106 :: توسط ارمان در 2007-09-26 21:24

زيتون جان هر چند با تاخير اما 5 سالگي وبلاگت مبارك 100 ساله بشي

105 :: توسط ارمان در 2007-09-26 21:23

زيتون جان هر چند با تاخير اما 5 سالگي وبلاگت مبارك 100 ساله بشي

104 :: توسط ... در 2007-09-26 20:49

...

103 :: توسط زیتون در 2007-09-26 03:15

ايران جان
مرض داشتی شماره کامنت‌ها رو از روندی در آوردی؟:)

102 :: توسط iran در 2007-09-26 02:05

۱۰۱

101 :: توسط ارتشبد سرهنگ هدايت در 2007-09-26 01:04

خوب!! مصاحبه های بوزينه را تمام و کمال گوش کردم. نجاست زدن به سرتاسر هيکلش توسط خبرنگار سيکتی مينت و رئيس دانشگاه کلمبيا که واقعا ننگ و شرمی برای ايرانی بود و به عقده های حقارتمان افزود. زمانی محمدرضاشاه سخنگوی ايران بود که رکورددار طولانی ترين سخنرانی به زبان انگلیسی بدون کاغذ برای يک فرد غيرانگليسی زبان بود حالا اين عنتر.
جالب بود خيلی جالب بود عنتر غير از چرندياتش در مورد آب و هوای پاييزی در باقی موارد جواب های باحال و نيمه عقلی می داد نمی دانم مشاوران عوض شده اند يا خودش!!!!
من که احمد نژادی را از نظر ضريب هوشی خيلی خيلی بالاتر از خاتمی فريبکار و رسما جانی می دانم هرچند شايد خيلی کم فريبکارتر!!! آخیش خودش چایچسکوی ایران است.

100 :: توسط هموطن در 2007-09-26 01:01

بنا به گزارشِِ خبرگزاریهای آسوشیدتپرس، cnn، بی بی سی،... دادگاه عالی آمريکا دستور جلبِ محمود احمدی نجات رو صادر کرد.

99 :: توسط گیس طلا در 2007-09-26 00:47

نمی دونم جالبه يا نه ..منم درباره سفريم به کلات نادری و ابشارهای خراسان سفرنامه نوشتم ...فقط ۵ روز بود

98 :: توسط گیس طلا در 2007-09-26 00:47

نمی دونم جالبه يا نه ..منم درباره سفريم به کلات نادری و ابشارهای خراسان سفرنامه نوشتم ...فقط ۵ روز بود

97 :: توسط iran در 2007-09-25 23:34

http://www.dw-world.de/dw/article/0,2144,2760790,00.html

96 :: توسط negin در 2007-09-25 23:31

اين ويديو رو در مورد همجنسگرايان ببينيد

http://youtube.com/watch?v=BdwN3t_hqls&mode=related&search=

95 :: توسط هموطن در 2007-09-25 22:56

خلیج فارس عزيز

متاسفانه از وقتی که پای ايرانی های خارج کشور به خاطره تمهیداتی که آقای خاتمی براشون مهيا کرد، به ايران باز شد، ديگه خيلی از ايرانی های مقیم خارج علاقه ای به شرکت در اينگونه تظاهرات سياسی که ميتونه عواقبِ ناگواری براشون در سفر به ايران داشته باشه ندارن.
به هر حال اينکه ملت ايران هميشه سر بزنگاه تاريخ با هم اتحادی نداشتن خود حدیث ديگه ای هست.

94 :: توسط hamvatan در 2007-09-25 22:44

ارتشبد سرهنگ عزيز

در زبان عامیانه معمولا ما تفاوتی بين همجنس باز و همجنس گرا قائل نیستیم، در حالی که این دو بهیچوجه يکی نيستند.
همجنس باز معمولا افرادی هستند که به خاطره نيازهای جنسی حالا به هر علتی (دسترسی نداشتن به جنس مخالف، کنجکاوی،...) رابطه ی جنسی با جنس موافق برقرار ميکنند و در این رابطه معمولا رابطه ی جنسی هست که حرف اول رو ميزنه و گرایشات عاطفی هم در بين نيست.
در صورتی که همجنس گرا گرایشات عاطفی و همين طور جنسی به جنس موافق خود داره و معمولا ارتباط عاطفی و جنسی با جنس مخالف براش تقريبا غير قابل تصور هست و تمایل او به جنس موافق شبيه تمایل يک غير همجنس گرا به جنس مخالف هست.
بطور کل يک همجنس باز صرفا همجنس گرا نيست ولی متاسفانه ما در فرهنگ خودمون همه رو يعنی ، همجنس گرا، همجنس باز، ترانس سکسوال، ترانس وستیت رو یکی فرض ميکنيم و تفاوتی براشون قائل نيستيم.
اميدوارم که با توضيحاتِ کوتاه و نه چندان کاملِ من تا حدی موضوع برات روشن شده باشه، و اگه علاقه به این مبحث داشتی در اينترنت سايت های زيادی هستند که همه رو به خوبی توضيح دادن.
پيروز باشی

93 :: توسط خلیج فارس در 2007-09-25 22:24

هموطن جان ، مثل اینکه فعالان سیاسی همه از اروپا به آمریکا مهاجرت کردند، اینها همانهایی بودند که جندین سال در اروپا و عمدتا در فرانسه زندگی میکردند و تقریبا از سال 1990 به آمریکا مهاجرت کردند، در حرف و کامنت و اعلامیه دادن خیلی فعالند ولی همینکه موقع عمل میشود یک دفعه نامریی میشوند!!؟؟ دیگه اینرا همه میدانند که مرکز سلطنت طلبها در آمریکاست ، مگه اینطور نیست!!؟؟

92 :: توسط هموطن در 2007-09-25 22:11

خلیج فارس عزيز

به تو کاملا حق ميدم، البته تظاهراتی هم در نیویورک بر علیه آقای احمدی نژاد انجام شد، ولی ايرانی های مقيم در آمريکا هم به شدت در گير زندگی روزانه هستند و متاسفانه از ايرانی های مقيم اروپا به مراتب کمتر اهلِ سياست.

ضمنا بد نيست به این افاضات رئیس جمهورِ نه چندان محبوب هم توجه کنيد که واقعا وقاحت رو ديگه از حد گذرونده.
رییس جمهور ایران گفت در ایران آزادی کامل بیان وجود دارد و مطبوعات می‌توانند ضمن گرفتن کمک و سوبسید از دولت، از خود او و برنامه‌هایش انتقاد کنند. او گفت در ایران دموکراسی کامل و بیشترین میزان مشارکت در رأی دهی وجود دارد و مردم کشور او از خوشبخت ترین و شادترین مردم دنیا هستند.


91 :: توسط ارتشبد سرهنگ حمايت در 2007-09-25 22:05

شادباش و هزاران شادباش!!!!!!
مجلس نمایندگان آمریکا با اکثریت قاطع رأی به تروریستی قلمداد شدن سپاه پاسداران ایران داد.
شمارش معکوس برای سرنگونی اين رژيم ننگين آغاز شده است!! اندکی صبر سحر نزديک است!!!

90 :: توسط ارتشبد سرهنگ حمايت در 2007-09-25 22:00

در برنامه 60 Minutes که احمقی نژاد ما را خيلی خنداند مخصوصا صحبت کردن در مورد آب و هوا!!! مترجم فارسی کی بود؟ چه لهجه بی ريختی داشت و چقدر نادرست فارسی را به انگليسی ترجمه می کرد!!
راستی من فرق همجنسباز و همجنسگرا در گفتار زبان انگليسی نمی دانم يکی توضيحی بدهد!!

89 :: توسط خلیج فارس در 2007-09-25 21:54

من نمی فهمم ،محمود آقا را برای متینگ دعوت میکنند به دانشگاه کلمبیا؛ بعد بک عده ای را هم در سالن جمع میکنند برای دست زدن، من نمی فهمم پس این یک میلیون ایرانی ناراضی که به آمریکا مهاجرت کرده اند ؛کجا بودند , ده ؛ بیست نفر از این جماعت نمی توانستند برند توی اون سالن و این آقا را هو کنند!!؟؟

88 :: توسط sherry در 2007-09-25 19:44

پس حق داشتی بگی بيچاره سيبا، چون کچل هم هستی :)))
شوخی بود زيتونی. خوش باشی

87 :: توسط حميد پوريان در 2007-09-25 17:37

از
حلیم افطاری!
تا
کنسرت عيد فطر در دبی، کانادا، امريکا، ...
تا در آلمان

نشست مشترک ۹ گروه جمهوری خواه ایران
www.iranglobal.info
اتحاد جمهویخواهان ایران، جنبش جمهوری خواهان دموکرات و لائیک ایران، حزب دموکرات کردستان ایران، حزب کومه له کردستان ایران، سازمان اتحاد فدائیان خلق ایران، سازمان های جبهه ملی ایران در خارج از کشور (بعنوان ناظر)، سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، شورای موقت سوسیالیستهای چپ ایران، مجامع اسلامی ایرانیان.
...
در نشست دو روزه شهر هانور آلمان شرکت کنندگان پاره ای از نقاط اشتراک و اختلاف خود را با یکدیگر روشن ساختند.

نشست به این نتیجه رسید که مباحث خود را با برگزاری جلسات مشترک و سمینارهای عمومی به منظور دست یابی به همسوئی های بیشتر و نیز رسیدن به مبانی مشترک، در سمینارهای عمومی ادامه دهد. نمایندگان کمیته ای را از میان خود برای هماهنگی اقدامات فوق و بررسی زمینه های همکاری های عملی انتخاب کردند. مجامع اسلامی ایرانیان همکاری خود را به شرکت در گفتگوها و بحث آزاد محدود نمود و در انتخاب کمیته هماهنگی شرکت نکرد.


www.iranglobal.info

86 :: توسط http://www.iranpressnews.com/source/029788.htm در 2007-09-25 17:36

http://youtube.com/watch?v=KWIRPJrtnZM
حتمن ببین

85 :: توسط آذر در 2007-09-25 16:31

آقای خاتمی گفت: "يکی از بزرگترين لطيفه های آقای بوش اين است که می گويد قصد صدور دمکراسی را دارد. دمکراسی چيزی نيست که بتوان صادر کرد يا به کسی داد."
خوب پس با این حرف منتظر چی هستیم باید بریم و بدست بیاریمش باید تصاحبش کرد .
غیر از اینه ?????

84 :: توسط سهیل در 2007-09-25 16:14

اينرا برای احمدی نژاد مينويسم اگر
امنيتی هايش اين وبلاگ را مرور
ميکنند باين کم سواد گوشزد کنند
که بگرگهای درنده مطبوعاتی غربی
بايد مثل خودشان رفتار کرد نه با
غمزه و غميشهای بچگانه يا ننه من
غريبمش .....
اولا از خبرنگار هی سوال نکن اخه
هنوز ياد نگرفته ايی بيسواد رييس
جمهوری و داری جواب ميدی نه
خبرنگار چند بار تکرار!؟؟
دوم کوتاه و مختصر و جامع هی
طول و تفصيل بيخودی تا کی ؟؟

وقتی يا اصرار ازت سوال ميشود
که اری يا نه کخ حواهان محو
اسراييل هستی !؟ اگر حماقت
کردی و با نه شروع کنی انوقت
انچه در سر خط اخبار خواهی
ديد همين مکث احمقانه ات
است و بشبند ان که طرفدار محو
اسراييلی و حالا هی بايين تنه ات
را جر بده که کجا منطورت محو
اسراييل بوده !!!؟ احه گمج خان
اگر اول نه را چاشنی ميکردی
بعد هر چه ميگفيتی لااقل خيلی ها
بهمين نه گفتنت استناد ميکردند

کريستين امانبور نيمه ايرانی شايد
اخرين فرصتت باشد که جبران مافات
کنی روز چهار شنبه در سی ان ان

ميليونها امريکايی و اروبايی و عرب
و غجم و ترک و هندی و .... نگاهشان
بدهان توست و سوالات شايد کمی
مهربانه تر وی اتهم بدون متزجم

83 :: توسط سهيل در 2007-09-25 16:11

البته امريكاييها كه به وي خنديدند مقصر
نيستند چون مسلمان نيستند و نميدانند
كه در بين مسلمانها همجنسباز نيست
من برآنهاايراد نميگيرم جاهلند و
بيخبر از اسلام اما حال ميدانم كه
سلطنت طلبان از همين مسئله
استفاده نموده و شروع به كوبيدن
احمدی - نجات خواهند كرد حال
ببينيد كی گفتم قبل از همه هم
جناب مانی احتمالا فيلم اين بدبخت
را در وبلاگ كثيفش گذارده و به
ريش او واسلام ميخندد
اما به شما بگويم كه خير اين
خبرها نيست احمدی نجات درست
گفته و در ايران چون مسلمانند
همجنسبازی نميكنند در همين
كانادا هم فقط كسانی همجنسبازی
ميكنند كه بيدينند هرچند من فكر
ميكنم بين ايرانيهای سلطنت طلب
نيز چنين افرادی بسيارند كه اينچنين
اين حرفهای خردمندانه احمدی نجات
برايشان گران تمام ميشود

82 :: توسط سهیل در 2007-09-25 15:44

در ايران همجنسباز بسبک امريکا و
اروبا نداريم اين عين گفته احمدی
نژاد بود حالا مطبوعات بدبخت و
مصادره شده و برده يهوديان نيو يورکی
هی بدروغ يکطرفه بنويسند و بخدند

تو ايران کجا مردی با مردی همخواب
ميشه !؟ اگر احمدی نژاد توضيح
نداد بخاطر حقيقتی بود که مايه
ابروريزی بيشتر است
اندسته که اوا خواهرند و خلقتی
زنانه دارند که مرد کامل نيستند
و اگر با مردها معاشقه ميکنند
نه گناهی دارند نه مستوجب
مجازات اما انچه گناهست و
باعث ابرو ريزی بچه بازی مرسوم
است که در غرب ببدوفيلی مشهورست
و بسيار ننگين و مجازاتش سنگين
و متاسفانه در ايران سابقه طولانی
و ناريخی دارد ميگويند از دوران
۱۵۰ ساله سیطره اسکندر !! و يونانيها بارث
رسيده . البته احتياج بکارسناسی
روانشناسانه دارد که چرا بعصی
مردها بطرف سکس با بسرهای
تازه بلوغ کشش دارند
احمدی نژاد بسيار بچگانه !!و ساده
لوخانه باين معظل فرهنگی ايران
جوابی مضهکانه داد و دانشجویان بی خبر
از همه حای انريکايی هم حنديدند
اما بريش حودشان
مطبوعات خرمردرند نيو يورکی هم
عکسهای دو جوان اعدام شده را
نشان دادند که مثلا دو همجنسباز
بودند که باين گناه اعدام شدند
در خقیقت اندو اعدام شده بسرس
را بزور تجاوز کرده و بعد هم ویرا
کشته اند حوب اینگونه غمل در
امریکا هم جرمش اعدامست وگرنه
در هر روز در ایران صدها باز عمل
شیرین !! لواط در گوشه گوشه
ان در جریانست که بسیاری از انها
بزور و یقه گیری انجام میشود
اما اگر بقتل و حونریزی و شکایت
رسید انوقت اگر قاضی دادگاه هم
متعصب بود کار باعدام میرسد و
اینطرف هم خبرنگاران بدون مرز
با مرز غربی منتظر قیل و قال و
عکس و تفسیرات کمر شکن

81 :: توسط merci در 2007-09-25 14:48

migam ha, hamchin neveshte balaye chelokababish (Halim foroshe) ba modiriyate ammo moslem, ke adam fek mikone modiriyate riasate jomhoori ro be ohde dare. very very funny

80 :: توسط bambo در 2007-09-25 14:09

bebinid akbar shah che bi pedar madari shode.
http://chalghooz.com/

79 :: توسط bambo در 2007-09-25 13:53

"ONLY FOR EXPORT"
yaro Ahmaghinejad mige Homo tooye IRAN nist, pas in hame tooye Feyzieye Qom toolid mishe, baraye Saderate

78 :: توسط DARIUSHAGHA در 2007-09-25 13:18

میگما این احمقی نژاد خوب رید به هیکله خود شو و رهبر چلاق دستش... خوب شد آمد آمریکا همه فهمیدن در ایران هوموسکسولا نداریم.... فضولباشی لابد الان بهش کارد بزنی خون ازش در نمیاد... بقیه حرفاشم چرند بودند... خدا کنه فردا سکته کنه احمقی نژاد...

77 :: توسط Rosva در 2007-09-25 13:11

http://www.mossad.gov.il/persian/AboutTheMossad.aspx
اين لينک هم برای هر کسی که با ما کار دارد.

76 :: توسط reza pahlavi در 2007-09-25 12:46

اقا فليکرتو لينک بذار ببينيم عکساتو

75 :: توسط احمد.ف در 2007-09-25 10:35

کامنت ۷۱ ارتشبد سرهنگ خب راست میگه دیگه، اصلن دمکراتی یعنی چی سلطنت طلب که نباید دمکرات باشه.

74 :: توسط یاشار در 2007-09-25 03:41

خوب جایی رفتی واسه حلیم . منم که روزه نمیگیرم از حلیم عمو مسلم نمیگذرم

73 :: توسط iran در 2007-09-25 02:47

test

72 :: توسط ارتشبد سرهنگ حمايت در 2007-09-25 02:06

حزب نفرت انگيز و مادر به خطا دموکرات ايالات متحده....حيوان های بی مادری که برای بی اعتبار کردن جرج بوش از بوزينه ای مانند احمد نژادی در دانشگاه کلمبيا پذيرايی می کنند.....از آن کندی کثافتشان که سعی در سرنگونی محمدرضاشاه داشت ولی آرزويش را به گور برد تا آن کارتر نخود فروش و آن کلينتون و زن لجنش که بيضه های خاتمی را غورت دادند بلانسبت مانيکا لويسنکی!!!!

71 :: توسط hamvatan در 2007-09-25 01:50

احمدی نژاد: در ایران همجنسگرا نداریم.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2007/09/070924_bd-ahmadinejad-columbia.shtml

70 :: توسط آبنوس در 2007-09-25 01:34

تولد وبلاگيت و سالگرد ازدواجت مبارك باشه. اميدوارم هر دوش 100 سال ديگه زنده باشه

69 :: توسط طاها بذري در 2007-09-24 22:22

آها ... راستی من يک اسکريپت کوچيک نوشتم برای فليکر و بلاگرولينگ که اگه تو سايت يا وبلاگتون استفاده کنين ازش می تونين حتی اگر فيلتر باشه ليست دوستان رو از بلاگ رولينگ وthumbnail های فليکر رو بزارين گوشه سايتتون ... هر کی خواست بهم بگه تا براش تنظيم کنم.

زت زياد

68 :: توسط طاها بذري در 2007-09-24 22:22

آها ... راستی من يک اسکريپت کوچيک نوشتم برای فليکر و بلاگرولينگ که اگه تو سايت يا وبلاگتون استفاده کنين ازش می تونين حتی اگر فيلتر باشه ليست دوستان رو از بلاگ رولينگ وthumbnail های فليکر رو بزارين گوشه سايتتون ... هر کی خواست بهم بگه تا براش تنظيم کنم.

زت زياد

67 :: توسط طاها بذري در 2007-09-24 22:19

بنده هم هر دو مناسبت رو تبريک عرض می کنم ... البته جای بحثه که رو چه حساب اين ها با هم مصادف شده ؟!

ياد يک کسی افتادم که چندسال گشت که دختری رو پيدا کنه که تاريخ تولدش با تاريخ تولد خانوم يکی باشه و بعد هم در همون تاريخ با هم ازدواج کردند و ضمنا نمی دونم چطور دقيق تنظيم کردند که بچه هاشون تو همون تاريخ به دنيا بيان !

حداقل سودش اينه که کلا سالی يک بار بيشتر هزينه ی جشن و ... رو نمی دی ...

ضمنا به نگين خانوم که در مورد سوخت اتوبوسها سوال کرده بود بنده عرض کنم که اتوبوس گازوئيل می سوزونه عزيز دل برادر نه بنزين .... به هر حال صحت داشتنش دور از ذهنه.

66 :: توسط احمد.ف در 2007-09-24 22:19

آقای بابك جاودان ‌خرد کامنت ۶۰

شما نوشتی: با بودن این همه ایرانی با تحصیلات بالا در خارج از کشور هیچ کدوم به اندازه حامد کرازی نیست.

رضا پهلوی دیگه از حامد کرازی هم کم تره؟ ازسلطنت طلب ها هم من بیشتر به نوشته شما اعتراض دارم.

65 :: توسط هموطن در 2007-09-24 21:16

تیمسار جان

شما با هر درجه ای که کامنت بگذاريد، حتی استوار و سر گروهبان، باز هم ما کامنت های شما رو می خونیم، پس زياد سخت نگير تیمسار.

پيروز باشی

64 :: توسط sally در 2007-09-24 21:03

سلام.
من همون ۵ سال پيش وبلاگت و مي خوندم. و از يکی از پستات فهميدم همسايه هستيم. (گلستان ۱۲) بعدشم که فيلتر شدی.
پارسال اومدم کانادا و دوباره وبلاگت و پيدا کردم. و از مشتريان پر و پا قرصت هستم. این حلیم گلپایگانی هم حسابی دلم و سوزوند. همیشه بابام از اونجا حلیم می گيره...
امیدوارم که همیشه موفق باشی.

63 :: توسط ارتشبد در 2007-09-24 20:47

هموطن عزيز: فکر کردم با فيلترينگ شديد تمامی سايتها شايد بهتر باشد که تمام مطلب را بگذارم. قصد هدر کردن بند ويت را ندارم. بهر روی چشم. در ضمن نمی دانم با همان لقب سرهنگ ادامه بدهم یا ارتشبد؟؟؟ :))))


62 :: توسط هموطن در 2007-09-24 20:40


تیمسار ارتشبد اویسی عزيز (سرهنگ سابق)

دوستِ عزيز خيلی ممنون از مطلبی که اينجا کپی کردی، من هم هر ۲ مطلب رو قبلا خونده بودم. ولی فکر نميکنی که اگه تنها linke مطلب رو بذاری و يک توضيح کوچيک هم در موردش بدی بقيه بيشتر کنجکاو ميشن که مطلب رو بخونن؟

به هر حال قصد جسارت نداشتم تیمسار، فقط يک پیشنهاد بود.

و من الله توفيق

61 :: توسط حميد پوريان در 2007-09-24 17:36

حلیم افطاری!
تا نيويورک

ايرانيان برون مرز و… چند پرسش
بابك جاودان‌خرد
...
۱- چگونه است كه چند ميليون ايرانى برونمرز، بويژه دست كم يك ميليون ايرانى مقيم آمريكا، نتوانسته اند چهره يا چهره‌هايى در اندازه‌هاى دكتر نادرى و... در عرصه‌ى سياسى اين كشور به وجود آورند. به عبارت روشن تر، چگونه است كه همزبانان افغانى ما توانسته اند از ميان جمعيت مهاجرى به مراتب كم شمارتر و كم سوادتر از ايرانيان، چهره‌اى مانند زلمى خليل‌زاد يا حامد كرزاى بيرون دهند تا در اين بزنگاه تاريخى هم نام نيكى از كشورافغانستان در جامعه‌ى ميزبان بجا گذارد و حتا تا مراتب بالاى سياسى بالا رود(خليل‌زاد) وهم در زمان لازم به يارى مردم و سرزمين مادرى خود برخيزد(كرزاى)؟

...
و براستى هم اين پرسش بايد در دستوركار همه‌ى ايرانيان درون و برونمرزكه حيران و نگران آينده ايران و مردم آن هستند، قرارگيرد. مسئوليت تاريخى نسل انقلابى (در پذيرش نقش خود در پديدآمدن انقلاب و نقد آن) ونسل كنونى (در اصلاح و دگرگونى وضع كنونى) بى گفتگو و ازسر بازنكردنى است. ايران اكنون به سان بيمار روبه مرگى است كه راه درمان آن نخست تشخيص بيمارى (نقد از خود و يافتن كژى و كاستى‌ها) و سپس تجويز دارو يا جراحى (اصلاح يا انقلاب) است. فقط بايد اميدوارباشيم كه دير به تشخيص وتجويز نرسيم!

60 :: توسط bambo در 2007-09-24 17:11

Bar Pedare Shah Jamaat La`nat va har chi tarafdareshe, ke har chi badbakhti darim az oonas. nesfe masahate Irane aziz ro be roosaye tezari az dast dadim, naftemoono az dast dadim o midim, aslaheye Gharbi be matahtemoon foro kardan,melatemoon ro bi savad gozashtan, mardome biroon az Teheran gorosne boodan, hame chiz ro montazh mikardim be jaye in ke sanati beshim.

59 :: توسط Bambo در 2007-09-24 17:05

in Arteshbode khar, fek konam hamoon shiva bashe "Faryade bi Seda" ke halam azash be ham mikhore.

58 :: توسط bambo در 2007-09-24 17:03

in Arteshbode Pedar sag ma`loom nist alan noonesho ki mide, ke in ghad liliye shah ro be lalash mizane. Shah o Babash har do Marionett "Aroosake kheime shab bazi" boodan, ino tanha kasi ke nemidoone khaj hafeze shirazie, taze fek konam oonam midoone

57 :: توسط Bambo در 2007-09-24 16:53

baba in Arteshbod, pedar sag divoone shode.
migam nakone ye nim soozi chizi chapi ha be matahtesh foro kardan
morde shoore ghiafeye nahse shah o pesaresh ro bebare, ke hamoon amrikayiha akharesh andakhtanesh biroon. aslan ki gofte enghelab shode, ina hamash dasise haye CIA bood ke shah bere va in dayoosa bian. Bad ro vardashtan Bad tar avordan ke hesabi khoone mardom ro bekeshan.

56 :: توسط سهیل در 2007-09-24 15:22

نظامی و يونيفورم بوشها جايشان
در بادگانهاست نه دفاتر دولتی و حکومتی خوشبختانه اخرين فسيلهای
نظامی که ۶۰ سالست در برمه حکومت
ميکنند بوسيله مذهبيون !! بودايی
و مردم کم کمک بزباله دانی تاريخ
ميروند هميت ژنرال مشرف باکستانی
هم دارد خلع لباس ميشود ايران
خوشبختانه در طول تاريخ درازش
هر گز نظامی هايش سکاندار حکومت
نبوده اند اگر رضا شاه استثنا عن
با لباس نظامی امد و رفت اما بسرش
هميشه با لباس سيويل حکومت
کرد غير از مجالس و محافل نظامی
بر عکس ترکيه و باکستان و عراق
بيشين .....
ايران و ايرانی جماعت با اينکه فرعه
فالش بجهان سومی ها خرده اما
سيستم حکومتيش عين ملل متمدن
دنياست و نظاميانش هميشه مراعات
دولت وقت را کرده اند جه تصميم
درست يا غلط ... اگر بطرف مردم هم
شليک کرده اند بدستور دولت وقت
بوده نه خودشان اکر خشونت زياد
کرده اند خر دوبار هم اسدالله علم
هم اموزکار مقصر بودند نه اويسی
يا ارتشبد اذهاری ... اکر هم بيطرفی
اعلان کردند در ۵۷ مرحوم بختيار
مسعول بود نه قره باغی
نظاميان ايرانی هميشه اينگونه
خدمت کرده اند و اين افسانه سازيها
از هر دو طرف جه جبها و يا راست ها
بی بايه و اساست

55 :: توسط azar در 2007-09-24 12:18

ارتشبد نازنين .... دست مريزاد .. وافعا ممنون از گداشتن نوشته گرانقدر م.چشمه برای دادن اگاهی های لازم به خوانندگان اين وبلاگ . چقدر خوبست که برای اعتلای کشورمان سعی کنيم خرچنگ نباشيم

54 :: توسط dariush kabir در 2007-09-24 11:58

اجازه ما هم سفرنامه بديم ؟
بنده الان زير توپ دشمن فرضی هستم در بصره عراق.ديروز يک عدد ماشين در کنسولگری ايران در بصره منفجر شد ميگن بمب گذاری نشده بود ولی ترکيد شيطون ها ميگن توش باروت و اسلحه بوده که به موقع به صورت نذری پخش نکردن و ییییهو ترکید ! بخدا من بی گناهمممممم

53 :: توسط ارتشبد در 2007-09-24 11:29

شهریار مندنی‌پور

پاسخ دكتر « عباس ميلانى » به منتقدانش، متنى بسيار غم‌انگيز بود. غم‌انگيز نه از آن رو كه بار ديگر يكى از متفكران سرزمين ما مجبور شده است كه انديشه و نيرو و خون دلش را در كارى صرف كند كه ربطى به حوزه‌ى كارش ندارد ـ اگر كه سندى ديگر بر رنجبرى‌هاى كم‌مثال ايرانيان نيفزوده باشد ـ غم‌انگيز بود از اين رو كه كلام اين پاسخنامه مانند دفاعيه‌ى متهمى از پيش محكوم شده بود كه در دادگاهى از گونه‌ى محكمه‌هاى تفتيش عقايد مجبور شده است از خود، گذشته خود و مهمتر انديشه‌ى امروز خود دفاع كند. و اندوهناك است زيرا كه خطاب بخشى از اين متن به كسى بود كه خود رنج كشيده و محكومِ عقيده‌اش بوده ؛ در دل بسيارى از ايرانيان احترامى بسزا دارد و شجاعت جان و كلامش ستودنى است.

نيت من از اين نوشته دفاع از، يا تاييدِ پندار و گفتار و كردار آقايان ميلانى و « زرافشان » نيست. دريغ و سوگ‌آشامىِ شخصى است بر كلمات، فكر و نيرويى كه خواسته و ناخواسته، در تقابلى دشمن‌شادكن صرف و ضايع شده‌اند، و در آينده هم با كسانى ديگر خواهند شد. ضمن ارج نهادن بر متانت قلمى آقاى ميلانى در متن پاسخگويى، مى‌خواهم هم گفت كه كاش ما شاهدان اين ماجرا، بتوانيم حداقل از آن چه كه پيش آمده و صدها نمونه‌ى تاسف‌برانگيز ديگر هم دارد، درسى بگيريم ؛ و در برقرارى و رسم‌آفرينى ديالوگ و حتا جدل انديشگانى همت بيشترى كنيم. تا شايدا زمانه‌اى برسد كه اين گونه بحث‌ها و محاكاتِ ميان دو روش شناخت ؛ جان طرفين را نفرسايد، بلكه نيرو و نشاط بيشترى آزاد كند بر آن چه كه ما ايرانيان بيش از هر چيز به آن نياز داريم : روشنايى انديشه و انديشه‌ى روشنايى.

و اين را هم بايدم گفت كه اصلن و ابدن، نوشته‌ى آقاى زرافشان و پاسخ آقاى ميلانى را در زمره‌ى آن گونه جدال‌هاى به ظاهر قلمى نمى‌دانم كه جز فحاشى، تهمت و ويرانگرى و بلكه برآوردن آداب حقارت، قصد و توان ديگرى ندارند. طى ساليان گذشته، ما ايرانيان با زنگىِ اين گونه قلم‌ها در نشريات ايرانى و بعضى سايت‌ها به خوبى آشنا شده‌ايم، و حتا اگر بعضى از ما، اين گونه نوشته‌ها را با لذتِ از پياده شدن يك ايرانى ديگر خوانده‌ايم، اما از آن رو كه به درستى اين گونه خلق و خوى ايرانى را مى‌شناسيم، اگر بر كدرى‌هاى روحمان افزوده نشده باشد، جدى‌شان هم نگرفته‌ايم.

***

آشنايى من با آقاى زرافشان، بيشتر برمى‌گردد به زمانى كه وى وكالت خانواده‌ى كشته-شدگان قلم ايران را پذيرفت و شجاعانه از حق و خون آن انديشمندان دفاع كرد، خود به محاكمه كشيده شد و با مقاومتى تحسين‌برانگيز دوران زندان را به سرآورد. براى من شناختن وكيلى كه به جاى پيروى از بعضى همكارانش در رونق‌بازار حرفه‌ى وكالت و كسب منال و مال، جان و عمر را در كانون بلاخيز نويسندگان ايران بر دست گرفته، بسيار زيبا و دلنشين بود : بازسازى اميد‌هاى بربادرفته به انسانِ آدميزادگى بود... هم از اين رو، به عنوان يك نويسنده‌ى كوچك، كوچكترين خبرى از اين وكيل شجاعمان را پى‌ مى‌گرفتم و اگر مانند بسيارى از همكارانم، در پاى بسيار از بيانيه‌ها و اعتراض‌ها جاى نام و امضايم خالى بود، اما بى‌هيچ ترديدى، وقتى كه در جريان قرار گرفتم، امضايم پاى بيانيه‌ى دفاع از و اعتراض به اسارت آقاى زرافشان، كنار آن معدود امضاها نشست، تا حالا بتوانم به آن افتخار كنم.

احترام منِ نوعى به آقاى زرافشان تنها به خاطر تهور ايشان نيست، بلكه به مقالات و سخن ايشان هم بازمى‌گردد. در زمانى كه در ايران به بهانه‌ى نفى نقش قهرمان در تاريخ، به بهانه‌ى مدرنيسم و پست مدرنيسم ـ با روايت‌ها مغلوط و خودساخته ـ به بهانه‌ى پرهيز از تعصب كورانه كور و حتا به بهانه‌ى گريز از اخلاقيات سنتى ؛ نداشتن هر گونه اصل انسانى، انكار منفعت‌طلبانه‌ى هر گونه پرستيژ و تشخص و كلبى مسلكى تبليغ مى‌شود و رواج داده مى‌شود، و در دورانى كه از ميان ما ايرانيان، هر روز تعداد بيشترى در مزرعه‌ى سيب‌زمينى كاران بازكاشته مى‌شويم، تا بى‌هيچ دغدغه‌اى، مرگامرگِ جوشيدن سر سگ در ديگى كه براى من نمى‌جوشد را سرايت دهيم، حضور و تلاش افرادى مانند آقاى زرافشان، اعلام اين واقعيت است كه اگر انسان امروزين نبايد منتظر قهرمان ناجى باشد، اما هر انسانى مى‌تواند قهرمان زندگى خود باشد و سر افرازِ تاريخِ زندگى شخصى‌اش. دمِ گرم و طپشان قلب كسانى چون آقاى زرافشان، غنيمت است براى زندگانى ايرانى، در زمانه‌اى كه ما ايرانيان اگرچه دير اما اندك اندك چشممان باز مى‌شود به اين واقعيت كه اسطوره‌سازى از آدميزادگان و پيروى كوركورانه از اسطوره‌ها و ايدئولوژى‌هاى خودپرداخته‌ى بى‌افق چه عواقبى دارد ؛ و ارزشمند است در اين روزگارى كه ما ايرانيان، اگرچه كند، اما سرانجام داريم مى‌فهميم كه اصلاح و اصلاحات امور سرزمينمان را چاره‌اى نيست مگر با اصلاحِ همزمان شخصيت‌مان، چنان كه اگر در زندگى شخصى‌مان آزادگى، شفافيت و مداراى حقيقت‌جويى نداشته باشيم، اگر در زندگى شخصى‌مان مسئوليت كوتاهى‌ها، كم‌دانى‌ها، و كلبى‌مسلكى‌ها را نپذيريم، محال است در حوزه‌ى اجتماعى ـ ملى صاحب حقوق فردى‌مان، كرامت، آزادى و حتا رفاه باشيم...

به خاطر اين دلايل و ارزش‌هاست كه دريغ مى‌خورم كه كاش آقاى زرافشان ـ آن چنان كه به واسطه‌ى تخصصشان بهتر از بسيارى از ما مى‌دانند ـ به جاى آن كيفرخواست عصبى و شتابزده‌ى دادستان‌وار، بخشى از سخن يا انديشه‌ى آقاى ميلانى ـ كه مسلمن قابل نقد است ـ را انتخاب مى‌كردند و در نقد آن يا حتا انكارش، دلايل و اسنادى معتبر و محكمه‌پسند عرضه مى‌داشتند، و مدلى قابل پيروى برمى‌ساختند از برخورد انديشه‌ها كه نه، كه ديالوگ انتقادى انديشه‌ها.

اما آشنايى من با آقاى عباس ميلانى برمى‌گردد به سال‌هاى نخست بعد از انقلاب در دانشكده‌ى « حقوق و علوم سياسى ». پيش از اين، جوانك دانش‌آموزى كه من بودم با آرزوهاى بزرگ براى نويسنده شدن، وقتى كه همكلاسى‌هايم در يكى از بهترين دبيرستان‌هاى ايران، مرفه و خوب آموزش ديده، مردد بودند كه رشته‌هاى عاقبت به خير پزشكى را انتخاب كنند يا مهندسى، پيش خودم فكر كرده بودم كه خودم كه ادبيات را دارم مى‌خوانم، پس براى نويسنده شدن، بهتر است كه رشته‌ى علوم سياسى را انتخاب كنم، تا با شناخت سياسى تاريخى، بلكه تبديل نشوم به يك نويسنده‌ى الكى خوش برج عاج نشين. ولى در همان ترم اول سال ۱۳۵۴ در دانشكده‌ى حقوق و علوم سياسى فهميدم كه اشتباه كرده‌ام. براى من ساده‌دل كه تصورم اين بود كه در دانشكده بحث‌ها و تحليل‌هاى روز و نو و داغ جريان دارد، و دانش و بينش نو به دانشجويان تدريس مى‌شود، در همان نخستين واحدها، روبرو شدن با استادى پير كه جزوه‌ى سى سال پيش خود را پيش رو مى‌گشود و از روى آن مى‌خواند و براى امتحان هم حفظ كردن آن را توقع داشت، بسيار نااميد كننده بود. نااميد كننده بود كه موضوع آن شش واحد اجبارى « سياست و حكومت در امپراطورى عثمانى » بود. بيشتر واحدهاى درسى آن زمان دانشكده‌ى حقوق و علوم سياسى، چنين خنثا، خاك‌ و نا گرفته بود، يعنى تدريس مدرسه‌اى جزوه‌ها و كتاب‌هايى بيات شده، و اگر هم گاه واحدى يافت مى‌شد كه مى‌بايدش به جهان معاصر پرداخت، و منابعى نو هم براى آن وجود داشت، به خاطر جو سانسور و سكوت، تبديل مى‌شد به همان كلاس‌هاى كسل و بى‌خون. در همين زمان‌ها، گاه البته كسانى چون « حميد عنايت » را هم مى‌ديدم كه از قرار بدون اجازه‌ى تدريس، خموش و خميده شانه، از همان پله‌هايى بالا مى‌رود كه بر آن‌ها ساليان قبل به سوى شاه شليك شده بود، نزديك به مكانى كه خون شانزده آذرى دانشجو قرمزش كرده بود. در همين فضاها و زمان‌ها بود كه غيورترين و بلكه خوش‌فكرترين دانشجويان ايرانى، به خانه‌هاى تيمى، و خانه‌هاى تيمى ايدئولوژيك پا مى‌گذاشتند و به مسلخ رانده مى‌شدند. در همين زمان‌ها بود كه اگر گهگاهى دختركى از سر شور زندگى قه‌قاهى سر مى‌داد در تريا يا راهروهاى هميشه نيمه‌تاريك، عبوس و غمگين دانشكده‌ى حقوق و علوم سياسى، دانشجويان سياسى، چه چپ و چه مذهبى، با پرتاب قند به سويش، وقاحتش را ادب مى‌كردند. آن قندها بعدها تبديل شد به هزاران سنگ به سوى بسيارى از همان دانشجويان در خيابان‌هاى زيباى دانشگاه تهران...

و سالى چند اين گونه گذشت تا انقلاب، به دانشگاه آزادى آورد. استادان جديدى از راه رسيدند و دانشكده‌ى حقوق و علوم سياسى، كم كم داشت تبديل مى‌شد به آن چه كه بايد باشد. و يكى از آن استادان كه تشنگى دانشجويان به دانش جديد و در ضمن شور احساساتى سياسى آن‌ها را هم درك مى‌كرد، آقاى عباس ميلانى بود. كلاس‌هاى او جزو شلوغ‌ترين‌ها بود. بسيارى از دانشجويان، از دانشكده‌هاى ديگر آزادانه در اين كلاس‌ها شركت مى‌كردند و بحث‌هاى آزاد و داغى هم دامن زده مى‌شد. اما به نظرم حسن آن كلاس‌ها فقط در اين نبود كه ما را با تئورى‌هاى جديد سياسى، و مثلن « چپ نو » آشنا مى‌كردند، و كليشه‌هاى به اصطلاح آكادميك بازمانده از روزگار رضا شاهى دانشكده را مى‌شكستند، بلكه امتياز اصلى آن كلاس‌ها در اين بود كه سعى مى‌كرد دانشجويان را با شك علمى، با پرهيز از كورانه‌كورى‌هاى تعصب در حوزه‌هاى شناخت و بررسى علمى، با تلاش براى استقلال نقادانه‌ى انديشه، و حتا به نظرم با تشويش اگزيستانسياليستى نداشتن پرچم ايدئولوژيك آشنا كند. به عبارت ديگر، خصوصيت آن كلاس‌ها در اين بود كه تلاش مى‌كرد تفكر استبدادى يا شيوه‌ى تفكر و داورى استالينى را افشا كند. بعيد مى‌دانم از خيل دانشجويان مشتاق آن زمان افراد زيادى جان كلام ميلانى را گرفته باشند، چرا كه آن زمان همه، حتا دانشجويان ظاهرن غير سياسى‌، خواسته و ناخواسته، تحت تاثير شور و احساسات تند انقلاب، دنبال پرچمى مى‌گشتند كه در سايه روشن آن سينه بزنند، در پناه اطمينان خاطر و حس امنيت آن، به آسانى قضاوت كنند، محكوم كنند، ستايش كنند، ويران كنند و بسازند.

اما انگار كه بهترين افراد نسل شوربخت من بايدش تاوان آن چه كه از نسل پيشينش به ارث برده بود، بس تلخ‌تر پس‌مى‌داد، وگرنه سخن‌هايى از آن گونه كه اشاره كردم بود، و گوش شنوايى نبود. همه دنبال « يقينِ يافته » و قطعيت و قاطعيت بودند، كه آدميزاده را از رنجِ ترديد و ترديدِ دردناك انتخاب همراه با مسئوليت شخصى مى‌رهاند، آرامشش مى‌دهد كه براى هميشه برحق است و خاطرجمعى‌اش مى‌دهد كه ديگران، بزرگتران، عاقلتران به جايش انديشيده‌اند، بهترين را يافته‌اند، و حالا ارمغانش مى‌دهند. پس او برحق است و همه حقيقت نزد اوست و ديگران ناحق و در ضلال گمراهى. انگار يعنى همان شيوه‌اى كه در همه اعصار ايرانى، همواره خودى و ناخودى‌ها را برساخته و يا بازتوليد كرده. يعنى انگار همان پندار و گفتارى كه باعث شده انديشه‌ى مدارا و جان دادن براى حمايت از سخن مخالف، يعنى شالوده‌هاى دموكراسى و رعايت حقوق بشرى ديگران در ايران اين همه به تعويق بيفتد و حتا برخى از روشنفكران و هنرمندان ما، اگر در حرف نه، اما در عمل، مستبدترين رفتارها از خود نشان دهند.

كاش آن زمان اين شك در دل آن همه جوان برومند نازنين ايجاد مى‌شد كه چرا و چرا در زبان فارسى و در سرزمين ما ايران اين همه صفت‌هاى عالى به جاى صفت‌هاى نسبى، اين همه « ترين » و « ترين » به جاى « تر » رواج دارد و روز به روز هم بر شيوعش افزوده مى‌شود. آيا از همين يقين‌هاى ابدى نيست كه همه خود را داناترين، صالح‌ترين، بهترين، انقلابى-ترين، صادق‌ترين، برحق‌ترين، هنرمندترين، مبارزترين و... و... مى‌شناسند، و طرف مقابل را گمراه‌ترين، خائن‌ترين، نادان‌ترين و... و...

و كاش آن زمان، در كنار آن همه شور وشوق احساسى در قلب پرخون جوانان انقلابى، اين سوال هم جرقه‌اى مى‌زد كه : چرا و چرا در نطق‌هاى ايرانى، در خطابه‌هاى ايرانى، در متن‌هاى ايرانى، و در داورى‌هاى ايرانى، كلماتى چون شايد، انگار، بلكه، اگر، لابد، اين همه نادرند و چرا و چرا در سخنان ايرانى، اين همه اندك گفته مى‌شود : به نظر من...، به گمان من...، فكر مى‌كنم كه... اين طور مى‌فهمم كه... تا آنجا كه مى‌دانم... به نظر مى‌آيد كه...، فرضم بر اين است كه... اين طور كه ديده مى‌شود...، اين طور كه نشان داده مى‌شود... و برعكس بسيار شنيده و خوانده مى‌شود كه : يقين دارم...ايمان دارم... مطمئنم... همه مى‌دانند كه... صد در صد چنين است و غير از اين نيست...

آن زمان‌ها بسيارى از ما دانشجويان، معناى آشكار ـ و براى ما پنهان ـ اثرى ادبى مانند « دشمن مردم » را با اين كه ترجمه‌اش دم دستمان بود درك نمى‌كرديم يا نمى‌خواستيم كه تنهايى فرد برحق در برابر توده‌اى از مردم را درك كنيم. حتا منى كه به خاطر كار نويسندگى، با « زاويه ديد » و تغيير برداشت از واقعيت با تغيير زاويه ديدِ روايت آشنا بودم، حتا منى كه به خود آموزانده بودم كه يك نويسنده بايد به هنر خود متعهد باشد تا هر ايدئولوژى، از اين احساسات و حتا از احساس شرم در برابر فداكارى‌ها و دلاورى‌هاى مبارزان راه آزادى برى نبودم. و با اين كه فكر مى‌كردم ديگر از ادبيات به اصطلاح متعهد، بخصوص نوع رئاليستى سوسياليستى آن عبور كرده‌ام، اما دنبال راه سومى بودم كه نه هنر را در قفس ايدئولوژى اسير كند و نه از هنرمند يك چوخ-بختيارِ الكى خوش كافه نشين بسازد. اين طورها بود كه در مخالفت دانشجويى با استاد (مخالفت پسران پدران) وقتى كه دكتر ميلادى نظرم را درباره‌ى « هوشنگ گلشيرى » پرسيد، پراندم كه:
ـ دوستش ندارم، چون سياسى نيست.
و شنيدم كه اتفاقن خيلى هم سياسى است.

و بايد با اين نگاه « نماز خانه‌ى كوچك من » را مى‌خواندم، كليشه‌هاى نويسنده‌ى سياسى را در ذهنم مى‌شكستم، تا دلالت‌هاى سياسى و از اين مهمتر، افشاگرى ساختار عتيق انديشه‌ى استبدادزده‌ى ايرانى را در داستان‌هاى « معصوم »ها در مى‌يافتم. و به چشم مى‌ديدم كه يك اثر سياسى، در عوض اين كه معروض زمانه باشد، مى‌تواند اما همچنان هنرى و انسانى هم باشد و پايدار بماند. همان داستان‌هايى كه دلم مى‌خواهد باز خوانى‌شان را به آقاى زرافشان توصيه كنم.
و عجيب است كه گلشيرى هم متهم بوده است كه جوانان را به سوى ادبيات تخديرگر و كافه -نشين هدايت مى‌كرده و بلكه هل مى‌داده...

در آن سال‌ها دو كتاب از آقاى ميلانى در ايران چاپ شد. « مالرو و جهان بينى تراژيك » و ترجمه‌ى « مرشد و مارگريتا »... دركتاب كم حجم اول، كه متاسفانه قدرش به اندازه‌ى مرشد و مارگريتا شناخته نشد، من دانشجوى علوم سياسى براى نخستين بار با مفهوم‌ها و تفاوت‌هاى جهان بينى اسطوره‌اى و جهان‌بينى تراژيك آشنا شدم، كه يارى‌ام مى‌كرد در خود و در جامعه‌ى ايرانى‌مان ببينم خصوصيات تفكر اسطوره‌اى را : ريشه‌هايش، توليد مثلش، خود بازآفرينى‌اش و حتا نقاب‌زدنش تحت انديشه‌ى علمى و هنرى...

و براى نسل من، براى عاشقان ادبيات، آشنايى با مرشد و مارگريتا، وه كه چه زيبا بود. پس از خواندن ده‌ها رمان سوسياليستى متوسط و بد كه پس از انقلاب ترجمه يا آزاد شده بودند، نظير « گذر از رنج‌ها »، « چاپايف »، « برف سرخ »، بلكه « چگونه فولاد آبديده شد »، حتا رمان « چه بايد كرد » « چرنيشفسكى» ( كه صد صفحه‌ى اولش شاهكار است و بعد به ورطه‌ى اندرزهاى غير هنرى ـ اجتماعى سوسياليستى مى‌افتد تا عشق را هم فورمول‌بندى كند ) ؛ خواندن صحنه‌اى كه عزازيل و مريدانش، باشگاه باشكوه نويسندگان قلم فروخته‌ى دولتى حكومت استالينى را به آتش مى‌كشد، بسيار لذت‌بخش بود و هنوز هم هست. (۱)

بارى، آن طورها، با ديالوگ‌هاى بيشتر و با ديدن گه‌گاهى آقاى ميلانى در جلسات ادبى پنجشنبه‌هاى تهران، با نگاهِ تيز و ريزبين او به ادبيات و مهمتر تلاش او براى به دست دادن نقدى سيستماتيك را هم شاهد مى‌شدم. يعنى نقدى ـ نه ديمى ـ كه مجهز به دستگاه (تئورى) انديشگانى و مجهز به روش شناخت. همان نقدى كه در ايران، نمونه‌هايش كم يافت مى‌شود، و ادبيات ايران به شدت محتاج آن است. نقدى كه البته مانند خواجه‌ى حرمسرا نيست، و دقيقن خلاقيت دارد، و نه روبرو كه در كنار نويسنده و شاعر قرار مى‌گيرد و بزرگش مى‌خواهد.

و همه‌ى اين‌ها بود و بود، تا روزى كه ديگر آقاى ميلانى از دانشگاه تهران پاكسازى شد، و زمانى كه ناچار از ايران رفت. رفت تا زمانى كه نامش با كتاب « معماى هويدا » بازگشت... واكنشى كه برخى از روشنفكران و منتقدان ايرانى به اين كتاب نشان داده‌اند، همان گردنه‌ى صعب‌العبورى را به ما نشان مى‌دهد كه پرسشِ « چرا تفكر دموكراسى و فرآيند آن در ايران عقب مانده است ؟ ».

درست يا غلط، سفيد يا سياه، و نه آنچنان كه بايد ديد : خاكسترى ؛ متن اين كتاب، انبوهه‌ى منابع و تحقيقات طولانى و دقيقى را كه براى آن انجام شده نشان مى‌دهد، يعنى همان تلاشى كه در حوزه‌ى تاريخ‌نويسى بيمار و سانسورزده‌ى ايرانى كمياب است. يعنى تلاشى قابل توجه در تاريخ‌نگارى ايرانى كه معمولن به راحتىِ تعويض اسم خيابان‌ها، واقعيت‌هاى آن عوض مى‌شود، انكار مى‌شود و ابداع مى‌شود. نكته اين جاست كه در كنار معدود تاريخ‌نويسان واقعى ايرانى، محققى پيدا شده كه بر خلاف رسم تاريخ‌نويسى شفاهى، و برخلاف عادت رايج تاريخ‌نگارىِ بى‌سند و بى‌منبع، به خودش زحمت داده تا يكى زندگى-نامه از شخصى بنويسد، كه زندگى و عاقبتش هم به عنوان يك سياستمدار و هم به عنوان يك روشنفكر ـ به معناى ديكشنرى‌وار آن ـ نكته‌هاى بسيار مهمى را براى پرسش‌هاى روشنگرانه و روشنفكرى ما آشكار مى‌كند. نقدهايى كه بر اين اثر نوشته شده‌اند، به جز معدودى كه روش و سيستم علمى نقد داشتند و مجهز به سند و مدرك و تحقيق بودند، داستان پر آب چشمِ قضاوتِ سليقه‌اى و منفعتى، تهمت‌زدن غيرمسئولانه و كينه‌كشانه، فروكشيدن و پى‌زدنِ ايرانى‌وار يك ايرانى كه چند پله فرازتر رفته را تكرار كرده‌اند. حالِ حكايت آن استاد آمريكايى است، كه ديگى كه خرچنگ‌ها در آن زنده زنده جوشانده مى‌شدند تا خوراك مشتريان شوند، به دانشجوى ايرانى‌اش نشان داد كه : آيا شباهتى بين اين خرچنگ‌ها و خود ايرانى‌‌ات مى‌بينى؟ و چون دانشجويش، جوابى نيافته بود، جوابش داده بود كه : خوب نگاه كن ! فاصله‌ى سطح آب جوشان تا لبه‌ى ديگ خيلى كم است، اما آشپز با خيال راحت از اين كه هيچ كدام از خرچنگ‌ها با آن بازوهاى نيرومندشان نمى‌تواند خودش را از آن جهنم نجات دهد، پى كار خود رفته. خوب نگاه كن ! همين كه يكى از آن‌ها چنگالى مى‌اندازد به لبه‌ى ديگ و تلاش مى‌كند خودش را بالا بكشاند، بلافاصله ديگران به او چنگ مى‌اندازند، سعى مى‌كنند خودشان را از او بالا بكشانند و همه باز در ديگ جوشان سقوط مى‌كنند.

كتاب معماى هويدا از بسيار از جهات بايد نقد مى‌شد و بشود. نقد و نه داورى كه قضاوت بر هر اثرى، مانند قضاوت بر هر انسانى، پس از استماع و تفكر بر سخن مدافعان و مخالفان (وكيل مدافع و دادستان) ميسر است. اما اين كتاب دلالت غير مستقيم مهمى انگار دارد كه كمتر به آن توجه شده و آن اشارت به شتابزدگى و بى‌تعهدى در قضاوت ايرانى است. ما هنوز بايد به ياد داشته باشيم كه پس از پيروزى انقلاب حكم دادگاه‌هاى شخصى ما ايرانيان، به طور كلى بر اعدام هويدا قرار گرفته بود، مگر اندك كسانى كه براى او محاكمه‌اى صبورانه كه افشاگر تاريكى‌هاى تاريخ ايران هم باشد طلب مى‌كردند و البته صدايشان در «خشم و هياهو» ى فريادهاى « مرگ بر... » و « مرگ بر... » گم شد. اما من روشنفكرانى را هم ديده‌ام كه تحت تاثير خواندن كتاب معماى هويدا، شروع كردند از او نه يك انسان، بلكه انسانى فرشته‌خو بسازند و تبليغ كنند. درد همين جاست. نه به آن جرثومه‌ى فساد و رذالت ساختن و نه به اين قهرمان پرداختن. به نظر من اين كابوس ايرانى گام برداشتن مدام بر لبه‌هاى بام، تقصير معماى هويدا نيست و بر گردن معماى بسيارى از ما ايرانيان است كه از به تعويق انداختن داورى هراس داريم. به راحتى و بى‌دغدغه، بدون هيچ شكى و بى‌سندى بر مصطبه‌ى قضا مى‌نشينيم و حكم صادر مى‌كنيم و اجراى حكم را دستور صادر مى‌كنيم. همين جاست كه به خوبى مى‌توان جاى خالى تاثير ادبيات نو بر شخصيت ايرانى، و همچنين، كدرى‌ها و تاريكى‌هاى كمبود آشنايى با ادبيات نو را در شخصيت كلى ايرانى ـ و نى غلطم در برخى از روشنفكران سياسى‌مان ـ ديد و ضررهاى آن را هم برشمرد. اولين درسى كه ادبيات نو به خواننده‌اش مى‌آموزاند اين است كه هيچ كس، بخصوص نويسنده‌ى رمان و داستان « داناى كل » نيست، و اگر از زاويه ديد هركدام از شخصيت‌هاى درگير در ماجراى داستان، داستان را بنويسيم و بخوانيم، واقعيت، گناه يا بيگناهى، حتا خوبى‌ها و بدى‌ها ديگرگون مى‌نمايند... و حضور ادبيات در خون و ذهن ما به ما مى‌آموزاند كه جهان را با جهان‌بينى اسطوره‌اى سياه و سفيد، انسان را با روش شناخت اسطوره‌اى شيطان مطلق يا فرشته‌سان نبينيم، كه هر چه هست، احتمالات كردارى و رفتارى انسانى است در زمين واقعيت، كه بر حسب جاى‌ـ گاه (مكان و زمان) بالفعل مى‌شوند، و در اين دنياى به طور كلى خاكسترى ؛ البته بله، سياهى بعضى بيشتر است و سفيدى برخى بيشتر.

سواى بقيه‌ى تاليفات دكتر ميلانى، كنار هم قرار گرفتن سه كتابِ مالرو و جهان‌بينى تراژيك، معماى هويدا و ترجمه‌ى مرشد و مارگريتا مجموعه‌اى نادر را تشكيل مى‌دهد كه ضمن برنمايى يك انديشه‌ى مغاير با جهان‌بينى اسطوره‌اى، فصل مشترك جالبى را هم نشان مى‌دهد و آن همانا حضور و سايه‌ى ادبيات است. (۲) نشانگر قدر و قدرت ادبيات است، يعنى همان چيزى كه در سرزمين ما با همه افتخارات ادبى‌اش، نه آن چنان كه بايد قدر دارد و نه قدرت. زمانى شاهان و حاكمان آن را در ازاى صله و جيره فقط براى مداحى و مجيزگويى مى‌خواستند، زمانى ايدئولوژى‌ها آن را در خدمت چشم و گوش بسته‌ى خود مى‌طلبيدند تا فقط وسيله‌اى باشد براى اشاعه‌ى آن‌ها ؛ تا احساسات را تهييج كند، تبليغ كند، سمپات و عضو حزب و يا مومن به بار آورد. و امروزه روز هم كه ادبيات خسته، بلاكشيده و تحقير شده‌ى ايران مانند گوشت قربانى از چنكگى آويخته مانده و سانسور دم به دم تكه‌ها وشقه‌هايش را خيراتِ رودررويى‌هاى سياسى مى‌كند.

با اين‌هايى كه نوشتم، اينك گمانم دستمايه‌هايى دارم تا يكى نكته‌ى مهم در متن آقاى زرافشان را به بحث بكشانم :

آقاى زرافشان در نوشته‌ى خود نظرها و داورى‌هايى درباره‌ى ادبيات ايران عرضه كرده‌اند كه فقط بخشى از ادبيات ما را شامل مى‌شود. ايشان از ميان نويسندگان ادبيات معاصر ايران نمونه‌هايى را مثال آورده‌اند كه اتفاقن بحث بر سر آن‌ها يكى از ضرورى‌ترين مسايل ادبيات ماست. و شايد حسن متن آقاى زرافشان هم همين باشد كه پنجره‌اى گشوده است بر موضوعى كه بعضى ترجيح مى‌دهند خير و شر آن را ناديده بگيرند، و برخى، از هراس از واكنش تند طرفداران آن نويسندگان، جرئت نزديك شدن به آن را ندارند. نسل من نام‌ نويسندگان و شاعرانى به اصطلاح سياسى از قبل از انقلاب را به خاطر دارد كه با همه شهرت و ستايشگرانى كه در آن دوران داشتند، اينك هم نامشان به تاريخ ادبيات ايران سپرده شده وهم آثارشان به فراموشخانه‌ى زمان. بسيارى از اين افراد شخصيت‌هاى ارزشمند و قابل‌ احترامى داشته‌اند و شجاعت و صراحت قلمشان مايه‌ى تحسين. اما همچنان كه فرشته‌ى عدالت چشم بسته ترازوى داورى بردست دارد، ادبيات هم، بر مسند نقد برزمانى‌اش، چشم برمى‌بندد بر همه ارزش‌ها و حتا ضد ارزش‌هاى غيرادبى كه نويسنده و شاعر دارد و فقط ارزش‌هاى ادبى اثر او را به رخ زمان مى‌كشد. هرچقدر كه اين گونه ارزش‌هاى كمتر باشند، به تعبير « نيما » غربال آن كه از عقب كاروان مى‌آيد بى‌رحم‌تر سوا مى‌كند. از اين سواكردن است كه نيما همچنان ماندگار است و سال به سال ارزش شعرهايش بيشتر شناخته مى‌شود و شاعر سياسى و ستمديده‌اى مثل « لاهوتى » در صفحات تاريخ ادبيات ايران جا مانده و ديگر شعرهايش خواننده ندارند ؛ يا « هدايت » همچنان به شدت خوانده مى‌شود اما رمان‌هاى نويسنده‌ى شجاعى مانند « محمد مسعود » كه تازه ايدئولوژيك هم نمى‌نوشت، امروزه ضعيف به نظر مى‌رسند و معمولن در بررسى تاريخ ادبيات ايران خوانده مى‌شوند.

اين جاست كه نقد علمى و خلاق ايرانى بايد به بحث بنشيند كه آيا مثلن شخصيت قابل احترامى مانند « صمد بهرنگى » كه همگان دوستش داريم، واقعن نويسنده‌ى خوبى بوده است ؟ آيا ستايش‌هاى بيشتر احساساتى بر آثارش، واقعن از ارزش ادبى آن‌ها برمى‌آيند يا تحت تاثير زندگى قهرمانانه و شايعه‌ى مرگش قرار دارند ؟ آيا شعرهاى شخصيتى محترم چون « خسرو گلسرخى » واقعن شعرند و يا شعار؟

« شاملو » شعرى زيبا دارد به نام « نازلى سخن نگفت ». پيش از انقلاب، كمتر دانشجويى، روشنفكرى و خواننده‌ى ادبيات بود كه با اين شعر آشنا نبوده باشد، و تقريبن همگان هم مى‌دانستند كه اين شعر براىِ و به نام « وارطان » سروده شده، تا اسطوره‌ى مقاومت او را زير شكنجه ابدى كند. پس از انقلاب، وقتى كه دستگاه سانسور زمين خورد، اين شعر با نام « وارطان سخن نگفت » تجديد چاپ شد. اما به نظرم با تغيير همين يك كلمه، شعر بخشى از گستردگى و شمولش را از دست داد و تبديل شد به يك شعر خوب سياسى. تا وقتى نازلى فقط وارطان نبود، براى هر خواننده‌ى آگاه، نازلى هم وارطان بود و هم وارطان‌هاى ديگر، با مرام و عقيده‌هايى ديگر، و هم خيلى چيزهاى ديگرگون. نازلى مثال دموكراسى بود، كه به مخاطبش اجازه مى‌داد انتخاب كند. نازلى مى‌توانست هم يك شعر سياسىِ تهييج كننده باشد و هم يك شعر عاشقانه ؛ و شايد اگر آن زمان‌ها هم به وسيله‌ى برخى مخاطبانش، نازلى‌وار خوانده مى‌شد و نه فقط وارطان‌وار، چريك هم‌كيش خود را در خانه‌ى تيمى به جرم پافشارى در عشقش به قتل نمى‌رسانند.

همچنين، شاملو شعر زيباى ديگرى دارد كه در ابتداى آن از يقين، يقين گمشده، مانند يك ماهى گريز و لغزنده در آينه‌هاى توبه تو سخن مى‌گويد. اما در انتهاى شعر، خواننده‌اش را غافلگير يا حتا متعجب مى‌كند و با شورى حماسى از يقين يافته و بازننهادن يقين يافته، شعارى شاعرانه سر مى‌دهد. دوپاره‌ى اين شعر، انگار متضاد يكديگر كار مى‌كنند. مگر آن كه آن را شعرى دورانى بشناسيم و پس از خواندن سطر پايانى آن دوباره به سطر نخست بازگرديم. در اين صورت، گويى باز، آن يقين يافته، تبديل مى‌شود به يقينى گريزان و لغزنده در آينه‌هاى روبرو. به هر حال، اين شعر به خواننده‌اش اين اجازه را مى‌دهد كه آن را چنين تفسير كند كه روايتى است از دوران شك و ترديد شاعرى كه سرانجام در فرآيند خلق شعر به يقينى بازننهادنى مى‌رسد، و يا از آن گونه تعبير من است. اما نيتم از اين مثال فقط يادآورى اين نكته بود كه در كنار هر يقينى، احتمالِ يك يقين گمشده هم هست. در ضمن بازيافتن هر يقينى، شايد يقينى ديگر از چنگ بگريزد. و شايد راه رسيدن ما ايرانيان به دموكراسى هم از اين گردنه مى‌گذرد كه بپذيريم يقين‌هاى ديگرى هم هستند، همان قدر برحق‌نما كه يقين ما، و اجازه بدهيم كه در كنار هر يقينمان، اندكى شك كه شايد اشتباه مى‌كنم هم بزيد. شايد اين گونه، بتوانيم اجازه بدهيم ديگران هم نظرشان را عرضه كنند، و با اندك سخن مخالفى، حتا اگر غلط هم باشد، چنان برنياشوبيم كه غيرمستقيم خواستار حذف و سانسور آن شخص شويم... به گمان من ريشه‌ى ديرينه پاى سانسور ديوانى در همين عدم مداراى شخصى ما ايرانيان نهفته.

در كتاب معماى هويدا از كميته‌اى در « ساواك » سخنِ ـ مورد توجه قرار نگرفته‌اى ـ به ميان آورده مى‌شود، به نام « كميته‌ى اكو » كه كارش بررسى و ضبط و ثبت شايعاتى بوده كه روشنفكران و هنرمندان و مبارزين بر عليه يكديگر پخش مى‌كرده‌اند. در اين بخش از اين متن، ديگر به هيچ وجه نظرى به متن آقاى زرافشان ندارم و برعكس، جان كلامم درخواستى از ايشان است. مطمئنم كه آقاى زرافشان در طول زندگى خود و بخصوص در همراهى‌شان با نويسندگان و شاعران در كانون نويسندگان ايران، بارها مشاهده و تجربه كرده‌اند كه چطورها، عده‌اى از ما ايرانيان كه انگار هنوز در مرحله‌ى دهانى ( فرويدى) و مرحله‌ى شفاهى زندگى مى‌كنيم، با پخش اتهام بر عليه مخالفانمان، با پخش كردن شايعاتِ شنيده بر عليه شخصيت‌هاى سياسى و فرهيخته‌مان، غير مستقيم عادتى را تكرار مى‌كنيم كه جريان روشنفكرى و هنرى فرسوده و بى‌اعتماد به نفسمان را مايوس‌تر و منزوى‌تر مى‌كند و متفكران نادرمان را به جان هم مى‌اندازد، همانند همان شرح وظايفى كه كميته‌ى اكو مى‌داشته است. اين تهمت‌افكنى‌ها، بلايى و فسادى است كه اخيرن گريبانگير شخصيت‌هاى حكومتگر و سياستمداران در قدرت هم شده، و جالب است كه روزى نيست كه از تخريب شخصيتشان و انديشه‌شان، به وسيله‌ى نشريات و سايت‌هاى رقيب ننالند. به گمانم، برخورد قلمى آقاى زرافشان و ميلانى، يا امثال اين گونه رويارويى‌ها كه مدام تكرار مى‌شوند، بيشتر حاصل تلاش تفرقه‌اندازانى است كه آب چشمه‌هاى ايران را گل‌آلود مى‌خواهند. چنين درگيرى‌هايى اتفاقن فضا را براى براى نقد علمى و يادگيرى از انديشه‌ى يكديگر، فضا را براى روشنگرى اشتباهات يكديگر تنگ و غبارى مى‌كنند. كاش شخصيت صادق و باتجربه‌اى چون آقاى زرافشان، در كنار عدالت‌جويى‌هاى ارزشمندشان، مبارزه‌اى برعليه خوىِ ترور افواهى را هم برعهده بگيرند. مطمئنم اگر وكيل مدافعى چون ايشان، بخشى از همتشان را به اين مهم اختصاص دهند، تاثير خواهد داشت بر خنثا كردن زهر افرادى كه آگاهانه يا ناآگاهانه، بدبينى، بى‌اعتمادى و خوارداشت مى‌پراكنند و فرهيختگان اين سرزمين را يكايك به انزوا مى‌رانند، به زانو مى‌اندازند و يا رودروى يكديگر خسته و مايوس مى‌كنند... تا باشد روزى كه اين بعضى از ما ايرانيان به جاى لذت‌طلبى بدوى غيبت و حريص شايعه و وسيله‌ى پخش آن بودن، به جاى همدهانى، انگشت‌هايمان را به سمت آن كس كه تفرقه و بدبينى و بى‌آبرويى مى‌پراكند، نشانه رويم كه اين است خناس...
مطمئنم آقاى زرافشان تهور اين مبارزه را هم دارند.

52 :: توسط ارتشبد در 2007-09-24 11:06

چه نفرت عميقی من از چپ ايران دارم. يعنی نفرت به تمام معنی کلمه واقعا سزاوارشان همان چک و لگد وفحشی بود که می خوردند و می خورند. به شخصه حاضرم تک تک چپی ها نابود کنم.

51 :: توسط ارتشبد در 2007-09-24 10:53

در غياب حميد پوريان :)) من بولتان سازی می کنم.

اپوزیسیون ایران را چه میشود؟

تأملی بر جدال قلمی روشنفکران

م.چشمه

چند مدتی است که برخوردهای قلمی بسیار خشن در درون اپوزیسیون سیاسی ایران رواج خاصی یافته اند. از این زمره اند نوشته هائی بقلم آقایان دکتر ناصر زرافشان، دکتر خسرو پارسا، دکتر منصور بیات زاده، منوچهر صالحی و دیگران در طیف چپ که عمدتاً متوجه روشنفکران، محققین و فعالان سیاسی میانه رو (لیبرال و یا سوسیال دمکرات و غیره) چون دکتر عباس میلانی، آقایان حمید شوکت و علی میرفطروس، دکتر باقرزاده و شرکت کنندگان نشست پاریس، و چند تنی دیگر میباشند. همزمان آقای عیسی سحر خیز از اصلاح طلبان و ژورنالیستهای سرشناس ایران اپوزیسیون تازه وارد به خارج کشور (محتملاً شامل آقایان گنجی، افشاری، سازگارا و ...) را بطرز ناباورانه بباد حمله های ناروا گرفته است. آخرین چشمه نیز مقاله حیرت آوری است که در آن آقای دکتر علی راسخ افشار بسیاری از مبارزین و حتی همرزمان جبهه ملی خود را بشدت شماتت کرده است. در ابتدا خالی از لطف نیست که به تکه هائی از نوشته های روشنفکران فوق که زهر قلم آنان از عمق عصبانیت آنان نسبت به روشنفکران و مبارزین دگر اندیش حکایت میکند، اشاره کنیم. برخوردهائی که در تحلیل نهائی بیانگر عدم اعتقاد جدی این روشنفکران به پلورالیسم و کثرت گرائی است. در عین حال نگارنده بهیچ وجه قصد بررسی جامع تمامی نکات مطرح شده در این مقالات را ندارد، و فقط تکه هائی را بمنظور نشان دادن شیوه و سلوک بسیار نادرست این مقالات انتخاب کرده است. در ابتدا فقط دو نمونه از نوشته های آقایان سحر خیز و راسخ افشار نقل شده تا به ناشایستی این نوشته ها اشاره کرده باشم. در این نوشتار اما بیشتر به برخوردهای طیف چپ به طیف میانه رو و لیبرال - دمکرات پرداخته خواهد شد.

آقای عیسی سحر خیز در مقاله ای تحت عنوان "این ور جو، اون ور جو؛ فحش بده، فحش بستون"(1) عنوان میکند که اقتدارگرایان مخالفین خود را بدو دسته تقسیم کرده، دسته ای را تشویق به خروج از کشور، و دسته دیگر یعنی "پر تجربه تر" ها را ممنوع الخروج کرده اند. وی در مورد ممنوع الخروجها مینویسد: "اقتدارگرایان با توجه به شناختی که از این گروه دارند و با تکیه بر تجارب گذشته خوب می دانند این جریان با تمام مسائل و مشکلات، زندان ها و پرونده ها که داشته و دارد، همانند اکثریت قریب به اتفاق مردم ایران دل در گرو سرزمین خویش دارد و منافع ملت. و کماکان مستقل است و مدافع حاکمیت ملی و ضد بیگانه، به وی‍ژه مخالف سیاست های جنگ طلبانه و امپریالیستی آمریکا. لذا، این گروه چشم خود را به کمک ها و برنامه های تبلیغاتی کشورهای بیگانه بسته و پیرو خط مشی انجام «تحول از درون و اصلاحات آرام، قانونی، مستمرو مسالمت آمیز» است، و اگر سفری هم می کند- به قصد زیارت، سیاحت، یا حضور در دانشگاه یا انجام کار اقتصادی- عجله به بازگشت به میهن دارد، نه رحل اقامت گزیدن در خارج." اما با کمال تعجب وی آنانی را که مجبور به مهاجرت به خارج شده اند را ملامت کرده، به ثروت اندوزی و لذت جوئی متهم میکند. در این مورد میخوانیم: " نه آنکه چون مبارزان انگشت شماری در امروز، بخواهند از کشور خارج شوند و طلبکارانه چشم بر گذشته ی خویش ببندند و حتی داعیه دار رهبری سیاسی کشور و هدایت ملت باشند. گویی اکنون، نه از آن آرمان ها و مبارزات دیروز چندان اثری برجای مانده است، و نه از آن تعهدها و وجدان های پاک نشانه ای؛ امروز دور بیشتر دور منفعت طلبی است و ثروت اندوزی و لذت جویی."(همانجا). معلوم نیست آقای عیسی سحرخیز در مورد تبعیدیان سیاسی خارج کشور از کجا به چنین نتایج جهان شمولی رسیده است، و آیا ابتکار اخیر اکبر گنجی در زمینه تدوین یک نامه با امضای 300 تن از شهره ترین روشنفکران جهان جهت ارسال به سازمان ملل برای جلوگیری از جنگ و دفاع از مبارزین درون کشور را باید در چارچوب مال اندوزی ارزیابی کرد؟

آقای راسخ افشار یکی از مبارزین سیاسی طرفدار جبهه ملی در مقاله ای تحت عنوان "سوء استفاده از نام جبهه ملی و مصدق" نیز ظاهراً خشمگین از احتمال گرد هم آئی عده از مبارزین سیاسی و از جمله فعالان جبهه ملی مینویسد: "و چنين است که برای راه اندازی کنگره ای بنام کنگره « جبههء ملی خارج کشور» نام مصدق و عنوان جبههء ملی اکنون دستخوش سوء استفاده ها و بهره برداريهای ناروا شده است و حالا در عين حال که از نيروهائی که سابقه فعاليت سياسی دارند، انتظار ميرود که با احساس مسئوليت در جهت اتحاد و ائتلاف هر چه بيشتر نيروهای سياسی با يکديگر کوشا باشند، تعدادی از توده ايها و اکثريتی ها و رنجبران سابق و حتی ساواکيها و آنارشيستها و تجزيه طلبان که در اين سازمان و آن سازمان پرسه زده اند و اخيرا" در نشست « همبستگی» پاريس هم با حضور آقای تيرمن شرکت داشته اند و کارشان بجائی نرسيده است ميخواهند با تنی چند از جبههء ملی های ساکن اروپا و آمريکا که بخاطر اختلافات شخصی و لج و لجبازی با آنچه بنام هستهء اصلی جبههء ملی در اروپا و آمريکا شناخته شده است و از آن کناره گيری کرده اند، دورهم جمع شوند.”(2) بسیاری از مخالفین نشست پاریس که چند ماه پیش بقصد اتحاد نیروهای دمکراسی طلب تشکیل شده بود، در نفی و ذم آن مقاله نوشته اند، ولی کمتر دیده شده است کسی اینگونه بدون احساس مسئولیت آنرا محل تجمع ساواکیها، آنارشیستها، تجزیه طلبان، و سایر نیروهای اپوزیسیون توصیف کرده باشد. آقای راسخ افشار فکر نمیکند اینگونه مواضع حتی بسیار مورد رنجش همرزمان جبهه ملی خود خواهد شد!

آقای دکتر زرافشان در مقاله اخیر خود تحت عنوان "وقتی آب سر بالا میرود"(3) که تا کنون بازتاب نسبتاً گسترده ای داشته است، با طرح مطالب ناروا در مورد وقایع دوران اسارت آقای میلانی حدود 30 سال پیش در رژیم گذشته (مطالبی که آقای میلانی آنانرا تکذیب کرده است)، با کوشش برای خوار و خفیف کردن ایشان (از جمله تشبیه ایشان به قورباغه)، تنها عجز خود را از رو در روئی با اندیشه و افکار واقعی وی بظهور میرساند. وی بطور مثال در مورد تصفیه و یا خروج آقای میلانی از دانشکده حقوق دانشگاه تهران مینویسد: "بدلیل سوابقش، عذر او را خواستند." آیا آقای زرافشان درک نمیکند که اولاً اینگونه برخورد در واقع میتواند بمثابه نادیده گرفتن و تطهیر سیاستهای ایران بر باد ده رژیم جمهوری اسلامی که موجب دربدری و مهاجرت میلیونها ایرانی نخبه از ایران گردیده است، باشد. و در ثانی، با تغییر و تحول فکری زیادی که کلیه ایرانیان در عرض چند دهه گذشته تجربه کرده اند، آیا اشاره به کارنامه گذشته این افراد بدون در نظر گرفتن نظرات و کارنامه امروز آنان چه هدفی را دنبال میکند! آقای زرافشان در جای دیگری در این مقاله خروج آقای میلانی از جرگه مارکسیسم را گناه کبیره دانسته و معتقد است که تبلیغ نظرات جدید وی بخاطر پول و کسب در آمد است. وی مینویسد: "او تصمیم گرفته بود خیانت به آرمانهای سوسیالیستی و ضدیت با مارکسیسم را به پول نقد تبدیل کند و به این ترتیب خود را به عنوان یک "روشنفکر" ضد مارکسیست و ضد چپ، در معرض فروش قرار داد و برای قرب به قدرت تلاش بسیار کرد."(همانجا) آقای زرافشان اگر قدری انصاف داشته باشد میبایست فقط سابقه سیاسی لیبرال- دمکراتها و دیگر بریدگان از چپ را زیر ذره بین قرار نداده، و بلکه برخوردهای سیاسی چپ سنتی را در گذشته در زمینه دفاع جانانه از آقای خمینی و حاکمیت ارتجاعی جمهوری اسلامی بیاد آورد. بیاد آورد که چگونه بسیاری از چپها از گروگانگیری سفارت آمریکا دفاع کردند، و چگونه اکثریت قاطع نیروهای چپ شادروان شاپور بختیار و مهندس مهدی بازرگان را حامیان امپریالیسم لقب دادند. آقای زرافشان، آیا شما فکر میکنید جدا شدن افراد از اردوگاه چپ و ملحق شدن به اردوگاههای فکری دیگر، همه بخاطر کسب در آمد است؟ آیا فکر نمیکنید عده ای بعنوان انسانهائی که قادر به تفکر مستقل اند، میتوانند در گذر زمان به مبانی این ایدئولوژی شک کرده باشند!

روشنفکر دیگری آقای دکتر بیات زاده در مقاله ای تحت عنوان "زرافشان، میلانی"(4) از بچالش کشیدن، کم بها دادن و "منفی جلوه دادن" چپ ایران توسط آقای میلانی در مصاحبه خود با نشریه هم میهن آنچنان بخشم آمده و بر افروخته شده که در پایان مقاله خود وی را نه تنها بطور ضمنی نویسنده جزوه "اسرار فعالیتهای ضد ایرانی خارج کشور" که در دوران شاه توسط ساواک منتشر شد-- و آقای میلانی در مقاله اخیر خود آنرا تکذیب کرده است-- معرفی میکند، بلکه نفرت خود از آقای میلانی را تا بدانجا میرساند که مینویسد: "میتوان نتیجه گیری کرد که شاید تعهد او به ساواک و آقای پرویز ثابتی بزمان معینی محدود نبوده است."(همانجا) و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

منقد دیگری خانم فریبا مقدم، در مقاله ای سراسر مملو از دشنام تحت عنوان "روزگار گند آلود روشنفکران راست"(5) آقای میلانی را ملامت میکند که باندازه کافی پوست کلفت نیست تا درک کند که "نقد سیاسی، پلمیک و جدل سیاسی و یا اجتماعی مهمانی خانه عمه جان نیست تا فقط قربان صدقه هم بروند." و در نتیجه نباید از توصیف هائی مانند "سرسپرده اصحاب جنون و جنایت"، و یا "عمله فکری نظام مالی"(مورد استفاده در مقاله خانم مقدم) و غیره رنجید و با "ننه من غریبم بازی" آنانرا ترور شخصیت فرض کرد. معلوم نیست توصیف افراد اپوزیسیون بعنوان "همکاران ساواک" و یا "سرسپردگان اصحاب جنون و جنایت" از کی پلمیک قابل قبول فرض شده اند!

از نمونه های دیگر برخورد های بسیار نادرست یکی دو مقاله اخیر آقای منوچهر صالحی است، که در این مقالات سخت به روشنفکرانی مانند آقایان باقر پرهام، علی میرفطروس و بویژه حمید شوکت تاخته است. وی در آخرین مقاله خود تحت عنوان "با بد نامی نیز میتوان سرشناس شد"( 6 ) آقای حمید شوکت را به داشتن مواضع ضد ملی متهم میکند. در این مقاله میخوانیم: " ... هنوز یک هفته از انتشار اینترنتی مقاله «کسی که هم از توبره می‌خورد و هم از آخور» نگذشته بود که رادیو-تلویزیون «صدای آمریکا» که بودجه‌اش را حکومت آمریکا تأمین می‌کند و بنا بر اساسنامه‌اش وظیفه‌ دارد سیاست‌های سلطه‌طلبانه دیوانسالاری آمریکا را در افکار عمومی جهان تبلیغ و مردم‌پسند کند، با حمید شوکت مصاحبه کرد و با صرف بودجه‌ای کلان به‌ او یک ساعت فرصت داد تا یک‌جانبه مواضع ضد مصدقی و ضد ملی خود را تبلیغ کند و به ارزش‌هائی بتازد که شالوده مبارزه رهائی‌بخش مردم ایران را تشکیل می‌دهند." اولاً معلوم نیست از کی مصاحبه با رادیو تلویزیونهای خارجی مانند صدای آمریکا، بی بی سی، رادیو فرانسه و آلمان برای تبلیغ نظرات اپوزیسیون جرم محسوب شده است! و ثانیاً چرا انتقاد از مصدق باید ضدیت علیه او قلمداد شود! و ثالثاً، بچه دلیل شما بخود حق میدهید یک روشنفکر پر کار و آزادیخواه را به داشتن مواضع ضد ملی متهم کنید! مگر ملی بودن فقط در انحصار شما و همفکران شما است!؟

بدون تردید هدف اصلی اینگونه مقالات استفاده از شیوه ها و سلوک جوامع ایدئولوژیک، مذهبی و استبدادی، با ردیف کردن دشنام، تهمت و افترا بمنظور تخریب شخصیت و خوار و خفیف کردن حریف در نظر خواننده است؛ شیوه هائی که متاسفانه در جوامعی با فرهنگ نازل تا حد زیادی موثر بوده اند. اما مطالعه و دقت در مواضع سیاسی دو طرف نشان میدهد که اصل دعوا و اختلاف نه بر سر تعریف روشنفکر، و یا صلاحیت ادبی- هنری افراد، بلکه اساساً بر سر مسائل و مواضع بسیار جدی سیاسی است، مسائل و اختلافاتی که پس از گذشت 60 سال از کودتای 28 مرداد و حدود 30 سال از انقلاب 57 متاسفانه کماکان دست از سر جامعه ایران بر نمیدارند، و نتیجه آن در میان حیرت همگان، تفرقه اپوزیسیون و رقاصی چنانی اعجوبه هائی مانند احمدی نژاد و خامنه ای در میانه میدان سیاست ایران است. در واقع در پس این جدال روشنفکری دو جهان بینی متفاوت و یکسری مواضع و اندیشه های سیاسی متضاد در مورد مسائل حیاتی جامعه را میتوان مشاهده نمود. چند مورد از این اختلاف نظر ها را میتوان بصورت زیر خلاصه کرد: 1- مخالفت چپ سنتی و چپ افراطی با گذار و یا خروج بسیاری از همفکران خود از خط مشی چپ و گرایش به لیبرالیسم و سوسیال- دمکراسی و سایر منشهای دمکراتیک و مدرن، بویژه در پیآمد انقلاب 57 و سپس فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم. 2- ارجح دانستن مبارزه با امپریالیسم بر مبارزه بخاطره دمکراسی، که ترجمان سیاسی آن دمیدن هر چه بیشتر بر تنور آمریکا ستیزی است. 3- برخورد صلبی به تاریخ و یا بعبارت دیگر مقاومت در مورد بازنگری تاریخی بمنظور حفظ "حرمت مقدسات" و تابوهای دیرپا. در این رابطه بازنگری در مورد کارنامه سیاسی شادروان دکتر مصدق، قوام السلطنه، هر دو شاه پهلوی، و وقایع کودتای 28 مرداد بسیار حساسیت برانگیز شده اند.

آیا بهتر نیست نیروهای چپ سنتی و افراطی بجای پرخاشگری و لجن مال کردن نیروهای لیبرال- دمکرات و دگر اندیش به سوالهای بسیاری که در مورد اندیشه چپ در میان نسل جوان بوجود آمده اند، توضیح دهند! اینکه آیا مسأله جامعه ایران در حال حاضر دمکراسی است و یا سوسیالیسم؟ اینکه نیروهای چپ آیا حاضرند بخاطر برکناری رژیم آخوندی در یک جنبش ملی با شرکت کلیه نیروهای اجتماعی مترقی از جمله اصلاح طلبان مذهبی و مشروطه طلبان سلطنتی شرکت کنند؟ آیا برنامه آنان برای طبقات متوسط ایران، تکنوکراتهای غرب گرا و سرمایه داران صنعتی و مدرن چیست؟ آیا معتقدند که این طبقات و سایر قشرهای جامعه میبایست تحت انقیاد و دیکتاتوری طبقه کارگر قرار گیرند؟ آیا برنامه آنان مدافع تمرکز منابع اقتصادی در دست دولت است، و یا با نوعی خصوصی سازی سالم و روشمند موافقند؟آیا دفاع وسینه چاک دادن در حرف برای طبقه کارگر و سایر زحمتکشان بدون ارائه یک برنامه مدرن که متضمن رشد همه جانبه اقتصادی- اجتماعی در دنیای گلوبال باشد، کمکی باین طبقات خواهد کرد؟ در زمینه بین المللی، آیا شکست و فروپاشی اردوگاه سوسیالیسم را چگونه توضیح میدهند؟ نقش ایدئولوژی حاکم در این شکستها چه بوده است؟ آیا جامعه چین را جامعه سوسیالیستی میدانند، و آیا رشد سریع اقتصادی جامعه چین را چگونه ارزیابی میکنند؟ آیا این رشد اساساً ناشی از گسترش سرمایه داری و بویژه استقبال از "سرمایه مالی امپریالیستی" است، و یا ناشی از پیاده شدن سوسیالیسم؟ آیا دست آوردهای کشورهای سوسیالیستی سابق در مورد حفاظت از محیط زیست چه بوده است؟ بالاخره توضیح دهند که آیا مدلهای موفق جوامع سوسیالیستی در دنیای امروز کدامند؟ آیا کره شمالی، کوبای کاسترو، ونزوئلای چاوز و نیکاراگوئه اورتگا را میتوان بعنوان دست آوردهای سوسیالیسم و چپ قلمداد کرد؟ و بالاخره آیا علیرغم انتقادات بسیاری که روشنفکران لیبرال- دمکرات و سوسیال- دمکرات به نظام سرمایه داری و بویژه حاکمیت سیاسی کنونی آمریکا دارند (در زمینه حفاظت از محیط زیست، پلاریزه شدن بیشتر فقر و ثروت و ...) آیا اساساً آمریکا ستیزی و کلاً غرب ستیزی میتواند در چارچوب منافع ملی مردم ایران قرار گیرد؟

کارشناسان تاریخ ایران متذکر میشوند تنشهائی نظیر تنشهای کنونی در میان صفوف اپوزیسیون و روشنفکران در آستانه انقلاب 57 نیز دیده میشد. اینکه بروز دوباره اینگونه تنشها در حال حاضر آیا پیش در آمد تحولاتی تاریخ ساز خواهند بود را بخود تاریخ محول خواهیم کرد

50 :: توسط dariushagha در 2007-09-24 09:44

آقای سرهنگ... و بقیه وطن پرستان... توجه شما را به این تیکه جلب میکنم.

http://www.awti.org/sound/sounds/sroud_shahanshahi.wmv

49 :: توسط فهیم در 2007-09-24 05:23

زیتون جان مبارک باشه...
ولی بهتر بود این یه روز سالگرد رو به حاج اقا لقب مهربان تری مثل عزیزم .. دورت بگردم... گوگولی مگولی ... چیزی میدادی... سبیل باروتی؟ حالا این سبیل باروتی چی هست؟ خفن تر از چخماقه؟
بهر حال مبارک... به من چه اصلا

48 :: توسط فرزانه در 2007-09-24 04:31

چه جالب زیتون جان! بیست و چهارم شهریور سالگرد ازدواج ما هم هست :)
تعطیلات تابستونی رو هم به همين مناسبت رفتيم شبه جزیره Bruce و شهر Tobermory. جای شما خالی :)

47 :: توسط رامين در 2007-09-24 01:17

زيتون عزيز

اينجا خيلی جو خوبی پيدا کرده خانوادگی شده قبل تر ها خيلی بد و بيراه می گفتن اما حالا می شه با زن و بچه هم اومد تو کامنت دونيت .

46 :: توسط سرهنگ صادق حمايت در 2007-09-23 23:56

۴۳ عزيز خليج فارس: من هم با گذشته های دور زندگی می کنم.
گويند آنان که تاريخ را فراموش می کنند به تکرار کردن آن محکوم هستند و از طرفی گويند آنانکه که درگذشته زندگی می کنند افق هدف های آينده را ُگم می کنند!!

چه کار کنم حسرت ها است که به دل می نشيند !!! ولی نه دوست عزيز اویسی و امثال آنها قربانی تصمیم های غلط شاه فقید شدند و گرنه ابرسرداران ارتش مگر زیر بار ننگ یک مشت آخوند و بلشویک خائن می رفتند؟؟؟
يک اتحاد بين شاهپور بختيار و سران وطن پرست ارتش اگر فقط و فقط چند ماه قبل از شهريور ۵۷ انجام می شد .......بگذريم...

45 :: توسط hamvatan در 2007-09-23 23:55

صلح يعنى زندگى، جنگ يعنى مرگ و ويرانى، بيانيه تحليلى جمعيت زيتون به مناسبت روز جهانى صلح

44 :: توسط خلیج فارس در 2007-09-23 23:36

جناب سرهنگ بنده هم با نوشتن شما مخالفتی ندارم؛ البته منهم مثل شما هستم و گاه گاهی نوستالژی گذشتهای دور ساعتها منورو بخودش مشغول میکنه؛ ولی گذشتها ؛ گذشته و دیگر باز نخواهد گشت،................برای اینکه از پست این هفته منجرف نشویم!!؟؟ فقط اینرا اضافه کنم که از تیمسار اویسی هم کاری ساخته نبود،بخاطر همین هم جزو اولین کسانی بود که از ایران خارج شد.

43 :: توسط احمد.ف در 2007-09-23 23:28

با کامنت های سرهنگ ساواک، صادق حمایت، تیمسار اویسی جدید،بسیار بسیار موافقم، بهتر از خود سرهنگ چه کسی میتونه پنبه سلطنت طلب ها رو از ریشه بزنه؟

42 :: توسط هموطن در 2007-09-23 21:59

تیمسار اویسی عزیز (سرهنگ هدایت سابق)

نه عزیز بنویس، من یکی که اصلاً با کامنت شما وهیچ کس دیگری تا موقعی که به مرحله فحاشی نرسیده مشکلی ندارم ، فقط موندم که شما چگونه از درجه سرهنگی یک دفعه به درجه ارتشبدی و امیری ارتقاء مقام

پیدا کردید؟ (پس سرتیپی و سرلشگری و سپهبدی یعنی کشک؟)

پیروز باشی

41 :: توسط iran در 2007-09-23 21:32

baz in kharab shod

40 :: توسط Leila در 2007-09-23 21:11

http://chenchene.com/2007/03/post_59.php

تهيه حليم به روش شف حسن آقا.

39 :: توسط سرهنگ صادق حمايت در 2007-09-23 21:10

به طور متوسط در هر نوشته ای زيتون ۵۰ کامنت وجود دارد. من از همين لحظه اعلام می کنم اگر ۲۶ کامنت گذار موافق با اخراج من از کامنتدانی باشند قبول دارم که هرگز در اينجا ننويسم.

38 :: توسط دختر همسايه در 2007-09-23 21:00

زيتون جان سالگرد وبلاگ و ازدواجت هر دو خيلی خیلی مبارکه ...ايشالا که ۱۲۰ سالگيشون رو با هم در وبلاگستان جشن بگیریم :-))....ما که خواننده همیشگی هستیم ...و همیشه هم از مطالب خوبت و طرز نوشتن ساده و در عين حال پر محتوات لذت برديم ....مستدام باشی...
در ضمن اینجا ( در غربت) حلیم درست کردن خیلی راحته با این گندمهای کوبیده!!!!!...برای اون دسته طالبان حلیم اگه خواستند تا طرز تهیه بفرستم :-)

37 :: توسط hamvatan در 2007-09-23 20:42

akse fliker chieh rasti?

36 :: توسط احمد.ف در 2007-09-23 19:33

32 :: توسط سرهنگ صادق حمایت در 1386-07-01 18:22
تصمیم گرفته ام به افتخار ارتشبد اويسی که خودم را protégé این ابرسردار ارتش شاهنشاهی می دانم از این پس به نام ارتشبد اویسی کامنت بگذارم.

مبارکه ایشالاه ارتشبد اویسی! رضا پهلوی هم اگه بیاد کامنتدونی زیتون فتح و سلطنت برقرار میشه.

35 :: توسط سرهنگ صادق حمايت در 2007-09-23 18:45

ارتشبد اويسی در پرونده پرافتخار خود سرکوب شورش خرداد ۴۲و سرکوب خائنين سياهکل و سرکوب عشاير گستاخ شيرازی ((که خود شاهد قاطعيت سردار در اين يک مورد بودم)) را دارد. افسوس و هزار افسوس که دستش را برای سرکوب در شورش ۵۷ بازنگذاشتند و گرنه سرنوشت بهتری داشتيم. ايشان در پاريس در ۱۳۶۲ ترور شد اگر به قتل نمی رسيد بدون شک سرنوشت ديگری داشتيم.

34 :: توسط سرهنگ صادق حمايت در 2007-09-23 18:30

ارتشبد اويسی در پرونده پرافتخار خود سرکوب شورش خرداد ۴۲و سرکوب خائنين سياهکل و سرکوب عشاير گستاخ شيرازی ((که خود شاهد قاطعيت سردار در اين يک مورد بودم)) را دارد. افسوس و هزار افسوس که دستش را برای سرکوب در شورش ۵۷ بازنگذاشتند و گرنه سرنوشت بهتری داشتيم. ايشان در پاريس در ۱۳۶۲ ترور شد اگر به قتل نمی رسيد بدون شک سرنوشت ديگری داشتيم.

33 :: توسط سرهنگ صادق حمایت در 2007-09-23 18:22

تصمیم گرفته ام به افتخار ارتشبد اويسی که خودم را protégé این ابرسردار ارتش شاهنشاهی می دانم از این پس به نام ارتشبد اویسی کامنت بگذارم.

32 :: توسط landlady در 2007-09-23 17:11

آخ زیتون جان این چه عکسیه گذاشتی نگفتی یکسری از خوانندگان وبلاگت ورای آبهای ایرانند و حلیم را میبینند دلشون میخواد.
در ضمن ۲ تبریم برای ۲ سالگرد که در متن ذکر کردی.

31 :: توسط Leila در 2007-09-23 16:45

ممنون هموطن جان

بعداز کامنت شما تحقيق کردم ديدم تاجگذاري 26 اکتبر 1967 بوده فرمايش شما صحيحه. من 25 شهريور رو از پدر مادرم شنيده و خودم تا حالا تحقيق نكرده بودم.
اين نسل قبليا چه بي دقت و هواس پرت بودنا .
درود

30 :: توسط Rosva در 2007-09-23 15:45

زيتون جانم
تولد وبلاگت هم مبارک
دخملک بزرگم الان يک مقاله دانشگاهی درباره وبلاگستان و وبلاگ نويسی در ايران مينويسد.به اين مناسبت ديروز با هم کلی از وبلاگهای ايرانی از جمله تو و شبح و ديگران را مرور کرديم (چون مثل بچه های دبستانی مشقهايش را من برايش مينويسم!)با اجازه ات کلی حال نموديم...محض اطلاع.

29 :: توسط هموطن در 2007-09-23 15:14

زیتون عزيز

اول از همه سالگرد ازدواجت رو با سیبا (جریان فالگیر کولی رو هنوز يادمه) تبريک ميگم، همين طور پنجمين سال-نوشت( ترکيب این واژه از خودمه) وبلاگت رو که من شايد از همون ماه های اول که شروع کردی به نوشتن مطالبت رو دنبال ميکردم و هنوز هم به اولین جایی که سر ميزنم وبلاگ تو هست.

ليلا عزيز

تاجگذاری محمد رضا شاه در ۴ آبان ۱۳۴۶ بود عزيز، ۲۵ شهریور ۱۳۲۰ ( نه ۱۳۲۵ ) روزی بود که محمد رضا شاه به عنوانِ پادشاه جديدِ مشروطه قسم خورد.

خلیج فارس عزيز

فری کثيف يک ساندویچ فروشی هست در تهران که به نوعی پاتوق جوانان شده و ساندویچ هاش هم واقعا عمله-کش هست البته اسم اصلیش هست "ساندویچ فريدون"، من خودم ساندویچ فروشی زاپاتا رو که چند متر پایین تر از فری کثيف هست ترجيح ميدم چون هم خلوت تر هست و هم يک کمی تمیز تر، انشاالله اگه قسمتت شد اومدی تهران حتماً یک سری بزن.
و من الله توفيق

28 :: توسط negin در 2007-09-23 14:06

امروز اول مهر

اتوبوسها بدون بنزین مانده اند كه دانش اموزان رو به مدارس برسونند این خبر تا چه حد درسته؟ زیتون جان میتونی در این مورد اطلاعی بر سونی؟

تبريك برای سالروز ازدواج و وبلاگت

وای چه حليم هوس انگيزی حتما خيلی خوشمزه بود جای ما رو هم خالی كن

27 :: توسط خلیج فارس در 2007-09-23 12:08

در کتاب تهران قدیم ، جایی نوشته ؛ یک بابا گوشه خیابان، پایتل آش زده بود و داشت آش میفروخت؛ یک اسب درشکه ای و یا گاریی که از اون بقل رد میشده یک دفعه بالا میاره تو پاتیل یارو، یارو هم از رو نمیره همینطور که داشته آشرو با سنزیهای جدید الورودش هم میزده، داد میزنه " ای ییان سبزی دارش کردم " ؛ خلاصه من به اغذیهای پاتیلی مثل آش و حلیم که توش همه چی له شده و نامرییه اعتماد ندارم!!؟؟........................... بعد هم مبارک باشه.

حالا همه اینها رو نوشتم تا بپرسم " فری کثیف " دیگه کیه؟؟ ما که تو ایران نیستیم از این نوابغ بی خبریم!!؟؟

26 :: توسط کامران در 2007-09-23 11:39

سلام زيتونک
ممنون از تبريک. مال تو هم مبارک.
يوم کيپور ديروز بود فرزندم.

25 :: توسط گذرگا ه در 2007-09-23 08:43

سلام، زیتون عزیزو گل
خسته نباشی که طی این مدت طنز سیاسی را نه تنها رونقی به سزا دادی، که
بالنده و دلچسب کردی.
بیاد داریم که چندین سال پیش در سلسله مقالاتی که در مورد وبلاگ نویسان
داشتیم تورا" سیند رلا " نامیدیم سیند رلای وبلاگ نویسان، بی اطلاع از
اینکه داری به سوی رونق سبکی از ادبیات شیرین فارسی در وبلاگ پیش
می روی که ماندنی و خواستنی خواهد بود. و طنزی را داری تمشیت می دهی
که درنوع خود یگانه است. مانا و پر توان باشی
سالگرد ازدواجت مبارک باد

24 :: توسط Leila در 2007-09-23 05:03

زيتون جان
زدن چيه?؟ من سلطنت طلب نوگرا هستم خانمي.

درود

23 :: توسط حاجی واشنگتن در 2007-09-23 04:44

زیتون خاتون
نمی گی این حاجی واشنگتن بی نوا، اون سر دنیا با این شکم برجسته هشت ماهه عکس عمو حلیمی رو می بینه و دلش می خواد!

تولد وبلاگتون هم مبارک

22 :: توسط زیتون در 2007-09-23 04:27

دردونه جان
پس من برات رفيق نابابی بودم که معتادت کردم:) حالا به عنوان اراذل و اوباش نگيرنم:)

خليج فارس عزيز
بهه!! تو مو می‌بينی و ما پيچش مو...
تو ظرف نسبتا کثيف می‌بينی و ما يه حليم داغ پر از گوشت بوقلمون و يه عالمه شکر و دارچين و پودر پسته + يک وجب روغن روش:)
يارو که از فری کثيف که کثيف‌تر نيست:)

ليلا جان
خوب حتما شاه به وسیله‌ی منجم‌باشی‌هاش می‌دونست من قراره در اين روز با سی‌با ازدواج کنم که تاج‌گزاری کرد:) شوخی کردم. بابا نزن!

آذر عزيزم-۱۶
آخ گفتی!
علی‌رغم سختی‌ها و غم‌ها....


علی جان
لازم شد يه بار ديگه برم از اينجا حليم بگيرم ببينم واقعا انگشت اشاره نداره يا تا می‌کنه زيرش...


کامی کوچولو
حالا چند ساله بماند:) برای من که يک عمر گذشته تاحالا:)) از تبریکت هم ممنون دوست عزیزم.

کربن جان
سه‌سالش رو برنده شدی:)

شهلای عزیزم
مرسی:*


حامد عزیزم
ازت ممنونم. می‌دونم با این همه گرفتاری که داری چه لطف بزرگی می‌کنی...

21 :: توسط زیتون در 2007-09-23 04:09

ممنونم از همه...
ممنون از تبريک‌ها.

ولگرد جان
ممنون که هميشه مشوقم هستی... از وقتی باهات آشنا شدم وبلاگ‌نويسی برام يه ‌طور ديگه‌ست...
اومدن به اينترنت برام یه‌چيز ديگه‌ شده..


آذر جان
هنرمندانی که اسمشون اومده همه نقشی داشتن در خوشحالی و شادی و رسیدن مردم به درک جدیدی از زندگی. برای همین عزیزن و دیدن سنگ مزارشون این‌قدر آدم رو ناراحت می‌کنه...
جمله‌ای که گفتید باید با طلا نوشت تا عبرت بعضیا بشه:
؛ انهايی که دارند دو روزه زندگی را تلخ ميکنند بکام مردم سعی کنند بيشتر به رفتنشان فکر کنند.؛


شهره جان
چقدر با این حرفت خوشحالم کردی:)
که وبلاگ‌منو هنوز می‌خونی. می‌گم شاید تو وبلاگم حرفی برای گفتن دارم یا جامعه‌مو خوب نشون می‌دم که اینطوریه...
تازه کجاشو دیدی شهره جان؟ اگه بتونم عکس میز روبه‌روی حلیم‌پزی رو هم می‌ذارم که دارن روی کاسه‌ّای حلیم رو با شکر و دارچین و پودر پسته تزئین می‌کنن.
سعی می‌کنم جات بخورم:))
دختر گل و باهوشت رو به‌جای من ببوس:*


20 :: توسط Velgard در 2007-09-23 03:53

HaPpY 5 -year anniversary of your web log.
Dear if you have made even a little change for better. You have done your job. I am sure Zeitoon is not what she was 5 years ago I see now she has more wisdom & brighter vision toward the world around herself. Congratulation to you for such a great perseverance and belief in your journalism

19 :: توسط Leila در 2007-09-23 03:30

زيتون جان
تبريک براي همه مناسبتهايي که گفتي . 25 شهريور مناسبت ديگري هم داره تاجگذاري شاهنشاه فقيد روحش شاد .
راستي براي اوون بوقلمون هاي کشته و معلق كلي دلم سوخت وحشيانه بود.

درود

18 :: توسط خلیج فارس در 2007-09-23 01:23

چقدر این ظرف حلیم کثیفه !!؟؟ اون حلقه زرد دور ظرف چی میتونه باشه !!؟؟آیا نشان از این است که اون ظرف ماهاست که شسته نشده!!؟؟ اگر حلیم فروشی تمیز این باشه ، دیگه وای به حلیم فروشهای جنوب شهر، در ضمن حلیم غذای بسیار مقوی و خوبیست ؛ خصوصا برای پایین بردن کلسترول خون بسیار مفید است!!؟؟

17 :: توسط آذر در 2007-09-23 01:07

سالگرد عروسی و وبلاگ نویسی مبارک انشاالله علیرغم همه غمها و سختیها خوشبخت باشی

16 :: توسط آذر در 2007-09-23 01:03

صحبت از قبرستون و بهشت زهرا کردی که دیدن قبر هنرمندان دلتو میسوزونه بازم لااقل اونا در جایی خاکی و مزاری دارند بازم بالاخره سنگ قبرایی دارن ولی ترا بخدا هرکی میتونه و فیلتر نشده این گزارش خراب کردن قبرستون بهاییها رو در نجف آباد اصفهان رو بخونه
http://www.iranpressnews.com/source/029738.htm
تازه اینکه اولین بار نیست در خیلی شهرهای دیگه هم از اینکارا کردن .
اصل این خبر و خبرای دیگرو هم با عکس میتونید دراینجا ببینید .
http://news.bahai.org/story/578

15 :: توسط شهره در 2007-09-23 00:47

سالگرد ازدواجت رو هم تبریک میگم ننوشتی چندمین سال ؟ در هر صورت برای هردو شما بهترین آرزوها رو دارم و امیدوارم که در کنار هم سالهای سال عاشق و خوشبخت باشید . سبز باشی .

14 :: توسط شهره در 2007-09-23 00:44

زیتون عزیز وبلاگ تو یکی از وبلاگهایی که همیشه میخونم . وبلاگهای قدیمی و معروف وبلاگستان رو میخوندم ولی دیگه خیلی هاشون رو نمیخونم بغیر از بلاگ تو . عکس این حلیم فروشی رو گذاشتی حسابی بیچاره ام کردی از بقیه نوشته هات دیگه هیچی نفهمیدم چون مدام بو و مزه حلیم تو مخم وول میخوره ...خوردی جای من رو هم خالی کن . من اینجا مجبورم خودم درست کنم که البته هیجوقت مزه حلیم ایران رو نمیده . بیست سالی هست حلیم درست و حسابی نخوردم . سبز باشی .

13 :: توسط کامی کوچولو در 2007-09-23 00:41

ناقلا نوشتی چندمين سال وبلاگ نويسی ولی از چندمين سالگرد ازدواجت ننوشتی.

اين سالگردها رو به شما و سيبای عزيزت تبريک ميگويم و برايتان عشق پايدار و سعادت ماندگار و بهروزی در همه روزگار آرزو ميکنم.

12 :: توسط hamvatan در 2007-09-22 23:36

http://www.iran-emrooz.net/index.php?/politic/more/14217/

11 :: توسط شهلا در 2007-09-22 22:40

و همینجور سالگرد ازدواجتون را با آقای سیبیل‌باروتی جونت شاد باش میگم.

امیدوارم سالهای سال در کنار هم تندرست و پیروز بر تمام سختی های زندگی در ایران بالای سر فرزند گلتون زندگی کنید.

10 :: توسط hamed در 2007-09-22 22:34

پنجمين سالگرد مبارک.من از سه سال و نيم پیش وبلاگت رو می خونم.يک خواننده ي وفادار.

9 :: توسط شهلا در 2007-09-22 22:34

شاد باش نازنین زیتونم برای سالگرد 5

سالگیت گل من...

8 :: توسط dordooneh در 2007-09-22 22:18

زيتون عزيزم سالگرد وبلاگ نويسيت و (که البته تو زندگی من هم بسيار اثر داشت چون با خوندن وبلاگ تو معتاد به وبلاگ خونی شدم:)!! و همچنين سالگرد ازدواج تو و سی با رو از صميم قلب تبريک ميگم...و آرزو ميکنم در کنار سی با هميشه شاد و سلامت باشين:)

7 :: توسط رامين در 2007-09-22 21:39

بابا - با معرفت - با مرام ...
می گم اين بوقلومون ها عجب پاپيونی زدن ! می دونستن که می خوای ازشون عکس بندازی .

6 :: توسط azar در 2007-09-22 19:54

نازنين . بايد رفت .. ولی چگونه و با چه نام و خاطره خوش و يا نا خوش مهم است .. انهايی که دارند دو روزه زندگی را تلخ ميکنند بکام مردم سعی کنند بيشتر به رفتنشان فکر کنند .
ضمنا ... سالگرد ازدواج و وبلاگنويسی و سفر رفتن ها و روزه گرفتن ها و حليم خوردن هاو جايزه بردن هايت مبارک و ايام بکام همه تان . مخصوصا برادران کچل کننده زيتونی ...

5 :: توسط کربن در 2007-09-22 19:40

واییی !!!
5 ساله که وبلاگ می نویسی ؟!! من همش دوسال و اندی است که وبلاگت رو می خونم .
برقرار باشید . :)

4 :: توسط هموطن در 2007-09-22 18:49

عکس های مزار هنرمندان هم جالب بود و هم غم انگیز!

3 :: توسط علی در 2007-09-22 18:38

بیچاره این اقای حلیمی بدون انگشت اشارش چه زجری میکشه تا این ظرفهای حلیم را پر کنه. آدم دلش خون میشه.

2 :: توسط علی در 2007-09-22 18:38

بیچاره این اقای حلیمی بدون انگشت اشارش چه زجری میکشه تا این ظرفهای حلیم را پر کنه. آدم دلش خون میشه.

1 :: توسط زیتون در 2007-09-22 18:31

چرا عکسای فلیکر نمیاد؟!