http://balatarin.com/permlink/2007/8/18/1112866
بالاترين يا بلاترين٬ آلمان پر!
۸۴ آرمان جاويد چرا فقط آدرس می دهی؟ متن را بيار و يک کلام هم تفسير از خودت بياور. اینجانب هنوز هم مسند تاریخی در نفی جلال متینی و علی میرفطروس و ِذکر خیری که این دو فرهیخته از یاران صمیمی شازده ممد مصدق السلطنه می کنند ندیده ام!!
تاريخ تفسير کردن از زبان هادی خرسندی!!! خيلی خنده دار است!
هادی خرسندی که شب و روزش به فحش دادن به کمونيست ها و سوسياليست ها گذشته است حالا برای مصدقی جلوه دادن خودش!! مقالات سوسياليست های مصدق خواه!!!!!!!! را در سايت خودش می گذارد!!!
من که تمام مقالات را خواندم: اجازه بدهيد خلاصه مقالات را برايتان بگذارم:
۱- الهه بقراط مزد بگير امريکايی ها می باشد!
۲- قانون اساسی مشروطه می گويد که در غياب مجلس (( انحلال مجلس توسط شازده ممد مصدق السلطنه نفی قانون اساسي بود)) شاه ايران حق برکناری نخست وزير را دارد:
دو استدلال برای اين نفی صريح قانون اساسی به دست شازده ممد در سلسله مقالات جمع آوری شده در سايت هادی وجود دارد:
الف- شازده ممد در حالی به حالی شدن جنگ قدرت اين حق را داشته است که از مردم پرسش کند در مورد انحلال مجلس و بعد هم در همان حالی به حالی قدرت با توکل به قدرت مردم اين حق را داشته است که از فرمان قانونی برکناری اش سرکشی کند!!!!!!!!!
ب- محمدرضا شاه کاغذ سفيد با امضايش در اختيار مامورين سيا و اينتلينجت سرويس قرار داده بود که باقی کاغذ سفيد را جيمز باند پر کند!! و مصدق را برکنار کند تفاوت و فاصله های بين حروف دستورهای کتبی شاه اين مطلب را ثابت می کند!!!!!!!!
۳- معذرت خواهی های مادلین آلبریت!!!!! که اینجانب پوچی حرف های این زنیکه را در کامنت های قبلی ثابت کردم!!
پرسش های بی شماری وجود دارد.....
چگونه شعبان جعفری از درون زندان (( شعبان در ۲۸ مرداد در زندان بود)) کودتایی را بر علیه حکومت مردمی شازده ممد مصدق رهبری کرد؟ یک کودتا بدون آنکه ارتش حکومت ملی شازده ممد یک گلوله شلیک کند توسط ۵۰ تا عربده کش سرنگون شد؟؟ چرا مردم عاشق ممد مصدق قدمی پیش نگذاشتند؟؟؟
گویند ۶ میلیون دلار پول نقد!!! (( آیا می دانید ۶ میلیون دلار پول نقد در آن زمان چه بوده است!!؟؟؟)) بین کودتاچیان پخش شده بوده است! شعبان بی مخ که در لوس آنجلس در فقر مرد؟ شش میلیون دلار را که گرفته بود؟؟!!
شعبان بی مخ َسمبل لمپونیسم است ولی دکتر فاطمی وزیر خارجه که می گوید دربار ایران جنده خانه است و ثریا حتی فرصت نکرد شورت هایش را هم با خودش ببرد َسمبل ادب و میهن پرستی و عرفان است؟؟؟
شازده ممد مصدق السلطنه که از خاندان منحوس قاجار است تا زمانی که پسر عمه ها و خاله هایش یعنی شاه های قاجار مملکت را اداره می کردند برای این مملکت قدمی برنداشت! زمانی که آن بزرگ مرد سواد کوهی داشت خاک و خون میهنش را می لیسید شازده ممد در سوئیس با آشپز شخصی اش داشت رساله دکترایش در مورد {{ وراثت زن در قانون اسلام}} را می نوشت!!!
زمانی که رضا شاه کبیر داشت دنبال راه آهن ایران و حق رای زنان ایران می دوید شازده ممد با هر دو طرح مخالف بود!!!!!
فضل الله زاهدی و رضا شاه خوزستان را از چنگال خزعل نوکر انگلیسی ها در آورد تا بعد شازه ممد قاجار نفت اش را ملی کند!!!
بروید جمعش کنید که ملت و تاریخ ایران می داند از زمان سقوط سلسله ساسانی از پهلوی ها ایران دوستدار و خدمتگذار تر به ایران در تاریخ ما
نبوده است
http://www.tvpn.de/ois/ois-iran-wizahn
amahe-%2028-mordad-1386.htm
قسمت پایینی ادامه آدرسه و باید به صورت پیوسته تایپ شه. در کامنت قبلی آدرس درست نیومد.
این هم یک لینک برای شاه اللهی های بی حال که حال جستجو کردن در اینترنت رو تاحالا نداشتن. با این همه مقاله و جوابی که به این دو کتاب داده شده خوب حق هم دارن. به قول شاعر : آخه حالی به آدم میمونه نه والا
http://www.tvpn.de/ois/ois-iran-wizahnamahe-%2028-mordad-1386.htm
بعضی ها هر از چندی اینجا اعتراض میکنن به اینکه چرا کامنت ها بی ربط به موضوع پست میشه بعضی وقتها. جالب اینجاست که کسانی که این اعتراضها رو میکنن همشون خودشون وبلاگ نویس هستن و آدرس وبلاگشون رو هم توی همین پیام اعتراضیشون قرار میدن. به نظر من این قدرت وبلاگ زیتونه که این همه آدم رو با نظرات مختلف جمع کرده اینجا و حسادت اونهایی که میان و از این همه تعداد کامنتهای زیتون ایراد میگیرن باعث میشه که به بی ربط بودن بعضی کامنتها اعتراض کنن. من فکر میکنم این نقطه قوت زیتون و وبلاگشه که خود کامنتهاش هر دفعه میتونه جای یه وبلاگ رو بگیره. این بهانه گیر ها مشکلشون اینه که صفحه های خودشون نهایتا دو سه تا کامنت اون هم به صورت گذری بیشتر نداره و نتوستن به تعداد انگشتان دست برای خودشون خواننده ثابت داشته باشن. در حالیکه زیتون با وجود فیلتر بودن این همه خواننده داره و این هم از کامنتهایی که برای هر پستش میاد کاملا واضحه.
بعد از اینکه من اون متن طنز و در عین حال پر از واقعیت استاد خرسندی رو اینجا گذاشتم دوستان شاه دوست خیلی ناراحت شدن. بعضی هاشون خواستن که من بگم کی تاحالا جواب منطقی داده به صحبتهای میرفطروس و متینی. خوب من فرض رو بر این میزارم که گشتید و نیافتید برای همین رجوعتون میدم یکی به میزگردی با شما در آرشیو صدای آمریکا که آقای دکتر حمید اکبری جواب این آقایون رو کاملا منطقی دادند و برنامه در آرشیو صدای آمریکا موجوده. یک مقاله از آقای دکتر پرویز داور پناه هم در سایت خود استاد خرسندی هست که باز هم با مستندات تاریخی مساله رو بررسی کرده و اگه متعصب نباشید و از عشق چشم و ابروی شاه دچار جنون نشده باشید به دردتون می خوره. به اسم خود آقایان "دکتر حمید اکبری" و "دکتر پرویز داور پناه" اگه در گوگل جستجو کنید جواب مقاله و کتاب متینی و میرفطروس رو پیدا می کنید به راحتی.
البته من خودم با جواب دادن به این دو نفر مخالفم. چون فقط یه شعبون بی مخ زورخانه چی که سردمدار قیامتون بوده برای جواب شما ها کافیه.
متاسفانه تعصب و جهل در حدیه که آقایون شان دکتر محمد مصدق رو با شان صدام حسین یکی کردن (کامنت 76)
من نمیدونم متعصب و مجنون کیه این وسط؟
شایان عزیز دکتر مصدق هم اشتباهاتی داشته که هم دکتر حمید اکبری در مقالاتش بهشون اشاره کرده و هم دیگر دوستداران دکتر مصدق. ولی کودتا رو قیام مردمی با رهبری شعبون بی مخ نامیدن و ازش دفاع کردن چیزیه که جوابش در بهترین حالت طنزه.
نکته ای راجع به مباحثه دکتر حمید اکبری با جلال متینی باز هم نقل از استاد هادی خرسندی:
دکتر حميد اکبري اگرچه در اين گفتگو سعي ميکند صادقانه چهرهي درخشان مصدق را بازتاب دهد اما زحمت اصلي را در تجليل از مصدق دکتر جلال متيني ((رئيس دانشگاه مشهد در رژيم سابق)) ميکشد که با تلاش مذبوحانهي شاهاللهي خود، ميخواهد از کتابي که عليه مصدق نوشته دفاع کند. بنده خدا انگار آمده خودش را لو بدهد
کلفت جان اقایی. دوستان به جای ما
به دوست عزيز آرمان خان جاويد
من که تا به حال هيچ مقاله ای تحقيقی که بتواند با دليل و مدرک آنچه را که دکتر متينی و جناب ميرفطروس بيان میکنند که همه با دليل و مدرک است و با سند و جالب اینکه اکثرا هم از گفته ها و نوشته های خود مرحوم مضدق و طرفداران ایشان است را حتی به چالش بکشد چه رسد به اینکه رد کند ندیده ام و نه خوانده ام! اگر مقاله ای تحقیقی در این زمینه سراغ دارید لطف کنید معرفی کنید تا ما هم بخوانیم و استفاده کنیم.
دوستداران مرحوم دکتر مصدق با تهمت و افترا زدن به پژوهشگران و ایجاد جوی مسموم که در آن مانند سالهای پیش کسی جرات نکند آنان را زیر سوال ببرد نه خدمتی به خودشان میکنند و نه به یاد و خاطره مرحوم دکتر مصدق.
همه ما چه مصدقی باشیم و چه طرفدار پادشاه فقید و چه طرفدار هر کس دیگری! و چه راست باشیم و چه چپ! باید قبول کنیم که هیچکدام از رهبرانمان خالی از خطا و اشتباه نبودهاند و نیستند. باید قبول کنیم که بیان خطا و اشتباه آن رهبران چنانچه با دلیل و مدرک باشد و نه از روی کینه و نفرت برای کشور و ملت ما مفید و برای آینده کشورمان حیاتی است.
دموکراسی بدون آزادی محقق و تاریخ نویس برای تحقیق و بیان آزاد و بدون ترس و وحشت آنچه که یافته ممکن نیست. حمله و افترا به کسانی که جرات میکنند و باورهای اکثرا بی پایه و اساس عمومی را زیر سوال میبرند کمکی به بهبود حال و روز جامعه و کشور ما نمیکند. به جای جبههگیری و سنگر بندی بهتر است حتی اگر با نظرات دکتر متینی و میرفطروس موافق هم نیستید از آنان دفاع کنید و از کارشان استقبال و به جای سرزنش آنان و حمله به آنان به آنانی حمله کنید که میخواهند با تهمت و افترا جلو تحقیق و بحثی سالم را بگیرند.
اشعاری از این دست ممکن است به ماندن عوام در جهلشان کمک کند ولی به نهادینه شدن فرهنگی پرسشگر و زنده و دموکرات و عادت کردن مردم به شنیدن زوایای گوناگون و نظرات متفاوت کمکی نمیکند. آنچه در تاریخ خواهد ماند حرف منطقی است و دلیل و مدرک!
برای من جالب است که میبینم آنان که خود را حق مطلق میپنداشتند و سالها حقانييت خود را به رخ زمين و زمان میکشيدند و آنطور وانمود میکردند که تاریخ طرف آنان بوده و هست و حقانییتشان را ثابت کرده و آنان فرشتگانی بودند در چنگال دیوان و ددان چطور با يک عدد کتاب تحقيقی (کتاب دکتر جلال متينی) و يک سری مقاله تحقيقی (مقالات جناب میرفطروس) چنين دست و پای خود را گم کرده اند و چنين از سر خشم باران تهمت و افترا را بر سر پژوهشگران و کسانی که ديگر حاظر نيستند لافهای گزاف این ملکوتیان را بشنوند و سکوت کنند سرازير کرده اند!
بیت مشهوری هست که به گمانم از ایرج میرزاست که میگوید:
قافییه چو تنگ آید
شاعر به جفنگ آید!
هر دو طرف کار خود را میکنند. حال بر بنده و شماست که با خواندن کتاب دکتر متینی و مقالات میرفطروس و مقالات و اشعار و نمایشنامه های مخالفانشان قضاوت کنیم که قافیه بر کدام طرف تنگ آمده و کدام طرف به جفنگ افتاده؟! جناب متینی و میرفطروس یا .....؟!!
به هر حال
شاد باشید
ye negahi be tarikhe iran bendazid.
http://www.youtube.com/user/cyrusiancyrus
ye negahi be tarikhe iran bendazid.
http://www.youtube.com/user/cyrusiancyrus
سلام زيتون عزيزم چقدر نميدونی چقد دلم برای اينجا و نوشته هات تنگ شده بود ولی هربار که ميومدم فيلتر شده بود واااااااااای خيلی خوشحالم که دوباره نوشته هاتو ميخونم همه کتابايی که معرفی کردی من خوندم :) ملت وقتی بنزينشون تموم شد تازه ميفهمن چکار کردن تو شيراز که غلغله س راستی شيراز نميای؟
اعلام موجوديت بنياد جهانی ميراث پاسارگاد
ما می توانيم با مردمان فرهنگ دوست جهان از اين بيدادی که بر فرهنگ و تاريخ يک ملت می رود مکرر سخن بگوييم، می توانيم خبرهاي تاريخ زدايي را که از چشم و گوش مردمان سرزمين مان دور نگاهداشته می شود با سند و مدرک در اختيارشان بگذاريم، می توانيم با انجام پژوهش هایي به دور از غرض های تعصب آلود پنجره های تازه ای را برای تماشای منظره ی فرهنگ و تاريخ خودمان بگشايم، ....
www.pasargadfoundationcom
www.iranglobal.info
لينک مصاحبه مادلين آلبريت در يو تويب:
http://uk.youtube.com/watch?v=lK_QshS2EW8
شاید زمانی از صدام حسین هم معذرت بخواهند!!!!!!!!
و اما راجع به «معذرت خواهی دولت کلينتون از ايران برای کشک و شعر های مربوط به ۲۸ مرداد »
خانم Madeleine Albright مادلين آلبريت وزير خارجه زمان کلينتون اشک تمساحی فراوانی برای مصدق غيره ريخت و معذرت خواهی کرد وووووو
حالا ببينيم آيا معذرت خواهی يک شخصی که اظهار نظرهای زير را می کند ارزشی دارد يانه؟
خانم آلبريت می فرمايند در مصاحبه با برنامه ۶۰ دقیقه در سال ۹۶ :
مصاحبه گر: تحريم ها برای عليه عراق باعث مرگ نيم ميليون کودک عراقی شده است بيش از تعداد کودکانی در هيروشما کشته شدند. آيا جان اين کودکان ارزش اين تحريم ها را داشت يه نه؟
خانم آلبریت: من فکر می کنم اين يک گزينه بسيار مشکل است ولی ارزشش را دارد!!!!!!!!!!
appearing on 60 Minutes, Madeleine Albright (then U.S. Ambassador to the United Nations) was presented with a figure of half a million children under five having died from the sanctions. Not challenging this figure, she infamously replied "we think the price is worth it
لينک http://en.wikipedia.org/wiki/Iraq_sanctions
علی ميرفطروس و جلال متينی داد و فرياد مصدقی ها را بلند کرده اند!! حالا هادی جان خرسندی و باقی يا می توانند جواب تاريخی بدهند ((که با تمام ارادت به هادی ايشان مطالعات کافی برای جواب دادن ندارد)) يا می توانند مسخره کنند (( که کار هادی جان طنز است)) اگر هم دستشان برسد شکايت کنند!!!
پرون – به نظر تو تاریخ چه قضاوتی میکنه؟
شاه – هیچی. پنجاه سال دیگه تاچر و بلر و البرایت و کلینتون از ملت ایران معذرت میخوان!
پرون – اونوقت کی ازت دفاع میکنه؟
شاه – جلال متینی و علی میرفطروس!! اینا ثابت میکنن که آمریکا و انگلیس بیخودی معذرت خواستن!
پرون – عجب اعجوبههائی هستند اینا!!
شاه – تو هم اگر غریب بودی و عیالوار، همین کارو میکردی!
از رسومات بسيار قديم ميان ما ايرانيان اينه که هر کسی را که با خدايان و بتها و مقدسات ما مخالف باشه سريعا به مزدوری و سرسپرده بودن محکوم ميکنيم. مظهر بارزش هم جمهوری عزيز اسلامی و آقای حسين شريعتمداری در روزنامه کيهان. حالا من سئوالم از دوست عزيزمان آرمان جاويد که اين نقل قول بالا را آورده آيا ايشان هم مثل نويسنده آن مطلب ايمان دارند که آن محققان بخاطر احتياجات مالی جعل تاريخ ميکنندو اگر ميکنند چرا برادران مخالف با آوردن فاکت های تاريخی در ردش نمی کوشند و تنها بدنبال اتهام زنی هستند. چرا روش برادر حسين بازجو. آيا همين تفکر اگر فردا به حکومت برسد همان کاری را با مخالفان نخواهد کرد که جمهوری اسلامی تا امروز کرده است. ضمنا من به همه توصيه ميکنم که برنامه صدای آمريکا -روز شنبه ۲۷ مرداد را ببينند و شاهد بحث تعصب در یکطرف و منطق و استدلال در طرف دیگر باشند. هردو هم دکتر ولی......
دلایل قوی باید و معنوی
نه رگهای گردن ز قدرت قوی
http://www.voanews.com/persian/roundtableram.cfm?CFID=118287844&CFTOKEN=45472150
میراژ جان.خیلی چاکرم و جایت بسیار خالیست.
vaghti az roo hesadat bar aleihe yeki minevisi kheily bamaze mishi..
بيست و هشت مرداد به سبک امروز
شاه – زدین این ایمیل صابمرده رو؟
ارنست پرون – ممل جون. من که میگم براش پست کنین.
شاه – نه بابا. چشمش به تمبر ما که بیفته، پس میفته پیرمرد.
پرون – ایمیل آدرسش چیه؟
شاه - مصدق@ کاخ نخستوزیری دات کام.
شاه – زدین این ایمیل صابمردهرو؟
ارنست پرون – ممل جون. من که میگم براش پست کنین.
شاه – نه بابا. چشمش به تمبر ما که بیفته، پس میفته پیرمرد.
پرون – ایمیل آدرسش چیه؟
شاه - مصدق@ کاخ نخستوزیری دات کام.
پرون – اس.ام.اس چطوره؟
شاه – موبایلش کجا بود!
پرون – اگه پای کامپیوتر نباشه چی؟
شاه – هیچی، نمیفهمه عزلش کردی.
پرون – زکی!
شاه – من باید بگم زکی، تو میگی؟
پرون – من و تو نداریم ممل جون.
شاه – صد دفه گفتم این اینترنت کاخ کلاردشتو درست کنین.
پرون – آره والله. میرفتیم از همونجا ایمیلو میزدیم.
شاه – کسی از طرفهای خونهی مصدق رد نمیشه؟
پرون – چرا اتفاقاً. این سرهنگ نصیری خونهاش اونطرفاست.
شاه – پیرمرد فکر نکنه منظوری داشتیم که دادیم یک سرهنگ ببره.
پرون – نه چه منظوری! توصیح میده براش که داشتم رد میشدم ....
شاه – وسیلهی نقلیه داره؟
پرون – نه بابا. سرهنگ پیادهست. بگو یک تانکی نفربری چیزی ببره بدبختو.
شاه – اگه مصدق بگیره سرهنگو دیلیت کنه چی؟
پرون – دیلیت کنه؟
شاه – چی دارم میگم. اگه ایمیل بزنیم میتونه دیلیت کنه اما اگه سرهنگ بره، ممکنه بگیره بازداشتش کنه.
پرون – هر غلطی میخواد ، بذار بکنه. ما بالأخره کودتای 28مردادو راه میندازیم!
شاه – کودتا؟
پرون – من به رشیدیان برادرز قول دادم.....
شاه – بیا، این سرکاغذ سلطنتی، اینم امضای من. بگو توشو پر کنن!
پرون – اصلاً شاه حق برکناری نخستوزیرو داره؟
شاه – در غیاب مجلس بعله.
پرون – مگه حالا تو انحلال مجلسو قبول داری؟
شاه – نه. تازه قراره روز 28 آذر فرمان انحلال هردو مجلسو بدم!!
پرون – پس چهجوری میشه؟
شاه – نمیدونم.
پرون – امروز چندمه؟
شاه – نمیدونم. بیست و دوم یا بیست و سوم.
پرون - خب کفیل وزارت دربار پسفردا 24 مرداد میره پیش نخستوزیر!! چطوره بگیم نامهرو بهش بده.
شاه – نه. نامه باید بیست و پنجم تحویل بشه.
پرون – با تاریخ امروز؟ پس کفیل وزارت دربار به دیدن کدوم نخستوزیر میره؟ْ
شاه – چقدر سؤال میکنی! ....
پرون – پس به نصیری بگم نره.
شاه – نه. بیست و پنجم بره. یک بعد از نصف شب!
پرون – اوضاع خیلی قر و قاطی داره پیش میره ممل.
شاه – مهم نیست راستپوتین! تو مواظب باش اگه مصدق مارو بیرون کرد کودتا درست انجام بشه.
پرون – به نظر تو تاریخ چه قضاوتی میکنه؟
شاه – هیچی. پنجاه سال دیگه تاچر و بلر و البرایت و کلینتون از ملت ایران معذرت میخوان!
پرون – اونوقت کی ازت دفاع میکنه؟
شاه – جلال متینی و علی میرفطروس!! اینا ثابت میکنن که آمریکا و انگلیس بیخودی معذرت خواستن!
پرون – عجب اعجوبههائی هستند اینا!!
شاه – تو هم اگر غریب بودی و عیالوار، همین کارو میکردی!
(راستی شرمنده که نقل مطلب رو اینجا گذاشتم. دیدم شخصی روایت تاریخ از کتابی کرده اینجا من هم این حق رو به خودم دادم. طنز بعضی وقتها خیلی از واقعیتهای تلخ رو توی چشم آدم میکنه)
سرهنگ جان کامنت های بسیار جالبی گذاشتید از شما سپاسگزارم
سالگرد درگذشت شعبان خان جعفری را به همه کسانی که هنوز فرق کودتا و قیام مردمی را نمیدانند تسلیت میگویم.
دلیتور گرامی بسیار متمدنانه از شما میپرسم در این کامنت به چه کس توهین شده،که شما دو بار دلیتش کردید.
بازهم از الهه بقراط نازنين:
این سومین سال است که این تیتر را از شعر کوتاهی از رضا مقصدی برای مقاله خود در سالگرد انقلاب مشروطه انتخاب می کنم و فکر می کنم اگر سیصد سال دیگر هم طول بکشد باز هم تکرارش خواهم کرد تا سرانجام آتش انقلاب ناتمام مرداد با گرمای آزادی و تجدد بر دل سرمای انقلاب به پایان رسیده بهمن با انجماد استبداد و واپسماندگی اش بزند حتی «روزی که دیگر نباشم» به قول احمد شاملو که بیش از نیم قرن پیش در «افق روشن» سرود:
روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادریست...
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود...
و من آن روز را انتظار می کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.
موزه مشروطیت
به این عکس که توسط خبرگزاری رویتر پخش شده است نگاه کنید. در فاصله بین دو مأمور انتظامی از دو نهاد متفاوت سرکوب که اونیفورمی به رنگهای مختلف به تن دارند، کودکی در لباس صورتی به اعدام دو جوانی که به اتهام قتل «قاضی مقدس» محکوم به مرگ شدند می نگرد. صبح، پنجره اتاقتان را به میدان اعدام می گشایید. اگر روزی نام میدان قدیمی «اعدام» را در تهران به «میدان محمدیه» تغییر دادند، امروز اما سالهاست که همه جا به میدان اعدام تبدیل شده است.
نوجوان بودم که در سفری خانوادگی به تبریز با پدر و مادر به موزه مشروطیت رفتیم. تنها تصویری که در ذهنم برای همیشه نقش بست عکسهای قدیمی اعدام بود. توضیح زیر عکسها را می خواندم و اعتراف می کنم که معنایی ملموس برایم نداشتند. برای من این موزه فقط یکی از «اماکن دیدنی» تبریز بود بدون آنکه غوغایی را که در سکوت خانه حاج مهدی کوزه کنانی برپا بود، بشنوم و یا تصویری عینی و واقعی از وقایع و افرادی داشته باشم که شرح آنها را در کتابهای درسی می خواندیم. حتی آن تصویر ماندگار اعدامها، گردنهای کج شده، پاهای معلق در هوا و سنگینی پیکرهایی که گویی باری عظیم بر دوش زمین بوده اند، و اینک سبکی شان به طنابی بند بود که آنها را از زندگی گسسته و به مرگ پیوند داده بود، چون قصه ای غیر واقعی به نظر می آمدند که نه همین چند دهه پیش، بلکه هزاران سال قبل روی داده و تمام شده بودند. گویی آن آدمها و آن مکانها هرگز وجود نداشتند و نام «موزه» نیز کافی بود تا آنها را متعلق به تاریخی پنداشت که گویا امکان بازگشتش هرگز وجود ندارد... ولی باز گشت!
تا جایی که به یاد دارم، هرگز عکسی از اعدام در روزنامه و تلویزیون ندیده بودم تا اینکه انقلاب اسلامی به پیروزی رسید و شیخ فضل الله نوری و همه آنها که مشروعه شان شکست خورده بود، طناب دار از گردن گشودند، انقلابیان اعدام شده را در «موزه مشروطیت» تنها گذاشتند و در حالیکه باز هم به قول شاملو «تفخنده رضایت از کنج دهانشان» جاری بود، از روی پیکر آنها رد شدند و از دل تاریخ برآمدند تا انتقام سهمگین خود را از ملتی که گمان می کرد آنان را برای همیشه به گور سپرده است بستانند... و ستاندند.
تاریخ در موزه مشروطیت تبریز نماند بلکه آمد تا دسته گل «حکومت اسلامی» و «ولایت فقیه» را به سر ملت و روشنفکرانی بزند که نتوانسته بودند تناقض بین سنت و مدرنیته را به سود ایران و منافع ملی آن حل کنند، آن هم نه مانند غرب بلکه دست کم مانند ترکیه آتاتورک. مشروعه با تأخیر هفتاد ساله به پیروزی رسید و مشروطه ای را که پیش از این نیمه جان شده و تار و پودش را از هم گسسته بودند، بلعید. مشروطه ای که نه آزادیش بدون تجدد می توانست نفس بکشد و نه تجددش بدون آزادی امکان ریشه دواندن و پایداری می داشت. آنها دو همزاد بودند که مشروعه بدل اش را در جیب داشت: دو همزاد استبداد و سنت! که مشروعه خواهان آن را در موقع مناسب به عنوان برگ برنده بر زمین سترون سیاست ایران کوبیدند. چشمها به سطح ماه دوخته شد تا آینده یک ملت در عمق چاه جستجو شود.
افق روشن
امروز ماییم و تفکری که گویا آنقدر از رادیو و تلویزیون و مطبوعات تکرار شده که وقاحت و زشتی خود را از دست داده است. مهمتر از این گویی شمار کسانی که عمق واپسماندگی حاکمان کنونی ایران را درک می کنند آن چنان اندک است که گویا هرگز چنین تنها و غمگین نبوده اند. این تفکر مبتنی بر استبداد و سنت را رفسنجانی به نمایندگی از سوی همه مشروعه خواهان در «مجموعه فرهنگی- مذهبی قاسم ابن الحسن در خیابان شهید محلاتی» و هنگامی که هنوز مشکینی در بستر مرگ بود چنین توضیح می دهد:
«بعد از مبارزات و پس از پیروزی انقلاب گنجاندن ولایت فقیه در قانون اساسی در ذهن برخی بود اما شورای انقلاب این نكته را در نظر نگرفت و در خبرگان این جرقه زده شد و مورد استقبال قرار گرفت. چرا كه امام در نجف درس های ولایت فقیه را داده بود و آن درس ها سرمایه این تفكر بود، به همین دلیل به راحتی پذیرفته شد. البته ولایت فقیه قبلا در كتاب علما بود اما نه به آن وسعت كه حضرت امام تعریف كرد و امروز آن مراحل علمی در 27 سال تجربه شده و توفیق این نظریه مشخص است ... نظام هم اكنون یكی از نظام های پایدار و پرطرفدار در دنیای امروز است و می توانیم به خوبی پیشرفت كنیم. تجربه نظام جمهوری اسلامی امروز تبیین شده است و تجربه بسیار ارزشمندی است. ما نباید گذشته خود را به هیچ قیمتی زیر سوال ببریم، چون آن قدر پیشرفت حاصل شد كه نباید نقایص پیش آمده این همه ثمرات و افتخارات را به زیر سوال ببرد. .. از مصداق عظیم كوثر در دنیای معاصر امام راحل است كه در عصر تاریك و خفقان كه استبداد و استعمار مانند دو تیغه قیچی منافع این ملت را قطع می كردند، مانند جرقه ای نورانی از حوزه قم برخاست و دنیا را روشن كرد...»
می بینید پس از صد سال انقلاب مشروطه سرانجام در قرن بیست و یکم به کجا سقوط کرده ایم؟ سر و ته این نظام را که کنکاش کنید، از انواع و اقسام «اصلاح طلب» و «محافظه کار» و «اصولگرا» که هر روز بر خود نامی نهاده و پسوندی بر خویش می افزایند، چیزی جز این تفکر مبتنی بر استبداد و سنت در نمی یابید. تفکری که اگر مشروطه خواهان و طرفداران آزادی و تجدد می گذاشتند، می توانست به همین شکل صد سال پیش تحقق یابد.
این چنین است که اگر نسلی که من به آن تعلق دارم، نخستین بار اعدام را در عکس های سیاه و سفید موزه مشروطیت دید، امروز کودکان ایران آن را نه به صورت عکس بلکه زنده و چون واقعیتی بدیهی و جاری در کوچه و خیابان می بینند و با آن بزرگ می شوند. یک و نیم نسلی که در جمهوری اسلامی پرورده شده اند و کودکانی که از آنها به وجود خواهند آمد، نه تنها با دیگران و جامعه که با روح و روان خود کاری کارستان در پیش دارند. حتی آن کسانی که زمانی خواهان استعفای «قاضی مرتضوی» شده بودند، امروز هیچ، مطلقا هیچ نمی گویند. گویی در آن کشور نیستند. کورند. کرند. و ما در اینجا چه چاره داریم، جز گفتن، فریاد زدن در کلمات و در برابر هجوم سکوت و دستی که به اشکال مختلف بر دهان ما می کوبد تا نگوییم و مانند همیشه انتظار، انتظار... در انتظار حتی روزی که دیگر نباشیم...
لیلای فضول باشی . اگر راست میگی !!که میدانم دروغ میگی
اذرس ایمیلت را اینچا بگذار من مطمن هستم اقای شایان به شما ایمیل میکنن و سوئ تفاهم رفع میشود اگر اقای شایان تاییدت کرد من بشما خواهم گفت غلط زیادی کردم!! ببخشید
شازده ممد مصدق السطلنه در حال بوسيدن دست پادشاهش محمدرضا شاه پهلوی.
http://i14.tinypic.com/4tzm3iu.jpg
از بانو الهه بقراط: ۲۸ مرداد
تابستان سه سال پیش فرصتی دست داد تا 28 مرداد 1332 را بدون هرگونه پیشوند یا پسوندی، بر اساس خاطرات دکتر مصدق که به نظر من مهمترین منبع شناخت آن روز و هم چنین خود وی می تواند باشد، برای دو شماره کیهان لندن تنظیم کنم. به نظر من هیچ انسان یا پدیده و رویدادی وجود ندارد که بر اساس تقدسی که به آن نسبت داده می شود، نتوان در وی به دیده تردید و انتقاد نگریست. به ویژه آنکه تبدیل افراد به مرشد یا معبود همواره نشانگر ضعف مریدان یا عابدان آنهاست که برای درک، توجیه و یا قبولاندن خود نیاز دارند به فردی غیر از خویش تکیه کنند تا به پندار خود از «قدرت معنوی» وی برای پیشبرد نظرات خویش استفاده نمایند.
پدیده «فان»، یا همان مرید و عابد خودمان، تنها در عرصه سیاسی وجود ندارد. امروز خیل جوانانی را می بینید که در ستایش خواننده، هنرپیشه و یا وزرشکار مورد علاقه خود سر از پا نمی شناسند و با مخالفانشان یا کسانی که مرید چیز دیگری غیر از آنان هستند، حتی به زد و خورد می پردازند. پدیده ای که نیروی مهمی از پژوهش روانشناسی و جامعه شناسی را به خود اختصاص داده است. در این میان برای برخی از ایرانیان «مصدق» نیز در هاله ای از تقدس پیچیده شده بود درست همانگونه که خمینی برای عده ای و یا شاه و رضا شاه برای گروهی دیگر. حال آنکه در بررسی واقعیات باید از این هاله تقدس عبور کرد چرا که نور تقدس اگر هم چشم را کور نکند، دست کم سبب عدم دقت در دیدن می شود.
امروز پس از انتشار کتاب «نگاهی به کارنامه سیاسی دکتر محمد مصدق» از دکتر جلال متینی که توسط نشر «شرکت کتاب» در آمریکا در 1384 به چاپ رسید و در واقع نقل قول هایی سزاوار تأمل از منابع تاریخی است و سبب خشم برخی از «مصدقیان» (چه عنوان ناهنجار و حقیری!) شد تا بر او بتازند، شاید انتشار دوباره مقاله ای که یک سال پیش از انتشار کتاب دکتر متینی برای کیهان لندن تهیه شده بود، خالی از لطف نباشد. به ویژه آنکه پس از انتشار کتاب دکتر متینی برخی به تکرار کار وی پرداخته اند.
اگرچه اکثریت نسل جوان ایران یا از تاریخ معاصر ایران بی خبر مانده و یا تحریف آن را آموخته است، لیکن بی تردید این تاریخ در پرتو آزادی همه جانبه تحقیق و پژوهش و دستیابی نامحدود به منابع، توسط همین نسل که بیش از پیش از گذشته، از تعصب و از خودشیفتگی فاصله می گیرد، مورد کند و کاو قرار خواهد گرفت، فارغ از آنکه ما آنچه را در 28 مرداد 1332 گذشت چه بنامیم و ارزیابی مان از مصدق و شاه و یا خمینی چه باشد.
چه کسی کودتا کرد؟
شاه یا مصدق؟
28 مرداد روز جدل است. روز سخنان تکراری و نکته های نو است. پنجاه و یک سال است که چنین است و تا سالهای سال چنین خواهد بود. ولی واقعا چه کسی کودتا کرد؟ شاه یا مصدق؟!
محمد رضا شاه جان دو نفر را از زندان و مرگ نجات داد: مصدق و خمینی. از بازی روزگار هر دو نفر دو گرهگاه تاریخی در زندگی و دوران سلطنت شاه به وجود آوردند: 28 مرداد 1332 و 22 بهمن 1357. با این تفاوت که مصدق همواره برای نجات خود از زندان رضا شاه سپاسگزار شاه جوان بود و خمینی با کینه ای قبیله ای بازگشت تا انتقام بگیرد.
از آنجا که بنا بر فرهنگ بت پرستی و قهرمان پروری به ساحت «قهرمانان ملی» جز برای هورا کشیدن و تأیید نمی توان نزدیک شد، بهتر این دیدم برای طرح پرسش «چه کسی کودتا کرد؟» به خاطرات خود دکتر مصدق استناد کنم که توسط یارانش به چاپ رسیده است. مقاله بسیار طولانی شد و من مجبور شدم آن را حتا پس از خلاصه کردن برای دو شماره تنظیم کنم. از آنجا که درباره شاه و آمریکا به عنوان «کودتاچی» بسیار سخن رفته و همچنان خواهد رفت، سخن این دو مقاله بیشتر بر سر نقش مصدق به مثابه رییس دولت است که به گفته خودش از پشتیبانی شاه برخوردار بود.
بوی خوش نفت
امروز جامعه شناسی و علم سیاست در بررسی شخصیتها به زیر و بم زندگی آنان می پردازد. روانشناسی در این میان نقشی برجسته بازی می کند. این شیوه در ایران نه تنها معمول نیست، بلکه نوعی تجاوز به حریم مقدسات به شمار می رود. مصدق را حتا «پیشوا» و «کبیر» نامیده اند. برخی از ایرانیان وقتی کسی را به عنوان قهرمان ملی و پیشوا و رهبر پذیرفتند دیگر از هر اشتباهی بری می شود و به تعبیر مذهبی «معصوم» به شمار می رود. ولی واقعیت این است که مصدق هم انسانی بوده مانند من و شما با همه ویژگی های بد و نیک انسانی. در شرایطی که جهان بر ضعف پیامبران انگشت می نهد، بس جای تأمل است که ما سیاستمداران و دولتمردان خود را به سطح پیامبران خطا ناپذیر بر کشانیم.
مصدق عاشق مادر خود بود و در خاطراتش زیاد از او حرف می زند. دوازده ساله بود که پدرش درگذشت و مادرش همسر مرد دیگری شد. زنی که نماز و روزه اش قطع نمی گشت و در سوییس هم حجاب بر نگرفت و به نماز و دعا مشغول بود. مصدق صاحب تنها دو پسر و یک دختر شد که برای آن دوران بس نامعمول بود. در دوران زندگی در ایران و در مسافرت هایش به اروپا و تحصیلاتش سخن از مادر و فرزندانش هست، ولی نشانی از همسرش نیست. مادر مصدق سه بار شوهر کرد و محمد مصدق از همسر دوم او بود. مصدق از بیماری عصبی رنج می برد. در ژانویه 1909 برابر با 1288 خورشیدی در پاریس به پزشک و پروفسور اعصاب مراجعه کرد و تا سال 1910 در بیمارستان و استراحتگاه بسر برد.
تاریخچه شکل گیری جنبش ملی شدن صنعت نفت به پیش از دوران نخست وزیری مصدق و به سالهای آغازین دهه بیست و دولت قوام و ماجرای دادن امتیاز نفت شمال به شوروی بر می گردد. محدود کردن این دوران به چند سال نخستین دهه سی تحریف واقعیات تاریخی است و این تحریف عمدتا توسط ملی گرایان و چپ صورت می گیرد. چپی که به دلیل منافع «برادر بزرگ» اتفاقا مخالف ملی شدن صنعت نفت بود. گفتگوهای حقوقی بر سر محدودیت اختیارات شرکت نفت ایران و انگلیس از نیمه دوم سالهای بیست آغاز شده بود و اعلامیه دولت در زمان نخست وزیری هژیر درباره «استیفای حقوق ملت ایران از شرکت نفت ایران و انگلیس» در 25 مهر 1327 منتشر گشت. متعاقب آن در 17 شهریور 1328 اساسنامه شرکت نفت ایران به تصویب شورای عالی سازمان برنامه رسید.
در 3 دیماه 1329 پیشنهاد ملی کردن صنعت نفت به امضای یازده تن از نمایندگان تقدیم مجلس پانزدهم شد. نه ماه پیش از آن شاه در مصاحبه ای با نیویورک تایمز گفته بود: «ایران دیگر به کشورهای خارجی امتیاز استخراج نفت نخواهد داد». در 24 اسفند 1329 طرح ملی شدن صنعت نفت به اتفاق آرا به تصویب مجلس پانزدهم رسید. در آن زمان حسین علا نخست وزیر بود و این طرح در 29 اسفند به تصویب مجلس سنا نیز رسید.
شاه در اوایل اردیبهشت 1330 مصدق را مأمور تشکیل کابینه کرد. قانون اجرای ملی شدن صنعت نفت پس از تصویب در مجلس شورای ملی و سنا به امضای شاه رسید. در واقع دولت ایران قرارداد نفت را از نظر حقوقی یکجانبه لغو کرد. از این پس شکایت انگلیسی ها شروع شد.
مصدق در طول نخست وزیری خود دو بار از مجلس تقاضای اعطای اختیارات تام کرد. خودش می نویسد لایحه اختیارات خلاف قانون اساسی بود: «موقع درخواست تذکر دادم با اینکه اختیارات مخالف قانون اساسی است این درخواست را می کنم، اگر در مجلسین به تصویب رسید به کار ادامه می دهم والا از کار کنار می روم». مصدق به دلیل تجربه سیاسی و نیز محبوبیتی که بین مردم یافته بود همواره شاه و حتا مجلسی را که اکثریت آن یاران خودش بودند به استعفا تهدید می کرد. وی که نخست وزیری اش از طرف مجلس پیشنهاد و از سوی شاه تأیید شده بود، خود را تنها نماینده و مجری «اراده ملت» می دانست و وقتی همان مجلس که هشتاد درصد آن از جبهه ملی بودند به وی پشت کرد، آن را «ضد مردمی» نامید و برای حفظ چهره عامه پسند خود بر قانون و مجلس پای نهاد.
مصدق که در نامه ای به تاریخ 16 دی 1331 به مجلس شورای ملی نوشت: «دولت هرگز در صدد تعطیل مجلس شورای ملی نیست»، شش ماه بعد اعلام کرد ناچار است تکلیف خود را با این مجلس یکسره سازد. در 5 مرداد 32 مصدق در یک نطق رادیویی گفت برای انحلال یا ابقا مجلس به رفراندوم و نظر مردم متوسل خواهد شد. با وجود اعتراض اقلیت مجلس، دولت مصدق در روز 12 مرداد در تهران به آرای عمومی مراجعه کرد. رأی گیری از شهرستانها به پنج روز بعد موکول شد زیرا گمان می رفت که انحلاا مجلس در شهرستانها رأی نیاورد.
کودتا با نامه!
در روز 22 مرداد شاه فرمان عزل مصدق و نصب سرلشکر زاهدی را امضا کرد و توسط سرهنگ نصیری رییس گارد شاهنشاهی برای هر دو فرستاد. روز بعد مصدق از رادیو اعلام کرد مجلس هفدهم با توجه به نتیجه رفراندوم باید منحل شود. کاخ سعدآباد و محل اقامت مصدق به دستور دولت وی تحت حفاظت تانکها قرار گرفت. روز 24 مرداد مصدق در نامه ای از شاه تقاضای صدور فرمان انحلال مجلس را کرد. در همین روز نصیری فرمان زاهدی را در مخفیگاهش به او داد و شب فرمان مصدق را به وی ابلاغ نمود که همانجا دستگیر شد. توجه داشته باشیم که نصیری فرمان «شاه» را برای نخست وزیر برده بود و مصدق با سوگندی که بر پشت قرآن برای حفظ سلطنت نوشته و به شاه تقدیم کرده بود: «دشمن قرآن باشم اگر بخواهم بر خلاف قانون اساسی عملی کنم و همچنین اگر قانون اساسی را نقض کنند و رژیم مملکت را تغییر دهند من ریاست جمهور را قبول نمایم» و به عنوان رییس دولت که به قانون اساسی مشروطه قسم خورده بود، قاعدتا نمی بایست فرستاده «شاه» را دستگیر می کرد. مصدق در این باره می گوید که مطمئن نبوده نامه دست خط شاه بوده باشد. او که نصیری را متهم به کودتا علیه خود می کند هرگز توضیح نمی دهد رییس گارد شاهنشاهی چگونه و با کدام تانک و سرباز قصد کودتا علیه او را داشته که به این سادگی در خانه وی دستگیر گشت!
مصدق روز بعد بدون آنکه از فرمان عزل خود توسط شاه حرفی بزند اعلامیه ای صادر کرد مبنی بر اینکه مقارن ساعت یازده شب گذشته یک کودتای نظامی به وسیله افسران گارد شاهنشاهی به اجرا گذاشته شد و در نتیجه سرهنگ نصیری رییس گارد شاهنشاهی که برای تسلیم نامه ای به نخست وزیر مراجعه کرده بود، توقیف گردید. از محتوای نامه هیچ سخنی نیست و کسی نیز نمی پرسد چگونه می توان با نامه کودتا کرد! مصدق عده ای از ارتشیان و دولتیان را بازداشت نمود و برای دستگیری سرلشکر زاهدی ده هزار تومان جایزه تعیین کرد.
ساعت 9 صبح روز بعد شاه در فرودگاه رامسر به هنگام خروج از کشور گفت آن نامه فرمان برکناری مصدق از نخست وزیری به دلیل زیر پا گذاشتن قانون اساسی و مشروطیت بود و وی برای جلوگیری از برادرکشی و خونریزی و جنگ داخلی برای مدت کوتاهی از کشور خارج می شود. سپس شاه در پیامی که از رادیو لندن پخش شد گفت مصدق را به این جهت عزل کرده که وی از اختیارات خود سوء استفاده کرده و دست به یک رفراندوم غیر قانونی زده است. همان روز مصدق انحلال مجلس را اعلام کرد و دستور داد فرمانداری نظامی کاخهای سلطنتی را مهر و موم کرده و از اموال و اثاثیه کاخها مواظبت کند. آیا مصدق برای حفظ سلطنت و مشروطه این تمهیدات را به کار می برد؟ کسی نمی داند، خودش نیز توضیحی نمی دهد، هیچ کس هم نمی پرسد! روز بعد فرمانداری نظامی تهران که تحت فرمان دولت مصدق بود، بسیاری از درباریان را دستگیر کرد و همزمان عده ای مجسمه های رضا شاه را در میدان بهارستان و میدان سپه پایین کشیدند. در 27 مرداد فراکسیون نهضت ملی در خانه مصدق جلسه فوق العاده تشکیل داد تا «اوضاع وخیم کشور» را بررسی کند. در واقع اوضاع پس از انحلال مجلس و بی اعتنایی مصدق به فرمان شاه که طبق قانون (غلط یا درست) عزل نخست وزیر از اختیارات وی بود و خروج شاه از کشور وخیم شد. آیا اگر مصدق فرمان عزل را می پذیرفت، باز هم اوضاع وخیم می شد، و آیا قانون ملی شدن صنعت نفت که پیش از مصدق تصویب شده بود، اجرا نمی گشت؟!
از ساعت 6 صبح 28 مرداد چهره تهران عوض شد. این همان روزیست که صدها کتاب و مقاله درباره آن نوشته شده است. روز بعد در اعلامیه ای که از سوی سرلشکر زاهدی صادر شد اعلام گشت که به فرمان شاه برای حفظ جان مصدق از هیچگونه اقدامی خودداری نخواهد شد و وی باید در طول 24 ساعت خود را معرفی کند. شاه باز گشت. وی پیش از ورود به تهران اعلام کرد: «صنعت نفت ایران ملی شده و شرکت نفت ایران و انگلیس وجود خارجی ندارد. نفت ایران ملی شده و ملی خواهد ماند». خود مصدق اذعان می کند که شاه از هیچ دولتی به اندازه دولت وی پشتیبانی نکرد.
بیماری و تمارض مصدق و ابیاتی که در این مورد ساخته اند معروف است. خود در خاطراتش به بیماری عصبی و جسمی خود از دوران جوانی اشاره می کند. لیکن او هم به نسبت چهل سال پیش عمری نسبتا طولانی را پشت سر نهاد و دچار ناتوانی روحی و افتادگی جسمی نگشت و هم با وجود توطئه هایی که علیه خود تصویر می کند هرگز نه مورد حمله قرار گرفت و نه به قتل رسید! ظاهرا او به نوعی پارانوئید دچار بود و همواره فکر می کرد همه علیه او توطئه می کنند و حتا هنگامی که وی را در دوران قوام برای سخنرانی در یک مسجد دعوت نمودند، تعجب کرد که چرا ممانعت نکردند و برای عدم ممانعت نیز به دنبال توطئه می گشت! جالب اینجاست که اغلب کتابها و مقالات مربوط به 28 مرداد نیز با همین روحیه توطئه جو نوشته شده است. عذرخواهی خانم مادلن آلبرایت وزیر امور خارجه دولت دموکرات بیل کلینتون که به طمع اصلاح طلبی در سال 1378 صورت گرفت، پیش از آنکه بیان یک واقعیت تاریخی و اعتراف به دخالت آمریکا در کودتای 28 مرداد باشد، یک عمل سیاسی سخیف در جهت منافع آمریکا بود که نه پرده از رازی برداشت و نه گوشه ای تاریک از تاریخ کشورمان را روشن ساخت!
چه کسی کودتا کرد؟
هم شاه هم مصدق!
شاه و مصدق هر دو میهن دوست بودند. هر دو منافع ملی ایران را در نظر داشتند. هر دو بر این باور بودند که هر یک بهتر از دیگری می تواند این منافع را حفظ کند. هر دو خود را نماینده «اراده ملت» می دانستند. از همین رو مصدق «عزل» خود را از نخست وزیری کودتایی نامید که با دستگیری سرهنگ نصیری رییس گارد شاهنشاهی ناکام ماند و شاه در مصدق رقیبی را دید که اگرچه به حفظ سلطنت او سوگند خورده بود، ولی جاه طلبی های «خطرناک» خود را داشت. در واقع کودتا با انحلال مجلس شروع شده بود. انحلال مجلس توسط نخست وزیر که غیر قانونی بود، عزل او توسط شاه را به دنبال داشت. مصدق فرمان عزل را نپذیرفت و ماند. شاه از مقابله دست برداشت و رفت. مصدق با اطمینان به پشتیبانی مردم کودتا کرد و شکست خورد. شاه با اطمینان به حمایت خارجی با کودتا برگشت و پیروز شد.
همه جا توطئه
روحیه جاه طلبانه مصدق و نقش منحصر به فردی را که تنها برای خود قائل بود به خوبی می توان در خاطرات او دید. تو گویی در ایران فقط او خواهان ملی شدن صنعت نفت بود. روز شنبه 8 اردیبهشت 1330 پس از استعفای حسین علا نخست وزیر وقتی «یکی از نمایندگان که چند روز قبل از کشته شدن رزم آرا نخست وزیر به خانه من آمده بود و مرا از طرف شاهنشاه برای تصدی این مقام دعوت کرده بود و هیچ تصور نمی کرد برای قبول کار حاضر شوم اسمی از من برد که بلا تأمل موافقت کردم و این پیشامد سبب شد که نمایندگان از محظور در آیند و همه بالاتفاق کف بزنند و به من تبریک بگویند. موافقت من هم روی این نظر بود که طرح نمایندگان راجع به ملی شدن صنعت نفت از بین نرود و در مجلس تصویب شود. چناچه آقای سید ضیاءالدین نخست وزیر می شد دیگر مجلسی نمی گذاشت تا من بتوانم موضوع را تعقیب کنم. مرا هم با یک عده توقیف و یا تبعید می کرد. بطور خلاصه مملکت را قرق می نمود تا از هیچ کجا و هیچ کس صدایی بلند نشود و او کار خود را به اتمام رساند. چنانچه شخص دیگری هم متصدی این مقام می شد باز من نمی توانستم صنعت نفت را ملی کنم»!
مصدق علل سقوط خود را در خاطرات آنتونی ایدن وزیر امور خارجه وقت انگلستان می جوید. او معتقد است آنگلیس و آمریکا خواهان از میان برداشتن او بودند. حال آنکه به گواهی تاریخ مرتب مذاکراتی برای حل مسئله نفت در جریان بود و خود مصدق نه تنها یک پای این مذاکرات بود بلکه بلافاصله گزارش آن را به شاه نیز می داد. البته نقش کشورهای خارجی را نمی توان انکار نمود لیکن همه چیز را نمی توان به پای آنان نوشت که اگر چنین کنیم عملا قلم بطلان بر نقش دولتمردان داخلی و نیز مردم می کشیم. مصدق دامنه توطئه علیه خود را در مورد مسئله ای که وی تنها پرچمدار و تنها خواهنده آن نبود، گسترده می دید. او می نویسد: «برای از بین بردن شخص من عده ای از دربار و علماء و افسران و بعضی از اعضای جبهه ملی با هم توحید مساعی کردند و توطئه روز نه اسفند را پیش آوردند. و مقصود از این توطئه این بود عده ای رجاله به این عنوان که من می خواستم شاه را از مملکت خارج کنم درب کاخ جمع شوند و موقع خروج من از کاخ مرا از بین ببرند و چنانچه این کار صورت می گرفت علما روز نه اسفند که به کاخ آمده بودند به جنازه ام نماز می گزاردند و چون وزیر دفاع ملی بودم به امر شاهنشاه آن را روی توپ قرار می دادند و با احترامات کامل به خاک می سپردند و عده ای از غوغاگران مقابل درب کاخ را هم که مرتکب این جنایب شده بودند به اشد مجازات می رسانیدند تا هیچ فردی گمان نبرد این واقعه در اجرای یک نقشه سیاست خارجی صورت گرفته است و آن وقت بود که من می شدم به تمام معنی یک مرد ملی که نه شیعه با من مخالف بود و نه سنی». می بینید که او حتا توطئه پس از مرگش را نیز تصویر می کند! ولی نه تنها هیچ دلیل و مدرکی برای اثبات وجود این سناریو وجود ندارد، بلکه از هیچ کس دیگر نیز جز مصدق چنین چیزی شنیده نشده است. آنچه را نیز درباره نقش لوی هندرسن سفیر وقت آمریکا می گوید بیشتر به خیالبافی شبیه است: شاه قرار بود برود. نخست وزیر و هیئت دولت جمع شدند تا او را بدرقه کنند. پیشخدمت نامه ای به مصدق داد که در آن هندرسن برای یک کار فوری می خواهد مصدق را ببیند. مصدق نامه را به شاه نشان داد تا شاید در حرکت به خارج عجله نکند و «شاید ملاقات من با سفیر سبب شود فسخ عزیمت فرمایند» مصدق توضیح نمی دهد چرا ملاقات مصدق با سفیر آمریکا ممکن است سبب فسخ عزیمت شاه شود؟! این کشور خارجی در دولت «مستقل» نخست وزیر «ملی» و عزم شاه چه نقشی می توانست داشته باشد؟! مصدق خود اینطور حساب می کرد که اگر شاه برود، جمعیتی در برابر در نمی ماند که بخواهد او را از بین ببرد. اگر منصرف شود «باز تا جمعیت در آنجا بود من از کاخ خارج نمی گردیدم. برای ملاقات با سفیر حرکت کردم و هنوز به درب کاخ نرسیده بودم که صدای فریاد جمعیت در خیابان مرا متوجه نمود که از آن در نباید خارج شوم و از در دیگری به خانه مراجعت نمایم.» کسانی که آن نقشه شیطانی و پر دردسر را برای از بین بردن مصدق طراحی کردند، خیلی راحت می توانستند این را هم پیش بینی کنند که مصدق ممکن است از در دیگری خارج شود! مصدق می گوید که هندرسن هم کار مهمی نداشت که «ملاقات فوری با من را ایجاب کرده باشد. چند کلامی گفت و رفت» و توضیح می دهد که همه دست به دست هم دادند و آن نمایش «عزیمت شاه» را به وجود آوردند و به لوی هندرسن سفیر آمریکا نیز گفتند پیامی برای مصدق بفرستد و او را برای کار فوری بخواهد تا وی از کاخ خارج شده و توسط «جمعیتی» که روبروی کاخ اجتماع کرده اند از بین برود! راست این است که در چنان اوضاعی که مصدق توصیف می کند، از راههای بسیار ساده تری می شد او را از میان برد. دستگاهی که تنها آدم سالم و میهن دوست و مستقل آن محمد مصدق باشد برای از بین بردن وی دچار هیچ مشکلی نمی شد!
مصدق تمامی رویداد نه اسفند را نقشه ای علیه خود ارزیابی می کند و آن را «توطئه» می نامد و حتا فوت استالین را که در 16 اسفند 1331 روی داد در رابطه با سقوط دولت خود ارزیابی می کند: فوت استالین «موقع را برای سقوط دولت من مساعد کرده بود». چرا؟ فوت استالین چه ربطی به جبهه ملی و نخست وزیرش داشت؟! مگر اینان حامی خود را از دست دادند؟! مصدق توطئه و «اعمال نفوذ سیاست خارجی» را به حدی می بیند که حتا هشتاد درصد وکلای مجلس هفدهم که فراکسیون اکثریت را توسط جبهه ملی تشکیل می دادند، زیر تأثیر آن با وی «مخالف» شدند! او توضیح نمی دهد چگونه و چرا؟ آیا ممکن نیست طرفداران یک سیاستمدار خود دارای فکر مستقل باشند و اگر با سیاستهای وی مخالفت کردند، پس تابع سیاست خارجی هستند؟ اگر «نفوذ خارجی» آنچنان باشد که بتواند فراکسیون اکثریت را با خود همراه سازد، پس دیگر چه جای سخن از استقلال است؟!
مصدق هرگز نمی گوید رفراندوم برای انحلال مجلس مخالف قانون بوده و چنین چیزی در قانون اساسی وقت پیش بینی نشده و اصولا یک قوه نمی تواند برای انحلال یک قوه دیگر رفراندوم برگزار کند! دولت حق نداشت حتا با استفاده از اختیارات «تام» مجلس را منحل کند. او تلاش می کند ثابت کند که رفراندوم غیرقانونی «صحیح» برگزار شده ولی هرگز به این نکته که خود رفراندوم عملی غیر قانونی بوده، اشاره نمی کند.از حقوقدان برجسته ای چون مصدق که تحصیلات خود را در فرانسه و سوییس به پایان رسانده بود، چنین سفسطه ای بعید است مگر آنکه سیاست و جاه طلبی پرده حایل بر دانش آدمی بکشد. مصدق معتقد است «آنچه گفته و کرده ام تمام در منافع ملت ایران بوده» آیا واقعا چنین بوده است؟ آیا رد پیشنهاد چرچیل – ترومن و پیشنهاد بانک بین المللی در مورد حل مسئله نفت به نفع ملت ایران بوده است؟! اگر چنین بود پس چرا مصدق هنگامی که دیگر کار از کار گذشته بود فوأد روحانی را برای تماس با انگلیسی ها به بغداد فرستاد تا در این مورد بازنگری شود؟ آیا حرکت در جهتی که یک دولت ملی را پس از دو سال و نیم ساقط کند به نفع ملت ایران بوده است؟! آیا فدا کردن منافع ملی به پای «وجاهت ملی» به سود ایران بوده است؟!
دو روی یک سکه
شاه و مصدق هر دو نمی توانستند پیروز شوند. به سود ایران و ایرانی می بود اگر هر دو می توانستند با یکدیگر کنار بیایند. ولی آنها ترجیح دادند یک نفر از این کودتا پیروز بیرون آید و آن شاه بود. بهترین منبع برای بررسی 28 مرداد سخنان همین دو نفر است. از سخنان این دوست که می توان دریافت هر دو اشتباه کردند و هر دو زمینه را برای انجام کودتا علیه خود آماده ساختند.
هر دو مرزهای خود را زیر پا نهادند: شاه با عزل نخست وزیر محبوب خود و مصدق با درخواست و تمدید اختیارات و انحلال مجلس و برقراری حکومت فردی. هر دو با سرسختی بر سر شیوه خود پافشاری نمودند: شاه با روش مسالمت آمیز و مثبت بر سر حل مسئله نفت و مصدق با روش تهاجمی و منفی. هر دو شیوه ای مشابه در برابر خود و مردم داشتند: شاه مرعوب ازتهدید و استعفای مصدق و مصدق خشنود از تهدید دائم به استعفا و کناره گیری. این دو پیش از آنکه با خارجیان (آمریکا و انگلیس) به توافق برسند، می بایست نخست با خود به توافق می رسیدند و مصالح ملی را فراتر از منافع و موقعیت شخصی و عامه پسند بودن خود می دانستند.
مصدق در 25 مرداد با نادیده گرفتن فرمان عزل کودتا کرد و برای دو روز نخست وزیر ماند. شاه در 28 مرداد با کودتا بازگشت و برای 25 سال دیگر شاه ماند. اگر توازن قوا در ساختار سیاسی و نظامی ایران و نیز پشتیبانی مردمی و حمایت خارجی به سود مصدق می بود، کودتای 25 مرداد پیروز می شد ودیگر 28 مرداد وجود نمی داشت. اینکه کشور پس از آن چه موقعیتی می یافت و آن کودتا چه پیامدهایی می داشت، جز حدس و گمان نمی تواند باشد. احتمالا همان زمان ایران جمهوری می شد ولی بر اساس تجربه و سیاست جبهه ملی و حزب توده در برابر انقلاب اسلامی و حکومت خمینی می توان گفت که جمهوری ایران نمی توانست چون جمهوریهای همسایه و کشورهای مسلمان خودکامه و موروثی نباشد! برقراری جمهوری در ایران 25 سال پس از 28 مرداد حاصلی جز خودکامگی نداشت، چه برسد اگر در سال 1332 برقرار می شد!
در واقع مصدق که خیلی نسبت به خود و محبوبیت اش مطمئن بود، روز 26 مرداد طرفداران شاه را از خود راند، روز 27 مرداد دست به سرکوب کمونیستها زد و روز 28 مرداد تنها ماند. آیا او که به گفته خودش: «به یک عده مردم فهمیده و وطن پرست» تکیه داشت و در عمل مجبور شد با وزرایش مخفی شود، بقیه مردم ایران و یا هر کس را که با وی مخالف بود نفهم و وطن فروش می شمرد؟!
ایران اگرچه در سالهای بعد راه رشد متناقضی را پیمود، لیکن از نظر سیاسی بیش از پیش در خودکامگی فرو رفت. هر اندازه که نیروهای چپ، آزادیخواه و سوسیالیست و میهن دوست دهانشان بسته می شد و امکانی نمی داشتند، آخوندها در سراسر کشور در مساجد و تکایا به این یا آن مناسبت مذهبی از منابر برای تبلیغ انقلاب اسلامی استفاده می کردند.
در 11 مهر 1332 ادعانامه دادستان منتشر گشت که طی آن برای مصدق تقاضای اعدام شده بود. ولی در 2 آذر 1332 دکتر محمد مصدق «به پاس خدماتش در نخستین سال نخست وزیریش در راه ملی شدن صنعت نفت» به سه سال زندان مجرد محکوم شد. مصدق پس از زندان در حبس خانگی بسر برد و در 14 اسفند 1345 درگذشت. شاه به جای سلطنت راه حکومت در پیش گرفت و 25 سال بعد بار دیگر راهی خارج شد. این بار اما رقیب کینه جو و سیه دل آمده بود که بماند و انتقام بگیرد. شاه و مصدق دو روی یک سکه ناب و در میان دولتمردان منطقه چهره هایی برجسته بودند. آنکه این سکه را باخت، ملت بود و آنکه آن را به خرج حکومتی جهنمی زد، خمینی بود.
اديتورعزيز
من ازکامنت گذار57رضا)به شماشکايت مي کنم که بدون دليل به من افترامی بندد.
شايان جان بخاطراينجورافراداست که زيتون ديگه لطف سابق رونداره.
شماره 57 اين هيچ ربطی به مندرجات زيبای زيتون خانم نداره که شمامغلطه کردي.
khahesh mikonam agar dochare zafe asaab hastid nabinid
jenayat ro bebinid..in che khoonist ke rage in mosalmanan jarist
http://www.livevideo.com/video/4407668C87984EFC9B8AC7DCBCF5BF70/tabriz-iran-pendaison-de-deu.aspx
به رضای عزيز
والله چه عرض کنم!؟ در سادگی بنده که حرفی نيست! ولی خوب من هميشه امر بر صحت میکنم!
ايميل مرا هم هيچيک از دوستان و یا دشمنان ندارند!:)) البته به غير از زيتون که او هم فقط همين چند روز پيش برای اولين بار ايملم را برايش فرستادم تا به دوستانی که مايل بودند بدهد. تا آنجا که به خاطر دارم کسی تا همین چند روز پیش اصلا ایمیلی از من نخواسته بود که من بدهم یا ندهم!
به هر حال چه خانم لیلا حقیقی باشند و چه نباشند لطفی کرده بودند و من هم پاسخ لطف ایشان را دادم. مابقی مهم نیست.
ممنون از تذکر و لطف شما
شاد باشید
شايان جان تو چفدر ساده ای اين ليلا همان فضول باشی است!! که به قصد خراب کردن زيتون روی شانه هاي سرکار دست ماليده. وگرنه خودش به شما ايميل ميکرد. اینجا نمينوشت!!
خدمت مرمر خانم گرامی
سلام از بنده است. ممنون از لطف و محبت هميشگی شما.
به ليلا خانم گرامی (کامنت ۵۰)
نه! خوشبختانه یا متاسفانه من وبلاگ ندارم. یکی دو بار وسوسه شدم وبلاگی براه بیاندازم ولی بعد پشیمان شدم. فعلا که میهمان ناخوانده زیتونم. هر وقت از اینجا بیرونمان کرد شاید به فکر وبلاگی برای خودم افتادم!:))
به هر حال از اینکه کامنتهای من مورد لطف و محبت شما دوست عزیز قرار گرفته بینهایت شاد و سپاسگذارم.
از من میشنوید شما هم زیاد به جو کامنتدانی کاری نداشته باشید و سعی کنید بعضی هیاهوها و کشمکشها و حرفها و سخنان گاه رکیک بعضی از دوستان را نادیده بگیرید. کسانی به عمد سعی میکنند با بوجود آوردن جوی مسموم خوانندگانی چون شما را از سایت زیتون و مطالب جالبش برانند. نباید با رفتن از اینجا به آنان اجازه داد به اهدافشان برسند.
به هر حال یکدنیا ممنون از لطف و محبت شما
شاد باشید و پایدار
جناب ۵۴ درود به شما که شاهدوست و ميهن دوست بوده ايد و هستيد. چشم حتما به شخصا شما را برای قيام های بعدی خبر می کنم و برای شما همبرگر هم می خرم.
من خودم در قیام مردمی اون زمان شرکت داشتم. ..................
سالگرد درگذشت شعبان \..........
............................
ک. آفرین به این همه دموکراسیت آقای ادیتور. انشالله با روح شعبون بی مخ محشور بشی. ببین تا تو این کامنت رو پاک کنی حد اقل 10 نفر خوندنش. پس خودت رو اینقدر بی آبرو نکن و از آبروی زیتون مایه نزار. رو سیاهی برای ذغال میمونه ها. مردم ایران مصدق رو دوست دارند ها... از ما گفتن از تو نشنفتن حالا. ادیتورهای گنده تر از تو توی وزارت ارشاد نتونستن مصدق رو از ذهن مردم ایران پاک کنن. تو که خیلی کوچیکی. خیلی زحمت بکشی تو زندگیت شاید به اندازه قاتل زنده یاد دکتر فاطمی بشی.
شايان جان
شماوبلاگ داريد؟
من دوساله زيتون رابه شوق کامنتهای شمادنبال می کنم.
اگه بی احترامی نباشدجوفعلی اينجابدشده وترجيح ميدم جای ديگه ای نظراتتان را بخوانم.
ببخشيد زيتون جان
هر کسی که بتونه به اين برنامه گوش بده و نظرشو راجع به اون روی سايت بي بی سی بذاره خوبه.
http://www.bbc.co.uk/radio4/hecklers/pip/m56zr/
ما اهل كوفه نيستيم....اديتور تنها بماند.
ولى خودمونيم، هميشه بايد زور بالاى سرمون باشه?
ادیتور عزیز در کامنت ۳۶ فضولباشی صراحتا به اینجانب توهین کرده و با اتهامات بی پایه باعث هتک شخصیت من در حضور جمع شده است . این فرد کارش بازی با حیثیت افراد است خواهشمندم انرا دیلیت نمایید.با تشکر
zeitoon jan salaam
oon ketabi ke esmesh "atresonbol, atre kaj"hast, esme vagheish hast:"Funny in Farsi"
fekr kardam jalabe bartoon ke bedoonid
khosh bashid
گزارشى از زندگى دردناك يك دختر ١٣ ساله افغانى در كويته پاكستان
باورتان نميشود! اما واقعى است
سولماز سعيدى
01.08.07
www.iran-emrooz.net
یک روز برای تمدید برگه یو ان به دفتر سازمانه ملل رفته بودم و در اتاق انتظار نشسته بودم. یک طرف اتاق زنی جوان که بنظر میومد ٢٥ يا ٢٦ سال داشته باشد در گوشه ای روی نیمکت چهار زانو نشسته بود و نوزادی در بقل داشت.
پرسیدم: اهل کجا هستی؟
جواب داد: افغانستان
پرسیدم: اسمت چیه
گفت: عاطفه
پرسیدم: این بچه خودته؟
عاطفه: بله
پرسیدم: اینجا چکار داری؟
عاطفه: کمک میخوام
با گفتن این جمله چشماش پر از اشک شد و دستی به سر نوزادش کشید و پرسید: اینجا واقعاً کمک می کنن؟
ازش پرسیدم مشکلت چیه؟
با همون لهجه شیرین دری گفت:
بابام منو فروخت. شوهرم منو به این جا اورد. شوهرم از من خیلی بزرگتره، از زن قبلیش ٣ تا دختر داره.چند ماه بعد از ازدواج، مادر شوهرم و شوهرم فکر کردن که نازام. در اون خونه بجای عروس کارگر همه افراد خونه بودم
پرسیدم اون موقع چند سالت بود؟
...
ادیتور گرامی و نازنین عرض خسته نباشید دارم خدمت سرکار که با دیلیت کردن کامنتهای فضولباشی روان پریش محیط اینجا را قابل مطالعه برای علاقمندان کردید . سربلند و شاد باشید
سلام دوباره. ممنون از زيتون خانم و خانم يا آقاي اديتور بابت توضيحات. همونطوركه نوشتم بار اول هست كه آمدم نوشته ي زيتون خانم اين سوتفاهم را برايم پيش آورد. تا زماني كه بتونم از فيلترشكن استفاده كنم ميام و سعي مي كنم در مواقع ضروري كامنت بگذارم كه براي شما قوز بالا قوز نشويم! مرسي!
2- لینک ارسالی من
عنوان: اولین کنترل از راه دور ساخت بشر ، امتیاز : -3 ، تعداد کلیک 57
لینک ارسالی از پدرخوانده
عنوان : ريموت کنترل مردانه (+18) ، امتیاز 11 ، تعداد کلیک 489
در کامنتهای لینک پدر خوانده آمده است:
18+ نیست.
علم و تکنولوژی نیست
تیتر گول زنک هست
اینکه آدم با لذت روی دست خودش بشاشه و از داغیش لذت ببره و یا هوار بکشه که سوراخش یک "چیز" میخواد، حتی سر یک بطری راضیاش میکنه، مورد پسند من نیست.
آقای ادیتور ! کامنت من در پست قبلب شعر کامل ساقی قهرمان بود که بخشی از آن را هم زیتون نقل کرده ؟ اگر آن شعر می باید سانسور میشد چرا گزیده ی زیتون خانم را سانسور نمی کنید؟
لطفن جواب دهید.
بخش اول
بوسه
آنتوان چخف / برگردان: علیمحمد طباطبایی
www.iran-emrooz.net
در ساعت هشت شب بیستم ماه میتمامی شش گروه توپخانه از تیپ آتشبار نیروهای ذخیره در دهکدهی Myestetchki در میانهی راه خود به اردوگاه اصلی برای سپری کردن شب توقف کردند. در میانهی تمامی آن شلوغیها و در حالی که بعضی از افسران مشغول جابجا کردن توپها بودند و در همان حینی که دیگران در میدان کوچک مرکزی دهکده نزدیک محوطهی کلیسا به دور هم جمع شده و به سخنان افسر سررشته داری گوش میدادند، از دور سروکلهی مردی در لباس غیرنظامی که بر اسبی عجیب سوار بود در حوالی محوطهی پشت کلیسا نمایان شد. اسب کوچک اندام خاکستری رنگ با گردنی زیبا و دمی کوتاه که مستقیم حرکت نمیکرد، بلکه به نحوی که به نظر میرسید یکوری به جلو میآید، با پاهایش قدمهای کوتاه و رقصنده بر میداشت، گویی کسی با تازیانه بر پرهایش میزند و هنگامی که به نزدیکی افسران رسید سوار کار کلاه خود را به احترام از سر برداشه و چنین گفت: « عالی جناب سپهبد فون رابک (von Rabbek) آقایان محترم را به صرف چای در همین لحظه دعوت میکند... ».
...
مرمر عزيزم
ممنون برای عکسها.
سلام عزیز- کامنت شماره ۳۳ و ۲۶
عزیزم من جمعه رفته بودم جاده چالوس که اینقدر شلوغ بود. وگرنه روزهای وسط هفته پر از جای نشستنه!
اون دو روز تعطیلی هم که مسافرت رفتم روز جمعه بود و روز بعدش مبعث.
یه کم فکر میکردی خودت میفهمیدی. دلیلی نداشت دوباره کامنت بنویسی:)
مخملبانوی نازنینم
تو هم داری لیست کتاب جمع میکنی؟ چه خوب! نسرین هم داره این کارو میکنه. اتفاقا من به همین دلیل اون پست رو راجع به بهترین کتابی که خوندیم رو نوشتم. چون خیلیها این سوالو ازم میکنن. باید برم تو ادیتور و تاریخ اون پستو پیدا کنم.
بابک خرمدین عزیزم
ممنون از لطفت. اما وقتی به اون آدرس میرم یه صفحهی دیگه برام میاد. اینجوری----->((Hattrick Iran | هت تریک ایران
جهت ورود، کدکاربری و رمز عبور خود را وارد نمایید.
اگر اولین بازدید شماست، پس از مطالعه دقیق راهنما، جهت مشاهده انجمنها ثبت نام کنید. ))
درويش جان
کی گفته من کامنتها رو نمیخونم؟
فقط دفعهی پيش يکی از دوستان زحمت کشيد و کامنتهای توهينآميز رو پاک کرد. همین!
من به خاطر کمی سرعت و نبود وقت(گاهی تا دو روز نمیتونم بيام اينترنت. يا اگر هم بيام چند دقيقه بيشتر نيستم و )اصلا وقت اديت ندارم...
پ.ن.
همین الان خوندم که ادیتور عزیزم خودش جواب داده. آخه داشتم یکی یکی کامنت ميخوندم و جواب میدادم...
آتوسا جان
همينو بگو. اتفاقا منم اول فکر کردم بايد از همين ايران داوری کنم. اما گفتن بايد برم( البته پول بليت و هتل رو میدن. ای آخ!) هرچه فکر کردم و هر چه جواب رو طول دادم که يک راهی پيدا کنم که بعد از اومدن گير نيفتم ديدم راه نداره. حتی به سیبا هم گفتم. گفت اگه رفتی ديگه برنگرد:)) نه که اجازه نده٬ گفت تو فرودگاه گير میدن.
گفتن بايد اونجا داوری کنم و با بقيهی اعضا مشورت کنم و از داوریام دفاع کنم.
سالگرد قيام با شکوه ۲۸ مرداد را به روح اعليحضرت محمدرضا شاه و سردار بزرگ ميهن ارتشبد زاهدی شادباش می گويم. با افتخار تمام و از ته قلب و سينه فرياد می زنم : مرگ و ننگ و نفرين بر دشمنان سلطنت پرافتخار پهلوی.
آقای فضولباشی.شما احتیاج به روانپزشک دارید.
ادیتور گرامی.از زحمات شبانه روزی شما بسیار سپاسگزارم.از دور دست شما را میبوسم.
زیتون جان سایتهائی که سابقه دارند مثل مال تو احتیاجی ندارند که براشون تبلیغ چه در بالا ترین چه در پائین ترین ادمهای مشهود که وبلاگی یا سایتی دارند هم احتیاج به این چیزها ندارند مثل شعرا و تویسندگان مشهورمان ان سایتی اجتیاج به تبلیغ دارد که پر محتواست و گمنام نه سایتهائی که دفتر خاطرات است
در ضمن با امدن ادیتور دیگر از اتهام جنجال انگیزی در وبلاکت برای پر خواننده شدن تبرئه شدی البته در سایتی این اتهام را خوانده بودم
موفق و برقرار باشی
chera chap nashod?!! goftam shanbeh biroon rafti(chaloos) "yahoodi hasti?vali hameyeh yahoodian ba mosalmoona bad nistand va kharabeshoon nemikonand.
زيتون نازنين و هميشه عزيز!
امروز به عادت هميشهگی روی اسمات کليک کردم و انتظار داشتم صفحهی منحوس فيلترينگ را ببينم که چشمام به جمال زيتون عزيز که هميشه بلاترين و بالاترين وبلاگی دوستدالشتنیام بوده روشن شد.
تو که هستی و اينقدر خوب هستی که دلم برای شبح تنگ نمیشه! باش و شادباش.
زیتون جان سلام
ایمیل هم زدم جواب ندادی
از این به بعد مشکل فیلتر نداری عزیز تا ما رو داری
اگر بخوای هر روز برات یه دونه ادرس بدون فیلتر می سازیم عزیز
فعلا این رو داشته باش
http://z8un.mooo.com/
منتظر جوابت هستم عزیز
و در ضمن به سرور های ایرانی همچون بلاگ فا اعتماد نکن اونا سابقه مسدود و سانسور کردن رو دارن و به راحتی اطلاعاتت رو در اختیار جمهوری اسلامی ایران قرار میدن
اصلا خواهرم چه کاریه می کنی
ما هستیم نگران فیلتر زیتون نباش
فعلا بدرود
اخیش! با رفتن یک نفر از اینجا محیط ارام شد. کاشکی زود تر می رفت...
zeitoon
bebakhshid shanbeh biroon rafteh boodid"yahoody"hastid?vali hameye yahoodia ba mosalmoona bad nistand va kharabeshoon nemikonand.
زيتون جان برات در گوگل ايميج سرچ کردم که آدرس عکسهای مادلينگ واريس ديری را پيداکنم عکسی نبودفقط درآدرس زير چهارعکس مربوط به کتاب را می توانی ببينی:http://images.google.com/images?gbv=2&svnum=10&hl=en&q=%22waris+diri%22&btnG=Search+Images
۲۱
آقا
black jack
۲۱
آقا
black jack
سلام و سپاس از زيتون تلخ و دوست داشتني.
ميگم زيتون عزيز، قربون چشمای زيتونيت برم:
بابا داوری رو قبول ميکردی هم آلمان ميومدی هم يه پارتی بازی ميکردی تا وبلاگ بیخواننده من جايزه ببره آخرش هم من جايزه رو باهات نصف ميکردم. ولی از شوخی گذشته داور وبلاگ چرا بايد بره آلمان؟ توی اين عصر ارتباطات و اينترنت و اين حرفها نميشد شما از ايران قضاوت کنی؟
سلام. ده هزار کاربر در بالاترین و نه هزار کاربر. خسته نباشی و ارادت:»
مرمر جان
دوسهتا عکس از واريس ديری آخر کتاب گذاشته شده بود که فکر کنم عکسهايی بودن که مورد(!) نداشتن.
عکس پوشيده با مادرش» عکس پسرش و شوهرش( که میگفت موقع سکس هيچ لذتی نمیبره باهاش اما دوستش داره و خودش انتخابش کرده) خيلی دوست داشتم چند عکس از اندامش وقتی لباس تنشه ببينم يا حتی عکس لختیاش سوار بر گاو... تا بهتر مجسمش کنم...
خوشبه حالت که اين دو رو ديدی و حرفاشونو شنيدی.
عمو اروند جان
راستش اينجا مد نظرم بلاگنيوز نبود. بلاگ نيوز مدتی کمکار شده و متاسفانه منم کمتر سر میزنم... بیشتر منظورم خبر چین بود و کمی دو در دو که گاهی به نظرم به شدت باندبازی میومد لینکاش... دوسه بار به هر پست(!) بعضی وبلاگها لینک میداد...
بايد قبول کرد که بالاترين سيستمش يه جورايی دموکراتيکتر شروع شد...
شايد به قول کامنت آخرين پدرخونده در بالاترين هم یواش یواش باندبازی بشه.
یعنی میشه جایی ایرانیها دورهم جمع بشن و روابط جای ضوابط رو نگیره؟ :)
خوب برای رد شدن شماره ۱۳ يک سلام و عرض ارادت خدمت آقای شايان عزيز می کنم.
سلام زيتون جان.
يک چيزی بگم من نه تنها هردو کتاب ۳و۴رو خوندم بلکه افتخارديدن هردو نويسنده کتابها رو درجلسه های پرسش وپاسخ مربوط به کتابهاشون داشتم.در جلسه مربوط به خانم ديري هم کلی گريه کردم.
ضمنا هميشه به مهمانی و تفريح و مسافرت وشادی.
با اینکه خودم معتاد بالاترین هستم اما متاسفانه باید اعتراف کنم که در بالاترین هم یک جور باند بازی زیر جلدی خزنده کاملا محسوسه!!!
آخ غضی مردم از حسودی:دی
زيتون واره خوبی بود ... بهم چسبيد ...به خصوص کتابايی که معرفی کردی زيتون جان . دارم ليست کتاب درست ميکنم بيام ايران بخرم چند تا جعبه واسه خودم پست کنم ...ميبينی وضع ما رو تو رو خدا :دی
اگر ليستی چيزی داری برام بفرستی ممنون ميشم ...يادمه يه پست قديما داشتی ...برم ببينم پيداش ميکنم ...
شاد باشی و بنزين دار:دی
زيتون جان، مستفيض درسته،.... نه مستفيظ.
زیتون جان شب به خیر
اتفاقن کتاب عطر سنبل عطر کاج اولین کتاب لیست کتابهایی بود که قرار بود از ایران تهیه کنم.یکی دو جا در کرمانشاه رفتم نداشتن،تهران هم تا خود نمایشگاه کتاب رفتم ولی دروغ چرا درست و حساب نگشتم و آخرش حسرتش به دلم موند.قرار شده برام بفرستن حالا.تعریف شو زیاد شنیدم.
من از سهم من
پرینوش صنیعی خیلی خوشم اومد.اتفاقن فکر کنم اینم تو معرفی کردی :)
خلاصه که مرسی همیشه از این کتابهای خوب معرفی کن.
در مورد کامنت ها هم منم می خواستم همین پیشنهاد رو بهت بدم.حداقل برای مدت کوتاهی این کار رو بکن. بگذار پندینگ بشن بعد تایید کن.باور کن از تعداد اینهایی که چرند می نویسن کمتر می شه.
۴ om
سلام زیتون جان
کتاب خانوم فیروزه جزایری خیلی قشنگه . من هم خوندمش.
کتاب گل صحرا رو هم که فکر کنم جوری توضیح دادی که آدم فکر میکنه خوندتش دیگه نمیره بخره!
راستی مستفیظ رو هم غلط نوشتی از شما بعیده دیگه. مستفیض درسته.
غضنفر جون
میدونم به سايت مهمی اومدی:)
اما خودتو کنترل کن لطفا:))
اول اول اول