2009-12-29  

عاشورای سبز در ساری

تاسوعا و عاشورا رو در ساری بودیم. خیلی خوب بود که سبزها در همه شهرها برای ساعت ده صبح روز عاشورا مسیر راهپیمایی اعلام کرده بودن. رو یه کاغذ مسیر رو(از میدان ساعت تا میدون شهدا) نوشتم و با خودم بردم.
شب تاسوعا برای پیدا کردن مسیر رفتیم میدون ساعت, خیابونای اطراف رو بسته بودن. همه جا پر از نیروی انتظامی و لباس شخصی بود. خواستیم ماشین رو پارک کنیم پلیس اومد گفت چیکار دارید؟ برای چی اومدید؟
گفتیم همه شب تاسوعا میان چیکار؟ با پررویی پرسید چرا تو شهر خودتون نرفتین مراسم؟ چشمام گرد شد, گفتم چه فرق داره؟ دوست داریم هر سال تو یه شهر باشیم و آداب و رسوم منطقه رو ببینیم. تازه شما باید از خداتون باشه توریست بیاد شهرتون. گفت توریست مال تابستونه, نه عزاداری عاشورا. جل الخالق اینم تازه شنفتیم!
اونقدر باهاش یکی به دو کردیم و بالاخره با اکراه اجازه پارک ماشین (در محلی که هیچ مشکلی برای پارک نداشت) رو داد و گفت زود برگردید. تو دلم گفتم"بهش می گم!"

وقتی به سمت ساعت می رفتیم به سی با گفتم اما خودمونیم می بینی تیپ من چقدر شاخصه که پلیس هم فهمید اینجایی نیستم. گفت باهوش جان, از شماره پلاک ماشین فهمید ساروی نیستیم. با شنیدن این حرف دقیقا تا یک دقیقه و ده ثانیه نطقم کور شد.
خلاصه, انگار تموم مردم شریف ساری ریخته بودن اونجا. توی راه به اون بلندی, فقط یک دسته عزاداری دیدیدم و بقیه مردمی بودن که حین قدم زدن با چشم به هم علامت می دن و لبخند می زدن و مشخص بود همه مون یک هدف داریم.
پایگاه های پذیرایی هم که طبیعته دولتی و اونوری بودن ازمون پذیرایی می کردن که پاهامون بیشتر قوت بگیره و بتونیم بیشتر این مسیر و بیاییم و بریم. گوشه گوشه جوانانی می دیدی که دور از چشم نیروهای انتظامی دارن برای فردا قرار می ذارن. اگر دقت می کردی دستبند سبز رو از زیر پلیورها و کاپشن ها می دیدی. بوی عطر پرتقال و لیمو و نارنج که هنوز رو درختا بودن همه جا پیچیده بود. تمام مدتی که ساری بودیم همین بوی خوش به مشاممون می رسید. (باید یه پست جدا در مورد زیبایی شهر ساری و خوبی , تمیزی و روشنفکری مردمش بنویسم.)

ساعت ده عاشورا که دوباره رفتیم اونجا دیدیدم تعداد نیروی انتظامی چند برابر شده. خواستیم همون جای دیشبی پارک کنیم که همون پلیسه اومد گفت شما هنوز نرفتید شهرتون؟ و جوری نگاه می کرد که انگار من برای رهبری جنبش به اونجا رفتم.
البته سی با می گه از بس دیشبش باهاش کل کل کردی شناختتت(سه عدد "ت" پشت هم را عشق است).
مسیر خیابان بین میدون ساعت و میدون شهدا (بعضیا بهش می گفتن میدون شهرداری) خیلی خیلی شلوغ بود و جای سوزن انداختن نبود. همه به هم نگاه های معنی دار می کردن, اما هیچکس شعار نمی داد. جو کمی متشنج بود. مثل دیشب تعداد عزاداران خیلی خیلی کم بود و تعداد بینندگان و منتظران خیلی.



با چند نفر صبحت کردم, پسری گفت قبل از شروع راهپیمایی ریختن و چهار نفرو گرفتن و بقیه فرار کردن و حالا اینقدر نیروی انتظامی هست کسی جرات شعار دادن نداره. دختری گفت شهر ما دانشجوهای زیادی داره.(فقط تو خیابون میدون خزر تا دریا پنج یا شش دانشگاه هست) ولی متاسفانه همه برای تعطیلات رفتن شهر خودشون, بچه های ما هم اینجا همه شناخته شدن و اگه یه بار بگیرنشون می شن گاو پیشونی سفید. ولی دوستم از بابل بهم زنگ زد که اونجا شلوغه. اگه دانشجوها بودن الان اینجا غوغا می شد.
خودمون از تهران خبر داشتیم که شلوغ شده, یه دلمون تو ساری بود و یه دلمون پیش بچه های تهران و کرج. تلفن به استان تهران کلا خط نمی داد. آرزو می کردیم هیچ اتفاق خونینی نیفته(کاش همه چیز با آرزو کردن حل می شد)
آقای مسن تسبیح به دستی کنار وایساده بود و داشت پلیس ها رو می دید و گفت اینا حداکثر تا همین امسال دووم بیارن.
و بعد شروع کرد به تعریف از رفسنجانی که چقدر کار کرد و زمان اون چقدر در اونجا دانشگاه ساخته شده و باعث رونق اقتصادی بیشتر شهر ساری و بقیه شهرها شده. ولی زمان احمدی نياد فقط خرابی بوده و توهین به مردم و...
خانمی میگفت امروز اصلا حال و هوای عاشورا رو ندارم. نگران بچه هامم. می ترسم حکومت بلایی سرشون بیاره و عروس و داماد شدنشون رو نبینم. الان هم گمشون کردم.
دختری که قبلا باهاش صحبت کرده بودم نگران اومدم پیشم و گفت زود از این خیابون برید یه پلیس الان اومد ازم پرسید این خانومه با شماها چیکار داشته. چی می پرسه؟ چی می گه؟
سی با بازومو گرفت و کشید و رفتیم تو خیابون فرهنگ کمی گشتیم. هر چند دقیقه یکبار ماشین و موتورهایی با عجله و با سرعت زیادی می رفتند ماموریت. انگار تظاهرات به خیابان های اطراف کشیده شده بود.
بعد در میدون شهرداری صدای عربده ی مردی رو شنیدیم , با میکروفون مثلا سخن رانی می کرد و قوی ترین بلندگوها رو در سطح شهر( یا حداقل تو همون خیابون های اطراف) صداشو پخش می کردن. حدود صدو پنجاه نفر رو زمین نشسته بودن به حرفاش گوش می کردن.(اگه تاحالا گوشی براشون مونده باشه طفلکی ها, انقدر که صداش ستم بود) دقت کردیم بیشترشون مردم عادی بودن که فکر می کردن نماز ظهر عاشوراست.
مرتیکه هم شر و ور می بافت که همونطور که محمد, علی رو به ولایت برگزید و ما اطاعت کردیم و قبولش داریم باید ما هم ولایت جدید رو قبول کنیم. هر چی با صدای نکره ش می گفت "تکبیر" کسی جز یکی دو نفر تکبیر نمی گفت. اینم هی از ولایت گفت و گفت گفت هر کی ولایت رو قبول نداشته باشه کافر به حساب میاد. ما مثل گوسفندیم و باید چوپانی باشه مارو به سمت چشمه و علفزار ببره و...

. دید نخیر انگار مردم حرفشو حالیشون نمی شه . مجبور شد رک و پوست کنده بگه بابا, این اغتشاشگرا (مارو می گفت) هی تو خیابون میان می گن ما ولایت نمی خواهیم, ای مردم مسلمان, اینا کافرن. با گریه تمساحی گفت,آیت الله العظما خامنه ای رهبر شیعیان تموم جهانه و اینا طبق دستور خارجی ها به ساخت مقدسش توهین می کنن. باور کنید صدا از سنگ در میومد اما از مردم نشسته بر زمین در نمیومد. ما هم این پشت مشت ها می خندیدیم و به هم "وی" نشون می دادیم. نیروی انتظامی هم هی حرص می خورد.
از اون آقایی که حتما اونروز فتقش ترکیده کلی عکس گرفتم. منتها دور بود و خیلی خوب نیفتاده. از نیروی انتظامی هم چند عکس گرفتم و زحمتش می افته گردن غزل عزیز که برام بذاره تو وبلاگم.
پدرم می گه این روزها بوی همین روزها در سال 57 و می ده. اون زمان هم درست همین حال و هوا رو داشت. منتها یه فرق مهم داره. ما اون موقع نمی دونستم دقیقا چی می خواهیم و پشتش چه اتفاقی می افته اما جوون های امروزی خیلی خوب می دونن چی می خوان و نمی ذارن زالوها و میوه چین ها حکومتو بیان بگیرن دست خودشون.


گاری انقلاب


عکس محیط زیستی, بدون شرح!

نظرها(31)

  2009-12-21  

نام نیک منتظری

1- دیشب تا دوسه بیدار بودم اما وقت نکردم بیام پای اینترنت, صبح هم زدم بیرون بدون اینکه بدونم چه خبره.
دم ظهر در صف نانوایی خانم چادری جلویی برگشت بهم گفت دیدی مخالفینشون رو چه جوری می کشن؟ گفتم کیو؟ چی شده؟ هر چه فکر کرد یادش نیومد کی کشته شده. گفت من اصلا از سیاست سردر نمیارم آقامون گفت یکی از مخالفین رو کشتن اما الکی می گن خودش مرده.
نوبتش شد و برگشت مشغول جمع آوری نون شد.
یک آن فکرم رفته به سران مخالفین, مضطرب شدم, به دور و بر نگاه کردم هیچکس عکس العملی نشون نداد حتی جناب شاطر که همیشه خدا مشغول تحلیل سیاسی از اوضاع بود هیچی نمی گفت. در یک دست سیگار و در یک دست سیخ بیرون آوردن نون داشت و چنان پکی به سیگار می زد انگار تنها سیگار عمرشه.
فکر کردم زن در مورد کشته شده های قبلی از آقاشون شنیده و براش سوءتفاهم شده فکر کرده مورد جدیدیه. حوصله شنیدن خبرهای بد نداشتم. آرزو کردم هیچ خبری از مرگ نباشه.
در بانک هم کسی چیزی نگفت . بعد هم که وارد بازار شدم. جوش و خروش مردم برای خرید شب چره شب یلدا دیگر مطمئنم کرد که اتفاق بدی نیفتاده. تو بازار حتی بوی محرم نمیومد.
وارد باشگاه ورزشی که شدم خانم ها داشتن با آهنگ تندی ایروبیک کار میکردن. همون موقع زنی اعتراض کرد که محرم شروع شده و موسیقی باید قطع بشه دخترای جوون اذیتش میکردن و ورزش رو تبدیل به رقص کردن و گفتن امام حسین خودش اهل حال بوده و حالا کو تا عاشورا... دیگه زمان دو ماه محرم و صفر عزاداری کردن گذشته و... تقریبا همه از دختران جوان دفاع کردن اما زن ول کن نبود.
خانم مسنی میانه را گرفت و گفت من که تا شب یلدا سیاه نمی پوشم. موسیقی هم عیبی نداره باعث می شه بهتر ورزش کنیم و زودتر لاغر شیم. زن دیگه هیچی نگفت و غر غر کنان مشغول ورزش شد. مربی هم که کلا اصلا به حرف زن اول اهمیت نداد و شادو شنگول با آهنگ کار خودش را می کرد.
سر دستگاه های بدن سازی که بودیم خانمی جوان از راه رسید و خبر درگذشت آیت الله منتظری رو آورد. گفت تو تلویزیون ایران فقط گفتن حسینعلی منتظری درگذشت.نه آیت اللهی و نه حجت الاسلامی و...
برای چند لحظه سکوت شد. من بهتم زد... اشک تو چشم بعضیا جمع شد و بعد صدای کشیدن آه و بعد همهمه. چه دختران جوان رقصنده و چه زن ضد موسیقی در محرم با هم می گفتند:
- آره دیگه, حالا دیگه منتظری آیت الله نیست و فلانی که اصلا حجت الاسلام هم نبوده یک شبه شد آیت الله و ... استغفرالله نمی خوام دهنم باز شه.
- طفلکیو چقدر تو این سال ها اذیتش کردن.

- تو خونه ش زندانی بود.
- چیز خورش نکرده باشن. عین سید احمد و طالقانی.
- نکنه بعدش برن سراغ کروبی و موسوی... باید طرفداراشون براشون بادی گارد بذارن. خدا به خیر بگذرونه.
- نه بابا, خوبا همیشه از دست ظالما دق می کنن می میرن. سنشم زیاد بود.
- سن فلانی که بالاتره. چرا اون هیچیش نمی شه و گردنش رو تبر نمی زنه.

- یعنی به نظرتون چی می شه؟
- الان لابد تو نجف آباد اصفهان قیامته. شوهرم نجف ابادیه می گه همشهری هاش عاشقشن.
- تو قم هم خیلی طرفدار داره.
- بگو کجا نداره. بخصوص بعد از انتخابات مردم خیلی بهش علاقه پیدا کرده بودن.
- کاش به جای منتظری اون( بوق ....) می مرد.
- آره والله! می مرد راحت می شدیم چرا این بنده خدای مظلوم بی ادعا رفت. یک بارم نگفت من جانشین خمینی بودم.
- اگه می گفت که دیگه اسمش منتظری نبود. میشد یکی از اینا!
- چقدر براش جک درآوردن, نگو همه شو همین ( بوق... )می ساخته که جاشو بگیره.
- بهتر, برای همینه که تا ابد نام نیک منتظری تو تاریخ ایران باقی می مونه و اون (بوق...) نام (بوق..)اش!
زن جوانی رفت به سمت موبایلش گفت به شوهرم خبر بدم و ما هنوز مشغول بحث بودیم که آمد و گفت بابا شوهرم و همه همکاراش از صبح که رفتن سرکار فهمیدن و هیچکدوم کار نمی کنن. ما بی خبر بودیم.
عصر سی با زودتر از همیشه اومد خونه. تا حالا ندیده بودم موقع اومدن چشاش قرمز باشه.
دلیل محبوبیت منتظری چه بود؟ بعضیا باید درس بگیرن.

2- پر افتخارترین جایزه به (بوق...) تعلق گرفت/ از سایت حسن آقا

3- برای آزادی ساسان آقایی اینجا رو بی زحمت امضا کنید.

کمپین آزادی ساسان آقایی...

4-- اونقدر مردم کم به صدا و سیما توجه می کنن که تا دو روز مونده به پایان وقت اسم نویسی کنکور خیلی ها متوجه نشده بودن و فقط 600 هزار نفر دفترچه خریده بودن و ثبت نام کرده بودن. مستولش اومد تو تلویزیون التماس که به همدیگه خبر بدین وگرنه از کنکور جا می مونید.
حالا امروز اومدن گفتن امسال بیشتر از همیشه ثبت نام کننده داریم.

5- دوستان عزیزم, کامنت ها به دستم می رسه اما با عرض معذرت نمی تونم جوابشون رو تو نظرخواهی بذارم.


لینک در بالاترین

نظرها(125)

  2009-12-19  

نهضت راننده های تاکسی

تو این هفته ,امروز شاید این دهمین راننده تاکسی بود که موقع پیاده شدن و حساب کردن کرایه, به من گفت آبجی( دروغ چرا, بعضی هاشون هم گفتن خواهر یا خانم) تو محرم" یاحسین میرحسین" یادت نره! اینا ایشالله همین امسال می رن.
جوون و پیر و ریشو و صورت هفت تیغه هم نداشت. همه جور توشون بود. بعضیاشون هم به روبان سبز بالای آینه شون اشاره می کردن.
خوشم اومد از این کارشون. معلوم بود برنامه ای پشت این کارشونه.
اما مگر نه اینکه بدبین ها به ما می گفتن اینقدر تو تاکسی بحث نکنید بیشترشون آنتنن, گزینش اومدن بالا و بحث می ندازن که ببینن شما چی می گید و... حالا که موقع پیاده شدن می گن و منتظر هم نمیشن که تو جواب بدی یا نه.
برای پیدا کردن جواب این کارشون کافیه از هر راننده تاکسی, بپرسی جناب, اوضع کار و کاسبی چطوره؟
می بینید از عصبانیت مثل کوه آتشفشان می شن.
یا مثل من یه سر برید پمپ های گاز مخصوص تاکسی ها (بخصوص پمپ گاز سی ان جی.) ببینید بیچاره ها چه مشقتی می کشن برای درآوردن لقمه ای نان.
هر تاکسی گاز سوزبا باک(کپسول) پر فقط صد کیلومتر می تونه کار کنه, یعنی فقط دو ساعت! و دوبار باید ه بره تو صف طویل, و هر بار بین دو تا سه ساعت تو صف وایسه. شما فکر کنید روزی شش ساعت فقط تو صفن.
ماشین های گاز مایع سوز( ال پی جی) وضعشون بهتره و 400 کیلومتر می تونن برن اما اونام خیلی مشکل دارن. جایگاه خیلی کمه و خیلی ها مجبورن با کپسول های گاز خوراک پزی که خیلی خطرناکن کار کنن.
دولت خدمتگزار ما اول نیومده به تعداد لازم جایگاه پمپ گاز درست کنه و بعد بیاد ماشین ها رو گاز سوز کنه. برعکسش عمل کرده.
سهمیه های بنزین هم کم شده و برای تاکسی های بنزین سوز نمی صرفه با کرایه های مصوب مسافر سوار کنن. تاکسی های تحویل گرفته شده که عموما سمند هستن هر کدوم صدها عیب کوچک و بزرگ دارن و استهلاکشون زیاده, دائم باید براش لوازم یدکی بخرن.
صبح روزی که تو رسانه ها اعلام کردن سهمیه های بنزین کم می شه من بیچاره تهران بودم. دقایق زیادی تو خیابون پاسداران و بعد سر میرداماد و بعد میدون ونک منتظر تاکسی بودم. بدون استثنا همه فحش می دادن. خیلی ها تاکسی شونو کنار خیابون وایسونده بودن و با بقیه همکارا مشورت می کردن چکار کنن پیرمردی کف به دهن آورده بود و با بغض می گفت می رم می تمرگم خونه. داریم نون می زنیم به خونمون می خوریم. اون یکی می گفت جمع شیم بریم شهرداری و شورای شهر و دیگری می گفت می ترسم پروانه کارمونو باطل کنن ... خیلی هاشون هم می گفتن اعتصاب کنیم.
اونروز سه چهار کورسی که سوار تاکسی شدم باهام کرایه رو گرون حساب کردن و در جواب اعتراضم, به حکومت فحش دادن.
اون روز بوی خوش اتحادو همکاری می شنیدم و می گفتم وقتی مردم به اینجاشون(دستتونو بیارید بالای گلو) برسه دیگه هیچکس جلودارشون نیست.
تو جایگاه پمپ گاز, راننده ها گاهی زیر انداز و ورق و تخته نرد و چایی میارن و دور هم جمع می شن و وقتی ماشینا می رن جلو با کمک هم ماشینا رو تکون می دن و فحش می دن و فحش می دن و فکر راه چاره هستن.
چاره رو فعلا همبستگی با جنبش سبز دیدن.

پ.ن.
خودمونیم امروز جمعه تعداد راهپیمایان چقدر کم بود. خجالت نمی کشن ادامه می دن؟ رو که نیست...

پ.ن. دوم
مصاحبه اشتراک با زیتون

. اگه می بینید جوابها آسونه به خاطر اینه که سوالا آسون بود.


لينک در بالاترين

نظرها(26)

  2009-12-17  

آخرین کشف متخصصین امر: وبلاگ نویسی، عملی ضد رژیم

تقدیر(!) چنان مقدر کرده بود که مدتی به ادیتور وبلاگم و خیلی جاهای دیگه(تو اینترنت) دسترسی نداشته باشم, آنتی فیلترهام درست کار نکنند و وبلاگم هم مدتی از کار بیفته . دوستی زحمت کشید و پریشب وبلاگم رو با هر سختی که بود احیا کرد. از مسئول سرور هم کمال تشکر دارم برای کمکش.
تذکر گرفتم بابت تند نوشتن. با اینکه خدا شاهد است موقع نوشتن خیلی جلوی خودم و دستم و دهنم رو می گیرم تا عصبانی نشم و حرف تندی نزنم, اما چشم, سعی می کنم با شدت بیشتری بگیرم.
راستش رو بخواهید من اصلا سیاسی نیستم یعنی اصلا دلم نمی خواد باشم. اگر توجه کرده باشید بیشتر حرف دل مردم جامعه رو می نویسم تا خودم. ولی چکنم که هر حرفی تو این دوره و زمونه سیاسی حساب می شه.
تو این چند وقت نشستم فکر کردم و به این نتیجه رسیدم وبلاگ نویسی اصولا چقدر کار بسیار بیخود و مزخرفیه ها... هر چی بنوبسی برای یکی سوءتفاهم ایجاد می شه.
اگه بنویسی از فلانجا رد می شدم و دیوارش ترک داشت, فکر می کنن منظور آدم دیوار ِ حکومته.
اگه بگی نون فلان نونوایی بی کیفیته می گن لابد منظورش نون جمهوری اسلامیه.
اگه بگی اینقدر احترام فلانی از بین رفته که عکسشو روی میز آشپزخونه پهن کردن می گن لابد طرف با این کار موافقه.
نه بابا جان, من فقط اینا رو فقط برای درددل می گم, نه که هر خانم باید حداقل روزی هفت هشت ده هزار کلمه حرف بزنه و من هر چی زور می زنم دور و بری هام فوقش به هزار تاش ا ونم نصفه نیمه و با حواس پرت گوش بدن, مجبورم شبا بیام تو وبلاگم جبران مافات کنم.
اما خودمونیم, وبلاگ نویسی کار مزخرفیه واقعا!
هر چی بنویسی خلاصه آخرش به یک طرفی برمی خوره. این طرفی ها باهات خوبن تا وقتی خوبیشونو می گی. کافیه یه انتقاد کوچولو بنویسی, وا مصیبتا... از نظرشون دیگه رفتی تو جناح اون طرفی.
وقتی که می گذاری چی؟
, اگه تو این هفت هشت سال وبلاگ نویسی, شبا تا صبح سبزی پاک کرده بودم, شسته بودم ,خورد کرده بودم, فروخته بودم الان یه کسی بودم واسه خودم.
وای... از پول وسائل کامپیوتر و تلفن یا ای دی اس ال ماهانه و اینا دیگه نگو!
و اما... اینو بدون, بدترین بدی وبلاگ نویسی بالارفتن وزنه!
من تا همین چند خطو بنویسم, از حرص یک بسته بادوم زمینی فلفلی مزمز خوردم و بعد از چند دقیقه دوباره دلم ضعف رفت و رفتم یک سیب قرمز گنده آوردم و هر وقت کلمه کم آوردم یه گازی ازش زدم و بعد الکی الکی رفتم یک سوسیس گنده و دراز از یخجال درآوردم و کاردی کاردیش کردم و گذاشتم تو مایکروویو خوب پف کنه برشته بشه. تو برگ کاهو پیچیدم و خوردم.
حالا از صبح رژیممو به خوبی تونسته بودم حفظ کنم.
آخه بگو مرض داری زن! با خودت نکن این کارارو!
به جان شما تو این همین چند وقت که به اون صورت اینترنت نمیومدم هفت هشت کیلو لاغر شدم. دیگه حرصی نداشتم بخورم که اشتهام زیاد شه.
خوب که فکر می کنم می بینم آقای ابطحی هم لابد به همین علت تو زندان لاغر شده بود. چقدر پشت سر ه بازجوهای بیچاره ش حرف زدیم .
خوب وقتی آدم وبلاگ ننویسه دیگه حرص نداره بخوره و با فراغ بال لاغر می شه..
حرف لاغر شدن آقای ابطحی شد. ازش با ای میل پرسیدم لاغری رژیم تضمینیه یا برگشت کرده. به نظر من اگه برگشت کرد می تونه به جوامع بین المللی شکایت کنه.
و اما بعد... اون دو پست آخر وبلاگمو خودم نوشتم بابا. مگه همیشه چی می نوشتم که حالا ننوشتم. فقط چون خودم دسترسی نداشتم با ای میل فرستادمش به دوستی در آلمان(زیستن عزیز که حتما یادتونه) و اون برام گذاشتش تو وبلاگم.
و این دفعه دارم برای دوست عزیز دیگری بازم در آلمان( غزل نازنین, تو رو خدا ببین کار ما به کجا رسیده که به نازی های آلمانی محتاج شدیم) می فرستم تا او زحمتشو بکشه.( آختونگ! اگه اونم مثل زیستن نذاره از دستم در ره)
خودم که نمی تونم برم آلمان, امیدوارم ای میل هام در گردش دور اروپا صفا کنن.( چطوره هر پستمو بفرستم به یک کشوری تا حالشو ببرن. از آمریکا و استرالیا و آفریقا و آسیای میانه و خاور دور داوطلب می پذیریم)
خیلی مسائل تو این چند وقت پیش اومده که واقعا نمی دونم راجع به کدومش حرف بزنم. تو ذهنم هزار حرف نگفته ست.
می ذارمش برای روزهای بعدی...

نظرها(25)

  2009-12-01  

توهم توطئه یک قدرت خارجی

دیروز برای خودم نشستم با بدبینانه ترین حالت برنامه ریزی کردم که از
ساعت فلان تا فلان کجاها برم که تا حداکثر ساعت 5 بعد ازظهر کارام انجام
بشه. نه وقت کردم صبحانه بخورم و نه ساعتی برای ناهار در نظرگرفتم. با
عجله بیرون رفتم.
اولین جایی که می خواستم برم بانک بود. برخلاف تصورم در اون وقت روز اون
قدر شلوغ بود که با وجود داشتن سالن انتظاری بزرگ و صندلی های بی شمار صف
به بیرون بانک هم کشیده شده بود. با کنجکاوی پریدم تو و راه باز کردم و
رفتم سراغ دستگاه شماره ده, روی دکمه ها مقوایی کلفت چسبونده بودن که
یعنی "زکی"... چه خبر بود؟
نگاهی به مردم داخل سالن انداختم. چهره ها بی نهایت نگران و مشوش بود.
بعضی ها تیک های عصبی از خودشون بروز می دادن. یکی روی صندلی پاهاشو
زلزله وار تکون می داد. دختری داشت لباشو که ماتیک خوشرنگی روش بود می
جوید. مردی کلاه لبه دارشو هی چپ و راست می کرد. زنی هی چادرشو جمع و
بسته می کرد. پیرمرد ریز نقشی عصاشو به زمین تکیه داده بود و می لرزوندش
و دختر شصت, شصت و پنج ساله ش هی حرص و جوش دیر شدن قرص پدرش رو می خورد.
از هوا (بی مخاطب خاصی) سوال کردم:
- چرا امروز اینقدر شلوغه. اول ماه نیست که.
- دستگاهاشون(منظورش کامپیوتراشون بود) خرابه خانم... از صبح زود معطلیم.
یک ساعت و نیمه که هیچکس رو صدا نزدن.
- یعنی چه!!! هزار تا کار و گرفتاری داریم.
- من چه می دونم, از خودشون بپرس.
رفتم به طرف یکی از باجه های بانک, همه کارمندا بیکار نشسته بودن, اونا
نه تنها تیک عصبی نداشتن بلکه شاد و خندان داشتن با هم گپ می زدن.
جوری بلند گفتم که معاون و رئیس بانک هم بشنون:
- خانم محترم, این چه وضعشه؟ چرا شماره نمیدین؟
خانم کارمند با حالتی بسیار ناز گفت:
- ما چیکار کنیم, سیستم خرابه!
باعصبانیت گفتم: تو این مملکت سیستم از بالا تا پایین خرابه!(خنده حضار)
یک دفعه چیزی یادم اومد که باز با صدای بلند گفتم- آهان, نزدیک شانزده
آذره و واسه اینکه مردم به هم برای راهپیمایی خبر ندن زدن اینترنتو کم
سرعت کردن حالا دودش به چشم خودشون هم رفته.
پسر جوانی گفت: نزدیک 13 آبان هم همینطور شده بود.
زنی مقنعه به سر نگران گفت: الان باید سرکلاسم باشم. با این همه پول هم
نمی تونم برم مدرسه. حتما باید واریز کنم.
دختر لب گز گفت: مرده شورشونو ببره, من الان باید سرقرارم باشم.
مرد کلاه به سر فحشی داد. – بی ناموسا, مملکت ما رو صد سال بردن عقب. تو
افریقا هم الان اینترنتشون اینقدر قطع نمی شه.
پیرمرد عصایی گفت : این مملکت به یه رضاشاه احتیاج داره! و شروع کرد به
تعریف کردن خاطره ای از رضا شاه...
زن چادری برگشت چشم غره ای به او رفت.
همهمه شد, این وسط فحش بیشتر از هر چیزی به گوش می خورد. خواستم به حرفها
جهت بدم, مثل منشی جلسه ای کارکشته همه رو ساکت کردم و خواهش کردم به
حرفای پیرمرد گوش بدن.( اما کاش از پسر دانشجو خواهش کرده بودم.)
پیرمرد سر ذوق آمد سینه ای صاف کرد و شروع کرد از اول تعریف کردن.
- بله, عرض می کردم, پشت یافت آباد , که حالا همه استحضار دارن شده بورس
مبل فروشی, اون وقتا یافت آباد این شکلی نبود. پر از دیوار خرابه و باغ
بود. پر بود از آدم های لات و لوت و دزد و سرگردنه بگیر . نمی شد بدون
اینکه جیبت رو خالی کنن از اون منطقه رد بشی. به گوش رضا شاه رسید, لباس
مبدل پوشید و ...
صدای آقایی به گوش رسید: نور به قبرش بباره.
مرد کلاه به سر گفت: پسرش هم بد نبود ها... پیرمرد انگار بهش توهین شده باشه گفت:
نخیر آقا, پسر اگه عرضه پدرش رو داشت کار به اینجا نمی رسید که آخوند پنج
زاری بیاد تو این مملکت بشه همه کاره.
پسر دانشجو اومد دوباره بحث رو دوباره آپ تودیت کنه و بیاره به زمان جدید .
- اینقدر رو کانال های ماهواره ای پارازیت می ندازن که روی تلویزیون
خودمون هم اثر کرده و روزی صد بار برنامه های هر 8 کانال صدا و سیمای
جمهوری اسلامی قطع می شه و...
اما پیرمرد مگه مهلت می داد! تازه چونه ش گرم شده بود. فشارش هم رفته
بود بالا و دخترش هی حرص و جوش می خورد و شونه ی باباشو می مالوند و
نگاهی چپ چپ به من می نداخت که تموم این بحثا تقصیر توئه. دوسه تا به
آخوندا فحش می داد و بعد به پدرش دلداری می داد و میگفت حالا ما کاری از
دستمون برنمیاد بابا جان. و یواشکی به من گفت پدر 90 سالشه و دیگه این
بحثا براش مناسب نیست.
اما نخیر! پیرمرد حسابی جوگیر شده بود . ناگهان به سختی با کمک عصا از
جاش بلند شد و انگار داره خطابه ای مهم ایراد می کنه. بعد از چند ضربه
عصا به روی سنگ های مرمر کف سالن برای ساکت کردن حضار زد به صحرای
کربلا:
- خانم ها آقایان, اصولا تموم کره زمین به دست اسرائیل داره اداره می
شه. این اسرائیله برای تموم مردم دنیا تصمیم می گیره. هیچ جنگی, هیچ
صلحی, هیچ کشتاری, هیچ برنامه ای بدون اجازه اسرائیل صورت نمی گیره. اصلا
هیچ برگی از درخت نمی افته مگر با اذن و اجازه اسرائیل.
پریدم تو حرفش: یعنی این رژیم رو اسرائیل آورده؟
نگاهی عاقل اندر سفیه بهم کرد: دخترم تو مال این دوره هستی نمی فهمی! من
سالها تحقیق کردم, تو این مملکت مقام و منصب داشتم و به این نتیجه رسیدم
که اسرائیلی ها که همون جهودها هستن کنترل همه جهانو در دست گرفتن. الان
هم ایران توسط جهودها اداره می شه.
- پدر جان, چرا اینحرف رو می زنید. از 200 هزار نفر کلیمی الان هجده هزار
هم تو ایران نموندن, بقیه هم در حال رفتنن.
- خوبه, باید اینا رو از مملکتمون بیرون کنیم. محمدرضاشاه اشتباه کرد
دورشو پر کرد از جهود و بهایی و زرتشتی!
- ببخشید, مملکتمون؟! یهودی ها که خیلی قبل تر از مسلمون ها در ایران
زندگی می کردن. ریشه مسلمونا در ایران فوقش به 1400 سال برسه, اما کلیمی
ها بیشتر از 2500 ساله ساکن ایرانن. بیشترشون هم پزشک و موسیقیدان بود نه
مالک و تصمیم گیرنده برای دنیا. زرتشتی ها هم همینطور. اگر حرف به مالکیت
باشه زرتشتی ها باید حرف شما رو بزنن که نمی زنن. بهایی ها هم چه ضرری
برای ایران داشتن؟ خیلی هم از ما مسلمون ها پاکتر و سالم ترن.
اما پیرمرد بدجور دچار توهم بود و فکر می کرد حتما یک نیروی خارجی به
اسم اسرائیل باعث و بانی تموم اتفاقات دنیاست و ول کن ماجرا نبود. دقیقا
عین دایی جان ناپلئون که انگلیس رو باعث و بانی تموم اتفاقات می دونست.
پیرمرد طفلک خبر نداشت با این حرف به نوعی داره به جمهوری اسلامی که
اینقدر ازش نفرت داشت کمک می کنه.
بقیه هم یواش یواش اشتیاقشون رو به صحبتاش از دست دادن و دوتا دوتاو سه
تا سه تا شروع کردن پدر مادر سران کنونی مملکت رو در گور لرزوندن.

داشتم فکر می کردم چرا یه سری آدما همیشه دنبال مقصر در جایی دیگر می
گردن(تو نظرخواهیمم وضع به همین منواله) و دشمنی فرضی و ماورایی و غیر
قابل شکست خارج از مملکت خودمون درست می کنن...

دیدم دختری که از شدت لب گزیدگی دندوناش قرمز شده بود, حالا چه از رنگ
روژش یا از لبش خون اومده بود داره از در بانک بیرون می ره. یواشکی با
عذاب وجدان شدید, رفتم شماره شو گرفتم(شماره بانکشو می گم نه شماره
تلفنش) و خوشبختانه پنج دقیقه بعدش سیستم(!) درست شد. پیرمرد که دهنش کف
کرده بود از رو منبر اومد پایین. شماره ای رو زمین پیدا کردم که قبل از
شماره دخترک بود, به دختر پیرمرد دادم تا از دلش در بیارم:)
خلاصه اونروز تا ساعت 5 به نصف کارهامم نرسیدم.
همه جا وضع به همین منوال بود...
مرده شور این منوال رو ببره...

نظرها(35)

چه رازیست در پسِ حماقت هایِ پرشمارِ یک رئیس جمهور

هدف طرح"هدفمند کردن یارانه ها" بدبخت کردن کل مردم ایران...
این مطلبو سیزده چهارده روز پیش نوشتم و در زیتون بلاگفا گذاشتم, اما هر
چه کردم نتونستم در وبلاگ اصلیم بذارمش. حالا دوست عزیزی زحمت کشیده و از
راه دور بهم کمک می کنن برای گذاشتنش.

18 آبان 88 , شب, داخلی, فروشگاه رفاه

چرخ خرید را از همان در ورودی فروشگاه با عجله برمی دارم.

هفته پیش که آمدم, خیلی از کالاهای مورد نیازم را نداشتند. گفتند دارند
انبارگردانی می کنند. هفته بعد بیا. هر چه بخواهی انشاالله خواهیم داشت.

راست می گفتند, قفسه ها همه پر هستند. از خوشحالی نزدیک است سکته کنم!
(نمی دانم چه مرضی ست که تازگی ها به سکته کردن می گویند سکته زدن!)

دیشبش مسئولی در تلویزیون گفته بود که : مبادا خیال کنید با دادن یارانه
ها کالایی گران می شود! نه به جان شما! حاشا و کلا! ابدا"!

به همسرم گفتم : ای وای... دیدی, (یعنی شنیدی!) قرار است بعد از دادن
یارانه های نقدی بدبخت بشویم. ما هم که بابی خیالی تو(نمیدانم چرا نسبت
به کلمه بیعرضه حساس شده است) همیشه هشتمان گرو نهمان است.

از پشت روزنامه صورتش را بیرون می آورد و با بی خیالی اعصاب خورد کنش می
گوید: ولی من شنیدم که گفت گران نمی شود. اشتباه شنیدی. و دوباره صورتش
را پشت روزنامه می برد.

متوسل به زور می شوم. روزنامه را از دستش می کشم و با نیش و کنایه می
گویم تو مثلا خبر نداری هر چه در تلویزیون می گویند حتما برعکسش می شود.

با تعجب می گوید: مگر داری به تلویزیون جمهوری اسلامی نگاه می کنی؟ می
گویم: نه پس, تلویزیون کره مریخ است.

تورا به جان هر کس که دوست داری فردا بیا برای یک بار هم که شده حرف مرا
گوش کن و برویم فروشگاه رفاه کمی مواد غذایی بخریم تا برای مدتی از
گرسنگی نمیریم.

مثل همیشه می گوید حالا تا ببینم.

من نسبت به این جمله حساسم. یعنی چه حالا تا ببینم. که معمولا هم یعنی نمی آید.

نیامد ماشین را هم با خودش برده. عیبی ندارد. فوقش موقع برگشتن یک ماشین
دربست می گیرم. وقتی بعد از دادن یارانه ها قیمت ها گران شد آنوقت به
هوش و موقع شناسی من آفرین می گوید.

اول دال رفتم سروقت قفسه بیسکویت جات که همان جلوی فروشگاه است. ده بسته
بیسکویت ساقه طلایی هم بخرم در زمان قحطی 20 روز زنده نگهمان می دارد.
زنی با پسرش می آید و عدل بالای سر من می ایستد و هر دو با چشم های درشت
و سیاهشان زل می زنند به بیسکویت ها در چرخ خرید من. در قفسه فقط 8
بیسکویت ساقه طلایی بود که همه را برداشته بودم. احساس محتکری بدجنس به
من دست می دهد, چهار تایش را بیرون می آورم و به زن می دهم. او هم یکی را
می چرخاند و می گوید: خاک برسرشان! قیمتش دو برابر شده و پرتشان می کند
در قفسه.

یکی از بیسکویت های چرخ خودم را برمی دارم و قیمتش را نگاه می کنم هر
بسته صد تومان گران شده. یعنی 25%.

بور و خیط شده با همان چهار بسته به راه خودم ادامه می دهم. به قفسه قند
و شکر و چایی می روم. اینها به مدد آیت الله سلطان شکر حتما به قیمت قبلی
هستند. اما زهی خیال باطل! اجبارا برای اینکه دست خالی به خانه برنگردم
دو بسته نیم کیلویی چای و سه بسته یک کیلویی شکر برمی دارم. زن و شوهر
جوانی که قیمت جدید را می بینند شروع می کنند به فحش دادن, گه به قبر
پدرشان! کثافت ها! وای... اصلا به تیپشان نمی آید حرف به این رکیکی
بزنند.

به قفسه آرایشی بهداشتی می روم. دوسه شامپوی صحت و یک بسته صابون گلنار و
چهار بسته دستمال کاغذی برمی دارم. اگر در زمان قحطی گرسنه ماندیم عیب
ندارد اما اقلا جلوی دوستان و آشنایان تمیز و مرتب باشیم. یک هو شیطان
گولم می زند که قیمت ها را نگاه کنم. دود از کله ام برمی خیزد. هر بسته
صابون گلنار 500 و هر قوطی شامپوی صحت 300 و دستمال چهارتایی 800 تومان
گران شده .

خجالت می کشم آن ها را برگردانم سرجایشان.

پیرمرد و پیرزنی که به عینک نزدیک بین خود شک دارند, بسته ای 300 برگی
دستمال کاغذی را به من می دهند. دخترم, قیمت روی آن را درست نمی بینیم
چند است؟ می خوانم و می گویم 2000 تومن. می گوید بر پدرشان لعنت! چقدر؟
می گویم 2000 تومان. البته نوع نامرغوب ترش که من خریده ام ارزان تر است.
مرد موقر بلند می گوید: آشغال های عوضی, زدن مملکت مارا خراب کردند حالا
می خواهند مردم را از گرسنگی بکشند. می خواهم بگویم که آدم از نخوردن می
میرد نه از بی دستمالی که ادامه می دهد: غرفه ی گوشت رفته ای؟ می گویم
هنوز نه. پیرزن مدام در حال نفرین کردن یک کوتوله است که من نفهمیدم چه
کسی ست.

می آیم کرم دست بردارم و درحال دیدن قیمت جدیدش هستم که از پشت غرفه ی
گردان صدای زن و شوهر جوانی را می شنوم ( و قسمتی از لباسهایشان را می
بینم) که آن طرف مشغول انتخاب کاندوم هستند. مرد می گوید قبلا بسته هایش
12 تایی بود 2000 تومان بود حالا بسته ی سه تایی 1500 تومان شده. هنوز
یارانه نداده به استقبال گرانی رفته اند. ایشاالله همین امسال تکلیف این
حکومت معلوم میشود. دختر میگوید نخریم, خودمان یک کارش می کنیم. و انگار
دارد با اشاره توضیح بیشتری می دهد که پسر میگوید یعنی چه یک کارش می
کنیم؟ با این وضع مملکت یک بچه را هم پس بیندازیم و بدبختش کنیم؟

می خواهم به شوخی از پشت غرقه بگویم : در عوض ماهانه یک یارانه دیگر به
درآمدهای خانواده تان اضافه می شود که از خشم و عصبانیت پسر می ترسم و
نمی گویم.

کرم دست ایرانی 400 تومانی شده 1100 تومان. ناچار یکی برمیدارم.

می روم سراغ قسمت گوشت و مرغ و ماهی. قیمت ماهی و مرغ بسته بندی که
وحشتناک است. تصمیم می گیرم غیر بسته بندی و از بازار بخرم. اوضاع گوشت
چرخ کرده اما بهتر است. فقط بسته ای هزار تومن اضافه شده. سه بسته
برمیدارم.

از هر قسمت مواد پروتئینی که رد می شوم صدای فحش و بحث می شنوم.

- الهی به زمین گرم بخورند! ابله ها!

- جوان هایمان را با تیر و تفنگ و چماق می کشند مارا هم می خواهند از
گرسنگی بکشند.

- همه اش تقصیر آن مردک یک دست است.

- نه بابا. او هم یک عروسک خیمه شب بازی است . آخر یک آدم کوتوله می
تواند بر یک کشور بزرگ حکومت کند؟

- نه که نمی تواند. همین جوان ها نسخه اش را پیچیده اند.

- کار کار امریکاست.

- نخیر آقا, کار کار انگلیس است.

- ببخشید, اما شما روسیه را دست کم گرفته اید.

- کار کار خود مردک احمقه! به کشورهای دیگه چه ربطی داره؟

- تا خون ما را نمکند مگر ول کن هستند آقا, کجا بروند به از اینجا. اصلا
کجا را دارند بروند انگلها.

- شوهر مرا از سر کار معلق کرده اند. رفته به برادر یکی از همین جوانهایی
که در تظاهرات بعد از انتخاباتت کشته شده سر بزند. دلش سوخته بود برای
خانواده اش. کسی گزارشش را داده و گفته اند فعلا یک هفته نیا سرکار.

- اینها خیر نمی بینند خواهر. جزای کارهایشان را می بینند.

- ای خانم, نفرین اگر به اینها اثر داشت که سی سال حکومتشان طول نمیکشید.
همان سالهای 67 بعد از آن همه اعدام رفته بودند.

- آخر مگر هنوز یارانه داده اند که همه چیز اینقدر گران شده است.

- دارد می شود عین سالهای زمان انقلاب. لابد از فردا مردم هی بچه پس می
اندازند که درآمد خانواده شان زیاد شود. غافل از اینکه همین یک شاهی صنار
باعث می شود قیمت ها چند برابر شود. بیا! گوشتی را برمی دارد بعد از
خواندن قیمت پرتش می کند, هنوز به جیب ما نرسیده بادش به اینها خورده.

- رای هایمان را خوردند می خواهید جیبهایمان را خالی نکنند؟آخ... اگر
موسوی رئیس جمهور می شد...

- جوان, تو هنوز خامی, اگر موسوی هم می آمد کاری نمی توانست بکند. اینها
باید بالکل بروند. همه شان با هم.

- الاغ از اینها بهتر میفهمد. دیدید چطور چین هر چه آشغال دارد به کشور
ما صادر می کند و جوان های ما بیکار شده اند.

- ایران یک رضا شاه یا آتاتورک احتیاج دارد تا چوب در... اینها فرو کند و
از کشور بیندازدشان بیرون.

و فحش های رکیکی که اجبارا نشنیده می گیرم.

می روم سروقت ماکارونی و رب گوجه و روغن. و شکلات. از هر کدوام چند تایی
برمی دارم اما عجیب احساس سرداری شکست خورده در نبردی عظیم را دارم.

خوب شد همسرم با من به خرید نیامد. کلی مسخره ام می کرد و کلمه ی معروف "
دیدی گفتم" را بارها تکرار می کرد.

هنوز فکرش از سرم نگذشته که به موبایلم زنگ می زند. کجایی؟ تا می گویم
فروشگاه رفاه. می گوید ای وای...اصلا یادم نبود. وایسا. اتفاقا نزدیک
آنجا هستم.

می خواهم تا نرسیده, زود چرخ را به طرف صندوق هل بدهم و حساب کنم که می
رسد. خریدم 150 هزار تومن می شود. درست موقع فیش دادن می رسد. به خانه می
آیم. دانه دانه با هم حساب می کنیم. اگر هفته ی پیش همین خریدها را می
کردیم حدود 50 هزار تومان کمتر می شد.

فحش ها را یک بار دیگر در ذهنم مرور می کنم.

واقعا چه رازیست در پس حماقت های پرشمار یک رئیس جمهور یا یک حکومت؟

لینک در بالاترین

+ نوشته شده در سه شنبه

نظرها(12)