76 :: توسط حميد پوريان در 2008-01-25 22:01

هر دم ميرسد از کرامات اين شيخ ...
www.iranfocus.com
Iran: School textbooks latest target of sexual apartheid
Fri. 25 Jan 2008
Adnkronos International

Tehran, 25 Jan. (AKI) - Iranian authorities are looking at new restrictions that will create different school textbooks for boys and girls.

Ali Reza Ali Ahmadi, responsible to the interim public education minister, told a seminar on textbooks there was a need to provide students with books according to "the requirements of age and sex" to satisfy their particular needs.

"The spiritual, physical, and mental needs of boys and girls are not identical, and therefore textbooks that give them information cannot be the same," Ali Ahmadi told the seminar.

"The goal is not, however, one that will discriminate against female students but on the contrary give a more precise response to the needs of students."

The education official asked textbook authors "not to photocopy western textbooks, because our textbooks must only have space for our values and not those of other cultures".


75 :: توسط ارمان در 2008-01-25 21:46

زیتون جان اگر ممکنه از داستانهای (( ولگرد)) بیشتر بنویس
اقای حمید پوریان بخاطر مطالبتان یه دنیا تشکر ایا وبلاگ یا سایتی ندارید
زیتون جان تو برای روز 10 بهمن به حمایتوبلاگ نویسان برای دانشجویان دربند نمی پیوندی؟

74 :: توسط ضد اسلام در 2008-01-25 15:17

ما تا شر هر چی اسلام و مسلمون بازیه از کشور ایران جمع نکنیم به جایی نمیرسیم. خوشبختانه ۱۰۰۰ سال بیشتره که مردم ایران جرات اظهار نظر راجع به اسلام رو نداشتن ولی الان خیلی ها دشمن اسلام شدن و واقعیت رو فهمیدن.

73 :: توسط saman در 2008-01-25 02:15

بهار دشنام چرکینیست،
چو نوحه سرود هزاره شود …

چرا جواب نمی‌دی؟
یعنی راستی راستی منم به لیست اسپمات اضافه کردی؟

72 :: توسط کلوخ در 2008-01-24 06:03

درود زیتون جان...راجع به جای خالی علم وکتل نوشته بودی من فکر میکنم فعلا جمهوری اسلامی نیازی به این عزاداری ها وتجمع ها نداره اصلا بعید نیست در اینده دسته های عزاداری را هم ممنوع کنند...فقط به خاطر اینکه بتونن همه چی رو کنترل کنند و.گر نه خرافات مرافات کیلو چنده اینها بر مبنای خرافات رو کار اومدند حال میخوان جلوی خرافات را بگیرند...تشکر از مطلب خوب ومتنوع شما

71 :: توسط حميد پوريان در 2008-01-23 17:33

فراخوان جنتی عطایی برای حمایت از دانشجویان زندانی
www.iranglobal.info
...
«گويا جهان هم در اين سرکوب رويش را به سمت ديگری کرده و در يک بده بستان ديگری دنبال منافع خودش است.»

جنتی عطایی

ايرج جنتی عطايی، اين فراخوان را به شکل صوتی و نوشتاری بر روی وب سايت رسمی خودش قرار داده است و می گويد «به اين ترتيب قصد دارد با خانواده های اين دانشجويان همدلی کند تا بلکه امکان عملی آزادی ان ها فراهم شود.

او ادامه می دهد:«به گمانم خاموشی اين صدا ما را تا آينده ای دورتر به ياسی سياه تر دچار خواهد کرد.»

به اعتقاد اين ترانه سرا، پژواک صداهايی که به ظاهر در تبعيد «ته نشين شده اند»، در داخل شنيده و منعکس می شود.

او می گويد:«از دانشجويانی که دستگير شده و آزاد شده اند، پيام های دريافت کرده ام، گفتند که چقدر فعاليت هايی که در خارج از کشور برای آزادی آن ها می شود، در روحيه آن ها تاثير دارد و چقدر آن ها را در آن سياه چال ها با نوری هر چند دور آشنا می کند، اما به هر روی اين سياهی مطلق را فرو می شکند.»

حمایت داریوش و ابی

«ما حمايت می کنيم ما خط نمی دهيم، ما نسخه برای داخل نمی پيچيم، قهرمانان در آن داخل هستند.»
...

70 :: توسط عمه خانم در 2008-01-23 16:26

ببر تنها بیخود نیست تنهایی , ببر بودنت هم بماند برای محققین !!! , حالا نوبت من شده ?
بگو ,عقده های جورواجورتو بریز بیرون که این زیتونی خیلی صبر و حوصله داره والله !!!

69 :: توسط ببر تنها در 2008-01-23 15:44

عمه خانم،
ديگه حالم داره ازين كامنتهاي
چوچول نشان تو بهم ميخوره.
ميشه لطفن خفه شي؟

68 :: توسط عمه خانم در 2008-01-23 15:16

بابا ملت چکار به کار این شیوا دارید ?! آخه چه هیزم تری بهتون فروخته ?
مگه این ملیون تومنا چقدمیرزن که اینقد یه سری ناراحتن که آقا راست میگه , دروغ میگه , چاخانه و ... برو که رفتی
عمه منم میرم اونجا هیچ چیز عجیب غریبی ندیدم اولشم فکر کردم تشابه اسمیه بعد دیدم نخیر منظور این مهمانانی که دارن اعتراض میکنن خود خودشه ...
بابا کوتاه بیاید بعضیا مثل اینکه هر چند وقت باید به یکی گیر بدن وگر نه روزشون روز نمیشه

67 :: توسط ببر تنها در 2008-01-23 14:20

بابا ديگه خسته شدم ازبس چسناله براي غزه شنيدم و خوندم،ازون سيبيل طلاي گامبو كه يهو آمپر چسبوندو فحش و كشيد به جون هرچي ايرانيه(زنيكه خواركس ده) تا كل حسينخان درخشان و عصيان و كوفت وزهر مار بابا به درك كه غزه برق نداره به جهنم كه سردشونه اي تف به هرچي غز ه ايي و فلسطيني چشمشون كور دنده شون نرم قهر ور نچوسونن با اون هنيه گوريل برن،وقتي فشفشه ميندازن براي جهودهاي حرومزاده توقع دارن اونا براشون رطب مضافتي بفرسن.اصلن ما به چه دليل بايد غصه اونها رو بخوريم هان؟گرمايش خودمون تامينه؟بيمارستانهامون مجهزن؟فراووني نعمت داريم؟جوونهامون زير بازجويي نميميرند؟زنهاو دخترامون تو خيابون كتك نميخورن؟پسرامونو از جلسه امتحان به اوين نميبرند؟
سخني هم با زيتون خانم:خانمي دمت قيژژژ،تبريك ميگم به قلم زيبايت سايت جمكران را ديدم مطالب شما رو هم خواندم بسي دلگرم شدم از مواضع شما در قبال انتخابات و ساير،يك كيسه مشتي هم كه از آغ ابرام كشيده بودي!! اما اون روزنامه هه يك جورايي بودار بود ،چراغ زده بودي به كل حسينخان؟

very much much

66 :: توسط negin در 2008-01-23 13:19

فيلم پرسپوليس از مرجان ساتراپی نامزد جايزه اسكار شد

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2008/01/080122_oscar-nomination.shtml

65 :: توسط mirage در 2008-01-23 11:06

چه جالب اتفاقا من هم پس از مدتها به خاطر کامنت ببر تنها سری به وبلاگ شیوا دیوونه زدم زنیکه پتیاره به جای وبلاگ نویسی بره اثار ژول ورن رو ترجمه کنه براش بهتره با اون داستانهای تخمی تخیلیش .بعدش هم یه تخت بغل دست کریم خله تو تیمارستان براش می گیریم

64 :: توسط ببر تنها در 2008-01-23 09:09

کُلُفت عزيز،
فكر كنم يك جورايي داريم به حقيقت نزديك ميشيم،شايد هم اسم واقعيش
گوزل تاج باشه!

63 :: توسط کُلُفت در 2008-01-23 08:40

امشب،بعد از مدتها بخاطر کامنت ببر تنها به سایت شیوا سری زدم.من فکر میکنم که شیوا در جایی کُلفَت است و هر وقت چشم صاحبخانه را دور میبیند شروع به خالی بندی و خیالبافی میکند.او از بیسوادی خطور را ختور مینویسد.داستانهایی را که مینویسد احتمالاً برای ارباب و یا خانواده اربابش روی داده و احتمالاً خانواده شوهر خیالیش آرتین،تعریفی از خانواده واقعی خودش میباشد.

62 :: توسط mirage در 2008-01-23 02:33

کلفت جان خیلی چاکریم داداش هاوایی خوش بگذره دوستان به جای ما. چه خبرا خوبی؟ خوشحال شدم کامنتتو دیدم:))
مانی جان ارادت داریم.مرسی بابت کامنت. اوضاع کارو بار اجازه بده حتما موندگاریم:))

61 :: توسط ارمان در 2008-01-23 01:19

كامنت 32جالب بود
ايا درباره امام حسين و يزيد و ... و نقش ايرانيان در اين جنگ و مطالبي كه تاكنون بارها شنيده ام ايا روايت ديگري واقعن و جود داره كه بتوان به ان استناد تاريخي كرد؟

60 :: توسط زیتون در 2008-01-23 01:10

کامنت شماره ۴۵
حسين جانم:(
جواب هیچ کامنتی‌رو وقت نکنم بدم این‌یکی رو باید بدم...
مدينه گفتی و کردی کبابم:(
من وقتی تصميم گرفتم برم تماشای سينه‌زنی درست يه ذره از همينايی که می‌گی داشتم. گفتم می‌رم و برمی‌گردم. اما طول کشيد و از اين ميدون به اون خيابون از اون خيابون به اون‌يکی ميدون و من بدبخت تا بعد از کشتن قربانش بروم امام حسين چه‌ها که نکشيدم:(
اين تجربه شد و من نتیجه‌گیری می‌کنم که از این به‌بعد قبل از رفتن بايد جيشمونو بکنيم:)

59 :: توسط حميد پوريان در 2008-01-23 00:58

مهرنوش سلوکی: بازداشت زندگی مرا دگرگون کرد
www.iranglobal.info
چرا اسم آن منطقه «لعنت آباد» بود؟ آيا در آنجا با چيز متفاوتی روبه رو شديد که بعدا تمام داستان فيلم و البته بخشی از زندگی شما را تغيير داد؟ بله، من ديده بودم که در ايران برای مرده ها بيش از زنده ها احترام قائلند، پس اين سوال برايم مطرح شد که چرا به اين منطقه «لعنت آباد» می گويند.
...
می دانم که شنيدن اين حرف خنده دار بود يا غم انگيز. در مورد زندان گوانتانامو چيزهايی شنيده بودم که از جمله در آن جا کسانی هستند که تروريست محسوب می شوند، ولی فکر نمی کردم در دنيا جايی هم باشد که اين همه دانشجو، روشنفکر، نويسنده و زنان طرفدار برابری حقوق زن و مرد زندانی باشند.

58 :: توسط dariushagha در 2008-01-22 20:16

شماره 45 مگر نمیبینی ربده شده به کشورمان؟؟؟پس بدان همانجا وسط خیابون کثافت میکنند تازه گریه هم برات میکنند...


57 :: توسط رهگذر در 2008-01-22 18:48

مطلب زیتون در جمکران:
http://jamkaran.blogspot.com/2008/01/z8un.html

56 :: توسط رهگذر در 2008-01-22 18:35

زیتون توی جمکران مطلب می نوشتی ؟! پس چرا به ما چیزی نگفتی؟
http://jamkaran.blogspot.com

55 :: توسط ببر تنها در 2008-01-22 17:52

مرسيMirage عزيز،
پايدار باشي.

54 :: توسط حميد پوريان در 2008-01-22 16:57

خانم شیرین عبادی یک معما؟
هنگامه افشار
www.iranglobal.info
میخواهم به خانم عبادی عزیز بگویم:"اصولاً به ما قبیله زنان چه ارتباطی دارد که طشت آب و صابون و چوبک برداریم، نجاست های این حقه بازان تاریخ را که امروزجهانیان گام به گامش را نظاره گرهستند بشویم و چون دلاکان کیسه بکشیم؟ سرکار خانم، شما معلم قرآن و شرعیات هستید یا اینکه مدافع حقئق بشر؟
-خانم عبادی نازنین، شما را چه به این، که از این هواپیما به آن هواپیما می پرید و هوارکشان به غربی ها درس میدهید که نخیر، اسلام آن ذهنیت بنیادگرایی نیست که شماها در اذهان خود پرورده اید و جار میزنید. اسلام با بنیادگرایی هم خوانی ندارد إ اسلام ماهیت بشردوستانه دارد.
...

53 :: توسط مانی در 2008-01-22 16:29

ميراژ جان
Welcome Back
:)

يادم افتاد به اون موقغها كه بهمراه كُلُفت چه جوری با كريم كانادايي !!بحث ميكردين :) اميدوارم ايندفعه ديگه ماندگار بشوي و نروي

52 :: توسط الف.مینوسپهر در 2008-01-22 16:27

زيتون جان درود برشما

بچه جفرافی دان خيلی جالب بود و نظرايرانيان مقيم امريکا درمورد نشان دادن ايران روی نقشه باعث تاسف

چگونه مسعودرجوی خائن تروريست اسارتگاه اشرف رابا سو استفاده اززنان بصورت يک فاحشه خانه اسلامی درآورد..!

تندرست وموفق باشی عزيزدل

51 :: توسط ناظر در 2008-01-22 13:09

maryam خانوم به دیوونه خونه خوش اومدی! ققط جای تو خالی بود. تخت شماره ۴۷ ماله تو بود که مثل اینکه خودت پیداش کردی، فقط فوری برو وسایل خودتو از انباره دیوونه خونه تحویل بگیر! تخت ات هم درست روبروی تخت فضولباشی یه!.

50 :: توسط کُلُفت در 2008-01-22 12:08

میراژ عزیز،از دیدن کامنتت بسیار خوشحال شدم.ببر تنها در مورد شیوا بسیار درست نوشته.میراژ عزیز من ساکن هاوایی شدم و جایت بسیار خالیست.

49 :: توسط mirage در 2008-01-22 10:07

و پس از مدتها من امدم :))
ببر تنها کامنت جالبی نوشتی.موفق باشی

48 :: توسط ببر تنها در 2008-01-22 09:46

امروز رفته بودم وب گردي و داشتم بلاگ شيوا چاخان و ميخوندم،باز يكسري داستانهاي فانتزي و چسي اومدن كه ما خيلي پولداريم و جريمه 100000 توماني در پنج دقيقه و ازين حرفهاي تكراري كه در حقيقت داره بي قانوني و آنارشي رو با داستانهاي خياليش رواج ميده.يك عكس پر از سوال هم از چند نفر آدم با كوروش يغمايي گذاشته كه آره ما با هم رفت و آمد خانوادگي داشتيم(دختر شماها چقدر مهم هستيد!)بگذريم به اينها كاري ندارم كه مربوط ميشه به خودش و خوانندگان نوشته هاش اما در كمي پايين تر يك پستي داره با نام "هورا دموكراسي"كه در اون علاوه بر چيزهاي ديگر نوشته كامنتدونيه زيتون تبديل شده به محل فحش دادن اوباش به همديگر(حالا نه اينكه خودش خيلي پاستوريزه مينويسه و طفلي اصلن نميدونه از كجاي مامانش پرتاب شده بيرون،همين مطلب دموكراسيشو بخونيد تا ببينيد چه ادبيات سالمي به كار برده!) كه با هم اونجا چت ميكنند،اونها لياقت دموكراسي كه زيتون بهشون تقديم كرده ندارند و چيزهايي از اين قبيل كه نميشه بيجواب گذاشت اما از اونجاييكه ايشون كامنت هاش فيلتر هست و در ضمن ميدونم كه به اينجا هم سر ميزنه جوابشو اينجا مينويسم.
خانمي كه ادعا ميكني شعور دموكراسي رو داري و تمدن غرب و از نزديك لمس كردي،البته من فكر ميكنم اون چيزه ديگه اي بوده كه لمس كردي!
آيا اين دموكراسي كه تو سايتت به مردها با ركيك ترين كلمات توهين كني بعد هم كامنتهاتو فيلتر كني كه كسي نتونه جوابي بنويسه،هرچي دلت ميخواد راجع به دين بنويسي بعد كامنتهاتو ببندي كه چي؟آره اين مردم گاو ميان اينجا فحش مينويسند كه چرا من به حسين ميگم سيد الجاكشين!!!خب كاريت نميشه كرد عقل و شعورت همينه اما مينويسم كه بفهمي،وقتي تو با نوشته هات بخش وسيعي از مردم و مخاطب قرار ميدي بايد آمادگي واكنش هم داشته باشي اونهاييكه فحش مينويسند چه در اينجا و چه براي تو دو دسته اند يكي كسانيكه به نوعي به عقيدشون يا شخصيتشون توهين شده و ميخواهند به اصطلاح تلافي كنند و دسته ديگر كساني كه از لحاظ رواني و روحي مشكل دارند،عقده دارند.خب كنار اومدن با دسته اول مشكل نيست توهين نكن تا توهين و فحش نشنوي اين قانون تقريبن جهانيه چرا مثلن براي آونگ خاطره ها كسي فحش نمينويسه هان؟بيشترنوشته هاش سياسي هم هست البته از نوع لايتش!كامنتدونيش هم بازه و فيلتر نيست چون ريگي تو كفشش نيست به خودش اطمينان داره مثل تو نيست كه چاخان و فحش بنويسه و كامنتهاشو قفل كنه!بعد فرياد بزنه كه آي مردم چرا شعور نداريد؟تو كامنتهاتون فحش ننويسيد!!اما دسته دوم كه رواني هستند و در اقليت بخصوص در ميان بلاگ خوانها كنار اومدن با اينها همون هزينه ايي كه بايد براي رشد دموكراسي پرداخت كنيم اين دسته از آدمها به زمان احتياج دارند تا با يك محيط باز وآزاد خو بگيرند و كم كم براشون عادي بشه،رشد پله پله دموكراسي يعني همين.تو اكثر باجه هاي تلفنهاي همگاني در اروپا و آمريكا چند دفترچه راهنماي تلفن وجود داره كسي هم بهشون كاري نداره مگر وقتي كه به آنها احتياج پيدا ميكنه،حالا اگر در ايران چنين كاري انجام بشه چه اتفاقي مي افتد؟ظرف دو روز همه دفترچه ها غيب ميشند،نميشند؟اما چاره كار به نظر من اين نيست كه مردم را از داشتن دفترچه راهنما محروم كنيم بلكه بايد دوباره و دوباره دفترچه ها را در باجه بگذاريم تا اون عده اي كه آنها را بر ميدارند همينطور كم و كمتر بشوند اونوقت ميشه با اون عده كم برخورد كرد و قرار داشتن دفترچه راهنما در باجه تلفن تبديل ميشه به امري بديهي به اين ميگه هزينه كردن براي دموكراسي هركسي در حد توان خودش دولت به نوعي مردم به نوعي بلاگ نويسها هم به نوعي!
زيتون اينكار رو ميكنه شايد هم ناخواسته متولد57 هم همينطور از تو خيلي هم سكسي تر و جالب تر مينويسه،اون ميدونه چكار داره ميكنه با يكسري تابوهاي جامعه ايروني داره مبارزه ميكنه و محكم ايستاده كامنتدونيش هم فيلتر نيست درصد كامنهاي توهين آميزي هم كه براش نوشته ميشه خيلي پايينه.
اما تو نه،تو اصلن شعورت به اين حرفها نميرسه تو پايين تنه رو چسبيدي و تعريف كردن با آب وتاب كارهاي خلافت در شهر و با همسايه ها و تحقير خارج از اندازه اون بدبختي كه مثلن شوهرته و من نميتونم تصور كنم كه اصلن چنين مردي با اين اوصاف ميتونه وجود داشته باشه،كه همه اينها چيزي جز تخريب روحيه خواننده تبليغ بي قانوني و رواج زورگويي اثر ديگري ندارند.
خانم ! نميخواد براي كسي نسخه بنويسي برو اول خودتو درمان كن!
من براي اينكه براي كسي سوء تفاهم نشه باز هم مينويسم منظور من اصلن اين نيست كه در نوشتن مطالب در بلاگها به خواسته خواننده هم توجه كنيم و يا به نظرش ترتيب اثر بديد نه اينطور نيست من فقط ميگم وقتي طوري مينويسيم كه نوشتمون بخش وسيعي از مردم رو شامل ميشه به همون اندازه هم از خودمون ظرفيت و تحمل شنيدن نظرهاي مختلف رو نشون بديم.تهديد نكنيم اگر اين بشه من اون ميكنم.
by by

47 :: توسط maryam در 2008-01-22 08:13

بابا اينجا که ديونه خونه است.یک شعبه از چهرازی است. هرچی خل چل بيکاره ديونه است اينجا جمعه. بابا پاشد بريد سرکار زندگيتون. تو هم جمش کن خانم اين بساطو.

46 :: توسط فهیم در 2008-01-22 07:35

یا ا... ما هم چهل و شیشم

زیتون جان داشتی این دختر دوساله جعرافیدان هم ایران را تحریم کرده و اسمی از وطن اسلامی ما نیاورد...
دلمان پکید !!

45 :: توسط حسين نه امام حسين!! در 2008-01-22 07:13

ببخشيد زيتون جان با کمال بي تربيتی وشرمندگی !!يک سوال دارم اينهمه ادم از تماشاچی گرفته تا سينه زنان که ساعها توی خيابان ولو هستند اگر دست به آب داشته باشند چه خاکی برسرشان ميکنند؟!!

44 :: توسط آرمین گیله‌مرد در 2008-01-21 21:27

سلام ...
۰. قالبت هنوز روباه آتشینی نشده است ...
۱. شاید دیگر کسی زورش ندارد تا حمل کند ...
۲.فقط امسال ....(چواب در کامنت سیبستان)
۳. و امسال هم
http://ghomaaar.blogspot.com/2008/01/blog-post_18.html
۴. آرزوی سلامتی و موفقیت و درمان این بیماری ..
۵. منکه چیزی ندیدم ...البته فکر کنم بخاطر مایکروسافتی بودن صفحه ها هست ...
۷. سر وقت با دقت نگاه کنم اما فکر نکنم صحت داشته باشد، حتما جعلی هست ...

43 :: توسط زيزو در 2008-01-21 20:34

سلام ، فکر نميکردم جواب بدی .... ممنون....... اسم من تحت تاثير جنگ انتخاب شده !!! d: (زيتون)

42 :: توسط یعقوب معصومی در 2008-01-21 14:46

توده ای كه می گویند ، همین هیومن خودمان است ..
از پیك نت كپی پیست می كند كه ثابت كند ، اسلام انقلابی و خمینی كبیر و ضد امپریالیست ، اخوند صفت و بازاری پرست و مذهب پرور نبود و یا اگر بود مذهب انقلابی بود ...
خواب دیدی خیر باشد ، امام خمینی بزرگوار : این گریه های شما اسلام را نگه داشته است ..
پایه حكومت كشتار و شكنجه و زندان ، را ریخت و الان اخوند زاده هایش بهره كشی اش را می كنند ..
اراذل و اوباش درجه اول هم همان نیروی انتظامی است ..
ان ۷۰ در صد بدبخت و نااگاه و هر كه دره ما دالانیم و هر كه خره ما پالانیم ، هم برای فراموشی بدبختی خودشان با مواد حال می كنند و شاید هم مصرف كننده ای بیش نیستند ...
كلان قاچاقچی ها پشت سر چه نیروی مخفی شده اند ..؟؟؟

41 :: توسط nazbaroon در 2008-01-21 07:12

if u had time plz read this story, it is so great, it's called 'par'
http://malimirzaee.persianblog.ir/

40 :: توسط nazbaroon در 2008-01-21 07:12

if u had time plz read this story, it is so great, it's called 'par'
http://malimirzaee.persianblog.ir/

39 :: توسط Hooman در 2008-01-21 05:02

برپائی بزرگترين کارناوال به بهانه تاسوعا و عاشورا


--------------------------------------------------------------------------------


پيك نت
گفتگو در جمع عزاداران ستاد مبارزه با مواد مخدر و نيروی انتظامی:
70 درصد اينهائی که شمر و يزيد و امام حسين شده اند يا معتادند، يا پخش کننده و يا اوباش
تاسوعا و عاشورا در ايران به پايان رسيد و از امروز بار ديگر زندگی دشوار مردم بدون علم و کوتل و زنجير و سنج شروع شد. هزاران شمر و يزيد و امام حسين و... لباس های خود را در آوردند و امور را سپردند دست شمر و يزيد و امام حسين واقعی در ايران 70 ميليونی. نه تنها خبرگزاری های خارجی، بلکه مردم عادی در سراسر اروپا و شايد امريکا، با ديدن صدها عکس و تصويری که در روزهای اخير از ايران به سراسر جهان مخابره شد، اتفاق نظر داشتند که اين "عزاداری" نبود، بلکه يک "کارناوال" بود! مردم فرصتی يافتند تا دسته جمعی بيايند در خيابان ها و حکومت فرصتی يافت تا مدعی "شورحسينی" در ايران شود و ترس در دل يزد و شمر جهانی بياندازد!

اين جمله، در يک پيام به ما رسيده است که عينا منتشر می کنيم تا حفظ امانت کرده باشيم: در ستاد مبارزه با مواد مخدر دست اندرکاران ستاد هم مراسم عزاداری گرفته بودند. يکی از مقامات ارشد به آن ديگری که از سرداران نيروی انتظامی بود و از تکيه انتظامی به تکيه ستاد آمده بود تا رسم و رسومات اين روزها را مراعات کند می گفت: 70 در صد اينهائی دسته و تعزيه راه انداخته اند را می توان به جرم مصرف و يا پخش مواد مخدر دستگير کرد. و هر دو زدند زير خنده!

آنها يا ترسيدند و يا خجالت کشيدند بگويند که لات و لوت های محلات که تا ماه پيش نيروی ويژه می خواست نسلشان را براندازد نيز يا شمشر شده بودند يا يزيد و گاه امام زمان. و اگر جک و جانی داشتند رفته بودند زير علم و کوتل!

آنچه که در اين محرم در ايران سازمان داده شد و آنچه که بعنوان کارناوال ناميده شد، کوچکترين ارتباطی به اصل مسئله و جنبه های مذهبی آن ندارد. مسئله بر سر انگيزه های حکومت برای چنين نمايش و کارناوالی در سراسر ايران و بهره گيری مردم برای ريختن بيرون و دو روز سرگرمی و تماشای صحنه هائی بود که بعنوان تعزيه و سينه زنی و زنجير زنی در مناطقی قمه زنی- به صحنه آورده شد. همراه با شتر و اسب و گوسفند و ...

در اين ميان دهها نوع تصوير از حضرت علی و امام حسين نيز، در ميليون ها نسخه منتشر شد که تاريخ هاليوود نيز چنين مردان زيبا و جذابی را به خود نديده است.

شک نيست که در روزها و هفته های آينده مراجع مذهبی نيز خود معترض و مخالف تکرار محرم امسال خواهند شد، چرا که اصل ماجرا تحت الشعاع بهره برداری حکومت از يکسو و تفريح مردم از سوی ديگر شد. اين که در افغانستان و عراق و بويژه کربلا چه گذشت، هيچ ارتباطی با آنچه که در ايران انجام شد نداشت.

در سال انقلاب آيت الله خمينی هر نوع عزاداری را که در آن مردم توی سروکله خود بزنند و يا پشت خود را با زنجير سياه کنند منع کرد، چه رسد به غمه زنی و نمايش هائی که امسال بعنوان تعزيه به خيابان ها آورده شد. اين دستور مذهبی برای سال انقلاب بود و متعاقب آن بزرگترين راه پيمائی ضد استبدادی و ضد سلطنتی با شعار مرگ بر شاه که برای نخستين بار سر داده شد- در تهران برگزار شد و مردم فاصله ميدان امام حسين تا ميدان آزادی را که خيابان انقلاب باشد اشغال کردند. حتی از نيمه روز زير فشار جمعيت امکان حرکت هم نبود. سال پس از انقلاب نيز آيت الله خمينی همين منع را تکرار کرد.

آن تاسوعا و عاشورا انقلابی بود، نام تاسوعا عاشورائی که امسال در ايران برگزار شد چه می توان گذاشت، جز ترويج خرافات و تحجر مذهبی و تبديل اين دو روز به روزهای کارناوال کربلا؟

--------------------------------------------------------------------------------


زویا امین: بعد از اذان با چوب‌های مشتعل چادرها را آتش زدند. قیامتی در جمعیت برپا شد و صدای حسین‌حسین بود که از مردم برمی‌خاست. زن‌های زیادی دیدم که از ته دل گریه می‌کردند. چادرها که کاملا سوختند، هیات عزاداری به وسط آمدند و با شدت تمام بر سر و صورت خودشان می‌کوفتند و حسین‌حسین می‌ گفتند.

37 :: توسط چاد نيوز در 2008-01-21 01:36

به مناسبت خروج ................

.

36 :: توسط ?ASL در 2008-01-21 01:33

میشه منم با مانی و فضولباشی چت کنم؟

35 :: توسط مانی خان در 2008-01-21 00:13

من نویسنده کامنت 18هستم میتونی روی اسمم کلیک کنی تا ببینی من از ونکوور کانادا هستم و رضا فاضلی یا کس دیگری نیست
..........................

34 :: توسط جیم جارموش در 2008-01-21 00:04

جو اینجا خیلی خراب شده. این که میگن دموکراسی برای ملت ایران خوبه همین جاها معلوم میشه که خیلی هم خوب نیست. این که میگن نظارت استصوابی بده همین جاها ثابت میشه که خیلی هم بد نیست. مساله فقط اینه که کی نظارت بکنه؟ من شخصا زیتون رو به عنوان یک ناظر خوب قبول دارم و آرزو می کنم یه نظارت استصوابی روی این کامنت ها برقرار کنه و حداقل جلوی کامنتهای این یارو که بعد هر سه کلمه یه اینتر میزنه رو بگیره.

33 :: توسط انتی شیعه در 2008-01-20 23:31

................

32 :: توسط حميد پوريان در 2008-01-20 22:35

www.mylostdreams.com
کدخدا و پسر دزد.

من برای بازی در تاتر کدخدا و پسر دزد که در مدرسه ما برگزار میشد اسم نوشته بودم.

تاتر کدخدا و پسر دزد داستان پسری بود به نام مُراد که یک روز با دوستانش از دیوار باغ کدخدای ده بالا میروند و هنگامی که همه مشغول چیدن و خوردن انجیر بودند، کدخدا از راه میرسد و همه پا به فرار میگذارند. کدخدا مُراد بدبخت را میگیرد و بعد از اینکه یک کتک حسابی به او میزند، دست و پایش را میبندد و او را تحویل پاسگاه ژاندارمری میدهد. در پاسگاه ضمانت و گریه و زاری پدر و مادر دهاتی مُراد اثری نمیدهد و سرکار استوار مُراد را به دادگاه و زندان میفرستد. قسمت جالب و خنده دار این نمایش جر و دعوای پدر و مادر مُراد با کدخدا و زنش در پاسگاه ژاندارمری بود و من دلم میخواست نقش پدر مراد را بازی کنم.

آقای انصاری ناظم مدرسه مسئول جشن های توی مدرسه بود که از شانس بد من، همچین رابطه خوبی با من نداشت. تنها دلیلی هم که من را از توی مدرسه اش بیرون نمی انداخت به خاطر این بود که آن روزها یکی از بستگان نزدیک ما سرپرست خانه معلم و باشگاه کارمندان اداره آموزش و پرورش شیراز بود و آقای انصاری شبهای جمعه خانواده و دوستانش را معمولا برای شام آنجا میبرد و با آشنایی و پارتی که داشت از او و مهمانهایش با دیس های چلو و کباب چرب و مرغ های مخصوص پذیرایی میکردند. وگرنه اگر به خاطر همین نبود، من باید خیلی زودتر از اینها کتاب و دفترم را زیر بغلم میزدم و از در مدرسه برای همیشه بیرون می آمدم.
.
سناریو تاتر کدخدا و پسر دزد را خود آقای انصاری نوشته بود و برای همین من امید زیادی نداشتم که او با تجربه های تلخی که از اذیت ها و خرابکاری های من در مدرسه داشت، من را برای بازی در این تاتر که تازه خودش هم زحمتش را کشیده بود، انتخاب کند. آقای انصاری همیشه به من میگفت: تو نه اهل درس هستی و نه اهل هیچ کار دیگری. بیچاره بدبخت تو آخر سال اینقدر لیست تجدیدی هایت روی دیوار مدرسه دراز هست که برای کسی دیگه جایی نمیگذاری.
.
تا اینکه یک روز صبح وارد مدرسه که شدم یکی از بچه ها جلو دوید و گفت: علی آقو تبریک میگم. شما هم توی تاتر هستید. اول باور نکردم، ولی وقتی توی راهرو مدرسه بطرف تابلو اعلانات میرفتم پیش خودم فکر میکردم این نامرد انصاری عمدا من را انتخاب کرده و حتما هم نقش مُراد را به من داده تا من پیش بقیه شاگرد های مدرسه و جلو یک مشت جمعیت غریبه کتک و فحش بخورم و خفت بکشم و مردم از من بخندند. ولی وقتی به جلو تابلو رسیدم از تعجب چشمانم مثل گردو گرد شد. جلو اسم من نوشته بودند: علی در نقش سرباز.

سرباز؟ کدام سرباز؟ سربازی که در نمایشنامه نبود. رفتم سراغ یکی از بچه ها که سناریو نمایش را داشت و با هم نشستیم و سناریو را ورق زدیم تا ببینیم این سرباز توی نمایشنامه از کجا پیدایش شده و اصلا کارش چیست. تا اینکه متوجه شدم که در قسمت آخر نمایشنامه وقتی که سرکار استوار پرونده بازجویی مُراد را تمام میکند، صدای سربازش میزند. سرباز از در وارد میشود و پایش را محکم به هم میکوبد و سلام میدهد و میگوید: امر بفرمایید جناب استوار. استوار به او میگوید این پسره دزد را ببر توی زندان تا فردا صبح بفرسیمش دادگاه. سرباز دست مُراد را میگیرد و به او میگوید: بیا بریم. و هر دو از در خارج میشوند. همینجا پرده پایین می افتد و نمایش تمام میشود. همین.

بله همین. یک صحنه ده ثانیه ای با دو تا کلمه امر بفرمایید جناب استوار و بیا بریم پسر، نقشی بود که به من داده بودند. تازه لباس سربازی ام را هم باید خودم تهیه میکردم.
.
با اینکه از اجرای نقش کوتاه سرباز ناراحت و دلسرد شده بودم ولی باز رفتن روی سن تاتر و جلو یک جمعیت زیادی نقش بازی کردن و پز و افاده آمدن پیش بقیه شاگردهای مدرسه برای خودش عالمی داشت. برای همین قبول کردم که نقش سرباز را بازی کنم.

یک هفته قبل از شب نمایش با پدرم رفتیم توی خیابان سعدی و از مغازه ای که روبروی سینما پرسپولیس لباس سربازی میفروخت، یک دست لباس سربازی دست دوم به قیمت صد تومان خریدیم و یک کلاه و پوتین سربازی هم از یکی از بچه ها که شوهر خواهرش ارتشی بود قرض کردم و خودم را آماده اولین نقش هنری زندگی ام کردم. هر شب هم لباس سربازی ام را تنم میکردم و جلو آینه توی دستشویی هی دستم را بالا میزدم و تمرین میکردم: امر بفرمایید جناب استوار... بیا بریم پسر.

تا اینکه شب نمایش کدخدا و پسر دزد از راه رسید. جمعیت همه سالن را پر کرده بود. من باید دو ساعتی تا آخر نمایش صبر میکردم تا نوبت ورود من برسد. همینطور پشت صحنه با هیجان قدم میزدم و نقشم را تمرین میکردم. آقای انصاری عین مارتین اسکور سه زه در مراسم اهدای جایزه اسکار، ردیف اول کنار دست مدیر آموزش و پرورش و چند تا از مقامات نظامی و بقیه فرهنگی های شهر نشسته بود و از پشت شیشه عینک دودی اش به کار ارزشمند و هنری اش نگاه میکرد و لبخند میزد و با تایید هی سرش را تکان میداد.
.
صحنه آخر نمایش رسید. سرکار استوار صدایم زد. نوبت من شده بود. یک نفس عمیقی کشیدم و در را باز کردم و وارد صحنه شدم. سکوت سنگینی همه سالن را فرا گرفته بود. همه از سرنوشت مُراد بدبخت که به خاطر دو تا انجیر باید به زندان میرفت، ناراحت و غمگین بودند. من دو تا پایم را محکم به هم کوبیدم و سلام دادم و گفتم: امر بفرمایید جناب استوار. سرکار استوار گفت: این پسره دزد را ببر توی زندان تا فردا صبح بفرسیمش دادگاه. من دست مُراد را گرفتم و کشیدم و گفتم: بیا بریم پسر. جمعیت هم با من ناله غمگینی کشید. مُراد یک دستش را جلو صورتش گرفته بود و یعنی مثلا داشت گریه میکرد. من همینطور که دست مُراد را گرفته بودم و میخواستیم از در خارج بشویم، ناگهان بی اختیار فکری از کله ام گذشت.

همانجا کنار در بطرف سرکار استوار چرخیدم و گفتم: جناب استوار، میشه این دفعه ای این بیچاره را ببخشیدش؟
.
سالن نمایش زیر پایم تکان خورد. آقای انصاری مثل اینکه ترقه زیر پایش در کرده باشند از روی صندلی اش بالا پرید. سرکار استوار و کدخدا و زنش و مادر و پدر مُراد عین چوب خشک سر جایشان ایستاده بودند و به من خیره شده بودند. من صدای نفس های تند و صدای دندانهای آقای انصاری که با خشم به هم میخورد را میشنیدم. مُراد از پشت انگشتهایش یواشکی به من نگاه میکرد و میخندید. هیچکس نمیدانست چه کار باید بکند و چه جوابی بدهد. دیگر سناریویی در کار نبود. صحنه دست من بود. سرکار استوار با زرنگی ادامه داد: نه نمیشه. گفتم ببرش زندان. ولی دیگر کار از کار گذشته بود. من راه پس و پیش نداشتم. باید تا آخرش میرفتم.

بطرف جمعیت توی سالن چرخیدم و با صدای بلند داد زدم: حالا امشب شب جشن هست و شادی و سرور. خدا رو خوش نمیاد. اگر کدخدا خودشون کوتاه بیان و رضایت بدن، مُراد هم قول میده که دیگه از ای غلطا نکنه.

در همین وقت یک دفعه تمام جمعیت توی سالن از جا بلند شد و همه شروع کردند به دست زدن و شعار دادن: کدخدا، ولش کن... کدخدا، ولش کن... کدخدا، ولش کن ... کدخدای بیچاره که چاره دیگری نداشت اول یک نگاهی به آقای انصاری انداخت و بعد با ترس و لرز گفت: ولش کن آقو بره. رضایت دادم. جمعیت هورا میکشید و پرده پایین افتاد و نمایش تمام شد.

آن سال آقای انصاری به آرزویش رسید. آخر سال روی دیوار مدرسه، من برای نوشتن تجدیدی بقیه شاگردها، جای زیادی باقی گذاشته بودم. جلو اسم من با رنگ قرمز نوشته شده بود: یک ضرب مردود و اخراج.
.
اجرای نقش سرباز، اولین و آخرین کار هنری من روی صحنه تاتر در شیراز بود. اگرچه من خیلی خوب میدانستم که حتی اگر کدخدا سند باغ انجیری اش را هم میاورد و برای من گرو میگذاشت، باز هیچکسی قدرت این را نداشت که جلو مردودی و اخراج من را بگیرد.

31 :: توسط .... در 2008-01-20 21:52

http://www.mokhaalef.blogfa.com/

30 :: توسط ترانه تیرداد در 2008-01-20 20:56

زیتون عزیز جا دارد که قبل از لینک مطلب عاشورای امسال، روز شرمندگی- لینک دیگری بگذاری بعنوان عاشورای پارسال، روز روسفیدی عاشورای ۱۴۰۰سال قبل
http://hra-iran.org/Arshiv_86/578.html

شرمندگی همیشه با این حکومت بوده و هست
شاد باشی!

29 :: توسط رضا عظیمی در 2008-01-20 19:48

این کجاش لاغر مردنیه؟ نکنه تو هم عشق هیکلی اینارو ریز می بینی؟
ما نمی تونیم داوطلب تزریق سلولی بشیم؟ چی هست؟ بدرد خودکشی می خوره؟

28 :: توسط ارش در 2008-01-20 19:22

سلام.
من مرتب به سایت شما سر می زنم راستش از مدل نوشتن شما خوشم می اد براتون ارزوی موفقیت می کنم. ولی مدل سایت شما یه جوریه اول باید کلی لینک و اسمو رد کنی تا به مطلب برسی

27 :: توسط نویسنده کامنت 22 در 2008-01-20 18:20

اینجانب آقای......متولد.......گواهی میکنم که کامنت 22 را اقای فاضلی و یا آقای مانی ننوشته ، بدین دلیل که من آنرا نوشتم؛.............. ها ،چی؛ من کی هستم ؛ به تو چه .......................

26 :: توسط Man Anam در 2008-01-20 18:06

.....................

25 :: توسط Man Anam در 2008-01-20 18:04

..............

24 :: توسط داریوش کبیر در 2008-01-20 16:50

غذا داری قبول باشه !

23 :: توسط فضولباشی ديوانه ميشود ! در 2008-01-20 16:27

آقا جان :) اين يارو كريم ساعدی ( فضولباشی) دست رو نقطه حساسيش گذاشته شده انگار! :)

چهارتاكامنت ميگذاره خودش هم بخودش فحش ميده فكرميكنه بقيه هم ابلهند و نميفهمند :)

مردك تو واقعا مريضي. من نميدونم اين زيتون چه گناهي كرده كه شما مسلمين مريض بايد بياييد توي كامنتدوني اين بدبخت... برو به همون علم و كتلت توي مونترال برس. خاك برسر ايرانيهايي كه مثل تو توي كانادا هم آدم نشدند.

كامنتهاي شيوا و Man Anam و نازك همگي بايك انشا و آي پي هاي مشخص همه مال تو هستند. اونوقت ميايي ميگي اونيكه رفته بچاد بوي گند ميداده؟ آخه از اينكه خودت بخودت هم بد بگي حال ميكني؟

سن پدربزرگ ما رو داره مرتيكه اونوقت چسبيده به اينجا ول كن هم نيست آقا برو به زندگيت برس رواني.

22 :: توسط در 2008-01-20 13:06

علمدار نیامد

آن سید کفتار نیامد

علمدار نیامد

آن احمق حمار نیامد

علمدار نیامد

آن جاجی مفتخوار نیامد

علمدار نیامد

آن جانی بیمار نیامد

علمدار نیامد

آن جاکش خونخوار نیامد

..........................
..........................
.............................

21 :: توسط لینک در بالاترین در 2008-01-20 12:50

‌آن سید و سالار نیامد! علمدار نیامد!در راستای ممنوعیت بلند کردن علم در عزاداری امام حسین، امسال علم‌ها در گوشه‌ای تکیه داده شدند و هر لاغر مردنی بدون ترس از غُر شدن می‌تونست باهاش عکس یادگاری بگیره

20 :: توسط دانشجو در 2008-01-20 11:55

پليس از برگزاري مراسم شام غريبان در ميدان محسني جلوگيري كرد
http://radiozamaaneh.com/news/2008/01/post_3608.html
جالب نیست؟ جمهوری اسلامی حمل علم و کتل و شمایل امامان و برگزاری مراسم شام غریبان را ممنوع کرده! باور کنید چند صد تا مامور ضد شورش آورده بودن میدون محسنی که کسی اونجا مراسمی برگزار نکنه. توقف مطلقا ممنوع بود و پلیس با توحش تمام مردم را میزد! راست بود که میگفتن اگه به نفع حکومتشون باشه نماز خوندن هم ممنوع میکنند. به علم میگن آهن سرد و بی روح! باید ببینیم که به قول حدادیان مداح این لقب کی دامن ضریح امامانشون را میگیره!

19 :: توسط فریدا در 2008-01-20 11:15

سلام ... بالاخره چشمم به جمال وبلاگت روشن شد ...
می دونی درسته که میگن خلایق هر چه لایق !!!
ملت ایران از این دولت و این وضع و روز بهتر براشون خوب نیست ... اصلا همین هم از سرشون زیاده ... هیچوقت هم نخواهند فهمید که چی داره بهشون می گذره ... البته منظور از ملت همون اکثریتیه که ...

18 :: توسط مانی خان در 2008-01-20 11:02

این را برای shiva که در کانادا هست مینویسم
ببین همشهری من هم در کانادا هستم از این گه های زیادی در همه جا میخورند تو خودت را ناراحت نکن تو هم بخور کسی به تو کاری ندارد

وقتی مو -ملقب به گل آرا حمزه که همجنس باز است در ونکوور از حزب کمونیست کارگری سر از طرفداران جمهوری اسلامی انهم از نوع دوآتیشش در میاید از تو یکلا قبا هیچ انتظاری نیست که بری زنجیر بزنی انقدر بزن تا جون از هرچه نا بدترت در بیاید


اینجا هم بنیاد نور وابسته به جمهوری اسلامی برنامه عزاداری گذاشته
از چند نفری که رفته بودند پرسیدم چطور بود گفتند غذاش خوب بود

در این دنیای دیوانه دیوانه ویوانه خیلی چیزها پیدا میشه بکیش هم تو

فقط زیر علم زیتون نرو که غر میشه !

هر چند که میدونم تو در بلند کردن علم شهره هستی

17 :: توسط حمیدرضا در 2008-01-20 10:15

سلام زیتون جان

یک خاطره ازعاشورا دارم که برات مینویسم
سال 74 من توکرج شما یعنی درست میدان برغان دانشجوبودم اون موقع ها هنوز دانشگاه آزاد نرفته بود سرسیزدهم
خلاصه یکی ازدوستامون که بچه جوادیه بود قبل ازعاشورا به من وچندتا ازبچه های گفت که روزعاشورا جای نرویم چون اون مارو میبره که قمه زنی ببینیم
خلاصه روز عاشورا با اون وچندتا ازبچه های دیگه رفتیم جاده ساوه نزدیک چهاردانگه تویک باغ نسبتاٌ بزرگ واونجا یک عده جوان بودند که وسط کله هاشونو تراشیده بودن وهمگی لباس سیاه یکسره پوشیده بودند این کسایی که کمی کچل کرده بودند همگی دریک خط نشسته بودن ویکی هم که هیکل خیلی بزرگی داشت مثل دژخیم ها یک قمه دستش گرفته بود وقدم میزد دراین موقع یکنفر هم که یک سطل پرازخاکستر دستش بود به اونها اضافه شد وهمگی شروع کردند به صلوات فرستادن و بعد هم یا حسین گفتن واون کسی که قمه دستش بود از نفر اول شروع کرد ومحکم با طرف صاف آن چندضربه به سرش زد وبعد ازطرف تیزیش چندضربه محکم زد من چندماه توجنگ تومنطقه جنگی بودم وچندتا ازبهترین دوستام کنارم تکه تکه شدن ولی اون لحظه ها که اون آقا با قمه به سر آدمها ضربه میزد حالم بدشد وهنوزم صدای ضربه هاش تو گوشمه بعدش اون نفری که سطل خاکستر دستش بود کمی خاکستر میریخت روی زخمشون ویک پارچه سفید هم مینداخت روش .خیلی حال بدی داشتم وتعجب کرده بودم آخه این چه کاری بود که اونها انجام میدادن من همینطوری متعجب به اونها نگاه میکردم واون کسانی که سرشون بسته بود کم کم زیاد میشدند تا اینکه اونجا پرشد از اون ادمها وبعدش اون کسی که قمه دستش بود کلاهشو برداشت وخودشم وسط سرشو تراشیده بود وخودش شروع کرد با قمه زدن توسرش وخون از سرش زد بیرون ولی اون دست بردار نبود وچند تا ازدوستاش به زور قمه رو ازدستش درآوردن وگرنه خودشو ناکار میکرد دوتا ازبچه ها که با ما اومده بودن غش کردن وازحال رفتن که ما با مصیبت اونهارو جمع وجورکردیم وازباغ اومدیم بیرون من هنوزم نفهمیدم که چرا این کارومیکردن واین چه نوع عزاداریه ..

---------------------
حمید رضا جان
خاطره‌ی خیلی جالبی بود و البته تاسف‌آور!
چه دلی داشتی نگاه کردی...
نمی‌دونم اینا کی می‌خوان بفهمن که این کار یعنی مازوخیسم

16 :: توسط Man Anam در 2008-01-20 06:36

...

15 :: توسط Man FoozoolBashiam در 2008-01-20 06:26

................
IP: 69.67.171.178

14 :: توسط فضول‌باشی مامور در 2008-01-20 04:42

,,,,,,,

13 :: توسط فضول‌باشی مامور در 2008-01-20 04:26

بنده در سالهای گزشته بارها شما را اذیت کردم.
از خدا طلب استغفار میکنم و از شما هم معذرت میخوام. دیگه ااینجا پیدام نمیشه مگر فقط بخوانم و یاد بگیرم و دیگر قول میدهم جاسوسی نکنم!

12 :: توسط gholamali در 2008-01-20 03:41

هجدهمين سالگرد هايده هم بود يادش بخير روزاي روشن خداحافظ سرزمين من خداحافظ

11 :: توسط gholamali در 2008-01-20 03:35

هجدهمين سالگرد هايده هم بود يادش بخير روزاي روشن خداحافظ سرزمين من خداحافظ

10 :: توسط khan e shekamoo در 2008-01-20 03:34

احيانا بعد از محرم هم جراحهای عمومی که غريت (مثل حریت) را ترميم ميکنند اعتصاب خواهند کرد.

در جواب سوالی هم که از حاج آقا شکم گنده پرسيدی عرض شود. اين کمربندها باعث نميشه کسی وزن را تحمل کنه بلکه مسير نيرو را عوض ميکنه تا وزن به جای اينکه از محتويات شکم رد بشه و بره به سمت پا از ستون فقرات و ماهيچه ها رد بشه.
خلاصه اينکه بد نيست به کار مياد.

9 :: توسط gholamali در 2008-01-20 03:30

هجدهمين سالگرد هايده هم بود يادش بخير روزاي روشن خداحافظ سرزمين من خداحافظ

8 :: توسط زیتون در 2008-01-20 02:40

حاج‌آقا شکمو
مینو سپهر و طاها بذری عزیز
تموم علم‌ها رو امسال خیلی غریب انداخته بودن بیرون تکیه‌ها... یعنی تکیه‌شونو داده بودن به تکیه!. بعضی‌ها رو که نگاه می‌کنی می‌بینی هی‌یه... فقط ۵۰ متر طول دارن و صدها کیلو وزن. کیا اینا رو بلند می‌کردن؟ فکر کنم یه عده‌شون از غصه‌ی اینکه نمی‌تونن خودی نشون بدن مریض افتادن گوشه خونه. من از این سینه‌زن هیکلی‌ها که یه متر قطر بازوشونه امسال خیلی کم دیدم. فکر کنم اعتصاب کرده بودن...
ولی راحتن والله از غری...
حاج‌آقا شکمو اون کمربندها مگه چند کیلو رو می‌تونه باعث بشه طرف تحمل کنه؟(چقدر جمله‌م مزخرف شد ها....)

7 :: توسط زیتون در 2008-01-20 02:37

حاج‌آقا شکمو
مینو سپهر و طاها بذری عزیز
تموم علم‌ها رو امسال خیلی غریب انداخته بودن بیرون تکیه‌ها... یعنی تکیه‌شونو داده بودن به تکیه!. بعضی‌ها رو که نگاه می‌کنی می‌بینی هی‌یه... فقط ۵۰ متر طول دارن و صدها کیلو وزن. کیا اینا رو بلند می‌کردن؟ فکر کنم یه عده‌شون از غصه‌ی اینکه نمی‌تونن خودی نشون بدن مریض افتادن گوشه خونه. من از این سینه‌زن هیکلی‌ها که یه متر قطر بازوشونه امسال خیلی کم دیدم. فکر کنم اعتصاب کرده بودن...
ولی راحتن والله از غری...
حاج‌آقا شکمو اون کمربندها مگه چند کیلو رو می‌تونه باعث بشه طرف تحمل کنه؟(چقدر جمله‌م مزخرف شد ها....)

6 :: توسط ايرجميرزا در 2008-01-20 02:35

درکدامينطويلهایازدير
ديدهايخربخودزندزنجير!!!!!!!
............

5 :: توسط طاها بذري در 2008-01-20 02:29

به به ! چهارم !

آقا این عکس علم خیلی باحال بود. من فکر می کردم که این علم و ... رو از وقتی فهمیدن چی به چیه و نماد آيين آلت پرستی هندی هست بی خیال شدن ... اما متاسفانه نمی دونم این ابله ها هنوز چرا این علم ها رو علم می کنند !

4 :: توسط الف.مینوسپهر در 2008-01-20 02:28

زيتون جون درود برشما.....

چه خوب پس اين علم ها را بعدا چيکارشون می کنن
من پيشنهاد می دم موزه علامت درست کنن و باعث ديدن کلی توريست جهانی بشن که حتما بعدازتوضيع مسئولان موزه دوتا شاخ درميارن اگربفهمن اينا رو بلند می کردن وراه ميبردن!
ولی مسئله غرنشدن هم خيلی مهمه ها....... آمار غرها سقوط ميکنه

موفق باشی عزيزدل
ماااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااچ

3 :: توسط haj agha shikamooo در 2008-01-20 02:24

salam zeiton jan
shoma ke ahle boland kardane kotalo alam nisti
baraye ghors hodan ham mishe az lavazeme makhsos estefade kard mesle ......band
shad bashii (;

2 :: توسط پریسا در 2008-01-20 02:08

من هم دوم

1 :: توسط دوست زیتون در 2008-01-20 01:59

اول :))