انقلاب ما انقلابی کور بود
خرچنگی مدام بر گلویم چنگ می زند...
امیدوارم بتونیم امسال دهه زجر رو واقعا به دهه آزادی تبدیل کنیم!
کاش واقعا زمستون سر بیاد...
من خیلی حساس شدم یا شما هم با شنیدن "سراومد زمستون" گریه تون می گیره؟
دنبالش نگردید, بن لادن اینجاست...
راستش وقتی بن لادن را به طور اتفاقی در باغی واقع در قلعه حسن خان پیدا کردم اولش به فکر 25 میلیون دلار جایزه بودم.
اما بعد -پس از شنیدن حرفاش- پی بردم که دیدن اتفاقات و جنایات وحشتناک این روزها باعث شده که او از کارای قبلیش توبه و به جنبش سبز بپیونده.
از او اجازه خواستم که عکسش رو در وبلاگم بگذارم.
این عکس تمام رخ یار دبستانی جدید ما بن لادن
و این هم عکس نمیرخش که نگویید زیتون خالی می بنده
بن لادن از من خواست به شما بگم که ظلم هیچوقت پایدار نمی مونه.
پ.ن.
طبع طنزم خشکید.
حالم بده از شنیدن خبر اعدام محمدرضا علی زمانی و آرش رحمانی پور...
نمی دونم چی بگم ...نمی تونم باور کنم... کشتن دو جوون به همین راحتی...
این حکومت حالیش نیست که هر لحظه داره بیشتر گند می زنه به خودش؟
این لکه های ننگ هیچوقت از چهره ش پاک نمی شه!
مصاحبه رادیو زمانه با نسرین ستوده وکیل آرش رحمانی پور و همینطور با خواهر آرش /
رنگ سبز پرچممون رو آبی کنید, بنفش کنید, اما توروخدا جوونهای مارو نکشید!
شعار نویسی ها
این روزها هر کجا رو که نگاه می کنی شعار می بینی
ما سبز می مانیم
نهضت اسکناس نویسی همچنان ادامه دارد
لینک عکس تابلو نویس در بالاترین
پ.ن.
عکسها هر کاری کردم اینجانیومد, بهشون لینک مستقیم دادم
کدوم از خدابیخبری شایعه ورشکسته شدن قریب الوقوع بانک ها رو سر زبونا انداخته!
ما که زیتونی بیش نمی باشیم خواستیم همگام با ملت غیور و قهرمان ایران سهم کوچکی در اختلال در نظام اقتصادی این رژیم منحوس داشته باشیم, ( از شما چه پنهان قلبا" دوست داشتیم سهم بزرگتری داشته باشیم اما ... , وای, شما چقدر بی صبرید! بقیه نوشته را بخوانید تا علتش را متوجه شوید)
پیش خود فرمودیم,ببخشید عرض کردیم, زیتون جان تو هم از 9% سودی که سالانه به پولی که با خون دل جمع کرده بودی بگذر تا در این برهه ی حساس با خَلق باشی و بر خلق نباشی.
پس از کلی جنگ و جدال با هوای نفس ( از نوع اماره اش) ساعت 12 بود که عزممان را جزم نموده و با پای پیاده به طرف بانک روانه شدیم. در راه فکر می کردیم ما که گاو صندوق نداریم تا پولمان را از شر دشمنان رجیم که همانا دزدان محترم می باشند حفظ فرماییم پس مجبوریم از این به بعد دور تفریح و میهمانی را خط بکشیم و خانه بمانیم از بهر حفظ مال!
داشتیم غصه می خوردیم که ناگهان دیدیم به بانک رسیدایم. نوبت گرفته و منتظر نشستیم تا صدایمان بزنند. برعکس همیشه شماره ها را تند تند می خواندند.
نوبت که به ما رسید با ژستی بزرگوارانه مملو از احساسی سرشار از میهن پرستی و فداکاری در راه خلق دفترچه حسابمان را مثل گوسفندی قربانی به روی باجه کوباندیم و فرمودیم:
_ همه ی پولمان!
- جانم؟(این را خانم مسئول باجه عرض کرد)
- حسابمان را می بندیم. تمام یک میلیون تومنمان را می خواهیم!( گفتیم که دوست داشتیم سهم بزرگتری در این راه داشته باشیم اما چکنیم که بینوا ندارد بیش)
پوزخندی زد: نقد یا تراول؟
- فرقی نمی کند. تراول 50 یا 100 تومانی باشد بهتر است.
خندید- نداریم که!
- یعنی چه ندارید؟
- پول نقد و تراولمان تمام شده اگر می خواهید به حساب خودتان در بانک دیگر یا به حساب هر کس دیگری که دوست دارید واریز می کنیم.
- پس راست است که بانکها دارند ورشکست می شوند؟
- شایعه است خانم, شما چرا باور می کنید.
- به گمانم اوضاع دارد می شود عین سال 57!
آقایی که در باجه ی بغلی داشت همین بحث را با آن یکی کارمند میکرد همراه با آه بلندی گفت:
- خدا از دهنت بشنود دخترم!
با دل و دماغی سوخته از بانک بیرون آمدیم.
تصمیم گرفتیم برویم به بانک ارزی که چند خیابان پایین تر است ببینیم وضع فروش دلار چطور است.
پیش خودمان گفتیم اگر گفت دلار داریم چکنیم؟ آهان, می گوییم پولمان در خانه جا مانده.
نوبتمان که رسید:
- ببخشید آقا, قیمت دلار چند است؟
- 1009 تومن.
- یعنی برای خرید هزار دلار باید یک میلیون و نه هزار تومان بدهم؟
- خیر, دو درصد هم کارمزد می گیریم.
جوری حرف می زد که انگار هزاران دلار دارد.
- راست است که همه دارند پولهایشان را به دلار تبدیل می کنندو از بانک می کشند بیرون؟
- نخیر خانم, کدام از خدا بیخبری این شایعه بی اساس را ساخته؟
دلم را زدم به دریا:
- هیچکس, بی زحمت هزار دلار به من بدهید.
- می برید یا می خورید, ببخشید گفت می برید یا در حسابتان واریز می کنید؟
- می خواهم ببرم. اینجا حساب ندارم.
- نمی شود.
-یعنی چه! چه فرقی برای شما می کند.
- خوب ما دلار کاغذی نداریم. فقط در حساب ها موجود است.
- یکی بخواهد از حسابش برداشت کند چه؟
- چند روزی است که نداریم. یکی دو نفرند که اول صبح می آیند هر چه دلار در بانک است می خرند و می برند.
- حتی اگر یک میلیون دلار داشته باشید.
- بله, امروز صبح تقریبا همین مقدار را یک نفر به تنهایی خرید.
- بقیه چی؟
- هیچی. می گوییم دلار (فرضی) بخرند و در حسابشان بریزند.
- یعنی دلارهای خیالی؟
- نمی دانم منظور شما چیست, می خواهید شایعه پراکنی کنید؟
- یک همچین چیزهایی, آخر من ستون پنچم می باشم.
چی می شه اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم!
بعد از نوشتن مطلب "از دست این سریال های تلویزیونی مرد- نوشت" آقای مصطفی عزیزی تهیه کننده و نویسنده سریال گاو صندوق برایم مطلب زیر را نوشتند که بر حسب وظیفه و با اجازه خود ایشون در اینجا کپی اش می کنم :
"زیتون گرامی سلام
بسیار خوشحال شدم که شما «گاوصندوق» را دیدهاید و با دقت در مورد آن نظر دادید. قصد دفاع ندارم اما تصور من این بود که سریال حداقل از نظر نقش زنها کاری تا حدودی متفاوت بوده است. هر چند ژانر انتخابی ایجاب میکرد مردها فعال باشند. اما به هر حال برخلاف بسیاری از مجموعههای تلویزیونی شما زن خنگ در این مجموعه نمیبیند. همه از سطحی از هوشمندی و ذکاوت برخوردارند. بله این حقیقت است که پوران با این که کار بیرون میکند و خرج خانواده هم بر دوش اوست اما نقش پرستار شوهر و بچهها را هم بازی میکند. در یکی از این سکانسها صبرش لبریز شد و تمام این حرفها را توی صورت شوهرش زد. در مورد مونا از کلیشهی رایج دخترحاجی خنگ و خپل فاصلهگرفتیم و عکاسی میکند و کتاب میخواند و اتفاقا اساسا نه عاشق «غلامرضا» میشود نه عاشق «سعید» او را در حال کتاب خواندن و عکاسی میبینیم و البته بیشتر از این دنیای شخصیش را نمیدانیم فقط در آخر داستان متوجه میشویم که قصد ازدواج با کس دیگری را دارد.
پرستو دختری است از طبقهی متوسط که ازدواج ناموفق داشته است. خودش از آن ازواج فرار کرده است چون نمیخواسته است نقش کنیز پسری از خودراضی از طبقهیی تازه به دوران رسیده را داشته باشد. غلامرضا نه پول دارد نه قیافهی آنچنانی اما با پرستو وجه مشترکی دارد هر دو عاشق کشف راز و معما هستند. پرستو فرنی و زویی سالینجر میخواند و نقاشی میکند و به حل پازل علاقهمند است. در غلامرضا شخصیتی یک رنگ میبیند مردی که آشپزی میکند وجوه مردسالار ندارد و اینها موجب میشد وقتی غلامرضا به او احساس علاقه میکند او را پس نزند. البته وقتی گمان میکند غلامرضا قصد سؤاستفاده از احساسات او را داشته است سیلی محکمی به گوش غلامرضا میزند. در عین حال در پایان سریال خطر میکند با او به دنیای تبهکاران میرود تا مشکل را حل کند و به او امکان دفاع بدهد. پرستو مسئلهی کلیدی داستان را با دقت و هوشمندیش حل میکند.
در مورد نقش ژیلا او زنی باهوش است و از هوشنگ و برادرش پژمان بسیار سر است در صحنهیی به هوشنگ میگوید به هیچ مردی اجازه نمیدهد از او سؤاستفاده کند.
در مورد هوشنگ خیلی بیانصافی کردید. من به هیچوجه اطلاع نداشتم این تکیه کلام کلیمیها هست. خانواده و تاریخچه زندگی هوشنگ را به خوبی باز کردهایم. مامان نصرت و آقاجون جوادش را به خوبی میشناسیم. عشقهای دوران نوجوانی و سرکوب آنها توسط آقاجون جواد را میدانیم. چطور ممکن است کلیمی باشد؟ آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟
در مورد ثریا او زنی است که کار میکند و به تعبیر خودش به چشمش سوزن میزند و بله لباس عروسی میدوزد اما خودش از پوشیدن لباس عروسی محروم میشود.
به هر حال من و فیلمنامهنویس همراهم که او هم مرد بود برای این که یکجانبه به قاضی نرفته باشیم از خانم جهاندار هم دعوت کردیم تا متن را بخواند و نظرات خود را بدهد که ایشان هم لطف کردند و این کار را انجام دادند. البته نقصها را ما هر دو به عهده میگریم و اگر کاستی هست از جانب ایشان نیست.
توجه داشته باش با نام مستعار نوشتن بسیار دست آدم را باز میگذارد وقتی قرار است متنی نوشته شود و سریالی ساخته شود که میلیونها نفر آن را میبینند و ضمنا رسانه هم نظرات خود را دیکته میکند چه در هالیود باشی چه در صدا و سیما به هر حال محدویت داری گیرم یکی کمتر و دیگری بسیار بیشتر. انتخاب این که با این محدودیتها باز اثری تولید شود یا نه انتخابی شخصی است اما اگر نسبت داده شود به منفعتطلبی وقتی سازنده پرکار نیست و مانند من در ده سال گذشته فقط سه سریال کار کرده که هیچکدام سفارشیسازی و برای خوشآمد کسی نبوده است بیانصافی است در موردش از پول قلمبه گرفتن یاد کنیم و فراموش نکن اینکار نه خراب کردن افرادی امثال من است که تطهیر کسانی است که برای پول قلمبه کار میکنند.
مجددا از این که این سریال را نگاه کردید و آن را نقد کردید خوشحال میشوم. امیدوارم روزی در فضایی که من هم همانطور که شما مرا میشناسید شما را بشناسم و بتوانم قضاوتی فرامتنی داشته باشم با هم گفتوگو کنیم تا یکی «دیو» نشود و دیگری «فرشته» هر چند شما به هر حال فرشته هم که نباشید زیتون اید و تمام خوشمزگی زیتون به تلخی ملس آن است."
من هم برایشان نوشتم که دلیل انتقادم این بود که به خاطر افکار روشنفکرانه ایشون ازشون انتظار بیشتری داشتم و گرنه شاید نسبت به خیلی سریال ها منجمله همین سریال بدساخت و وقت تلف کن" به کجا چنین شتابان" که در حال پخشه یک سر و گردن بالاتره.
شاید انصاف این بود که اول با ذکر نکات مثبت سریال شروع می کردم. منتها چون موضوع بحث من در مورد سریال هایی که نویسنده شون مرده و بلدنیستن نقش و دیالوگ های زنانه بنویسن بود از این زاویه نگاه کردم.
برای من جالبه که وقتی هم یک زن مثل "فلورا سام" میاد فیلمنامه(برای سریال تلویزیونی) می نویسه باز نقش زن ها رو از دید یک مرد میبینه. حتی نقش هایی که برای خودش(با بازی خودش) می نویسه زنی مظلوم و متکی بر شوهره و نه یک زن قوی و مستقل.
آقای عزیزی می دونن دقیقا همونطور که من ایشون رو دورادور می شناسم ایشون هم منو دورادور می شناسن و از این نظر هیچ فرقی بین ما نیست که من خودمو فرشته مخفی بدونم و ایشون رو دیو آشکار. خیلی هم بهشون ارادت دارم!
در مورد نقش های زنان در گاوصندوق نظر من همون نظر قبلیه. و نقش ژیلا رو به هیچ وجه قوی نمی دونم. شاید در فیلم فارسیهای زمان قبل از انقلاب زنان قوی, زنان لکاته و دریده و خیابانی(این صفت آخر البته در فیلم گاوصندوق نیست) بودن و زنان دیگه مظلوم و خونه نشین.
زنان نجیب قصه یعنی پرستو و مونا و ثریا همه خونه نشین و حرف گوش کن و سنگین رنگین و متکی به آقایون هستن و فسلفه وجودیشون در اتکا به یک مرد(بخصوص در خواستگار داشتن و ازدواج) خلاصه می شه.
در جواب این سوال" آیا کلیمیها نام «جواد» و «نصرت» و «هوشنگ» دارند؟" باید بگویم بله دارند. نه تنها جواد که مهدی و عباس و مراد و نورالله و فرج الله و انواع و اقسام اسامی اسلامی دارند. چون کلیمیان ایران از بعد از ورود اسلام , به خاطر تبلیغ بعضی ها احساس خطر می کردن . دکتری رو می شناسم که اسمی کلیمی داشت و خودشو به صد آب و آتیش زد که مسلمونیش بکنه. چون گاهی از طرف بیماران ناآگاهش تهدید می شده.
چون کلیمیان ایران از 2500 سال پیش در ایران زندگی می کنند(به علت مهاجرت شدیدشون کم کم باید بگیم زندگی می کردند) اسامی بیشترشون کاملا ایرانیه.
مطمئن شدم که آقای عزیزی منظورشون از گذاشتن کلمه چنم در دهان هوشنگ کلیمی نشون دادنش نبوده.
آقای عزیزی از محدودیت ها و محذورات و خودسانسوری ها گفتن.
من یه سوال دارم ( این سوال از طرف کسیه که خودش دو بار به خاطر عقیده ش کار دولتی با حقوق نسبتا خوب رو از دست داده و حاضر نشده پا روی عقیده ش بذاره. ایشالله اگر محدودیت ها تموم شه از نزدیک براتون تعریف می کنم.)
سوال من اینه که چی می شد اگه همه مون امسال یه خورده کمربندهامونو محکمتر ببندیم و با این شرایط کار نکنیم؟
خودتون در وبلاگتون تعریف کرده اید که :
"وقتی در خیابان تصویر برداری میکنیم گاهی مردم سرمان داد میزنند و مزدور صدا و سیما میخوانندمان،
گاهی هنوز مهربانانه به ما لبخند میزنند و از خودشان میدانند و گاه بی تفاوت و سرد، گویا اصلا وجود نداریم، از کنارمان رد میشوند..."
باید بدونیم شرایط این یکی دوسال با شرایط این سی سال فرق کرده. اگر قبلا ساختن فیلمی که حتی شعور 500 نفر رو ببره بالا و آگاهشون کنه(خودمونیم گاوصندوق چیزی برای آگاهی داشت یا صرفا برای سرگرم سازی مردم بود؟) کاری مفید بود, حالا نساختن و کار نکردن با صدا و سیمای جمهوری اسلامی مفیده!
اگه تا دو سال پیش گاهی از نشون دادن عقیده شخصی و سیاسیم تو محل کارم که باعث اخراجم شد پشیمون بودم که چرا نونمو زدم آجر کردم, اما حالا احساس خوبی به خودم دارم.
همینطور به همه کسایی که به خاطر مردم از شغل پردرآمدشون دست کشیدن.
از محمدرضا حیدری کنسول ایران در نروژ, از کاریکاتوریست هایی که پارسال از خبر مسابقه گذشتن, از سینماگرهایی که امسال به جشنواره سینمایی فجر فیلمی نفرستادن, از داورهایی که دررشته های مختلف هنری و ادبی و علمی داوری رو قبول نکردن( این کارا براشون نون داشت. نداشت؟)
پ.ن.1
پیامکی به دستم رسیده از طرف جنبش سبز که روز 30 دی از ساعت هفت صبح تا هشت شب از موبایل و تلفن و اس ام اس استفاده نکنیم
(این شروع نافرمانی مدنی و اعتصابه؟)
پ.ن.2
اگه یادتون باشه مطلبی نوشتم در مورد خانم گوینده تلویزیونی که از صدا و سیمای جمهوری اسلامی استعفا داده بود و بهانه ی استعفاشو سوار شدن با کامران نجف زاده در تاکسی و برخورد بد راننده بیان کرده بود.
در بالاترین دوسه نفر سخت به من پریده بودن که این داستان تکراریه و از قول چند نفر دیگه اینو شنیده بودن.
من با توجه به اینکه خانم "سین" رو از نزدیک دیدم و دلیلشو شنیدم(راستش این داستان رو تابه اون روز از زبون کس دیگری نشنیده بودم) چند تا نتیجه گرفتم:
1- شاید خانم سین منو سرکار گذاشته بود.(البته خانم سین مجری بود! تو همون مهمونی بعد از اینکه با تجسم لباس اسلامی به جای پر و پاچه لخت شناختنش یادم اومد وقتی مادربزرگم اومده بود ایران و اینو تو تلویزیون دیده بود که از طرف جمهوری اسلامی حرف می زنه و اسمشو زیر تصویرش گذاشتن بهش با غیظ گفت" سین, ج..ه" مادرم گفت بابا جلو بچه ها هیس. این حرفا چیه؟ مادر بزرگم گفت اینا از ج... بدترن! یه ج... فقط تنشو می فروشن اما اینا روحشونو می فروشن, وطنشونو می فروشن, مردمشونو می فروشن. با پول خون مردم زندگی می کنن و از این جور حرفا. هی وسوسه شدم پیغام مامان بزرگمو بهش برسونم جلوی زبونمو گرفتم.)
2- شاید واقعا نهضت راننده های تاکسی وجود داره و اصلا برنامه شونه که هر کی در جهت منافع جمهوری اسلامی کار می کنه رو با خواری پیاده کنن.
3- شاید نجف زاده کارش سوار شدن به تاکسی های مختلف با آدمهای مختلف بوده و از اینکه پیش مردم بهش توهین می کردن لذت می برده.
4- شاید این داستان تاکسی رو اصلا خود خانم"سین" رو سر زبونا انداخته باشه .
5- شاید دلیل محکمتری نداشته و از بچه های بالاترین که خیلی داستان دونن یاد گرفته.
6- روایت یکی از دوستان آق بهمن از تشییع جنازه مسعود علی مجمدی
7- جزئیات طرح سکوت سبز...
مانور اعتصاب - طرح سکوت سبز-چهرشنبه 30 دیماه
1- تمامی مدیران و کارمندان دولتی و غیر دولتی، کارگران، فعالین در عرصه های مختلف علمی، اقتصادی، بهداشتی، صنعتی و عموم مردم آزادی خواه به ویژه جوانان هوشمند و غیور جنبش سبز در این طرح مشارکت می کنند
2-از ساعت 7 صبح روز چهارشنبه تا 20 شب همان روز این طرح اجرا می شود
3-در این طرح بایستی از انجام هر گونه تماس تلفنی توسط تلفن های ثابت و یا موبایل خودداری شود.
4-در صورت مواجهه با هر گونه تماس تلفن های ثابت و یا موبایل، بایستی از پاسخگویی اجتناب شود
5-از ارسال هر گونه اس ام اس بطور مطلق خودداری شود
6- تحت هیج شرایطی از خدمات اینترنتی ای که بطور مستقیم وابسته به مخابرات(سپاه) است استفاده نشود
7- این طرح تنها در صورتی در ساعات اعلام شده لغو می گردد که خطری رهبران جنبش را تهدید کند
8-فعالین خارج از کشور در همگانی شدن این طرح و تبلیغات در این زمینه فعالیت خواهند کرد
مزایای این طرح:
1- ایجاد همبستگی بین سبزها
2- تمرین برای اعتصابات بعدی
3- آغاز دور جدیدی از تحریم های اس ام اسی و مخابراتی
4- بازتاب این موضوع که مبارزات ما از نوع مدنی و بدون خشونت است
5- متضرر شدن مخابرات
6- اعلام اینکه "ما بیشماریم
رمزگشایی لوگوی اعتماد! روزنامه اعتماد هر روز مشغول کارهای بیناموسی است!
پس از اینکه هفته نامه فرهنگی, سیاسی, اجتماعی و اقتصادی " پرتو سخن" لوگوی "تهران امروز" را افشا کرد, وظیفه وجدانی خود دانستم تا لوگوی روزنامه اعتماد را با رمز "یا مصباح" رمزگشایی بنمایم.
کلید این رمزگشایی به یکی از خاطرات دوران کودکیام برمیگردد. روزی با برادرم گفتگو میکردم, نمیدانم داشت چه تعریف میکرد که من با تعجب گفتم:"اِ" یا آنطور که بعضی روشنفکران از خدا بیخبر مینویسند:"ئه". برادرم که آن روزها شدیدا مورد تهاجم فرهنگِ کوچه بود, بی اختیار گفت: الف زیرِ "ب".
پدرم که ناظر این گفتگو بود, ناغافل آمد و چنان سیلی محکمی به برادرم زد که قرمزیاش تا یک هفته روی صورتش ماند. و من با جستجوها و پرسشهای فراوان از این و آن فهمیدم "الف" عنصری فاسد و شیطانی میباشد.
حالا شما عنایت بفرمایید کلمه "اعتماد" نه یک الف, که دو "الف" دارد.(عدد دو را با تاکید فراوان بخوانید)
اول از همه باید ببینیم چه کسی که این اسم را برای روزنامه انتخاب کرده! و دوم اینکه طراح لوگو چطور این حیله شیطانی را به منصه ظهور رسانده:

۱- به حروف به هم چسبیدهی "عتم" چنان کششی داده که مردی خوابیده را تداعی میکند.
۲- "الف" انتهایی به صورت بسیار مشکوکی در داخل حرف "دال" قرار گرفته.
۳- حرف "عین" به صورت بسیار مشخصی شبیه به دهان باز کشیده شده که "الفی" دیگر داخل آن قرار داده شده.(یعنی الفِ پیکرِ مرد در داخل دال, و الفِ مردِ دیگر در عینِ او قرار گرفته)
۴- این لوگو نه تنها یک صحنه شهوتناک را تداعی میکند بلکه نعوذبالله تبلیغ بسیار مهلکی برای سکس گروهی و همچنین همجنسبازی میباشد.
۵- من از مدیران ارشاد استدعا دارم : روزنامه اعتماد را به تغییر لوگو و چه بسا به تغییر اسم ملزم کنید و نگذارید از "اعتماد" مردم سوءاستفاده کنند. اگر هم توقیفش کنید خدا به شما توفیق الهی عنایت میکند و من و مصباح یزدی شب سر راحت بر بالین میگذاریم...(البته فکر بد نکنید, هر کس بر بالین خودش)
۶- در ضمن پرتو سخن خیلی بزرگواری به خرج داده که درباره لوگوی تهران امروز ننوشته آن زن جلف لخت رقصان کونش را با بی شرمی تمام بر کلمه ی تهران که به روش موذیانه ای شبیه صندلی کشیده شده گذاشته.

۷- خدایا مارا حفظ کن از شر شیطان رجیم
بسم الله الرحمان الرحیم.
و عجل فرجهُ
زیتون, متخصص نشانه شناسی و رمزگشایی لوگو(لوگو افشا می کنیم!)
خودنویس بخوانید تا رستگار شوید!
خنده تمسخر آمیز کواکبیان به حسین شریعتمداری از طرف همه ما بود...
1-بحث های کواکبیان و شریعتمداری یک طرف, و لبخندهای تمسخر آمیز کواکبیان به شریعتمداری یک طرف!
کیف کردم! شاید آل پاچینو هم با یکسال تمرین نمی تونست چنین لبخندی به چهره ای که بیش از 90 درصد مردم ازش متنفرن و دوست صمیمی طراح قتل های زنجیره ایه بزنه. انگار داشت به یک سوسک نگاه میکنه(با عرض معذرت از جناب سوسک برای این مقایسه)
2- مناظره هنوز در تلویزیون ادامه داره. شاید کواکبیان مجبوره یه جاهایی کوتاه بیاد.
وقتی شریعتمداری با حالت عصبی( کسی که شیره اش دیر شده و گاهی دماغش می خاره) از او می خواد که بین خودش و خاتمی و موسوی و کروبی خط کشی کنه از زیرش در می ره.
3- خنده دارترین حرف شریعتمداری در مورد تقلبی بودن 13 میلیون سکه ای که موسوی به 13 میلیون فروخته و در واقع او بوده که در انتخابات تقلب کرده.
ا(سکه هایی که احمدی نژادبه مردم فروخت که از پهن درست شده بود)
4- جناب مجری هم که ملیجکی بیش نبود هی می خواست از شریعتمداری جانبداری کنه اما با پاتک های کواکبیان اینطور به بیننده القا می شد که هر دو دارن به شریعتمداری می خندن.
5- حالا شاید جمهوری اسلامی داره شریعتمداری رو هم قربانی می کنه؟
من با این قربانی موافقم. چون شریعتمداری تنها کسی بود که می تونست روزنامه محبوب سالهای سال مردم رو به چنان گندی بکشه که اسم کیهان برابر بشه با کثافت!
6- اولش یه خورده از دست کواکبیان دلخور شدم که چرا مدام از تبعیت از رهبری حرف می زنه. اما بعد دیدم اولا که او یه اصلاح طلب میانه ست. دوما اگر به فرض محال رژیم بتونه تیم موسوی, کروبی, خاتمی رو از هم بپاشونه, برای برداشتن پرچم مبارزه لازمه. سیاسته دیگه! شدیدا بی پدرمادر.
7- یک جا که دیگه کواکبیان خیلی زده بود به صحرای رهبر, به سی با گفتم ببین ما چقدر بدبختیم که چشممون به دهن این آقاست تا ازمون دفاع کنه.
البته اینم بگم کواکبیان به نوعی گفت چون من نماینده مجلسم و نمایندگان مجلس باید قسم بخورن که پیرو ولایت باشن منم مجبورم باشم.
8- وقتی شریعتمداری گفت شما مجوز راهپیمایی نداشتید کواکبیان خوب زد تو پوزه ش که مگه راهپیمایی های طرفداران احمدی نژاد مجوز دارن.
لینک در بالاترین
لینک بالاترین به همین نوشته در زیتون بلاگفا
لینک در دنباله
گابریل جان این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی ست...
ببخشید تند تند آپ میکنم و مصدع اوقات میشوم.
آنقدر در آن چند وقت که دسترسی به ادیتور وبلاگم نداشتم حرف روی دلم تلنبار(تلمبار؟) شده که گمان کنم حالا حالاها تمامی نداشته باشد(اگر نگویم می پکم)
جناب آقای "گابریل گارسیا مارکز" در صفحه ی 90 کتاب:"صد سال تنهایی"(ترجمه بهمن فرزانه) فرموده:
" سربازها وارد شدند و از خانهای به خانهای رفتند و تمام سلاحهای شکاری و ساطورها و حتی کاردهای آشپزخانه را مصادره کردند. سپس مردهای جوان که بيش از بيستويک سال داشتند, ورقههايی آبی رنگ با اسامی کانديداهای محافظهکاران و ورقههايی قرمزرنگ با اسامی کانديداهای آزاديخواهان پخش کردند. شب قبل از آغاز انتخابات, دون آپولينار مسکوته شخصا حکمی را خواند که فروش مشروبات الکلی و تجمع سه نفر را که از يک خانواده نباشند از نيمهشب به بعد ممنوع میکرد.
انتخابات بدون حادثه برگزار شد, ساعت هشت صبح روز يکشنبه صندوق چوبی آرا را در ميدان شهر(ماکوندو) گذاشتند. شش سرباز از آن محافظت میکردند. رآی دادن کاملا آزاد بود. آئورليانو که تقريبا تمام روز را در کنار پدرزن خود ماند تا مراقب باشد کسی بيش از يکبار رای ندهد, متوجه موضوع شد. ساعت چهار بعد از ظهر با نواختن چند طبل در ميدان پايان انتخابات اعلام شد و دون آپولينار مسکوته صندوق آرا را لاک و با مهر خود ممهور کرد. همان شب هنگامی که با آئورلينا دومينو بازی میکرد، به گروهبان دستور داد لاک و مهر صندوق را بشکند و آرا را بشمارد. تعداد آرای آبی رنگ و قرمزرنگ تقزيبا با هم مساوی بود، ولی گروهبان فقط ده ورقهی قرمز رنگ در صندوق گذاشت و بقيه را به ورقههای آبیرنگ پر کرد. سپس صندوق را بار ديگر لاک و مهر کردند و صبح روز بعد آنرا به مرکز استان فرستادند
آئورليانو گفت: آزاديخواهان سر به جنگ برمیدارند!
دون آپورلينارمسکوته حواس خود را روی قطعات دومينو متمرکز کرد و گفت: اگر اين را به خاطر عوض کردن آرا در صندوق میگويي,آنها جنگ را شروع نخواهند کرد. چند ورقه قرمزرنگ در صندوق گذاشتيم تا اعتراضی پيش نيايد.
آئورليانو گفت: اگر من آزاديخواه بودم، به خاطر آن ورقهها میجنگيدم!"
گابریل گارسیا (گابو)جان
این روزها رئالیسم ما هم بدجور جادویی شده...
اینها خودشان هم نیامده اند که بمانند...
1- دوستی ناراحت و مشوش اومد خونه مون, و شروع کرد درد دل کرد که خیلی ناامیدم. اینا رفتنی نیستن و دو دستی به حکومت چسبیدن و بسیج شده یه نیروی میلیتاریستی و نگهبان دبکتاتوری .
اشکاش از چشمش روون بود...گفت زیتون, فقط اومدم تو بهم امید بدی!
با اینکه خودم هم این روزها حال و روز درستی ندارم , شروع کردم به گفتن اینکه دیکتاتوری هیچوقت دووم نمیاره و یه روزی حتما از بین می ره . مثال های تاریخی زدم که فلان کشور و بهمان کشور هم وضع مارو داشته اما بالاخره دورانشون تموم شده و... دیدم نخیر حالیش نیست...
گفتم می دونی, اینا اصلا نیومدن که بمونن.
اشکش قطع شد و با تعجب پرسید چطور؟
گفتم کسی که اومده بمونه حتی اگه ثروت اندوز باشه, سعی می کنه به کشور هم تاحدودی برسه که حداقل آثارش به بچه و نوه اش هم برسه. عین رضاشاه که چه خوب چه بد اومد کلی عمران و آبادی تو کشور کرد تا کار برای محمدرضا اسونتر بشه.
اما اینا تو این سی سال چکار کردن؟
خراب کردن مملکت, ضایع کردن منابع,
مال اندوزی و گذاشتنش در بانک های خارجی.
و نقل قول کردم از یکی از دوستان ساکن ونکوورم که می گه بسیجی های کله گنده ریختن و گر و گر ویلا و آاپارتمان می خرن و خانواده هاشونو می برن می ذارن اونجا و خودشون برمیگردن ایران تا تقی به توقی خوردن خودشون هم برن.
و نامه مخملباف رو نشونش دادم(حالا راست یا دروغ خیلی تو ذهن مردم تاثیر می ذاره) گفتم اگه اینا موندنی بودن که پولاشونو نمی فرستادن بانکای خارجی.
نگاهی به لیست کرد و اشکاشو پاک کرد. با ساده دلی لبخندی زد و گفت آره راست می گی
اینا نیومدن که بمونن.
( . این دوست من حدود چهل سالشه اما با شوهرش توافق کرده که تا وقتی این رژیم حکومت می کنه بچه دار نشن. برای مامان شدن دوستم هم که شده امیدوارم اینا زودتر برن)
2- کامران نجف زاده بخواند!
در یک مهمونی چهره یک خانم جوون به نظرم خیلی آشنا اومد. وقتی بهش گفتم شمارو یه جایی دیدم, با خوشرویی گفت که مجری صدا و سیمای جمهوری اسلامی بوده و مدتیه که به بهانه ای استعفا داده.
او که اصلا خودشو سیاسی نمی دونست دلیل بیرون اومدنش از صدا و سیما رو اینطور توضیح داد:
روزی تو خیابون ولی عصر سر جام جم تاکسی سوار شدم. از قضا کامران نجف زاده هم بدون ماشین بود و او هم عقب همون تاکسی نشست.
راننده تاکسی از آینه ی جلو موشکافانه نگاهش می کرد. یکهو طاقت نیاورد و ازش پرسید:
ببخشید شما نجف زاده برنامه 20:30 نیستید؟
کامران نجف زاده بادی به غبغب انداخت و با لبخندی گفت:
بله خودمم.
راننده تاکسی ترمز وحشتناکی کرد و داد زد: گمشو پایین مرتیکه دیو.. قرم... پف... بی پدر مادر! این دروغ و دَوَنگا چیه به خورد ملت می دی؟
نجف زاده ترسید و پیاده شد . منم تا به مقصد برسم می ترسیدم منو هم بشناسه که خوشبختانه نشناخت.
اونشب تا صبح خوابم نبرد. گفتم یه روزی نفرت این مردم دامنمو می گیره. نون جمهوری اسلامی خوردن نداره.
می گفت شاید علت اینکه نجف زاده رو فرستادن فرانسه به این خاطر باشه که از برخوردهای اینچنینی مردم خیلی می ترسید و لابد برای بالایی ها تعریف کرده و اونا هم این موجود قیمتی رو فرستادن خارج کشور.
تیر خلاص...
1- مطلب دو صفحه ای "رازهای زندگی خامنه ای", در واقع افشاگری در مورد زندگی خصوصی و اموال او, نوشته محسن مخلباف
و همینطور افشاگری این سایت از دارایی های اعضای حکومت ایران در بانک های خارجی (احتمالا بخشی از دارایی ها! که از بودنش اطمینان دارند) به نظر من می تونه به مثابه ی تیر خلاصی بر علیه حکومت جمهوری اسلامی عمل کنه.
این چند روز با بعضی طرفداران احمدی نژاد که صحبت می کنم و از نوشته مخملباف برایشون فاکت میارم درسته که بعضی هاشون می خون حرفو عوض کنن یا بگن اینو رسانه های خارجی و دشمن براش درآورده, ولی اکثرشون شدیدا تو فکر فرو می رن و قسم می خورن اگه راست باشه کلا از خط رهبری ببرن! و من فقط بهشون میگم تحقیق کن ببین مخملباف راست می گه یا نه.
عده ای از جناح اصلاح طلب عقیده دارن اینطور افشاگری ها یه جورایی خاله زنکیه. اما به نظر من اینطور نیست و وضع زندگی و ثروت اندوزی یک رهبر به ظاهر ساده زیست نشوندهنده خیلی چیزا می تونه باشه. بخصوص رژیمی که رسالت و جودی خودش رو تقسیم کردن ثروت و عدالت بین مردم می دونه و برعلیه ثروت اندوزی شاه و خاندانش چه داستان ها تعریف می کنن . مردم باید بدونن اینا صد درجه بدترن.
.
یه عده که اهل اینترنت نیستن ازم می خوان پرینت این نامه رو براشون ببرم و با خوندن قمستی از اون دود از کله شون بلند می شه.
کاش بتونیم این دو نوشته رو به تعداد زیاد کپی کنیم و به صورت شب نامه در سراسر کشور حتی روستاها توزیع کنیم تا مردم ملتفت باشن اون بالا بالاها چی می گذره.
حتی خود من باور نمی کردم خامنه ای اینقدر مال دوست و مال ملت خور باشه.
این لیست هم که دراومد مسئله رو بازتر کرد.
نترسید اگه اسم چند نفر از هم عقیده های خودتون(شایدم ادعا می کنن که با مردمن) هم توش باشه. شجاع باشید و بدونید افشای این دزدی ها که کم از جنایت نداره برای حکومت بعدی مفیده .
2- فکر کنم به زودی خامنه ای بیاد تو تلویزیون و جمله معروف "صدای انقلاب شما را شنیدم" رو بگه.
3- نمی دونم از چی بگم. از دستگیری مادران عزادار که هر شنبه با شمع روشن در پارک لاله به سکوت دور هم جمع می شن؟
4- از حمله به مهدی کروبی در قزوین؟
5- از برنامه های فاشیستی و مزخرف و ضد مردمی تلویزیون جمهوری اسلامی؟
6- از چی؟ از پارازیت هایی که روی کانال های ماهواره ای میندازن و از بیشتر برنامه هاش محروم شدیم؟
7- آهان, اینم یکی از اثرات مطلب مخملباف در روزنامه های کشورهای دیگر
8-. می دونستم حکومت از تظاهرات مردم در روز عاشورا پیرهن عثمانی می دوزه به چه بزرگی.
9- اما خودمونیم, از اینکه فهمیدم آقا تریاکی نیست( در مطلب مخملباف) یه عالمه خیالم راحت شد. آخه برای سلامتیشون ضرر داشت...
...
ببخشید پس این جفنگیات به فرمان چیست؟
( روزی یکی که مشروب زیاد خورده بود, حرفای چرت و پرتی می گفت .دوستش گفت ببخشید اینها فرمان شیشه است)
10-. مغازه دارا امروز دیگه اسکناس های نوشته شده رو پس نمی دادن. ظاهرا اسکناس های ننوشته اینقدر کمه که کارو کاسبی خوابیده بوده
پ.ن.
با اینکه کنتور هر وبلاگ نشوندهنده ی تعداد واقعی ویزیتورها نیست., چون اونایی که با آنتی فیلتر میان رو نشون نمی ده,
اما باز دل آدم می سوزه همین تعداد رو هم میاد تو قسمت وبلاگهای شخصی از سر و دمش می زنه
مدت زیادیه که کنتور ند استات اینطوری شده
مثلا ویزیتورهای روز قبلی رو که در صفحه ی اول خودش 2401 نفر اعلام کرده بود در صفحه کل 2180 نشون داد و روز بعد 1443 رو 1157 نفر حساب کرد.
قسمتی که نشون می ده ویزیتورها از کدوم سایت اومدن که مدتیه کاملا مرخصه!
این روزها...
1- با کارت از عابربانک پول گرفتم و رفتم که خرجشون کنم. فروشنده مغازه اول اسکناس ها رو به دقت وارسی کرد و دوتای اونا رو پس داد. روی یکیشون ضربدر و روی یکیشون عدد 800 و اگه برعکسش میکردی 007 (به فارسی) نوشته شده بود. اولش راه گفتمان باز کردم که اینا رو خود عابر بانک به من داده. اما بعد که دیدم توی گوشش نمیره جلوی مشتریهاش با صدای بلند گفتم بابا جان منظور اینا شعارهای "مرگ بر جمهوری اسلامی" و "مرگ بر خامنه ای"ه نه ضربدر و عدد! همه کیف کردن و پق پق خندیدن.
برای امتحان همین اسکناس ها رو به مغازه دارهای بعدی دادم, اونا هم برخوردی مشابه کردن و پول ها روی دستم موند.
شیطونه می گه دو تا شعار هم بنداز تنگش.
2- راننده تاکسی رادیو کرج رو گرفته بود . آخوندی مدام داشت به رضا شاه توهین می کرد. از القابی مثل رضاخان, قلندر, رضاشاه ملعون, بی خدا, کثیف و... استفاده می کرد. من و یک دختر پسر جوان عقب نشسته بودیم و یک پسر دیگر بغل دست راننده. اول پسر صندلی عقب شروع به اعتراض کرد و فحشی به آخوند توی رادیو داد و گفت کثافت و ملعون خودتی. دختر گفت: آخه بگو خودتون تو این سی سال جز مال مردم خوری و دزدی و پر کردن جیبتون چکار کردید؟ اقلا رضا شاه کلی راه و جاده ساخت.
من با عصبانیتی که دست خودم نبود از سرکوب شدید مردم در بعد از انتخابات گفتم و پسر جلویی از دستگیری و تجاوز به جوانهای سبز و بیکاری روزنامه نگارها و...
راننده چیزی نمی گفت و با خونسردی دنده عوض میکرد. آخوند توی رادیو مزخرف می گفت و ما هی حرص می خوردیم و عصبی تر می شدیم. مسافرا یکی یکی به مقصدشون رسیدن و موقع حساب کردن کرایه به راننده غر زدن که حداقل چرا صدای رادیو رو کم نکرده. من موندم که باید آخر پیاده می شدم. گفتم: خوب اول صیحی -خواستم بگم ر..ی به اعصابمون اما گفتم: اوقاتمون رو تلخ کردی. با خنده گفت: کیف می کنم مردم به حکومت فحش می دن!
3- از حدود سی نفر که برای برنامه نود به شماره ای که سبزها گفته بودن رای بدیم(از جمله خانواده خودم) پرسیدم, فقط برای یکیشون اعلام رسید داده بودن. شما حساب کنید تعداد واقعی اس ام اس دهنده ها رو...
4- در یکی از قرارهای راهپیمایی سبزها, برادرم نیم ساعتی زودتر رسیده بود جلوی دانشگاه تهران. دیده بود تعدادی بسیجی جمع شدن برای سرکوب. ریش داشت و سرش را کرده بود تو حلقه شون ببینه چه خبره. پسری تعدادی سی دی پخش کرده بود که برادرا حتما ببینن, مبادا به غیر نشون بدن. برادرم گرفته بود و کم کم کنار کشیده بود. بعد که دوستان رسیده بودن, نوار سبزی به مچ بسته و شروع به شعار دادن کرده بود. بسیچی ها دنبالش کرده بودن سی دی رو بگیرن و اینم فرار کرده بود.
آورد سی دی رو با هم دیدیم و کلی خندیدیم.
با ده ها دلیل غیر منطقی و مسخره ثابت کرده بود موسوی و کروبی حقوق بگیر و وابسته به اسرائیل هستن. مثلا خواسته بودن بسیجی ها رو شستشوی مغزی بدن.
5- تجمع عاشورائیان حکومتی در عصر روز چهارشنبه واقعا خنده دار بود. گذشته از ساندیسی بودنش. مرد سخنران چرت و پرت های زیادی گفت ( برای یک حکومت خیلی زشته که سخنرانش این آقای لات و لوت باشه) جایی در حرفاش گفت: مرگ بر داس و چکش و همه عین گوسفند تکرار کردن. آخه مرتیکه اگه تموم داس و چکش ها از بین برن کشاورزا چه جوری گندم برداشت کنن(اونایی که ماشین درو ندارن) و چه جوری میخ بکوبیم به دیوار:)
اگه یک مرگ بر قندشکن و مرگ بر گوشت کوب هم می گفتن جالب تر می شد.
6- از دوروز قبل برای تجمع عاشوراییان حکومت تبلیغ می شد. مرتب چه به صورت زیر نویس و چه به صورت خبری در تلویزیون مردم رو تهییج می کردن به رفتن. اتوبوس ها و مترو آماده و مجانی, پذیرایی اوورت, تعطیلی مدارس, دانشگاهها و ادارات, قول دادن اضافه کاری, گذاشتن سرویس مجانی از کرج و ورامین و نظرآباد و هشتگرد و پاکدشت و بقیه شهرهای دور و نزدیک .
در هر شش کانال تلویزیون برنامه های معمولیشون قطع و تجمع و سخنرانی میدون انقلاب رو از اول تا آخرش پخش کردن.
هیچکی با باتوم به سرشون نمی کوفت و گاز اشک آور و تیر و گلوله به طرفشون پرتاب نمی کرد. هیچکدومشون رو دستگیر و شکنجه و زندانی نکردن. به هیچکدوم تجاوز نشد.
با این حساب جمعیتشون چند نفر شد؟
حالا بیایید بازیِ جاها عوض!
یه روز هم به مخالفین همین اجازه رو بدن. ببینن چند نفر جمع می شن. بعد برن کشکشون رو بسابن.
7- یعنی چه؟ ما سبزها روزای راهپیمایی باید هلک و تلک بلند شیم بریم تهران.
از اون ور هم بسیجی ها و نیروهای سرکوب هم هلک و تلک بلند می شن می رن تهران.
خوب تو شهر خودمون بمونیم و شعار بدیم. اونا هم همینجا زودتر کتکمون بزنن بریم سر کار و زندگیمون.
8- از تبریک های سال نو و تولدتون- چه کامنتا" چه ای میلا" و چه فیس بوکا"- خیلی خوشحال شدم. واقعا ممنون. روحیه م خیلی عوض شد. ببخشید یه مدت نتونستم به ای میلا و کامنتا جواب بدم . یه مدته همه چی زندگیم به هم ریخته...
9- پزشک محترمی برای من ای میلی نوشته که در آن نکته هایی چند در رد مستندی که تهمت زده بود فیلم مرگ ندا ساختگی بوده نوشته. خوشبختانه من اون مستند رو ندیدم وگرنه خونم به جوش میومد(اصولا از نظر اینا هر فیلمی که علیه اینا گرفته می شه از جمله رد شدن ماشینشون از روی مردم,, ساختگیه) اما ای میل رو به طور کامل در ادامه این پست کپی می کنم:
لینک شماره 4 در بالاترین
لینک شماره 7در بالاترین
سلام زیتون, چند نکته راجع به مستندی که بر علیه ندا پخش به عنوان پزشک اگر به نظرت به درد به خور اومد لطفا یک جورائی تکثیرش کن به هر نامی و عنوانی که دلت می خواد.
من بیش از 700 عکس از لحظاتی که در این مستند ادعای ساختگی بودن آن شده گرفته ام و با دقت نگاه کردم وبا توجه به حرفه پزشکی خود به این نکات رسیدم
1. مستند ساز در 2 شات تصویری ابتدائی به درستی می گوید که در دست چپ ندا چیزی نیست ولی ادعا می کند که در لحظه خونریزی ظرفی در دست ندا است چند نکته در این مورد قابل ذکر است ندا بعد از اصابت گلوله با دست چپ خود محل اصابت را لمس کرد( با توجه به اینکه انسان نمی تواند به کف دست خود پشتش را لمس کند محل اصابت گلوله از جلو بوده است) و کف دست وی به همراه قسمتی از جلوی مچ دست چپ آغشته به خون شد در 2 تصویری که مستند ساز می گوید در دست چپ ندا چیزی نیست به این علت است که زاویه دوربین کف دست ندا را نشان نمی دهد و از این 2 زاویه چیزی در دست چپ دیده نمی شود ولی در نمای بعدی که ادعا می شود در دست ندا وسیله ای است به این خاطر می باشد که کف دست خونی که بصورت نیمه بسته می باشد( درست همانند دست راست ندا در تمامی این لحظات که نیمه بسته می باشد) از روبرو فیلم گرفته می شود و با توجه به کیفیت پایین تصویر و عدم 3 بعدی بودن آن به دروغ مدعی می شوند که در دست ندا چیزی هست در ثانی به فرض اینکه ادعای آنها را قبول کنیم و با توجه به اینکه در تصویری که ندا دست چپ خود را بروی زمین می گذارد مطمئنا چیزی در دست چپ وی نیست به نظر مستند ساز مربوطه ندا کی و چگونه آن ظرف ادعایی را به دست می گیرد؟ حداگثر زمانی که ندا برای اینکار دارد 1 ثانیه است تا نمای دوربین به سمت سر وی برود آیا ندا یک شعبده باز ماهر بوده است؟
2.دلیل دیگر دروغ بودن این ادعا این است که بالفرض که ندا توسط وسیله ای که در دست چپ خود دارد خون را بروی صورت خود پاشیده باشد چگونه امکان دارد این خونی که از یک فاصله ای بروی صورت پاشیده شده است به دقت بروی منافذ بینی و 2 طرف لب بطور قرینه پخش گردد ( شاید در صورتی که خون فقط از گوشه های لب ندا خارج می شد می توانستند ادعا کنند که کیسه خونی از قبل در دهان ندا بوده است و وی با دندان خود آنرا پاره کرده است ولی با توجه به خروج خون همزمان از بینی بدلیل رفلکسهای طبیعی بدن این احتمال صفر می باشد)
3.در ضمن آن شصت ادعائی گوینده به نظر من شصت معلم موسیقی ندا است نه شصت ندا
4. بسیاری ادعای دکتر آرش حجازی مبنی بر پارگی آئورت را زیادی جدی گرفته اند در این مورد باید بگویم و دکتر حجازی هم تایید می کند که پارگی آئورت یک حدس و گمان اولیه بیش نیست و اصولا حاذق ترین پزشک هم بدون بررسی های کلینیک و پارا کلینیکی قادر به تشخیص علت قطعی مرگ نیست بنابراین اشخاصی که پارگی آئورت را با دلایل پزشکی رد می کنند حد اکثر تشخیص اولیه دکتر حجازی را رد می کنند نه واقعی بودن مرگ ندا را( به نظر من هم پارگی آئورت علت مرگ نبوده است )
5. بعضی ادعا می کنند ندا هوشیار بوده است و به محیط واکنش نشان می دهد من به عنوان پزشک هیچ پاسخ ارادی قابل توجهی از ندا به محیط نمی بینم و بسیاری از حرکات واکنش(رفلکس) طبیعی بدن در شرایط بحرانی می باشد.
من یک محاربم, لطفا سیبا را اعدام کنید!
بدون شرح...
(چرا از خودم مایه بذارم:) آدم شوهر می کنه برای یه همچین روزای سختی)
لینک در بالاترین
ارجاعی به صفحه ی بازی وبلاگی من یک محارب هستم
از دست این سریال های تلویزیونی مرد- نوشت...
1- پر واضحه ما انتظار نداریم تموم هنرمندامون قادر باشن عین شجریان و شاملو و... یک "نه" بزرگ به جمهوری اسلامی بگن که هم هنرشون توسط نهادهای حکومتی نادیده گرفته بشه و هم از پول (گاهی قلمبه) بگذرن!
بخصوص تهیه کننده های سریالها.
تورو به جان مادرتون یه خورده به اصولی که میگین معتقدید وفادار باشید. اگه قبول ندارید که غیرمستقیم در سرگرم سازی مردم و فراموش کردن جنبش همکاری می کنید, اقلا بیایید طبق ارزشهایی که ادعا می کنید بهش معتقدید برنامه درست کنید.
2- سریال های ایرانی روز به روز دارن مزخرف تر می شن و من واقعا نمی دونم این منتقدهای فیلم با چه رویی به صرف اینکه با تهیه کننده یا کارگردان یا یکی از بازیگرها و یا حتی با مسئول تدارک نشستن چایی خوردن یا یه چیزی کادو گرفتن(انشالله فقط یک کتاب دوسه هزار تومنی) میان از فیلم تعریف می کنن و از توش استعاره هایی که وجود نداره در میارن.
3- یکی از سریال هایی که هفته پیش تموم شد سریال "گاو صندوق" بود چون تهیه کننده ش که اتفاقا نویسنده ی فیلمنامه هاش هم هست(مصطفی عزیزی) دورادور می شناسم و می دونم به خیلی چیزا از جمله برابری زن و مرد معتقده, نشستم بیشتر قسمت هاشو تماشا کردم.
در این سریال زن های فیلم اگر شوهر دارن وابسته به مرد و مجردها همه منتظرالشوهرن!
پرستو و مانا, دختران آقایان جلوه و پروانه که هر دو از خانواده های مرفه این اجتماعن, و اتفاقا یکیشون هم اسم دختر نویسنده سریاله, حرف و سخنی جز پسرای نه چندان مقبول همسایه ندارن. به غیر اینکه شخصیت های پسر یعنی غلامرضا و سعید سعادت اصلا جذاب نیستن.( سروش صحت مدتیه خیلی لَخت و شل و پیرانه سر بازی می کنه. و نمی دونم چرا او و بهاره رهنما همیشه سرقفلی بعضی فیلمها هستن. بازی افشین هاشمی رو دوست دارم ولی به نظرم مناسب نقش غلامرضا نبود) موقعیت های اجتماعی مناسبی هم ندارن و دخترایی که در واقعیت باید چند ماجرای عشقی مناسب طبقه و هم سنشون داشته باشن یهو میان عاشق این دو پسر سطح پایین و بد تیپ می شن و حرفی ندارن جز تور کردن اینا!
البته نویسنده, آقای مصطفا عزیزی, اومده با بزرگواری به همه زنای فیلم شغل داده.
ولی شغل هایی که فقط اسمن و باطنا هیچ تفاوتی با شخصیت زنان ایرانی در بقیه سریال ها ندارن.
- پوران خانم, همسر آقای پروانه, ظاهرا سرکار می ره. اما چون در فیلم باید رل زن سنتی چایی بریز و غذاپز رو بازی کنه همیشه در مرخصی به سر می بره تا به آقایون سریال سرویس بده و تنها یکی دو بار که نبودش لازم بود که غلامرضا بره رمز گاوصندوق رو پیدا کنه سرکار بود.
- پرستو نقاش بود ولی فقط در اسم. ما هیچ نشونی از نقاش بودن ایشون ندیدیم. یهو بدون هیچ دلیلی از روی بیکاری عاشق غلامرضا می شه و زنا وقتی عاشق می شن هیچکاری جز آه کشیدن تو کنج خونه ندارن. البته نویسنده برای اینکه تفاوت طبقه را توجیه کنه نشون میده پرستو قبلا یک بار ازدواج کرده و طلاق گرفته و لابد کلاسش از دید نویسنده اومده پایین و همسطح غلامرضا شده.
اما مردای فیلم همه شغل های مهم و مشخصی دارن چه صاحب شرکت باشن چه آبدارچی, چه کلاهبردار و فلافلی و رباخوار همه دارای شخصیت اجتماعی هستن و خرج خانواده می دن.(حالا ما با نویسنده کاری نداریم. آقای مازیار میری کارگردان, یا آقای حبیب رضایی انتخاب کننده بازیگرن, جدا" با هیچ چسبی می شد این دو تا ,پرستو و غلامرضا و اون دوتا, مونا و سعید سعادت- که سن بابای مونا رو داشت و حال نداشت حرف بزنه- بهم چسبوند؟)
- مونا دختر لوس و ننر خانواده, در اواسط فیلم تصمیم می گیره دوربین عکاسی بخره و چون قراره از چیزی عکس بگیره که به درد باز شدن گره(!) فیلم بخوره چند عکس می گیره. اما باز هیچ موقعیت اجتماعی نداره و جز آه کشیدن برای پیدا کردن شوهر یا جاسوسی از بابای بیوه ش کاری نداره.
- ثریا خانم همسر مخفی آقای جلوه تنها زن فیلمه که ما کارشو می بینیم. اما او هم شدیدا احتیاج به تکیه دادن به یک مرد داره . اول به سعید سعادت(سروش صحت) داداش دزد و کلاهبردارش که معلوم نیست به چه علت کلی جلوش خم و راست می شه و می ترسه ازش و دوم آقای جلوه شوهرش. که به قول خودش چون آقا بالاسر اول برادرش سعید رفته زندان احتیاج به اقا بالاسر دوم یعنی آقای جلوه پولدار پیدا کرده. وگرنه به کی باید تکیه می کرده!؟ عجب!
حالا شغل ثریا خانم جالبه! دوختن لباس عروس... چیزی که به نظر نویسنده داستان همه دخترا در آرزوشن و اصلا زن بودن یعنی ازدواج کردن و داشتن آقا بالاسر.
- ژیلا, با بازی بهاره رهنما ( که کلا به نظرم نقش او و برادرش پژمان به نظرم اضافی و تحمیلی اومد. ببینم, نکنه پیمان قاسم خانی از تهیه کننده ها و کارگردانا نسق می گیره که زنشو راه بدن وگرنه...!) او هم که یه زن حقه باز و دریده ست(مثل خیلی از فیلمای دیگه ش) غایت آرزوش پیدا کردن مردیه که سرش به تنش بیارزه! که نهایتا" هوشنگو پیدا می کنه.
- زن دیگر فیلم مهتاج خانم (با بازی هایده حائری) فقط چند دقیقه بازی کرد. اما او هم از پسرش می ترسه! جواهر ارزشمندشو گرو می ذاره تا 20 میلیون تومن قرض کنه تا پسرش نفهمه بی پول شده.
- همکار زن جمشید در اداره آگاهی هم برای آقا جمشید خوش خدمتی می کنه تا دلشو به دست بیاره...
یکی از دلایل اینکه فیلما اینطور ضد زن از آب درمیاد اینه که فیلمنامه نویساشون مَردَن. و احتمالا اونا میان آرزوهاشونو در قالب فیلمنامه در میارن.
یک مرد ایرانی از ته قلب دوست داره زن بهش وابسته و آویزون باشه. مرد هم با اقتدار کامل پول درآره و بهش بده و زن براش قرمه سبزی و کوفته درست کنه (چند بار این موضوع به انحای مختلف در سریال تکرار شد. جلوه مرتب از اینکه ثریا خوب غذا می پزه تعریف می کنه. حالا من نفهمیدم ما که ثریا رو مرتب در حال دوختن لباس عروس دیدیم کی وقت می کرد قرمه سبزی بپزه؟)
جالبه وقتی یک زن, مثل فلورا سام , هم میاد فیلمنامه بنویسه, طبق سلیقه کارگردان بازم باید از دید یک مرد بنویسه.(شایدم خودش دلش می خواد)
شخصیت های مرد همه با اقتدار و قابل اتکا و زنا همه ضعیف و تشنه محبت مرد و خیلی که بخواد به زن شخصیت بده با مکار و حیله گر نشونش می ده.(مثلا با مکر و حیله نذارید شوهرتون را قاپ بزنن. مواظب زنای شوهر دزد باشید که اینم خودش یه نوع توهین به زنه. گیرم زن شوهردزد)
4- در فیلم "گاو صندوق" تقریبا همه شخصیت های مرد(!) یک "تکیه کلام" دارن. به امید اینکه از فردای شروع سریال در دهن مردم کوچه و بازار بنشینه. غافل از اینکه مردم ما این روزها حواسشون به چیز دیگه ست و به بازی های تلویزیون تن نمی دن.
- هوشنگ(که بازیشو دوست داشتم) مدام, باربط و بی ربط از کلمه " چنیم" استفاده می کنه. فلان چیزو چنیمش کردم, نترس چنیمش می کنم و...
من کلمه چَنیم یا "چَنِم" رو اول بار از زبان کلیمیان ایران شنیدم. مثلا میگن ببین چه دختر چَنیمی!( چه دختر خوشگلی) یا میرن خرید کنن به اون یکی می گن: بخرش جنسش چَنیمه! یعنی جنسش خوبه.
و از کس دیگری این کلمه رو نشنیده بودم یعنی هوشنگ حقه باز کلیمیه؟(مثل بیشتر فیلمای بعد از انقلاب که همه ربا خوارا و جاعلا و قاچاقچی های عتیقه با لهجه کلیمی حرف می زنن)
- آقای جلوه(با بازی فرهاد اصلانی), وقت و بی وقت می گه "فی الواقع". و همه ش به ثریا ,خانم مخفیش می گه"برادر من"...(کجا ببرم این درد رو خواهر!)
- بهرام( با بازی سیروس گرجستانی) در هر قسمت سریال ده ها بار از کلمه "ماداگاسکار" (به معنی نشئه شدن با مواد مخدر) استفاده می کنه. شاید به امید اینکه ماداگاسکار جایی شبیه به سانفراسیسکوی پرویز صیاد در دایی جان ناپلئون رو در دل مردم بگیره که خوشبختانه نگرفت!
- عباسی(بازیگرش الحق خوب بازی کرد) در هر جمله سه چهار بار از کلمه "شغال" استفاده می کنه.
- جمشید( پیام دهکردی) که چقدر در قسمت های اول بازیش سعی کرد پیرمردی بازی کنه و کاریکاتوروار حرف می زد, اما هر چه گذشت جوونتر شد و کم کم اصلا یادش می رفت در سکانس های قبلی چه جوری بازی کرده. با صدای تودماغی مدام می گفت: "جالبه!"
- پدرام پسر کوچک پروانه و پوران با اینکه جزء مردای فیلم به حساب میاد اما هنوز به سنی نرسیده که تکیه کلام داشته باشه. وقتی مسئله تدریس خصوصیش مهمه, وجود داره اما بعدا چون نویسنده دیگه باهاش کاری نداره گم و گور میشه.
- زنان فیلم خیلی کوچیکتر و حقیرتر از اونی هستن که تکیه کلام داشته باشن.(چه غلطا!)
5- یکی دو قسمت سریال "به کجا چنین شتابان" رو ببینید از زندگی سیر می شید. البته بین دو قسمتی که من دیدم چند هفته فاصله افتاد اما باور کنید هیچ وقفه ای در داستان به وجود نیومده بود و بعد از چند هفته هنوز داستان داشت تکرار می شد.
میگن تو فیلمای خارجی مثل لاست تو اگه کنترل تلویزون از دستت بیفته(تو سینما کلید) نمی تونی دولا شی برداری چون ممکنه یه صحنه شو از دست بدی . تو سریال به کجا چنین شتابان کنترل تلویزیون که دولا شو بردار هیچی, برو برای خودت چایی درست کن ,غذا بپز, جیش که سهله برو راحت حموم, لیف که سهله اصلا کیسه بکش, برو سلمونی, برو مسافرت. هشت هفته بعد که اومدی نشستی هنوز همونه. خیالت راحت. من از رضا رویگری و بابک حمیدیان و آهو خردمند و... حتی بازیگر خرسال این سریال تعجب می کنن چطور راضی شدن به این بازی.
آهو خردمند تو دیگه چرا عزیزم. تو فیلم شوهرت مُرده تو همون حال صبح زود پا می شی میری راهپیمایی 22 بهمن برای دفاع از ارزش های اسلامی!
و زرت زرت نوه هاتو بلند می کنی برای نماز؟ ای وای... نیکو جون کجا رفتی که خواهرت داره از دست میره!
6- برای هنرمندان تلویزیون کمی غیرت و عزت نفسم آرزوست...
باور کنید هر کدومتون اعتصاب کنید پشتیبانی ملت رو در پی خواهید داشت...(چی؟... پشتیبانی که نون و آب نمی شه؟ نام نیک کیلویی چند؟)!)
پ.ن.
تظاهرات خوش جوش اطاعت از رهتری مردم کرج در 10/10/88
پ.ن.2
ما و کسب و کار حقوق بشر... مطلبی خوب از نیما نامداری
فکر نکنید بعد از تغییر حکومت کارمون تمومه. حالا حالا کار داریم با اخلاقای بد و فرصت طلبانه ای که بیشتر مردم از جمله روشنفکرا باهاش دست به گریبانن. من که از حالا تو صف منتقدهای حکومت بعدی ام که امیدوارم هر چه زودتر بیاد.
دوستی می گفت فعلا نمی شه چیزی گفت وقتی کسی که جایزه وبلاگ نویسی می گیره اما مطلبی در وبلاگش نمی نویسه و کسی که تا به حال یک امضا برای تغییر قوانین تبعیض آمیز علیه زنان جمع نکرده و می ره کشورهای اروپایی و آمریکا به عنوان نماینده کمپین یک میلیون امضا جایزه می گیره.
پ.ن.3
حلول ماه مبارک و پر فیض ژانویه و سال نو میلادی رو به عموم شیعیان جهان, ببخشید اینروزا تلویزیون زیاد نگاه کرد.م منظورم به تمام مردم جهان اعم از مسیجی و مسلمون و کلیمی و زرتشتی و لائیک و آتئیست و هندو و ... بود,تبریک می گم.
ای بابا بازم خراب کردم. سالی که شروعش با میلادحضرت مسیح باشه رو لابد فقط مسیجی ها قبول دارن.
خلاصه که از این روزای شاد خارج کشور لذت ببرید. ما که هیچ عیدی اینجا نمی بینیم.
حتی امروز که دارم میرم عید دیدنی یه فامیل مسیحی می گه به خاطر این اوضاع درخت نذاشته.
پ.ن.4
تولدم مبارک
رفتم گلفروشی, یک دسته ازگلهایی که خودم دوست دا شتم باتزئینی که خودم دوست داشتم خریدم.
گلفروش گفت می خواهی کارت هم روش بزنی؟
نمونه کارت ها رو نگاه کردم گفتم شما کارت تولدم مبارک ندارید که.
یه کارت"تولدت مبارک " درآورد تا بجسبونه.
گفتم خودم به خودم می خوام گل بدم نه کس دیگه. گفت فکر کنید من بهتون دادم.
گفتم از جیب خودم؟ خندید و یه تخفیف حسابی بهم داد....به یک کیسه خاک گلدون مجانی! کادوی زوری مزه می ده ها...!


