نوشتن راجع به اوباما هنر نیست باید ببینی که درباره این سیاهپوست طرفدار اسرائیل و حمله به ایران چی مینویسن. اوباما، بوش، کلینتون، جولیانی، اینا طرح های متفات روی یک نوع پرچه هستند. آمریکا یه دونه حزب سیاسی داره و اسمشم هست AIPAC گوگل کن میفهمی. در غرب خبری نیست. من دارم از کانادایی براتون مینویسم که 17 تا جون مسلمونو خود پلیس مخفی به برنامه ریزی تروریستی تشویق کرد، بعد خودشون به اونا مواد منفجره فروختند و در لحظه تحویل جنس همهشونو دستگیر کردند. چند نفر اونا زیر 16 سال. چرا؟ چون مطبوعات متعلق به دوستای آمریکا و اسرائیل (تو کانادا ۹۰ درصد مطبوعات علانا مال صهیونیستهای معروفی مثل خانواده اسپره) به داستانهای تروریستس احتیاج دارن. الان هم که تقریبا یک سال از این افتضاخ گذشته هیچ خبری راجه به این بدبختای بیچاره به هیچکس نمیدن. ینم شد کانادای مهد آزادی که از آمریکا تازه خیلی بهتره. شما دارین خودتونو بیخودی به دردسر میندازین. الان نگاه کن ببین کشورهای طرفدار آمریکا توی منطقه چه وضعی دارن؟ از پاکستان و ترکیه تا لبنان قیمت مسلمان بودن و طرفدار آمریکا بودن بمبگذاری و اغنشاش و آشوبه. من خودم سالها اینجا برای تغییر رژیم فعالیت کردم ولی بعز از ۹/۱۱ فهمیدم که این تلاشا همش برای گسترش سرمایه داری آمریکاست. برین یه خورده zizek یا guy debordبخونین. غربزدکی آل احمد هم بد چیزی نیست برای آغاز. چرا دور بریم کتاب ایران حمید دباشی خودش شاید بتونه تاثیر مثبتی روی شما بذاره.
ویژه نامه ادب و ادبیات کامنتدونی
از امیـل نگـارم شادان شده رقیبم
برمن زده امیـلی دیگر نیـا سراغم
ادب و ادبیات کامنتدونی
يـاهـو خبـر نـداری از اميـل نگـارم؟
یا فرستاد امیلی و من خبر ندارم
zeitoon jan mikhastam azat khahesh konam agar mishe in link ra bezani tooye neveshtehat. In darbareye sangsarie zanan hast dar Iran.
http://www.meydaan.org/petition.aspx?cid=46&pid=9
zeitoon jan mikhastam azat khahesh konam agar mishe in link ra bezani tooye neveshtehat. In darbareye sangsarie zanan hast dar Iran.
http://www.meydaan.org/petition.aspx?cid=46&pid=9
zeitoon jan mikhastam azat khahesh konam agar mishe in link ra bezani tooye neveshtehat. In darbareye sangsarie zanan hast dar Iran.
http://www.meydaan.org/petition.aspx?cid=46&pid=9
zeitoon jan mikhastam azat khahesh konam agar mishe in link ra bezani tooye neveshtehat. In darbareye sangsarie zanan hast dar Iran.
http://www.meydaan.org/petition.aspx?cid=46&pid=9
۵۵ عزيز
خوب شد خدا ما يهوديها را يه شما داد که تمام کاسه کوزه های دنيا را سر ما بشکنيد(!)و ما را مقصر تمام مشکلات دنيا بدانيد.يک شير پاک نخورده ای افسانه ی سلطه يهوديان بر دنيا و ْ مطبوعات تحت سلطه ی يهوديان ْ را بر سر زبانها انداخت تا شما هرچه کم و کسر داريد گردن اين ْ مطبوعات تحت سلطه ْ و بطور کلی گردن يهوديها با ان چشهای چپشان بياندازيد و اهمال خودتان را توجيه کنيد.
انشاالله تا سالهای سال در اين دنيا حضور خواهيم داشت تا شما بهانه تان را برای موفق نشدن و عقب ماندن در زندگی از دست ندهيد (!)
شیشه بشکست ، می ریخت و کوکو سوخت
یار با قهر برفت، اثری از آن کوکتِ کو کو نیست
تخم مرغ و فلفل و نان حاضر شده است
صبر کن آرام جـان، کو کو هم حاضر شود
سلام زيتون جان..
منم خوشحالم كه اين دوتا روزنامه باز شدن.. دلم براي شرق خيلي تنگ شده بود.. تو اين مدت بيشرقي، كلي به اعتماد ملي عادت كرده بودم:)
هوا هم خيلي توپ شده.. اتفاقآ چند روز پيش، عصري ديدم ابرهاي سياه از طرف غرب دارن با سرعت به سمت ما ميان.. بادي هم ميومد.. فوري داد كشيدم «پنجرههارو ببندين»! آخه پنجرههاي ما به طرف بيرون باز ميشه با يه باد معمولي هم احتمال برخورد شديد و شكستن شيشه و اعصابخوردي و بدبختي وغيره هست، چه برسه به طوفان! :)
شادباشي..
حضور انورتان عرض کنم پاستور !!فارل - ول دیروز مرد و در امریکا مطبوعات یهودیان
طرفدار اسراییل چهل روز عزای عمومی برای این مسیحی محافظه کار !!اعلام کردند
از نظر فکری درست مثل مصباح و جنتی و خزئلی بود شاید بدتر ...اما چرا اسراییلی ها
این همه عزا داری میکنند !؟ این پاستور مسیحی اعتقاد داشت که حضرت مسیح
همین ماه ها و سالها باید بیاید !!و تازه باید سرزمین اسراییل از سینا تا بابیلون که
همان بغداد امروزیست زیر حکومت اسراییل باشد ..این پاستور محترم انقدر که ظرف
این چهل سال برای اسراییل گفت و نوشت و فیلم درست کرد که بن گوریون نصف انرا
نکرد !!البته این ایونجلیست ها تازه دارند در اروپای پیشرفته و امریکای جنوبی
یار گیری میلیونی میکنند !!!و این بیلون دلارهای اهدایی بزرگان یهودی برای
تبلیغ انها بسیار حیاتیست
حضور انورتان عرض کنم پاستور !!فارل - ول دیروز مرد و در امریکا مطبوعات یهودیان
طرفدار اسراییل چهل روز عزای عمومی برای این مسیحی محافظه کار !!اعلام کردند
از نظر فکری درست مثل مصباح و جنتی و خزئلی بود شاید بدتر ...اما چرا اسراییلی ها
این همه عزا داری میکنند !؟ این پاستور مسیحی اعتقاد داشت که حضرت مسیح
همین ماه ها و سالها باید بیاید !!و تازه باید سرزمین اسراییل از سینا تا بابیلون که
همان بغداد امروزیست زیر حکومت اسراییل باشد ..این پاستور محترم انقدر که ظرف
این چهل سال برای اسراییل گفت و نوشت و فیلم درست کرد که بن گوریون نصف انرا
نکرد !!البته این ایونجلیست ها تازه دارند در اروپای پیشرفته و امریکای جنوبی
یار گیری میلیونی میکنند !!!و این بیلون دلارهای اهدایی بزرگان یهودی برای
تبلیغ انها بسیار حیاتیست
راد
از اهواز
تحلیل گر مسایل سیاسی
http://www.iranglobal.info/
پاشنه آشيل حكومت
حکومتگران اسلامی كه پنهانی دلال سکس و عامل فروش دختران هستند براي آنكه ملت سراغ اصل موضوع و همان پاشنه آشيل اصلي نروند با موضوع فساد اجتماعی !!! اذهان ملت را منحرف میکنند . از خمینی که دستور اجباری حجاب را داد تا هاشمی که از دختران اسکیت سوار برای تبلیغات استفاده میکرد تا ده نمکی که فقر و فحشاء را به تصویر کشید تا احمدی نژاد که با شعار ضد حجاب تبلیغات انتخاباتی كرد و اكنون مجري مبارزه !!! با بدحجابي شده تا کسانی که سایتهای فروش دختران ایرانی را افشاء میکنند و داد میزنند هموطن غیرتت کو؟!!
...
اصولا ما شرقی ها خیلی غیرتی هستیم که خیلی خصلت خوبی است ولی وقتی این خصلت با جهل ترکیب شود معجوني درست ميشود که روحانيت مرتجع قرنهاست از آن سوء استفاده میکنند.حکومتگران اسلامی كه پنهانی دلال سکس و عامل فروش دختران هستند براي آنكه ملت سراغ اصل موضوع و همان پاشنه آشيل اصلي نروند با موضوع فساد اجتماعی !!! اذهان ملت را منحرف میکنند . از خمینی که دستور اجباری حجاب را داد تا هاشمی که از دختران اسکیت سوار برای تبلیغات استفاده میکرد تا ده نمکی که فقر و فحشاء را به تصویر کشید تا احمدی نژاد که با شعار ضد حجاب تبلیغات انتخاباتی كرد و اكنون مجري مبارزه !!! با بدحجابي شده تا کسانی که سایتهای فروش دختران ایرانی را افشاء میکنند و داد میزنند هموطن غیرتت کو؟!! تا ........... همه خواسته یا ناخواسته گرفتار سیاست حکومت هستند. بسیار واضح است که دغدغه حکومت سلامت اجتماعی نیست واصلا حکومت برخرابی جامعه و هرج ومرج حکومت میکند ، دقيقتر آنكه خود حكومت عامل و مقصر اين اوضاع اجتماعي است .
من اعصابم شديدا داغون است!! الان همه را به فحش می کشم!!!!! باید لگد را با لگد آنهم به تخمهایشان جواب داد!!!
باور کن زمان شاه فقید من فقط با چوب اینجور آدمها را به فلک می کشاندم!!
سرهنگ جون برادر این فیلم را دیده ام و اون خانم هم البته بنظر ۱۲ ساله ای نمیاد ولی خوب بهرحال صحنه خشنیست اما حالا هیچ فکر کردی این ... راه بیفتن ملت را ناقص کنن و دست قطع کنن به بهانه حفظ امنیت و نظم اجتماع
آخه کجای اسلام اینرا میگه ?
اگر این بود که ابوبکر و عمر و عثمان همه بیدست میبودند!!!
وای خدا بدادمون برسه )-:
آذر جون خیلی از توضیحاتت تشکر میکنم ولی عمه میدونی منظور من این بود که بنظر میاد این بهانه " برخورد قاطع با اخلالگران امنیت و نظم اجتماعی ... " که حالا شده مد جدید برای گرفتن و شکنجه کردن و ناقص کردن مردم ,عزیزم.
و بقیه دوستان حقیقتش اینه که برای من زیاد فرقی نمیکنه و اصلاح طلبه یا ... یا دوست کیه ولی این زن ۶۵ سال داره و بالاخره سنی ازش گذشته , در هر حال فکر میکنم در جایی که آدمها حرفی و برهانی ندارند به فحش و شکنجه و ... متوسل میشوند.
بعله حق با شماست اگر بنا به دلسوختن باشه خیلی چیزا هست این لینک را قبلا فرستادم ولی دوباره میزارم خودتون ببینید :
http://naghmeyevargha.blogfa.com/post-54.aspx
هاله اسفندياری يک تيکه ُگه به تمام معنی است!! اين زنک بدترکيب و زشت هم از آن عده ای است که می خواهند با بزک کردن اصلاح طلبان آنان را به روی کار بياورند. مرگ و نفرين بر آن صورت زشتش و اسکلت مانندش.
دلتان را می خواهيد بسوزانيد بر اين دخترک ۱۲ ساله نحيف بسوزانيد که با لگد نيروهای کثافت و مفعول!! انتظامی ازش پذيرايی می شود.
http://www.youtube.com/watch?v=0Kc4dTfC2dE&NR=1
سلام زيتون عزيز
اتقاقی سر از وبلاگ شما درآوردم و از اين بابت خوشحالم، هم اخبار سياسی را گفتيد هم از وضع آشفته هوا. عحيب هم نيست ما ايرانيها درددل زياد داريم برای گفتن. يه حورها هم رفتار و کارهامون قاراشميشه، از آزادی و حقوق بشر مرتب صحبت می کنيم بعد احمدی نژاد ميشه ريئس حمهور.
موفق باشيد و به اميد دوستی و تبادل نظر.
سلام زيتوني
يه نگاهي به اين مرده شور بكن
راجع به ميز گرد از راه دور رسانه ها با شاهزاده بد ننوشته
http://navid1375.blogfa.com/
سلام زيتوني
يه نگاهي به اين مرده شور بكن
راجع به ميز گرد از راه دور رسانه ها با شاهزاده بد ننوشته
http://navid1375.blogfa.com/
سلام زيتوني
يه نگاهي به اين مرده شور بكن
راجع به ميز گرد از راه دور رسانه ها با شاهزاده بد ننوشته
از میون وبلاگ ها...
یهوه، الوهیم کوه سینا
خدمت سربازی
روزی رو که قرار بود برم خدمت یادم نمیره ... صبح بود با بابام تاکسی گرفتیم از دفتر شرکت که توی خیابون ظفر بود رفتیم میدون سپاه ... چه خبر بود . کلی آدم دیگه هم اومده بودن . خلاصه رفتیم داخل اما کد مارو نخوندن . گفتن ۱۰ شب . شب که شد رفتیم و بازم همون برنامه صبح . از آقایی که اونجا بود پرسیدم آقا این کد مال کجاست ؟ نگاه کرد گفت : سپاه ، ولیعصر آباده .به خونه هرکدوم از اقوام که زنگ میزدم گریه میکرد . انگار قرار بود برم قتلگاه . جل الخالق. حالا تقریباً یه هفته هست که خدمتم تمام شده و مشغول درس خوندنم . واقعاً خدمت چیز مزخرفیه با اینکه من تهران بودم و با لباس شخصی اما بازم عمرم تلف شد. توکل به خدا . تا یار که را خواهد و میلش به که باشد...
کسایی که لینک روزنامه شرق رو میخواستن بشتابند که غفلت موجب پشیمانیست.
http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-02-25/default.htm
عمه خانم .. عزيزم ...
خانم هاله اسفندياری دوست فايزه رفسنجانی است و بارها به ايران سفر کرده و اغلب اوقات هم در خانه فايزه زندگی ميکرذهو بدعوت او به ايران ميرفته ( اين را از ادمی که در ايران دستی در قضايا دارد شنيده ام )دستگيری اين بار او فقط دليلش اينست که تصميم گرفته اند هاشمی رفسنجانی را دراز کنند .. وگرنه تلاش هاله اسفندياری برای جلو گيری از جنگ بين ايران و امريکا بود که همه هم اين را ميدانند . کسی چه ميداند ؟ شايد رهبر برای ماندن حکومت جمهوری اسلامی نياز به جنگ افرينی دارد
سلام زیتون خانوم
خوبید؟من همیشه وبلاگ شما رو میخونم البته ببخشید که نظر نمیذاشتم من نوشته های شما رو خیلی دوست دارم نگاهتون به مسایل خیلی دقیق است و قدرت نوشتن خوبی دارید من شما را با اینکه نمی شناسم مثل یه خواهر از راه دور دوست دارم راستش مدتها بود یه فیلتر شکن پیدا نمی کردم و بعد از تقریباْ ۲ ماه اومدم دارم وبلاگ شما رو میخونم خواستم ازتون تشکر کنم
همیشه موفق و خوش باشید
سلام زیتون خانوم
خوبید؟من همیشه وبلاگ شما رو میخونم البته ببخشید که نظر نمیذاشتم من نوشته های شما رو خیلی دوست دارم نگاهتون به مسایل خیلی دقیق است و قدرت نوشتن خوبی دارید من شما را با اینکه نمی شناسم مثل یه خواهر از راه دور دوست دارم راستش مدتها بود یه فیلتر شکن پیدا نمی کردم و بعد از تقریباْ ۲ ماه اومدم دارم وبلاگ شما رو میخونم خواستم ازتون تشکر کنم
همیشه موفق و خوش باشید
ای وای Nostalgia
در ضمن از دستگيری مدير پرشين بلاگ اصلا ناراحت نشدم .وبلاگ خانوادگی ما رو برداشتند توقيف کردند و ی خط توضيح هم برام نفرستادند که چرا .
این شماره ۲۷ هم عجب داستانی داشت . میدونی دوست ندارم برای کسی نسخه بپیچم . به شدت هم عقیده دارم تا وضعیتی برای خود یک نفر پیش نیومده نمیتونه اون وضع رو درک کنه اما خودم قبل از ازدواج به همسرم گفتم اگه به من خیانت کنی باید منتظر مقابله به مثل من باشی . من اگه جای این خانم بودم کاری میکردم که حداقل این آقا فکر کنه که همسرش داره بهش خیانت میکنه . میگم فکر کنه چون شاید واقعا نتونه این کارو بکنه . کاریه که از دست هر کس بر نمیاد
سلام .. در قاشق که شبیه زیتون پروده میماند ...
1. و 2. ارزوی توانایی همیشگی ..
3. اینهمه همکاری و خودسانسوری و خود. .... و بازهم .... چه نتیجه میگیریم؟؟؟؟ که بدتر از انی بود که خیال میکردیم و ...
4. سه شنبه هفته پیش(البته از اون روز تا امروز همش اینطوری بود هی افتاب و هی طوفان اما دیگر در مطب دکتر قافلگیر نشدم ...)
5. به امید ازادی همه
عزیز , ما به فیلم سیصد اعتراض میکنیم که ایرانیها را ملتی وحشی و بیتمدن نشان میده ولی ببینینید آخه در کجای دنیا زنی ۶۵ ساله , هاله اسفندیاری , را به جرم "اقدام علیه امنیت ملی" دستگیر میکنند و دست جوانان را "بمنظور برخورد قاطع با اخلالگران امنیت و نظم اجتماعی ... " قطع میکنند ?
آیا این وحشیگری نیست?
misheh lotfan address site shargh va hamihano yeki az hammihan-haye aziz bezareh toye in comment-doni
motshaker
ملا نصرالدین و الاغش و پسرش هر جوری کردند باز مردم !!ایراد گرفتند وقتی هم
که هردو پیاده شدند و الاغ را جلو انداختند مردم !!گفتن عجب خریند !!چرا سوارش
نمیشوند ....حالا قضیه ایران و جماعت روشنفکرش بخصوص غربزدهاش تا ایرانو
سوئس نکنند ول کن معامله !!ملاها نستند که نیستند ٬خیلی هاشون بخصوص وراندازهاشون
میگفتن اگر یکی از ان چغرهاش ( مثل همین احمدی نژاد !!) بیاد سرکار انوقت ایران
میشه تالبان افغانستان امریکا جون کارشون را یکسره میکنه !؟ خی یکقرون بده آش
بهمین خیال باش ...دو یادسه سالیه چغرخان داره اسب حکومت رو میرونه تازه باب گفتگو
را هم با امریکا باز کرده ...در بعد داخلی هم خبری نشد که بشه طوفانزا تازه این بگیر
بگیر حجاب هم بجایی بر نخورد ٬ یواش یواش داره نسیم ازادتر !!شدن میاد در مجلس دنبال
انجمن دوستی با امریکا هستند البته تند رو ها هم بیکار نیستند اما اینکه کرباسچی
داره میدون میگیره خبرش بعد ها میاد که تنها کاندیدای با بیضه !! برای رو یارویی
با احمدی نژاده برای ریاست جمهوری !!!اینو زیر زیرکی باروپایی ها گفتند
شل شدن اوضاع مطبوعات و بیرون زدن شرق انهم با اقای قوچانی !!هم یکی از سوغات اوضاع ایرانست ...زیاد هم هول برتان ندارد که مثل دوران اول خاتمی نخواهد
بود خیلی حساب شده و کنترل شده که بانقلاب رنگین ممتهی نشه
فعلا همینو داشته باشید تا بعد . عزت زیاد
نتيجه اخلاقي اين مثنوي:
مازوخيست بودن شاخ و دم نداره!
سلام
فعلا اين بازآغازی ها مبارک تا بعد....
سلام
فعلا اين بازآغازی ها مبارک تا بعد....
سلام اين مال ۲پست قبل است.. ولي دسترسي به اينترنت نداشتم... سلام. متاسف شدم از اينكه اينطور برخي به اين نمايش نامه گير دادن، ولي به دل من نشست. با ولع اومدم سراغ كامنت دوني تا ببينم نظر ديگران در مورد (((ادامه اين زندگي))) چيه؟...
آره! درست حدس زدي. منم دارم قرباني اين نمايش نامه مي شم. با اين تفاوت كه خوشبختانه بچه ندارم. ما سال ۸۱ ازدواج كرديم. همسر من فرد اهل كتاب و بنظر روشنفكري بود. ملاك من براي ازدواج اهل سيگار و مشروب نبودن فرد و چشم پاكي وي بود. اولي را كه با تحقيق و پرسش از شخص خودش روزي كه براي اولين بار تو پارك برا آشنايي و خواستگاري بوديم پرسيدم و نه گفت، دومي هم آنقدر در بخشي كه من اينترن و ايشان رزيدنت آن بخش بودم رفتارش متينانه بود كه تصميم خود را گرفتم كه با وي ازدواج كنم. آن موقع ايشان رزيدنت و خانواده شان دستشان تنگ بود. خلاصه با كمك وامهاي ازدواج من و خودش و قرضي كه از دوستانش گرفت و زدن از خرجهاي اضافي، عروسي آبرومندانه اي گرفتيم كه سر جمع هزينه براي داماد با كل خريدهاي عروس، جشن عروسي، تالار، دستمزد عكاس(به جز چاپ عكسها كه من موقع تحويل پول آنرا پرداختم) و... به يك ميليون هم نرسيد.(اون موقع سيم كارت موبايل نهصد هزار تومان بود) بعد ازدواج هم من درسم تمام شد و با كلي دردسر تو خوابگاه متاهلي جايي كوچك گرفتيم و شروع به زندگي كرديم. به اين اميد كه آن مكان كوچك آلونك عشقمان باشد. اونموقع من درسم تمام شده و دوره طرحم شروع شده بود و حقوق مكفي براي زندگي كه، لازم نبود پول آب و برق و اجاره خانه بدهي، داشتم؛ حدود ۳۰۰ تا ۳۵۰هزار تومان و حقوق وي ۵۰هزار با حق تاهل۶۰ هزار تومان. ۲-۳سال با خوشيها و در كنار آن دعواهاي خاله زنكي گذشت. ميدوني اين هزينه ها را نوشتم راحت تر بشه فهميد بين علم، ثروت و عشق بايد كدام را انتخاب كرد... راحت تر بشه تصور كرد الان كه از عيد ۸۵ ماهي حقوق پايه يك ميليون كه با حق ويزيت حدود دو تا دو و نيم ميليون تومان مي رسه فهميد كه گاهي دست تنگي آدم را روشنفكر و چشم پاك ميكنه.
بالاخره تا پارسال و اينكه وقتي ديدم ديگه از آب وگل دراومد و من هم كه از ۱سال قبلش به علت تعويض محل زندگي به شهرستاني براي گذراندن دوره طرح همسرم و به بهانه درس خواندن براي امتحان در دوره تخصص خانه نشين شدم. ولي سال اول نمرم خوب نشد و ۲سال بعدش هم امتحان ندادم. چون نرسيدم درست درسم را بخوانم، نه كه نخوام، ولي متاهلها ميدونن من چي ميگم. بخصوص اگه همسرت فوق العاده راحت طلب و اهل خواب باشه. تصميم گرفتم اگه بشه يك سال به شهري كه پدر و مادر هردومون اونجا زندگي ميكنن و براي رفتن به اونجا ۲پرواز هواپيمايي بايد داشته باشي برم. با وي كه مطرح كردم. مخالفت نكرد چون با روشنفكري و يا الان ميفهمم غرور ((گفتن اينكه بگه من به تو احتياج دارم )) مغاير بود. خلاصه عيد پارسال (۸۵) كه برا عيد آنجا رفتيم من موندم و ايشان برگشت. شهريور ۸روز آمد و من با تمام وجود سعي كردم از من خاطره بدي در ذهنش نمونه. چون ميدونستم همونطور كه به من سخت ميگذره به اون كه راحت طلب هم بود خيلي خيلي سخت ميگذره و احساس دين بهش ميكردم. تا اينكه روز قبل رفتن طبق معمول يه دعواي خاله زنكي راه انداخت و رفت. تا حدود ۲ماه كه تلفني با هم صحبت مي كرديم يواش يواش به وي قبولاندم كه كار و عملش درست نبوده و با اس-ام-اس از من به خاطر سوءتفاهمات ايجاد شده در زندگيمان، معذرت خواهي كرد. اين برا من يه دنيا ارزش داشت. آخه ايشان آدمي درونگرا و گوشه گير است ابراز عذرخواهي يا بيان محبت بسياربرايش سخت است و ديگران هم تا زماني كه با ما رفت و آمد نداشته باشند اين را حمل بر نجابت و علمي بودن وي ميگذارند. من هم در كنار اين مسايل، اين را ميدانم كه همه ايده آل نيستند سعي كردم انتظاراتم را از همسر پالايش كنم. دردسرتان ندم، فرداي رفتنش برا يك هفته بعد اون دعواي شهريور، چون تو دعوا گفته بود وسايلت رو جمع كن و برگرد بليط برگشت گرفتم، ولي وقتي به ايشان گفتم، گفت: نه نمي خواد بياي! چون اينجا من همش در حال رفت و آمد هستم(ما براي كارش كه شهرستان بوديم براي شركت در كلاس زبان تافل هر هفته به مركز آن استان مسافرت ميكرد) تو حواست پرت ميشه و من هم نگران تو مي مونم. خلاصه مونديم تا ۴اسفند كه برگشتم و با دسته گلي زيبا فرودگاه به استقبالم اومد. اومديم شهرستان خونمون. مرخصي گرفته بود كه برا امتحان تافل خودشو آماده كنه. من هم كه خيلي خيلي خودم را مديونش ميدونستم و ميدونستم هيچ مرد ايراني اين كار را نميكنه از جان و دل تر و خشكش ميكردم از ۵اسفند فرداي روزآمدنم ديدم مدام در حال اس-ام-اس فرستادن و خوندنه (تاكيد كنم اصلا آدمي نبود كه حال جوك فرستادن برا كسي را داشته باشه) يا داره دنبال چيزي براي گير دادن به من ميگرده. جالب هم بود من با احساس ديني كه بهش پيدا كرده بودم و حس گناهي كه، چه به روزش آوردم كه رفتارش اينقدر متغير شده، سكوت ميكردم.
از طرفي در خانه يه كدبانوي تمام عيار شده بودم. ولي فردي كه با خوردن غذايي دانشجويي هميشه تشكر ميكرد ديگر خودش نبود. انگار ميخواست كاري كنه كه تو باهاش دعوا را شروع كني و اسباب وسايلت رو جمع كني بري. من از همه جا بيخبر با خودم فكر ميكردم تو خودت اگه يه هفته شوهرت ميرفت چه ميكردي. هيچ چي نميگفتم. ۴۰روز به خودم و همه كسم توهين كرد و من پيش خودم ميگفتم طبيعيه! تو خودت اگه بودي بدتر ميكردي!!! بماند كه هرچي اون بد كرد من نازش رو كشيدم و با چشماني گريان از اينكه مستحق اين حرفها نيستم و عليرغم تهمتهاي خاله زنكي كه به من ميزد كه اصلا تو مرامم نبود، محبت كردم. هر روز2-3بار مدام بهم گير ميداد وبه همه كسانم توهين ميكرد ومن را به گريه مي انداخت، باز مي ديد در جواب دعواهايش مي گويم من اينها را دعوا نميدانم، بلكه فكر ميكنم تو اين مدت بهت بد گذشته و داري افكاري كه به ذهنت هجوم آورده را تخليه مي كني، من به تو بد كردم، فكر نمي كردم دوري اينقدر برات گرون تموم شه...
تا اينكه انگار ديد من اصلا از كوره در برو نيستم به من گفت تو الان اصلا خيلي فرق كردي و قبلا به اين خوبي نبودي و فكر ميكنم شايد!! بشه يه فرصت ديگه به خودمون بديم!!! و از همون روز اقلا بعد از غذا تشكر ميكرد. اين را قدمي رو به بهبودي دونستم و ميدونستم همه چي درست ميشه! خب ميشناختمش!! از همون زمان كه با هم زندگي رو شروع كرديم و با نداريها ساختيم، تفريحاتش خواب وچرت زدن و در بيداري تلويزيون و نوشتن مقاله بود. هر چند متوجه بودم تو اين يك سال كه نبودم اصلا كارعلمي جديد نداشت، چون من قبلا كمك دستش بودم، تو انگار يكي را يكسال از تفريح مورد علاقه اش منع كني خوب نتيجه همين مي شود كه حالا اينطور مي خواد با بهانه گيري عذابت بده، با خودم گفتم باشه دوباره كمكش ميكنم ۲تا مقاله كه بنويسه ميدونم كه شارژ ميشه...
اينها تصورات اون روزم بود، تا اينكه فرداش كاشف به عمل اومد ايشان در نبود من با دختر يكي از بيمارانش كه شماره موبايل همسرم را گير آورده بود و در ابتدا با اس-ام-اس هر از چند گاهي به عنوان درد دل و گله از نامزدش و بعد از مدتي ارتباط عاطفي و ماچ و بوس اس-ام-اسي پيدا كرده. البته اين ارتباط عاطفي را خودش به من نگفت. بلكه واسطه اي كه حماقت من را ديد به من اطلاع داد... فكرش را بكنين با چه حالي به سمت خانه رانندگي ميكردم. حالا فهميده بودم علت اون چهل روز شنيدن ناسزا چي بوده. ولي باز گفتم نه! اين اصلا اينكاره نيست. تفريحاتش اينگونه نيست و .... مردم چشم ديدن تفاهم ما را ندارن. شايد همسرم به وي اس-ام-اسي با عنوان ...عزيز فرستاده و اون بي ظرفيت بوده و همه جا پركرده دكتر فلاني عاشقمه و ميخواد از خانومش جدا شه!!!
اصلا برم از خودش بپرسم. حتي اگه چيزي هم باشه مطمئنم بهم ميگه. تازه ديشب كه خودش گفت يه فرصت ديگه... پس اگه حتي يك ماهرويي هم باشه زندگي و آرامش با من را به ديگري ترجيح داده. خانه اومدم از صبح تصميم گرفته بود اونروز خونه بمونه و استراحت كنه. ناهار را كه خورديم. عقب كشيد روي مبل نشست و در حاليكه هردو داشتيم به تلويزيون كه فيلم نشان ميداد نگاه ميكرديم و من غرق در افكار خود كه از كجا بايد شروع كرد... فيلم در مورد پسر حرامزاده اي بود كه داشت در جايي از اينكه دوستانش او را با اين لغت تحقير ميكردن سخن مي گفت. يه دفعه گفت: اصلا اين حرامزاده گفتن چه معني دارد. حتما بايد يه آخوند به كسي اجازه كاري بدهد.... ديگه ادامه حرفهاش رو نشنيدم. چشمام داشت سياهي ميرفت. چقدر در اين مدت يكساله فكرش متعالي شده بود!!! اين زمينه شد كه ازش بپرسم... از ساعت ۲تا ۴عصر انكار كرد و دوباره شروع به داد و بيداد كرد و اينكه كي بهت اين را گفته زود باش بگو تا دهانش را جر دهم... آنقدر انكار كرد كه شك كردم، به واسطه زنگ زدم و شماره را گرفتم. در حضور خودش به شماره موبايل تماس گرفتم باز چون باورم نميشد و هم بالاخره متخصص اين شهرستان بود و اومديم چيزي نبود اونوقت آبروي وي را دستي دستي به باد داده بودم! گفتم من خانم...(اسم كوچك همسرم) هستم. شما نميدونستي... زن داره وووو
القصه اين خانم رو هم ديديم. يه قيافه سبزه سياه كاملا متوسط به پايين با نام فاطمه. از اون اسامي كه تو اين شهرستان مده و همسرم هم هميشه مسخره ميكرد كه اينجا هركي بياد يا زهرا است يا فاطمه. در ضمن اين خانم شب به خواهر شوهرم تماس گرفت واز وي درخواست كرد لطفا چون من نامزد دارم واينجا كسي از قضيه دكتر باخبر نيست شماخواهش مي كنم شلوغش نكنيد. تا شب كه من با كمك خواهر شوهرم و ۲شماره تلفن ديگر كه از اين خانم دستمان رسيد وشماره تلفن+ اس-ام-اسي كه همسرم براي اثبات اشتباه بودن اين قضيه موبايلش را شب (۴ساعت بعد از اينكه بهش فقط گفتم موبايلت رو رو ميز بگذار الان بهت زنگ ميزنه و پشت سرش قايم كرد و از خانه خارج شد) در اختيارم گذاشت با شماره و نام مستعاري كه براي فرد ثبت كرده بود و يك اس-ام-اس با اين عنوان كه (آره ولي شنبه ميبينمت بوس) وفراموش كرده بود پاك كنه، بالاخره به همسرم ثابت كرديم كه انكار فايده ندارد. اونشب از خجالت مادرش فقط يكبار ازم معذرت خواهي كرد و گفت هيچ وقت به من خيانت نكرده و نخواهد كرد. البته در حين صحبت كه من داشتم ميگفتم هيچگاه دوست پسر نداشتم، گفت من هم تا به حال دوست دختر نداشتم!!!! دوباره مجبور شدم توضيح بدم عمل ايشان را اگر بخواهيم نام مؤدبانه و با نگاه خوب بدهيم حداقل ميتوان به اين فرد دوست دختر گفت.
خلاصه گذشت و تصميم گرفتيم از صفر شروع كنيم. ولي صفري كه هميشه موبايل را در منزل خاموش ميكنه يا تلفنهاي تماسي را قطع ميكنه، من حق دست زدن به موبايلش را ندارم. رمز ايميلش راهم 2روز قبل تغيير داده (نه كه برم چك كنم جلوي خودش متوجه شدم و به خودش هم با لبخند گفتم) همه اينها را قبول كردم و دل را پاك كرده و خودم را به خدا سپردم، ولي تنها لذت و دلخوشي و تفريح من را نيز زير پا مي گذارد آن اينكه همسرم اهل ميهماني رفتن، رفت و آمد و مسافرت نيست، اين تنها تفريح و همصحبتي ما اين بود كه در مقاله هايي كه تصميم به نوشتنش ميگرفت كمكش ميكردم، كه در ضمن تمريني براي آينده خودم هم محسوب مي شد. البته ايشان نامردي نميكرد و نام مرا جزو نويسندگان بعدي مي آورد. ولي ۲سال قبل من يك كار تحقيقاتي را در بيمارستان محل طرحم شروع كردم و وقتي پيشنهاد شروع اين كار كه مشابه آخرين كارش بود ولي در نوع ديگري از بيماري، اول گفت فكر نميكنم كه بشه. ولي بعد وقتي اصرار من و تشويق دوستمان كه اغلب در كار آماري كمكمان ميكرد تصميم به اين كار گرفتيم. يعني ايده از من و رفتن ۲روز در هفته به بيمارستان جدا از كشيكهاي موظفي براي ويزيت بيماران از من و نوشتن استراكچر اوليه مقاله از من... و اديت و ويرايش نهايي از همسرم. تا جايي كه مقاله نوشته شد و اولين بار كه خواستم در كنگره اي آن را شركت دهم با ديدن اين كه نام من به عنوان نويسنده اول است جا خورد و بناي ناسازگاري گذاشت. خب اين خواسته اش برام عجيب بود. ولي باز چيزي نگفتم و توضيح دادم از حالا تا ۴-۵سال بعد، من فرصت اينكه بتونم مقاله اي با نويسنده اسم اول بنويسم برايم وجود ندارد. چون ۱سال كه به علت تعويض اجباري محل زندگي براي گذراندن دوره طرح وي در شهرستان و به بهانه آماده شدن براي امتحان رزيدنتي فرصت مريض ديدن ندارم و بعد هم اگر هم قبول ميشدم تا ۳-۴سال گذراندن دوره براي احترام وپاچه خواري!!! اسم اساتيد را بايد قيد كنم. ولي گفت: اين چون در زمينه و فيلد كاري است كه تصميم دارم براي ادامه تحصيل در خارج انتخاب كنم اين به گرفتن پذيرش از آن دانشگاه كمك ميكند. گفتم باشه اگه خواستي اين رو تو اسم اول باش ولي قول بده يكي از مقاله هاتو من را به عنوان اسم اول بنويسي دوست دارم در جشنواره خوارزمي شركت كنم. ولي موافقت نكرد. اونجا بود كه اولين بار حس كردم خلاف ادعاي هميشگي اش كه مي گفت: من حتي دوست دارم خانمم در علم و دانش از من پيشي بگيرد اين نظر واقعي اش نيست.
حالا ديروز اعلام كرده درهيچ مقاله اي با من نام مشتركي نخواهد داشت. البته در اون ۴۰روز مدام اين قضيه را هم مطرح ميكرد ولي بعد از افشاي اون قضيه و و و... در نهايت ما تصميم گرفته بوديم از صفر شروع كنيم و ديگه به گذشته ها استناد نكنيم.
حالا من مي تونم با نمره اي كه آوردم تو يه رشته متوسط تو ايران كه ممكنه زياد هم به اون علاقه نداشته باشم ولي درآمد حاصله از آن حداقل 5/2تا3برابر رشته لوكس كه مثلا الان همسرم در آن شاغل است، خواهد بود، قبول شم. ولي كار پذيرشش درست شده والبته چرا دروغ، در تمام مراحل داره به اينكه با هم بريم برنامه ريزي مي كنه.
ولي اونوقت ايران برا من كه هيچ چي... تو خارج هم اول ازت مدرك زبان تافل يا آيلتز ميخوان، كه من ندارم و تو فرصت كم براي رفتن به اونجا هم نميتونم تو كلاس زباني شركت كنم. بايد اونجا كه رفتم تازه با كلاس زبان شروع كنم و بعد اگه اجازه بهم بدن ادامه تحصيل...
ولي اين دوره را كه به همسرم مجوز آن را داده اند۲ساله است و بعد از آن تعهد به سفارت مي دهي كه برخواهي گشت. يعني فرصتي عملا براي من نمي مونه. حالا من موندم با كسي كه حق نداري به موبايلش دست بزني، رمز ايميلش را هم عوض كرده در يك آن هم برات ميتونه تو ذهنش پرونده درست كنه و تو رو از زندگيش خارج كنه. اينجا تو يه شهرستان كه هر كار كني همه خبر ميشن اين كار را كرد و فردا در مملكتي كه برخي مسايل براشون حل شده است مي خواهيم ادامه زندگي بديم
به من هم ديروز با تاكيد گفت من با تو ديگه كار مشترك نمي كنم. اين برا خانمي كه ذهنش آسوده باشه مي تونه بره و اونجا يه رشته اي را شروع و مستقل كار كنه. ولي همسر من كه اغلب دنبال اين است كه برا حداقل كارهايش از ديگران كمك بگيرد كه خوب قبل از اين مسايل من برا پيشرفت زندگيمون كمك ميكردم ولي حالا با اين تصميمي كه با خود گرفته و عهد كرده، اين يعني، در حيطه روابطش با همسرش يك مرز و ديوار گذشته و اين يعني همدل نبودن و انتظار اتفاقات جديد را داشتن!!!
قبل از اينكه ديروز دوباره رو جمله عدم انجام كار مشترك تاكيد كنه من تصميم خودم را براي آينده ام گرفته بودم هر چند احمقانه به نظر بياد.
پيش خودم گفتم تو كه با اونهمه منم منم كردن كه اگه روزي بفهمم شوهرم كاري كرده، ال و بل ميكنم... پس چي شد؟! اونقدر دوستش داشتي كه نتونستي باور كني، با خودت گفتي جادو جنبلش كردن و به كريه ترين كارها هم تن دادي، حالا گيرم رفتي تخصص هم گرفتي. تو كه ،همسرت، آرامش و آسايش در خانه ماندن و يا خوابيدن را به پول ترجيح مي دهد. يعني عملا 5/3روز در هفته سر كار ميرود و بقيه را براي تمدد اعصاب در خانه مي ماند اونوقت باز همون ميشه. چون اگه سر كار بري احساس تنهايي و دلتنگي سراغش مياد باز گذشته ها به ذهن برميگردد باز به خود اين حق را ميدهد در ذهنش رابطه اش را با تو قطع كند و ...
با خودم فكر كردم اونقدر دوستش دارم كه نمي تونم فراموشش كنم. من كه پول تو انتخاب همسر برام مهم نبوده پس حالا دنبال چي هستم. ثانيا تو 3-4سال دوره خوندن تخصص هم كه كسي عاشق چشم و ابروي ما نيست كه الكي بشيم متخصص. يعني بايد يا كشيك بيمارستان داد يا تو خونه درس خوند!!!
پس نشستم و با استفاده از تجربيات گذشته و محكوم شدن به اينكه در خوبي و احترام فردي به همسرم، اهمال و كوتاهي كردم، تصميم گرفتم كه زندگي را در درجه اول قرار بدم و براي اينكه احساس پوچي و بيهودگي بهم دست نده، در كار و فيلد همسرم هم كمك كارش باشم، وهم در كنار كار، اون ارتباط عاطفي-كلاميمان، هم حفظ بشه. (توضيح اين كار: ايشان كسي است درونگرا و اگر مشكلي باهر كسي داشته باشد بيان نمي كند وبراي طفره رفتن ازابراز عقيده اش، كل رابطه راقطع ميكند، در ابراز عاطفه نيز همينگونه است. در نتيجه براي جبران ارتباط كاري را جايگزين هر گونه نيازعاطفي و كلامي با همسرم كردم.)
حالا بايد برا آينده مون تصميم مي گرفتم و از اشتباهات گذشته درس مي گرفتم. پس يا قضيه خارج رفتنمون درست مي شد و من كه اونجادر مدتي كه بخوام مدرك زبان بگيرم و شروع به ادامه تحصيل كنم، مي تونم در پروژه سنگيني كه براش تعيين شده كمكش كنم. در كنارش تو ايران 100 تا رشته را انتخاب واحد كنم تا بعدها جور ديگري وانمود نشه كه اصلا تو نمي تونستي قبول شي!!!
( آخه تو 40روز حرفهاي مشابه شنيده بودم كه اول يكه ميخوردم و بعد فرداش ثابت ميكردم با داشتن اين دليل و مدرك اينطور نبوده... اشاره به اينكه اگه با اون ازدواج نمي كردم الان بايد خيلي بودي ميشدي زن يه پزشك عمومي، كه فرداش با نام بردن خواستگاراني كه ميشناخت و اشاره به مهريه اي كه تا آن روز از اين كه زياد بود و تخفيف!!! نداده بودم ايراد ميگرفت ولي حالا نشان ميداد ادعاش صحيح نيست، مثال آوردن از پزشكان عمومي كه هم از لحاظ مادي و هم انساني آدم فرهيخته اي است، كه تخصص ملاك آدميت نيست و...)
يا اگه فعلا خارج رفتنمون نشد چون ايشان تصميم دارد هيات علمي اي همين دانشكده باشد، پس من سعي كنم رشته هايي كه با شرايط زندگيم ميخونه ودر مركز همون استان كه هر 5 شنبه- جمعه هم بتونم خونه باشم انتخاب كنم، كه يا همون موقع يا در ليست ذخيره ها قبول شم. البته شايد فقط يك رشته اين شرايط را دارد كه اولا رشته اي است كه تو ايران براي مردم زياد شناخته شده نيست وثانيا ويزيت بيمار ديدن با اين تخصص مشابه ميزان ويزيت پزشكي عمومي است...
خب به هركي بگي ميگه اين حماقته كه آدم 7سال درس بخونه 2سال كنار يه مشت آدم عقده اي كار كنه بعد يه جورايي خودش را با فكر به اينكه علم بهتر است يا ثروت... عشق بهتر است يا علم... عشق بهتر است يا ثروت محدود كنه.
از ديروزكه داشت براي چندمين بار از فردي كه با ديد دوست، اسرار زندگيش را به او گفته بود وايشان كه نسخه پيچ داروخانه است و تمام عشقش اين است كه با دكترها آمد و رفت داشته باشد و براي خوش صحبتي در ميان هر جمعي، اداي فرد غايب را در مي آورد و اسرارش را فاش مي كند، جمله اي كه همسرم احتمالا در همان تلاطمات زندگي كه داشتيم، به وي گفته بود، به عنوان سند حرفم به ايشان گفتم. دوباره ازاينكه داشت از اينكه اين آقا خيلي آدم خوبي است و از دوستيها سوءاستفاده نميكند ميگفت ولي با گفتن اين مطلب كه من آن را با ترس و لرز و كلي زمينه چيدن كه قصد توهين به دوستيهاي ايشان ندارم واز آنجا كه قبلا سعي كرده بودم وي را متوجه كنم كه اين فرد مناسبي براي اينكه آدم سفره دلش را برايش باز كند نيست، ولي متوجه نشده بود و باز هم از دوست خوب بودن طرف ميگفت... از كوره در رفت كه كي اين را به تو گفته؟!
و كي چي گفته هم باز يعني شروع بحث روي مسايلي كه با هم عهد كرديم، ازش حرف نزنيم، درنتيجه باز من سكوت كردم تا عهدم را نشكنم، ولي وي از ديروز عصر اخم كرده، سر ناهار امروز هم بعد از اينكه غذا را كشيد فكر كردم گوشت يادش رفته يكي تو بشقابش گذاشتم با عصبانيت اونرا به داخل قابلمه پرت كرد كه قطرات داغ خورشت روي سينه و لباسام پاشيد و با چشمهايي دريده و خشمگين با عصبانيت گفت: خودم نمي خواستم، لازم نيست تو برا غذاي من همش گوشت بگذاري و آخرين جمله اينكه، نمي خواد دلت برا من بسوزه... اين جمله خيلي برام ثقيل بود، اشك تو چشمام جمع شد ولي نمي خوام گريه ام را ببينه! نه به خاطر غرورم! چون ديگه چيزي به اين نام براش معني نداره! بلكه بخاطر اينكه ناراحت نشه! بلند شدم يه سر از آشپزخانه بيرون آمدم تا خودم را باد بزنم تا اشكم در نياد.. ميدونه من از غذا با هم خوردن، قهر نمي كنم... ولي بلند شد و با بشقابي كه فقط يكي دو قاشق از آن را خورده بود سفره را ترك كرد... علت بغضم به فشاري كه رو منه و نميتونستم تا قبل اين نوشته با كسي حرف بزنم برميگرده كه باز با تمام كج خلقيهاش ظهر كه از خواب شبانه بيدار شده بود بهش سلام دادم و باهاش در مورد مسايل مختلف حرف زدم ولي اين جمله آخري را زياد تو اون 40روز شنيده بودم و در آخر معنيش را فهميده بودم. اونموقع چون من ميديدم به خود مي پيچد، گفتم شايد من را دوست ندارد. حالا درست نيست از ترس مهريه اي سنگين بخواد خودش را عذاب بده و من كه ادعا مي كنم خيلي دوستش دارم بايد در راه عشق خود را فدا كرد!! اونموقع به وي گفتم نگران مبلغ مهريه نباشه و من در ازاي چيزي كه براي اون ارزشي نداشت ولي جاي خالي اونو برا من پر مي كرد حاضر بودم اگه اون بخواد جدا شم. ولي شايد در خود توان اقدام برا جدايي را نمي ديد يا چون اقلا بايد دليلي برام مي آورد و مي ديد با آزارهاي هر روز بيشترش، من بيشتر دچار عذاب وجدان از تنها گذاشتنش ميشم، در نتيجه در پايان كج خلقيهاش اين جمله را مي گفت... نمي خواد دلت به حال من بسوزه!! يعني اونطور كه تو فكر مي كني نيست و كاش از من متنفر ميشدي و خودت از زندگيم خارج مي شدي!
البته الان يه عهد 40روزه با خودم بستم كه خيلي ازش مونده و گفتن اگه اين دوره تموم بشه مشكلات ما هم تموم ميشه!! از خودم دارم شرمنده مي شم... تحصيلكرده مملكت!!!دست به دامن چيزهايي شدم كه روزي خرافات مي ناميدمش.
ولي از سويي ديگر تازه انگار متوجه مي شم يه فرصت ديگه به خودمون بديم يعني چي؟
چون مدام ميگفت: آره ديگه! بريم اونجا همين برنامه ها رو داريم... تو دوباره ميخواي من رو چك كني و از اونجا كه اونجا كار من زياد خواهد بود يا اتوبوسي چيزي گيرم نياد، شك كني و باز دوباره برام همونجا هم جاسوس پيدا مي كني!!!(اشاره كنم در اين مدت ازدواجمان حتي يك بار نشده ازش سؤال كنم، كنم كجا بودي؟! اين ميتونه در نتيجه چه فكري در نهاد يك فرد باشه؟!!)
يعني عزيزم داريم ميريم اونجا ملاحظه من را داشته باش. چون استرس كاريم زياده نميتونم به تو برسم. در ضمن چون با خودم تصميم گرفتم كه با تو كار نكنم، پس چون كارم زياده يا تنهايي بايد به دوش بكشم يا از ديگران كمك بخوام اين ديگران هم چون دوستان من هستن (خوب دارن با من كار ميكنن اين يعني دوست... ) من حق دارم اتفاقاتي كه تو زندگيم مي افته را بهشون بگم و بگم كه خانمم اون موقع به من بد كرد... بعد اونها هم تاييد ميكنن حالا كاري نداريم كه كلاه را تنها يا جفتي پيش قاضي ببريم. پس بعد كه كمي سرم خلوت تر شد و با شرايط محيط اخت گرفتم ، باز من متوجه اين حقيقت ميشم كه نه من و تو نمي تونيم... نميشه چيني شكسته را وصله زد... اصلا از اولش هم چيزي نبوده...يعني از اول يه چيزهايي بوده ولي تو اونقدر با من بد تا كردي كه با اينكه من چند بار هم بهمون فرصت دادم نتونستي استفاده كني... پس يا جنتلمنانه مي آم و احساسم رو برات بيان ميكنم و ازت انتظار دارم دركم كني و راه زندگيمون را اونموقع جدا كنيم يا( بدون اينكه فكر كنم معني خيانت و دوست دختر داشتن يعني چه، و با توجه به اينكه به تو هم اون شب گفتم كه در رابطه با تو پايدار هميشه بودم و خواهم بود و هيچگاه به تو خيانت نكرده و نخواهم كرد، البته با فاكتور گرفتن از فرداي اون شبي كه من يه عذرخواهي كوچولو ازت كردم و برات اونقدر ناله كردم كه تو احمق يادت رفت موضوع چي بود و با مهرباني دست تو موهام كشيدي و فرداش من از اينكه يه دفعه فكر نكني غرورم را شكسته ام، داد و قال كردم و با اينكه هر كار كردم تو نمي خواستي و ميگفتي شرمت ميشه كه در اين باره حرف بزني، چون فكر ميكردي حالا كه ديشب منو بخشيدي نه درسته و نه لازمه در اينباره با من حرف بزني، با داد بهت گفتم كار خوبي كردم. اصلا از فردا با هر كي دلم بخواد دوست مي شم. ميرم زن صيغه ميگيرم. ميرم زن ميگيرم، با هر كي هم دلم بخواد دوست ميشم ولي تو فقط نگاه كردي و تو دلت گفتي عصبانيه، اين آدم اين مدلي نيست، داره يه چيزي ميگه... حالا من با الفباي خودم مطمئن باش به تو پايبندم) در اطرافم بدنبال اون ارتباطي كه نياز هر انسان و موجود زنده اي است و تو بهش ميگي ارتباط عاطفي، ميگردم ولي خوب تو هم بايد به من حق بدي كه نتونم تو خونه لبخند بزنم و به كج خلقيهام بايد ادامه بدم.
خلاصه روزگار غريبي است نازنين... حالا وقتي دارم شعر خانم فروغ فرخزاد را ميخونم با سلولهاي بدنم لمسش ميكنم!!!
شعرزير را چند روز قبل خواهر شوهرم برام فرستاد، جالبه كه برخي دوستان متاهلم بعد از فرستادن اون با اس-ام-اسي ازم تشكر كردن و جالب تر اينكه از آنجا كه ما با هم مدام ارتباط اس-ام-اسي داريم و تشكر بعد يه اس-ام-اس ميتونه شايد خداي ناكرده نشوندهنده اون حسي باشه كه اونها مثل من دارن.
لا لا لا نخواب دنيا خسيسه
واسه كم آدمي خوب مي نويسه
يكي لبهاش هميشه غرق خنده است
يكي پلكاش تو خوابم خيس خيسه
رها جان
و من عاشق شعرهای ناب و سرشار از زندگی تو:)
محسن عزیز
چشم. اگه گیر آوردم میذارمش اینجا
آذر عزیزم
میترسم این باد اینقدر در عراق و افعانستان گیر کنه که تبدیل بشه به باد فتق( شایدم نفخ کردهن)...
این هالهنور هم متخصص انواع بادهای حبس شدهست:)) شاید هم به نفعش باشه باد گیر بذاره جلوی ایران..
اصلا نفهمیدم چی گفتم:)) اگه کسی فهمید به منم بگه.
من فکر کردم فقط شبا فکرم قفله:)
کامنت شماره ۱۸- بادی بر آمده از دل
بابا این اسما چیه میگذاری برای خودت. کلی خندیدم.. باعث شدی تموم جوابهام شوخی بشه...
گیسو جان
این یک ظرف زیتون پروردهی باکلاس است!
روشو با خلال بادوم، پسته، گردو ، زرشک(!) و بقیه چیز میزها تزئین کرده بودن. کیلویی ۴۰۰۰ تومن. الحق هم خوشمزه بود. جای تورو خیلی خالی کردم گیسوی عزیزم. هیچوقت اون ظرف زیتونپروردهت جلو مانیتور یادم نمیره. بوس بوس:)
دردونه جان
مگه الکیه که معلوماتمو اینجا مفتکی بریزم رو داریه؟:)) پیک نیک هم حتما برو... یه شانس و اقبال بزرگ در انتظارته!
خانم شین عزیز
من از علت دستگیری خبر نداشتم.
راست میگید. زود نباید قضاوت کرد.
غضنفر جان
خوردن روزنامه میدونی که خوب نیست.
ما یه همستر داریم اولش بهمون گفتن زیرش روزنامه بندازین. اونموقع شرق نبود همشهری انداختیم. بعدا فهمیدیم مواد چاپیش سمیه و باید تراشه چوب بریزیم براش..
آخ، در مثل مناقشه نبود بهخدا...
خدا کنه یه عالمه روزنامه چاپ شه. حالا اصلاحطلبا بازم تو یه برهههایی از این حکومت آزاد بودن. کسایی که هرگز فضای نفس کشیدن نداشتن چی؟
امیر جان
نوشتم بوترانی؟:)) بابا سوتی!
برم ببینم. اما قول نمیدم وقت کنم درستش کنم. شما باید بفهمید که وقتی من میگم بوترانی یعنی بوترابی. من میگم انف تو نگو اَنِف... بگو الف!
راستی دیدی خط تولید سایپا همه از کار افتاد؟:)) دیدی خبرای تو تاکسی خیلی معتبره:) دیدم خودت برای دکتر امیر نوشتی که سایپا فقط خط تولید پرایدش کار میکنه( تازه اونم تو پارس خودرو جانم) و دنبال کار جدیدی!
دیدی حرفم درست دراومد؟:)
مخمل بانو جان
مرسی عزیزم. روز تو هم مبارک. روز همهمون مبارک!
در ضمن فکر نکنم توی شکمویی کسی بتونه رو دست من بزنه:( کاش ازون شکلکهای خجالت اینجا بود:))
عمو اروند نازنین
چرا باور نمیکنم؟ اگه فرهنگمونو بتونیم عوض کنیم خیلی چیزا عوض میشه..
گنجشک جان.
مشکوک که شدم شدیدا:) تازه بده یه کم از دست نوشتههام راحتی؟ چقدر ناشکری تو:)
اونم زیتون پروردهست با تزئیات جوادی...
منم سادهشو بیشتر ترجیح میدم. اینقدر قاطی پاطی بود. ولی خوب از تزئیاتش خیلی کم به آدم میرسه و مزهی خودش خیلی خوشمزه بود. جات خالی.
من مثل همه خوانندگان زیتون،همیشه میخواستم بدانم این فضولباشی که با اسامی گوناگون(مش قاسم.روزبه.سالومه.سوته دلان.)کامنت میگذارد کیست.لاجرم دست به دامن حسین درخشان شدم و با پرداخت مبلغی دلار همه اطلاعات راجع به فضولباشی و حتی عکس او را بدست آوردم.
نام واقعی او کریم است.زاده قزوین است.در کودکی بخاطر اینکه تُپل،مُپل بوده از قزوین فرار کرده و در گیشا ساکن بوده است.اکنون در ادمنتون در کشور کانادا زندگی میکند.
این شعر را تقدیم میکنم به کافرانی که
به معجزه و علوم ماورالطبیعه ایمان ندارند.
در جنگ اُحُد یکی ز کفار با نیزه درید پشت عمار
بیچاره ز روی زین نگون شد مستغرق بحر خاک و خون شد
آنقدر ز زخم و خون ترسید
کز ترس به دامن زره رید
در معرکه با نشین پاره از دست شده عنان چاره
تا نعرهء وا محمدا زد
حضرت بمثال برق آمد
چون چاک کون او را نظر کرد
با دست مبارکش دمر کرد
آب دهنی به زخمش افکند
تا خون جراحتش شود بند
زان آب دهان سراسر ریش
جوشید چنان نکوتر از پیش
کان گر ذره بین نهادی
یک مو اثری نشان ندادی
ایکاش که زنده بود پاستور
تا از تف حضرتش به صد جور
میساخت دوا برای هر درد
رغم همه کافران نامرد
ای کافر سگ پدر که چون خر
انکار کنی تف پیمبر
بیچاره دلیل و حجتت چیست؟
آیا که خدا در آسمان نیست؟
تف بر تو که لوس و بی حیایی
ضد تف پاک انبیایی
افسوس که قدرتی ندارم
تا خشتک کافران ندارم
زيتون جان مدير عامل پرشين بلاگ بدلايل ديگهاي دستگير شده نه بدليل مديريت پرشين بلاگ اين آقا تا خرخره تو سياسي بازي ها حضور داره بنابراين اين قضيه هيچ ربطي وبلاگ ندارند
تلفظ !
سلام
۰- خیلی شکمو نشریف دارید!
۱- چه سعادتی نصیب گردانندگان شرق شده خدا وکیلی!
۲- روزنامه هم میهن رو طیف جدا شده روزنامه شرق چاپ میکنند!
تبلیغات : هم میهن! شرق بخوان!!
۳-بوترابی (نه بوترانی! احتمالا اون راننده تاکسی(!) اسم رو بد تلفض کرد که شمه هم اشتباه نوشتی!) رو در رابطه با رفاقتش با عسگری معاون سابق وزارت اطلاعات که در ترکيه ......!!!
۴-تا شما باشی بدون هماهنگی قبلی و گرفتن وقت نری مطب پزشک!
راستی زيتونی من که باورم نميشه مامان باشی ولی اگه هستی روزت مبارک جوجویی(این دیگه اوج تحبیب من بودا !!!! به راحتی کسی رو به لقب جوجویی ملقب نمیکنم ) بوس
نازنين اين باد گير کرده بود در عراق و افغانسنان ولی صاحب هاله نوز به مدد امام زمان بزور داره بر ميگردونه طرف ايران ..
من فکر کنم شکمو ترین خواننده این وبلاگم ...کاش از این شکلک خجالت ها داشتی :))
خوب کامنت دونی زیتون بانو هم که ناز میکنه و کامنت ما رو نمی چاپه !!!
دوباره سعی میکنم :)
آخ که اون پرورده اون بالا آب از لب و لوچ من راه انداخت ...
والا ما که اين پايين پايين ها هستيم، از باد غرب فقط سرمای ۳۰- و ۴۰- به ما رسيده. گفتيم بريم ابتهاج بخونيم که زير دست و پا از سرما يخ نزنيم و گرنه ما هم هیهات من الذله!
آیدین جان
از کرامات باد غرب غافلی جانم!
باد غرب خیلی چیزهای دیگه قراره بیاره با خودش...
اون بالا بالاییها هم دارن به حکمت وزان بودن باد غرب پی میبرن و شما هنوز اندر خم هوشنگ ابتهاج خوندنی؟!
ای دل غافل!! هیهات من الذله!
چند تا موضوع همینجوری:
آخ من مردم تا اين دو کلمه فارسي رو تايپ کردم با کي برد بدونه لیبل.
آخ چه کيفي داره آدم با نويسنده وبلاگي که هميشه ميخونه شبهه-چت بکنه تو کامنت دونيش.
تو اين سايت قدیمي شرق رفتم دوباري ويژه نامه مخصوص هوشنگ ابتهاج رو خوندم. چه جاي خوبي تعطيل کرده بودند شرق رو D:
من در عجبم از اين همه کرامات، محروم نکنید خلق تشنه پیشگویی رو زیتون بانو.
منتظر مي مونم تا به پیشگویی های شما عمل کنند اين جماعت مطبوعاتچی.
در ضمن چه باد غربی که با خودش شرق آورده؟ :-؟
آبنوس عزیز
خیلی خوش اومدی:)
پیگیر سوار شدن به کشتی سوئدی با پدر و مادر گرامیتون بودم. حیف که نمیشه کامنت گذاشت...
آیدین جان
کجاشو دیدی:)
پیشگویی میکنم که بهزودی شرق و هممیهن روی نت میان:)
حالا یا نیم ساعت دیگه یا نیمروز دیگه یا نیمهفته دیگه.. حداکثر تا نیمماه دیگه...
باد غرب حسابی در وزشه:)
مدیر پرشینبلاگ هم بهزودی آزاد میشه.
حالا کف دستت ببینم؟ پیشونیت که بلنده...
کم کم کرامات شما داره زیاد میشه، باید یک فکری بکنی.
حالا شما که با عالم بالا در ارتباطی، این "شرق" و " هممیهن" را رو اینترنت سراغ داری؟
شرق اون سایته قدیمیش رو به روز نکرده.