاي اندازهي 50 نفرو دور ميريزه و هيچكس هم اعتراضي نميكنه.( درست در همون وقت يه چتر نجات كلي مواد غذايي اندازه يه فروشگاه رفاه به جزيره انداخته و اونا هنوز خبر ندارن.)
و حوادث عجيب غريبي كه امكان نداشت توكتت بره در يك جزيره ميشه اتفاق بيفته.
با اينهمه من دلم ميخواست هي ببينم و ببينم. شبهايي بود كه به خودم قول ميدادم فقط يه قسمتشو ميبينم نشون به اون نشون كه دو تا ديويدي كه شامل هشت قسمت ميشد ميديدم. اگر كمتر از هميشه اينترنت ميام به خاطر همينه.
دومين سيزنشو خودم از جيب مباركم خريدم چون طاقت نداشتم تا هفتهي بعد كه برادرم مياد صبر كنم. در ضمن در برابر اين سريال در مقايسه با سريالهاي آبدوغي ايراني ميارزه.
كاش فيلمنامهنويسهاي ايراني چندين بار نگاهش كنن و ازش ياد بگيرن. سرعت حوادث، طول ندادن صحنهها، ديالوگهاي جالب و موثر و نه بيخودي. فلاشبكهايي كه از قبل منتظرش بودي.
اگر تشنهت ميشد، اگر جيشت ميگرفت دلت نميومد بري.
پ.ن.
در سيزن يك همهش منتظر بودم زن سياهپوست حدودا 50 ساله نقش بيشتري در فيلم داشته باشه و از تجربياتش كه به نظر زياد ميومد بيشتر استفاده بشه كه به جز در سكانس دلداري به چارلي تقريبا كنار گذاشته شد.
خلاصه :
هواپيمايي در يك جزيره ناشناخته سقوط ميكنه و تعدادي از مسافرا زنده ميمونن. اين آدما نمايندهي مردم سراسر كره زمين هستن و هر كدوم تواناييها و ناتوانيهايي دارن. با فرهنگهاي مختلف و البته تقريبا همهشون در زندگيشون مرتكب گناهاني شدن و...
در طول سريال براشون اتفاقاتي ميافته و هر كدوم با اين اتفاقات برخورد متفاوتي ميكنن . گاهي ميتوني مابهازاي خودتو توشون پيدا كني.
شوخي:
اگه در هواپيما يك آخوند بود و به محض سقوط هواپيما جداسازي جنسيتي انجام ميداد و نماز جماعت و جمعه راه مينداخت و به مسئلهها جواب ميداد. و اونا رو براي هم صيغه ميكرد، هرگز اين همه بلا سرشون نميومد... و سراسر اين سريال پر نبود از فحشا و فسق و فجور و... استغرالله نذاريد دهنم بيشتر از اين باز شه.
زيتون تو كه لاست ميگرفتي همه عمر
ديدي كه چگونه لاست زيتون گرفت؟!
---
كتاب كافه پيانو رو بالاخره در كرج گير آوردم. چاپ هجدهم! گرچه اگر تيراژ چاپهاي قبلي هم همين 2500 تا باشه سرجمع ميشه 45000 تا.... اگه اين پرتيراژترين كتاب سال باشه، واي به حال كتابهاي كم تيراژي(و بعضا با ارزشي) كه فقط يكبار چاپ شدن و نويسنده نصفشو خودش خريده و به دوستانش كادو داده.
---
ايستگاههاي خوشگل اتوبوس... قابل توجه سردار... ببخشيد شهردار قاليباف... براي ايستگاه دم خونهي ما چهارمي لطفا.
---
واي كه نديدن عكساي عروسي شهرام صولتي بدتر از لاست نديدنه. مرسي كه برام اينا رو ميفرستين و باعث ميشين اطلاعاتم هميشه آپتوديت باشه.
من عاشق اون آقا كلاهيه شدم... عكس اول و دوم از آخر... شهره كوش؟
---
آخ... پيمان ابدي جان مرض داشتي اومدي ايران؟
آخه آدم آلمانو ول ميكنه مياد تو اين كشوري كه نميدونن ايمني چيه كار كنه.
---
شماره گذاري ميكردم سنگين تر نبودم؟.
---
بستري شدن عزتالله انتظامي براي عمل جراحي پا
---
خوشم مياد نامزد رياست جمهوري شدن تبديل شده به مسخره بازي.
يك كودك 12 ساله در جمع نامزدهاي انتخابات ...
آيا خودت را رجل سياسي ميداني؟
ـ وقتي شهيد حسين فهميده زير تانك رفت، امام(ره) گفت كه او رهبر ما بود. پس معلوم ميشود كه او يك رجل سياسي بود. با اين وجود من چطور ميتوانم يك رجل سياسي نباشم؟
ـ اگر تائيد صلاحيت نشوي چه ميكني؟
ـ براي رياست جمهوري بعد آماده ميشوم. سعي ميكنم كاري كنم كه براي ايران 1404 آماده شويم.
وي در پاسخ به اين سوال كه ميداني كيك زرد چيست؟ گفت... (دهه...بقيهشو بريد تو خود لينك بخونيد.مگه من فضامو از سر راه آوردم)
----
اونايي كه اعصاب مصاب ندارن رو اين لينك كليك نكنن
خانماي لاست بايد اينشكلي ميشدن:) صدف ميدونه من چي ميگم:D
لينك در بالاترين
تب، تب لاست، تبي كه من دارم...
خاطرات مدرسه فرهنگ/ شيدا جهان بين
شيدا در وبلاگش از خاطراتش در مدرسهفرهنگ مينويسد. بخشي از قسمت هشتم خاطراتش را ميخوانيم:
"در اين ميان چیزی که برای من باقی ماند، خاطرههای زشت و سیاهی است که از ۳ سال تحصیل در آن مدرسه دارم. ۳ سالی که برایام به اندازهی ۳۰ سال گذشت. خشمام از ماهروزاده، همسر حدادعادل، هیچگاه کم نمیشود. نفرت چیز بدی است، اما از ماهروزاده، به معنای واقعی کلمه نفرت دارم.
خانم قاسمی، دبیر بینش مدرسه، با وجود اینکه توانسته بود بچهها را به خود جذب کند را یکی از معلمان فاقد صلاحیت تدریس میدانم. یادم میآید که او با چه آب و تابی از زمان نزدیکی بین زن و مرد و اتفاقی که برای زن میافتد و آبی که از بدن او خارج میشود میگفت و به بچهها میگفت، چه زمانی برای خروج این آب باید غسل کنند و چه زمانی نیازی به غسل نیست. یادم میآید که در مدرسه دخترانی که به همجنس خودشان گرایش داشتند کم نبودند که برخی از اینها دختران همین شخصیتهای سیاسی هستند. یادم میآید که تعداد زیادی از بچههای کلاس، پس از این حرفهای دبیر بینش اسلامی، به او علاقهمند شده بودند و چه سوالهایی که از او نمیپرسیدند و چه جوابهایی که نمیگرفتند.
خانم دکتر فقیه یکی از دبیران نمونهی مدرسه بود. چه از نظر سطح تحصیلات و نحوهی تدریس، چه از نظر محبوبیت در میان بچهها، که او نیز با برخوردهایی که ماهروزاده و حدادعادل با او و بچههای مدرسه داشتند، آنجا را ترک کرد.
یادم میآید روزی که در کلاس ادبیات مشغول خواندن کتاب “پردهی نیی” بهرام بیضایی بودم، دبیر ادبیات که ناماش فراموشام شده کتاب را از من گرفت و طوری به کتاب نگاه کرد که انگار در حال خواندن کفر هستم و من را از کلاس بیرون کرد. (این اولین بار و آخرین باری بود که در زمان تحصیل از کلاس بیرون شدم) و این کار او باعث شد تا در یکی از امتحانات مهم شرکت نکنم و مشکلات دیگری برایام پیش آید.
یادم میآید خانم آلرسول، ناظم مدرسه، دائم مرا به گوشهیی میبرد و از من میخواست با زینب حاجکاظمیان، یکی از صمیمیترین دوستانام قطع ارتباط کنم و هربار من دلایلی برایاش میآوردم که این کار را نمیکنم.
خانم کردی را یادم هست که روزهای شنبه اگر ناخنهایمان بلند بود با یک ناخنگیر به سر صف میآمد و در مقابل دیگر بچهها مجبورمان میکرد تا ناخنهایمان را کوتاه کنیم.
زهرا حدادعادل را به یاد دارم که تا فرصتی پیش میآمد بچهها را در نمازخانه جمع میکرد و از سادهزیستی خامنهیی و سادهگی عروسیاش و اینکه جهیزیهاش بسیار ساده بوده و آقا از جهیزیهی زیاد خوششان نمیآید، میگفت.
دبیر کلاسهای گلستان و بوستان و شاهنامه را به یاد میآورم با آن روسری نارنجی که خودش یکی از دانشآموزان مدرسهی فرهنگ بود و حالا تدریس میکرد و یک روز را به یاد میآورم که بچهها به اندازهیی از او ایراد گرفتند که او با گریه از کلاس خارج شد و شکایت ما را به دفتر برد.
روزی را به یاد دارم که یکی از بچهها در داخل سالن مدرسه سیگارت پرت کرد و ماهروزاده و ناظمان برای اینکه متوجه بشوند که چه کسی این کار را انجام داده، به کلاسها آمدند و تمام کمدها را گشتند و از برخی بچهها بازدید بدنی به عمل آوردند….
همهی این خاطرات بد به کنار، دورهی خودمان را نمیدانم، اما اگر با بچههای فرهنگ آشنایی دارید، نگاهی به آمار طلاقهای بچههای این مدرسه (دخترانه و پسرانه) و میزان دینگریزی آنها بیندازید! آمار جالبی است که به زودی آنرا منتشر میکنم."
ای کاش چارهاي برای مجازات مرگ بیاندیشیم...
یک روز تلخ و شیرین در زندان اوین... محمد مصطفايي
"امروز برای من روز تلخ و در عین حال شیرینی بود. قرار بود حکم دو نفر از موکلینم در زندان اوین تهران اجرا شود. دیروز نامه ای نوشته و از سخنگوی قوه قضاییه خواستم که با ارتباطی که با ریاست قوه قضایه دارند حکم اعدام این دو نفر را متوقف کنند تا بتوانیم رضایت اولیاءدم را جلب کنیم. میدانید که هر چه گفتیم اعدام اطفال زیر 18 سال برخلاف قانون است فایده ای نداشت. به هر حال امروز ساعت 3:30 دقیقه به زندان اوین تهران رفتم. عده زیادی جمع شده بودند بعضی از آنها از فعالین حقوق اجتماعی بوده و بعضی دیگر از آشنایان و دوستان محکومین به اعدام و خانواده های اولیاءدم هم حضور داشتند. حاضرین صلوات می فرستادند و نام حسین و زهرا را فریاد می زند. طلب بخشش از اولیاءدم می کردند. نزدیک اذان صبح شد جو خیلی ناراحت کننده ای حاکم بود. سپس یکی از ماموین نامهای اولیاءدم را قرائت کرد. و اولیاءدم به داخل زندان رفتند. من هم وارد محوطه زندان شدم. جو بسیار ناراحت کنند ه ای بود. چند دقیقه ای بیشتر به نفس کشیدن عده ای که از شب قبل در قرنطینه به سر می برند نبود. به طرف مامور اجرای حکم رفتم و ایشان خبر توقف اجرای حکم اعدام موکلینم را دادند. باز نفس کشیدن برایم سخت بود و فضا سنگین. من را به بیرون از رندان هدایت کردند و داخل جمع شدم. مدتی گذشت. سکوت همه جا را فرا گرفت. نفس حاضرین حبس شده بود. چند نفر از دوستانم هم در کنارم بودند. آنها هم جو سنگین حاکم بر محوطه زندان را احساس می کردند. پس از مدت کوتاهی، ماموری با در دست داشتن لیستی اعلام کرد که قرار بود ده نفر اعدام شوند. شش نفری را که می خوانم حکمشان اجرا نشد. او نام شش نفر از جمله موکلینم را خواند. چهار نفر اعدام شده بودند. پس از آن بود که ناله و فریاد خانواده اعدام شدگان فضا را ملتهب کرد.
ای کاش چاره(اي) برای مجازات مرگ بیاندیشیم ..."
---------
در سوگ دلارا... شعري زيبا از ولگرد عزيز
" دل آرا" من ترادیدم:
...در آن صبح غم آلود
آسمان ابری
ایستاده در کنار دار
گریان ...التماس آمیز
دست و پا بسته
جلادت طناب دار در دستش، با تردید
با نگاهت گفتیاش جلاد من:
این حلقه را از گردنم بردار..
من نمیخواهم بمیرم تا که ببینم
بار دیگر خورشید فردا را
کارهایم ناتمام ماندهست هنوز... رحم کن ..
جلاد
من نمیخواهم بمیرم ... بیا این حلقه را از گردنم بردار
تا بیامیزم
رنگهای رنگین کمانها را
آخ ... دلم تنگ وتاریک است سخت
من نمیخواهم بمیرم..
تا که ببینم بار دیگر چهرهي آن مادررنجور و پیرم
ای جلاد زود باش
این حلقه را از گردنم بر دار
تا که ببینم من
بار دیگر ابرهای سرگردان وحشی را
درغروب آفتاب
رنگ خاکسترگون دریا را... رنگ گلها را
ای جلاد من
این حلقه را از گردنم بردار...
جلاد مکثی کرد و گفت :
آه ...
میبینم هم جوانی، هم دلارایي
من نمیخواهم ببینم رقص تو بردار..
افسوس...
آیا هیچ میدانی؟
آیتی هست از رسول الله در قران
"و السن بالسن و الجروح قصاص"
"چشم با چشم و دندان از برای دندان ..."
دلا ارا گفت: ای جلاد!
آن رسول الله بیشماران کشت، باشمشیر ومشت..
هیچ کس ا ز او دندانی شکست؟
یا که چشم او را نابینا نمود؟
جلادش گفت:
او رسول الله بود..اما توهیج ...
با اشاره گفت تسلیمم
بیا جلاد... من امادهام
زود باش زود
حلقه را بر گردنم انداز
حال میخواهم بمیرم من
تا که
"دندان بشکنی از بهر دندانی دگر"
ای دل آرا یم..
ترا کشتند بیرحمان، بهنام دین
چه دلها رابه ماتم بر نشاندند..برسوگ ا ت ...
شود روزی که آن اشكان سرد تو؟
چو سیلی برکند از بن...
بنیاد خان و مان آدم کشان "دین پیشه را...
* * *
زیتون عزیزم:
اعدام دلارا این دخترک جوان وهنرمند دل مرا به درد آورد ..
در درون برای مرگ او گریستم ..
تو میدانی که من شاعر نیستم
ولی این چند کلمه شعر گونه را در رثاي اونوشتم . دلم میخواهد توهم آنرابخوانی...
دل تنگ تو ولگرد
(ولگرد جان با خوندن شعرت منقلب شدم، خيلي زيباست... با اجازه گذاشتمش در وبلاگم)
يك سرشكستگي ديگر
بعد از نخوندن كتابهاي هري پاتر و گوش ندادن نامجو، يك سرشكستگي ديگه به پروندهم اضافه شد. تا حالا نتونستم حتي يك قسمت جومونگ رو هم ببينم. هر وقت نشستم پاش حواسم رفته به گوشوارههاي خانمهاي داستان و براي خودم يه طرح ريختم سفارش بدم برام بسازن. در ضمن تاحالا فكر ميكردم جومونگ اسم يه زنه
استقبال خودجوش مردم كرج از احمدينژاد
درست چهار ساعت ديگه احمدينژاد مياد كرج...مسير استقبال از ميدون شهدا تا ميدون شهيد آجرلو يا همون ميدون سپاهه.
كلي اونورا كار داشتم، همه رو همينامروز رفتم انجام دادم تا به فردا نكشه... و عصر خسته با اتوبوس داشتم برميگشتم. اونقدر احساس تنهايي ميكردم كه دوست نداشتم سوار تاكسي شم.
از پنجره اتوبوس به پلاكارهاي خوشآمدگويي كه قدم به قدم به درختها و تيرها نصب كرده بودند، نگاه ميكردم. در عين حال صداي خندههاي ريز و نخودي دو دختر دبيرستاني كه جلوي من نشسته بودند به گوشم ميرسيد. احساس سرخوشي اونا داشت بهم منتقل ميشد. وقتي نگام به قسمت آقايون افتاد خندهم گرفت. تقريبا تموم آقايون قسمت جلوي اتوبوس برگشته بودن و اين دو رو تماشا ميكردن. دعا ميكردم دخترا متوجه نشن و صداي خندهشون همينطور بياد.
نه تنها متوجه نشدن، كه صداشون بلندتر هم شده بود. صحبت از اجبارشون براي شركت در مراسم استقبال احمدينژاد بود و هيجان از جالبي كارايي كه بايد بكنن. اتوبوس رو سكوت فرا گرفته بود و تقريبا همه به صحبت اين دو گوش ميدادن.
اولي- اومدن از دانشآموزان مدرسه ما ليست گرفتن به مدير گفتن بايد 800 نفر از مدرسه شما(آيندهساز يا آيندهسازان واقع در ميدون شهدا) حتما در مراسم شركت كنن. جايي هم كه بايد وايسيم خودشون تعيين كردن.
دومي- مدرسه ما هم همينطور(اين يكي دبيرستان حجاب ميرفت) ناظم گفته هيچكس حق نداره فردا مريض شه. بگو آخه مگه ما با ميكروب و ويروس قرارداد داريم؟ گفتن هر كي نياد نمرهش كم ميشه(نفهميدم نمرهي چيشون) دوساعت قبلش هم بايد مدرسه باشيم براي آمادگي.
اولي با هرهر- مامانم ميگه يه گيره لباس بزن رو دماغت بوي جورابش اذيتت نكنه.
دومي با كركر- مامان من برام يه شيشه گلاب گذاشته تا بزارم تو جيبم هر وقت حالم بههم خورد بگيرم زير دماغم.
اولي- لابد پرچم هم ميدن دستمون تكون تكون بديم؟
دومي- تو ميگي از نزديك ميبينيمش؟
اولي- آره ديوونه رو ماشين سرباز وايميسه. شايد هم چهارپايه گذاشتن زير پاش(هر هر)
دومي- نامه براش بنويسيم بهش بديم؟ يه نامه عاشقانه! وقتي بازش ميكنه چه حالي ميشه(كركر)
اولي - من ميخوام براش بنويسم يه چيزي به اين مامانا بگه.(صداشو آروم ميكنه) نميذارن با دوست پسرامون بريم بيرون.
هر دو باهم هر هر كر كر...
اتوبوس بغل يك پلاكارد خير مقدم زرد گنده تو ترافيك مونده بود. مردي از جلوي اتوبوس داد زد:
- ببين از پول مالياتهاي ما چقدر از اينا زدن تو خيابون. بگيد آخه اگه از طرف مردمه چرا همهش يه رنگ و يه شكله!
مرد ديگري گفت بابا مرد خوبيه طفلك، اطرافيانش بدن! خودش خيلي كار ميكنه اما يه عده ميخوان بزنن زمين. اينبار كه راي بياره ديگه اعتماد به نفس پيدا ميكنه و كارا رو درست ميكنه. ميگن حتي نميذاره يه سوزن از بيتالمال هدر بره.
زني كه چادرش رو با دندون نگهداشته بود و كلي نايلون ميوه دست راستش بود و دستگيره را با دست چپ گرفته بود از لاي دندون فحشي نثار مردي كه قرار بود اعتماد به نفس پيدا كنه كرد.
تازه متوجه او شديم. دختري جاشو به اون داد كه بنشينه.زن تعارف كرد كه نه. دختر گفت ايستگاه بعدي پياده ميشه.
پسر ي كه روزنامه لوله شده دستش بود گفت آره طفلكي! نميذاره يه سوزن هدر بره اونوقت براي رئيسجمهور كومور هواپيماي اختصاصي ميفرسته بيارنش خدمتش. همه با آمريكا و فرانسه و انگليس و كانادا و آلمان و... رابطه برقرار ميكنن ما با كومور و بوكينا فاسو و ونزوئلا و بوليوي. تازه همهش هي بايد كمكشون كنيم. عجب بدبختي.
دختري كه به دانشجو ميزد از قسمت زنانه گفت: من عيد رفته بودم روستاهاي كرمان، بيچارهها نون ندارن بخورن. اونوقت آقا فكر مردم غزهست.
زن ميوه به دست كه حالا نشسته بود گفت: پيغمبر هم گفته چراغي كه به خونه رواست به مسجد حرومه!
همين سيبزمينيهايي كه دارن براي راي گرفتن مجاني بهمون ميدن، فرستاده بودن غزه. قبول نكردن، گفتن شما شيعه هستين خونتون كثيفه. لابد سيبزمينيهاتون هم كثيفه. حالا ما بايد سيبزميني دست دوم بخوريم.
مردي از قسمت مردونه با خنده گفت: خواهر من ، به مردم خودمون هم تازگيها چكپول دست اول ميدن. منتها آقا دير يادش افتاده. آخه بگو ارث پدرته كه بذل و بخشش ميكني؟ پول خودمونو به خودمون ميدي؟
بگو در دورهي كدوم رئيسجمهور اينقدر گروني و بدبختي بود؟
زني از عقب اتوبوس:
_ تو اين چهار سال بيشتر چيزا 400 درصد گرون شده. دم انتخاباتي، جون خودشون اومدن ارزون كنن، زور زدن 10 درصد ارزون كردن! حالا بعد از انتخابات براتون ميگم...
هر از گاهي از جلوي ماشيني ميگذشتيم كه مامورا نگهش داشته بودن و صندوق عقبشو باز كرده بود و زير و روش ميكردن . هر شيشه مايعي رو بو ميكردن. حتي ميخوابيدن زير بعضي ماشينها رو نگاه ميكردن.
مردي گفت براي همين من امروز ماشين نياوردم. سه چهار روزه همين خبراست. ديروز نگهم داشتن . كار فوري داشتم مضطرب بودم. لابد پيش خودشون گفتن حتما بمبگذارم كه عجله دارم. نشون به اون نشون كه سه ساعت تموم ماشينمو حتي لاي درهاشون و جيبامو گشتن و كلي سينجيمم كردن كه چيكارهاي و كجا بودي و داري كجا ميري؟
ميدونيد چقدر براي هر سفرش بودجه براي همين كارا مصرف ميشه؟ آخه بگو مرد حسابي چيه دوره راه افتادي؟ تو همون راديو تلويزيون نطق كن.
مرد ديگري گفت: ما خونهمون طرفاي ميدون سپاهه. پريشب نصف شب ناغافل ريختن تو پاركينگ ساختمون. تموم ماشينا رو گشتن. همهمونو خواب زده كردن و گفتن سويچهامونو ببريم پايين تا ماشينها رو بگردن. ميگن خبراي مردمي بهمون رسيده كه اينجا خبراييه. آخه بگو نيروهاي مردمي كجان؟ اينا همهش بهانهست. ميخوان بترسونن مردمو ... دختر كوچيكم كه 12 سالشه از ترس پليس تا صبح هي از خواب ميپريد و گريه ميكرد.
ديگري گفت: به بيشتر مغازههاي بين راه استقبال هم گفتن در اون ساعتها بايد ببندن و وايسن جزء استقبال كنندهها... تو بعضي گونيها و قوطي هاي مغازهها هم سيخ كردن كه توش چيزي نباشه.
(صحبتا خيلي زياد بود، مثل خبر الكي استان شدن كرج و انتخابات رياست جمهوري و به زور آوردن كارمندان ادارات براي استقبال ، آوردن بسيجيها از روستاهاي اطراف كرج همراه با چك و چلوكباب و... فحش هم توش زياد بود كه سانسور شد)
من حواسم رفته بود به "ما هستيم"ي كه روي هر درخت چنار و باجهي تلفن و تابلوي ورود ممنوع و نيمكت و كركره مغازه و ديواري با ماژيك آبي نوشته بودن. و گاهي يه رنگارنگ كوچولو تنگش...
هر چي چش انداختم كه كجا هستن، چيزي نديدم.
هيچوقت نديدم كسي در ملآ عام چيزي از اين" ماهستيم" بگن.
فقط دوستي كه بعد از سالها از خارج اومده بود ايران . ميگفت تقريبا تو هر عكسي كه در پارك و خيابون و كنار باجهي تلفن و سطل آشغال و پست برق گرفتم يه ماهستيم هم تو عكس هست.(تازه چون از كودكي رفته، فارسي بلد نيست و از من پرسيد اين نوشتهها چيين. ميگفت چرا كسي از اينا براي زشتي محيط زيست شكايت نميكنه؟
گفتم خودشون فكر ميكنن اين يه نوع مبارزهست. خنديد و گفت: كي؟ چي؟ كجا؟
پ.ن.
همونطور كه در اخبار تلويزيون ديديد اونقدر تعداد مستقبلين كرجي كم بود(حدود پنج شش هزار نفر) كه اصلا نتونستن روش مانوور بدن. با هليكوپتر فقط روي جمعيت متمركز وسط زوم كردن و خيلي سرسري ازش گذشتن... بيشترشون هم دانشآموزان پسر و دختر دبيرستان با يونيفرم مدرسه بودن . چون كلاسهاي درس تعطيل شده بود انگار اومده بودن پيك نيك. وقتي دوربين ميرفت جلوشون ذوق ميكردن و كف ميزدن.
شما فكر كنيد: كرج با روستاهاش حدود دو و نيم ميليون جمعيت داره. نصف دانشآموزا به خاطر استفاده از سهميه بسيج ظاهرا بسيجي شدن.
دستور داده بودن از هر مدرسه و اداره بين 300 تا 800 نفر برن(بسته به تعداد نفرات)
خود بسيجيهاي فعال و نيروي انتظامي و سپاه و كارمنداي اداره برق و مخابرات و.. رو هم حساب كنيد كه تعطيلشون كرده بودن.
حالا حساب كنيد تعداد در رفتگان از مراسم رو!
لينك مرتبط:
تصویری از تبلیغات گسترده احمدی نژاد در کرج
(شاهد از غيب رسيد)
پ.ن.جديد
من تا ديشب كه يه سر نظرخواهي رو چك كردم 57 كامنت داشتم. الان ميبينم شده 21 تا. نميدونم چه بلايي سرشون اومده و چطوري ميشه پيداشون كرد.
اگه كسي كپي كامنتشو داره خواهش ميكنم دوباره بذارتش تو نظرخواهي. ممنون
يكبار چند وقت پيش اينطوري شد. گفتن كه پهناي باندم تموم شده بود. ولي من كه ا لان ديگه خيلي كمتر از قبل مينويسم. سايتمم فيلتره.


