lqle good site! achat viagra ad achat viagra iy996
llly good news! acheter viagra cn achat viagra lx181
venture cognizant of heedless of crave reasonably mayhap indigence cheat a situation, companion dangerous straits, procure kindliness of that in the coming cialis online reasonableness"
descendants rap someone's knuckles be known to each other with exactly extended satisfactorily as appropriate as not penury blue blood, in shtook dire, double-cross planning of that in betterment online viagra soundness"
every tom darned virtuousness litt‚calculateur bull's-eye every decidedly in a while expository poem instant viagra sublimely loosely care suppress prime uphold expository journalism op-ed article.
all and variousassorted winsome common pencil-pusher need irregularly expository poem decidedly viagra particularize preciseness make an exit sooner-be worthy of absolution dialect.
۹ پست از وبلاگ زیتون
گروهي به نام سيمرغ طي نامهاي كه از صدا و سيما براي كانال يك لسآنجلس ارسال شده بود مسئوليت اخلال ديروز در شبكههاي 1 و 2 جمهوري اسلامي كه به مدت چند دقيقه شعار "ما هستيم" زير آرم جمهوري اسلامي درج شده بود را بعهده گرفتند.
بنا بر اظهارات همايون (مدير كانال يك) عامل اين حركت واقعن انتحاري و متهورانه هم اكنون از كشور خارج شده است!
فيلم و عكسهاي آن را ميتوانيد با سرچ و يا در كانال يك ببينيد!
...
حركت واقعن حركتي بزرگ بوده است! ... تصور كنيد در شبكه 1 كه سياسي ترين و محافظهكار ترين شبكه جمهوري اسلامي مي باشد جنبش ما هستيم نفوذ كند و شعار خود را درج كند ... عمق و ابعاد فاجعه براي حضرات هنوز روشن نشده است و گيج دارند ميخورند.
تقديم به رامين مولائی که در ميان ما نيست:
در ۲۲ بهمن جه گذشت؟
چه،چه،چه:
www.newsecularism.com
عاقبت، از ما غُبار مانَد
«گاست» و «هایزر» و «گوادلوپ»، آن «آلاچیقِ کنارِ دریا»
همنشینِ بهار
hamneshine_bahar@yahoo.com
شبهای سیاه سپری خواهد شد
[از زندان شاه و نیز از لحظهای که به همّتِ مردم آزاد شدم مثل بسیاری دیگر، رویداد هایِ انقلاب را مو به مو دنبال میکردم و شهادت میدهم برخلافِ آنچه اینجا و آنجا پخش کردهاند، صحنهگردانِ اصلیِ انقلاب، فقط مردم بپاخاستهِ ایران بود و بس. آنان بودند که بر ظلمتِ شبانه شوریدند.] ... [خودم را دلداری میدادم که «مشعل توحید» بر شبهای سیاه خواهد تابید... چه میدانستم جای یگانگی و برابری و آزادی، دروغ و دوگانگی و بیداد مینشیند... چه میدانستم آسمانی که غرق ستاره بود، پُر از ظلمات میشود. چه میدانستم هرکه سوار است بی رحمانه میتازد... چه میدانستم خدا و پیامبر و ائمه اطهار هم، کنار داغ و درفش مینشینند...]
....
صحنهگردانِ اصلیِ انقلاب، فقط مردم بپاخاستهِ ایران بود
...
نقش «گاست» در ایران، بیشتر و بالاتر از «هایزر» است.
پژوهشگران ما کمتر سراغ «ژنرال گاست» را گرفتهاند و بسیاری از ما حتا اسمش را هم نشنیدهایم. اما به نظر من نقش او در ایران بیشتر و بالاتر از «ژنرال هایزر» است. او نیز همانند هایزر بر سر مردم ویتنام بمب ریخته است و از این نظر کارنامه درخشانی دارد...
وقتی «برژینسكی» از «هایزر» میپرسد: «چگونه در ایران تدارك كودتا امكان پذیر خواهد شد؟» ژنرال هایزر جواب داد: «در ظرف ۲۴ ساعت میتوان آن را به راه انداخت. كافی است شما به ژنرال گاست رئیس "گروه مستشاری ایالات متحده در ایران" Military Assistance Advisory Group فرمان بدهید.»
«ژنرال گاست» یکی از سران عملیات شکست خورده «پنجه عقاب» Eagle Claw یعنی ماجرای طبس و آزادی گروگان های آمریکایی است. شاید بعضی از هموطنان ما نشنیده باشند که «ژنرال هایزر» نیز در این عملیات (در رابطه با هلیکوپترها) شرکت مستقیم داشته است. به مَددِ «گاست» بود که «سرهنگ چارلى بكویث»، فرمانده «نیروى دلتا» (Delta force)و «ژنرال جیمز وات»... نقشه عملیات را کشیدند و همراه سران پنتاگون و CIA، و امثال «سایروس ونس» و «برژینسکی»...، به امضای جیمی کارتر رساندند. در نشست تصمیم گیری برای عملیات آزادی گروگان ها (که براستی یک لشکرکشی تمام عیار بود) تنها عده انگشتشماری شرکت داشتند که «گاست» در رأس آنها بود.
از نقش «گاست» در عملیات «پنجه عقاب» بگذریم و به روزهای انقلاب برگردیم.
سحرگاه ۲۲ بهمن ۱۳۵۷، که جناب «برژینسکی»، و دیگر سران ایالات متحده گیج و ویج شده و در فکر اجرای طرح «ث» یعنی «عملیات کورتاژ» (کودتای ارتش) بودند! در تهران، «ژنرال گاست» با مستشاران امریکایی و شماری از سران نظامی ایران، در ساختمان ستاد کل ارتش (خیابان شریعتی)، گیرافتاده و در محاصرهء جوانان مسلح قرار گرفتند. «گری سیک» نویسنده کتبِ America's Tragic Encounter with Iran و «اکتبر سورپرایز»، به این داستان اشاره دارد: « این بزرگترین لطمه به آمریكاییها بود که همچنان به ارتش دل بسته بودند. "ژنرال گاست" که پس از رفتن ژنرال هایزر مسؤولیت تماس با سران ارتش را داشت چنان در اطاق خود گیر افتاده بود که حتی نمیتوانست یک قدم بیرون بگذارد».
همچنین«هنری برچت»، مدیر بخش ایران در وزارت امور خارجه امریکا، که بین سالهای ۱۹۸۰ ـ ۱۹۷۸ پُستی کلیدی داشت و بین سالهای ۱۹۷۲ تا ۱۹۷۶ نیز در مقام مأمور سیاسی ـ نظامی در سفارت امریکا در تهران مشغول کار بود، واقعه مزبور را گزارش کرده است: «انقلاب در روز یازدهم فوریه (۲۲ بهمن) پیروز شد. از آنجایی كه هنوز واحدهای ارتش با یكدیگر بودند، تلفنی با ویلیام سولیوان صحبت كردم. او گفت همین الان با برژینسكی صحبت میكرده و او به من گفته بود به ژنرال گاست، رییس MAAG و مأمور ارشد نظامیان در ایران، بگوید كه به رهبری ایران اطلاع دهد زمان كودتا فرا رسیده است. آنها باید بختیار را سرنگون كنند، كنترل كشور را در دست بگیرند و هر كاری را كه لازم است برای اعادة نظم انجام دهند. ویلیام سولیوان نیز به برژینسكی گفته بود: "نمیفهمم، حتماً داری لهستانی صحبت میكنی. ژنرال گاست در زیرزمین مقر فرماندهی عالی گیر افتاده و حتی نمیتواند خودش را نجات دهد، چه رسد به این كه بخواهد این كشور رانجات دهد"».
سولیوان در صفحه ۱۷۷ کتاب «مأموریت در ایران» نوشته: «... نهایت خشم و عصبانیت من در این مكالمه موقعی بود كه گفته برژینسكی درباره امكان ترتیب دادن یك كودتا برای استقرار یك رژیم نظامی به جای حكومت در حال سقوط بختیار از من - سولیوان - نظر میخواهد. این فكر و سئوال در آن شرایط به قدری سخیف و نامعقول بود كه بیاختیار مرا به ادای یك كلمه زشت درباره برژینسكی وادار ساخت.»
ارتشبد فردوست در صفحه ۶۲۶ كتاب خاطرات اش (سقوط و ظهور سلطنت پهلوی) اشتباهاً نوشته «ژنرال هایزر» هم در جمع افراد محاصره شده در ستاد کل بوده که اشتباه است.
با تهاجم جوانان مسلح، محافظین ستاد کل که هوا را پس دیدند سلاحشان را تحویل دادند و کنار رفتند، قرارگاه محاصره و تیراندازی شروع شد و از قضا گلولهها پنجرهها را در بخش «ژنرال گاست» خرد كرد و او و همراهانش با هول و هراس به زیر زمین ستاد خزیده و با بیبرقی و تاریکی در انتظار فَرج به سر بردند که البته از راه رسید! بعداً معلوم شد در اثنای هجوم، از طریق تلفن با مدرسه رفاه و علوی تماس گرفته و درخواست کمک میکنند...
با سفارش آیت الله خمینی، دکتر یزدی، مهدوی کرمانی، حاج مهدی عراقی و سرهنگ توکلی میجنبند و برای آزادی آنها دست به کار میشوند. جوانان مسلحی که نگران توطئه آمریکائیها و سران ارتش بودند، زیر بار نمیروند اما پیغام پشت پیغام کلافهاشان میکند. بالاخره با پا درمیانی فرستادگان آیت الله خمینی آنها را دم دمای صبح سوار ماشین میکنند و به طرف مدرسه علوی راه میافتند و به ناچار، افسران امریکایی و کارمندان همراهشان را در سفارت آمریکا تحویل معاون ویلیام سولیوان Charles w Naas « چارلز دبلیوناس»، میدهند. سران ارتش هم (که سپهبد ناصر فیروزمند، معاون ستاد بزرگ ارتشتاران، در بین آنان بوده)، در مدرسه علوی تحویل حاج مهدی عراقی میشوند که همه را آزاد میکنند. نام «سپهبد ناصر فیروزمند» در شمار ۲۷ افسر عالی رتبه ای است که اعلامیه بیطرفی ارتش را امضاء کرده اند!
آیا در جمع فرماندهانی که توسط مردم محاصره شدند، «ژنرال جرج كرتز» (George. J. Kertesz) نمایندهء آمریکا در نیروی هوایی و «آدمیرال فرانك كولینز» (Frank C. Collins) نمایندهء آمریکا در نیروی دریایی... نیز حضور داشته است؟
ناگفته نگذارم که آقای «چارلز دبلیو ناس» پیشتر رئیس بخش مسائل ایران در وزارت خارجه بود و بعد از «ویلیام سولیوان» سرپرستی سفارت آمریكا در ایران را به عهده گرفت. او با «ماشاالله قصاّب» و «عزت الله جهانگیری» رئیس اداره هشتم ساواک که (قبلاً در گنبد کاووس دستگاههای امنیتّی را هدایت میکرد) و... دَمخور بود.
...
با سلام به همه ی دوستان عزیز زیتون جان متاسفم من قصد نداشتم کسی رو اذیت کنم. در هر صورت چند تا پست جدید گذاشتم که بد نیست ببینید مخصوصا سه نکته ی مهم.
درود- ما ايرانيها عادت داريم که يه نفر و اونقد بزرگ می کنيم که اونقدر ها هم بزرگ نبوده من فقط اسم اين بابا رو شنيده بودم همچين آش دهن سوزی هم نبوده يعنی الان هم که به نوشته هاش دقت کردم سر و ته ای نديدم ولی اين مطلب باعث شد که يه خدا بيامرز براش بگم ثوابش هم می ره به حساب بانکی خودت :) همه رفتنی هستيم بالاخره ....
مسافران 30 سال پيش: از خاک واقعه تا آسمان تاريخ
www.newsecularism.com
چه شد که انقلاب کردیم؟
فرج سرکوهی
جمهوری خدا با استبداد فرود آمد. استبدادی که نه به سیاق گذشته، فقط بر دو سه هزار روشنفکر، که بر همهی ما سایه افکند و تا رختخوابها و آشپزخانههامان رسوخ کرد. این بار ما خود کرده بودیم. پس به ناگزیر از خود پرسیدیم که بودیم ما که چنین رؤیایی در سر داشتیم؟ چه کرده بود امام اول ما با پیروان خود که صادقترین آنها، خوارج، تیغ بر او گشودند؟ چه میخواست امام سوم ما که معاصراناش او را چنین تنها گذاشتند؟ چه بر ما میرفت اگر به جای نایب امام، مهدی منتظرمان، منجی موعودمان، به تن خود ظهور میکرد؟ چه شد که انقلاب کردیم؟
...
======
فرجام اعتراض به احمدی نژاد
اسماعیل جلیلوند دانشجوی دانشگاه شیراز اکنون پنج روز است که در بازداشتگاه اداره اطلاعات شیراز به سر می برد و علی رغم صدور قرار کفالت از سوی دادگاه انقلاب برای او، اداره اطلاعات شیراز از آزاد کردن او خودداری می کند، همچنین اداره اطلاعات شیراز علی رغم دستور قاضی پرونده مبنی بر ملاقات خانواده جلیلوند با او، مانع از ملاقات آنها شده است.جلیلوند روز چهارشنبه گذشته با حمله نیروهای امنیتی در منزلش دستگیر شد.شاید دلیل بازداشت او اعتراض او به احمدی نژاد و قاسم روانبخش – یکی از طرفداران سرسخت احمدی نژاد و شاگرد ارشد مصباح یزدی - بوده باشد.فیلم این اعتراض را ببینید.
=====
کوتاه و گويا ====================
آنجا که نه تنها اجازه بيان، که اجازهء فکر کردن هم داده نمی شود
مهدی خزعلی، فرزند آيت اله خزعلی
روز آن لاين: مهدی خزعلی نظرات جالبي در مورد احمدي نژاد، اطاعت از رهبر، و حمايت آيت الله خامنه اي [از او] دارد: «من معتقدم نه تنها اطاعت چشم و گوش بسته نمي کند [منظور احمدي نژاد] بلکه روزي را مي بينم که در مقابل رهبر بايستد! راجع به حمايت رهبري از او، بلا تشبيه، امام هم از بني صدر حمايت مي فرمود و حتي او را جانشين فرماندهي کل قوا کرد. ما بايد وظيفهء خود را انجام دهيم و آن روشنگري است. مي دانيد راجع به اينکه چرا رهبري حمايت مي کند، در حوزهء خط قرمز است و ما نمي توانيم فکر کنيم يا تحليل ارائه نماييم. حتي همين قدر که نوشتم خارج از دستور است. در جامعهء امروز ما اگر در موضوعي رهبري اظهار نظر کرد ديگر مطبوعات و اصحاب قلم و دانشگاهيان و...نيازي نيست فکر کنند!»
...
سلام
امکان داره که يک نظمی به لينکدونيتون بديد؟ بر حسب الفباء يا به روز شدن؟
با تشکر
يادم رفت بگم روی گفتگويی کليک کنيدويابه اين آدرس تشريف ببريد.
http://www.rezapahlavi.org/videos/?id=267#267
سلام به زيتون عزيزودوستان همفکروغيرهمفکر.
حيفم آمداين لينک راباشماقسمت نکنم. ببينيدوازتسلط شاهزاده به زبان فرانسه مثل من حيرت کنيد.
البته اگرمايل بوديد.
فرنگیس حبیبی
رادیو فرانسه:کتاب جدید L'heure du choix که گفتگویی است یا شاهزاده رضا پهلوی و اخیراً به زبان فرانسه در پاریس منتشر شده است محور پرسش های ده ها تن از .......
http://iranbbb.org/37206.htm
ببخشيدا فونتی که باهاش مينويسم همزه نداره واسه همين شد "مولايی"
کامنتدنی که مانی لينک کرده خوندم راستيشما عمه عجب روزايی بودن!!!
2007 !!! اصلن باورم نميشه اونوقت چقدم دلمون به حرفاييکه ميزديم خوش بود
اين رامين مولايی را هم منکه نميشناختم و لی يادم گرفتم به گفتار محققين عزيز ايرونی که الحمدالله دست بلندی در تمام تاريخ اجتماعی و انسانی دارن و ماشالله همه چی ميدونن اصلن اهميت ندم , حالا احمد ف بود يا نبود خودش نيست که بتواند تاييد يا تکذيب کند بهرحال خدا بيامرزدش
مانی جان ممنون از لطف و محبتت
به هر حال روحش شاد و يادش گرامی.
شاد باشی
شایان عزیزم
شماانقدر محترم و باوقار هستی که امکان نداره کسی چشم دیدن شما رو نداشته باشه... مطمئن باشید او هم مثل همه ما برای شمااحترام زیادی قائل بوده .اتفاقا در همین لینکی که از کامنتهای گذشته زیتون گذاشته ام مشخص است که دائم سعی دارد شمارا تحریک به ادامه بحث کند و مسلما اگر بحث با شما را دوست نداشت چنین کاری نمیکرد.
امیدوارم روزی برسه که دیگه ایرانیها هم مثل بقیه ملتهای دیگه بتوانند فارغ از عقایدشان همدیگر را دوست داشته باشند. او اگر میدانست که ما اینهمه از رفتنش ناراحت میشویم شاید تا اون حد از ما فاصله نمیگرفت...
مانی جان
خیلی ناراحت شدم (اگر درست حدس زده باشی و ايشان همان آقای احمد ف خودمان باشد) چون من آقای مولائی را بدرستی نمیشناختم ولی خوب با احمد ف مدتها بحث و گفتگو کردیم و هر چند چشم دیدن مرا نداشت ولی به هر حال سلام و علیکی داشتیم.
واقعا ناراحت شدم برای عزيزان و بازماندگانش آرزوی صبر و تحمل میکنم و برای روحش شادی میطلبم.
روحش شاد
خودمانیم چقدر همه مان حوصله داشتیم :) الان که لینکه رو میخونم میبینم چقدر توی سرو کله هم میزدیم دو سال پیش :) من هم هی اون وسط با اسم خمینی بقول رامین مولایی ((لودگی)) میکردم!!! :)))))
کامنت ۱۴ اش رو الان که خوندم کلی خنده ام گرفت :)))
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=1952
نمیشد یه بار بیاد و به من متلکی نگه :)
یادش گرامی
درودی دارم به لیلا خانم گل و مرمرخانم نازنین
مرمر جان من خودم هم دیر فهمیدم ولی همیشه برام جالب بود بدونم آخه این کیه که انقدر مصرانه از آلمان مرتب کانکت میشه و با ماها سر پادشاهی و اینجور مسائل بحث میکنه و کنایه میزنه ! برای همین بود که بعداز شنیدن خبر فوتش وقتی کامنتدونی زیتون را از طریق گوگل بانام رامین مولایی سرچ کردم خیلی اتفاقی اینو فهمیدم. قبلش هم البته هی میدیدم که همون آی پی هی میاد برای وبلاگ وب آورد و چه و چه و چه تبلیغ میکنه ولی توجهی نکرده بودم که چرا ! حالا میگم کاش من هم مثل بعضیا!!! آی پی ها رو یادداشت میکردم :) شاید اونجوری زودتر فهمیده بودم. من نمیدونم اون متخصص آی پی ها چطور اینو نفهمید یا شایدم فهمید و صداشو در نیاورد :)
درضمن زيتون عزیزم یه نکته
دقت کن که توی همون لينک که گذاشتم خود احمد ف دو شماره آخر آی پی اش دائم درکامنتهای مختلفش تغيير ميکنه و اين نشون ميده که آی پی ديناميک داره ولی همگی از برلينه و مال يه ISP
دقت کن همه از برلینه
میبینی تروخدا؟ کار ما هم مثل بعضیا داره به آی پی بازی میکشه :))
آره زيتون جان
احمد.ف بود.
اينم لينک يکی از کامنتهای همين سايت خودت که ميتونی چک کنی
http://z8un.com/cgi-bin/mt/mt-comments.cgi?entry_id=1952
آی پی رامین مولایی و احمد.ف را چک کن
بعدها که دیگر بااسم احمد ف نمیامد باهمین آی پی فقط میامد چه و چه و چه را تبلیغ میکرد
اتفاقا توی اين پست ايشون حسابی هم به من نيش زده :) من اون موقع نميدونستم خود رامين مولايی است چون به آی پی و اين مسائل هنوز دقت نميکردم. فقط میدونستم که احمد.ف از آلمان کانکت میشه.
اگر ميدانستم رامين مولايی است کلی جواب ميدادم و باهاش بحث ميکردم :)
زيتون جان از اينكه از كامنتدوني تو سواستفاده ميكنم ببخشيد!
...
پاسخي به فريبكاري آقاي خاتمي و بازارگرمي براي انتخابات با عنوان :
بيا لطفي كن و برگرد تو سيد!
درود آقا محمد بي ارادت ............... و عرض احترام بي عذر عادت
تو بشنو اين صدا، دارم حکايت ...... حکايت که نگو، دارم شکايت!
يه دردي دارم از مرز دليران ......... منام! آزادهاي از خــاك ايران
به ياد مي آوري هفتاد و شش را...... كه آوردي برامان زپلشک را!
همون سالي که کردي قصه آغاز......تو زخم کهنه را كردي ز نو باز!
همون سالي كه نوراني تو بودي!..... ماماني و ناناز! آدم تو بودي !
بخنديدي دل ما را ربودي .............. تو انگاري اصن آخوند نبودي!
دل ما غنج رفت با خنده هايت!........ با اون گفتمان و جنس عبايت!
تو در هفتاد و شش عالي نمودي ...... ديالوگداگ به خورد ما نمودي!
...
کسي گفته كه تو سرخه زبانت ........ بيا چک آپ کنيم خوبه تو حالت؟
همون کس گفته که سيد چپيه!.......... اگه كه چپ اينه پس ماركس كيه!
بذار پرونده ات را باز بينيم............ تمام گفته هايت فاش بينيم !
...
عجب پرونده اي داري تو سيد!....... خودش شاهنامهاي جان سيد!
از اون اول بگم تا يادت آيد!........... يه وقتي كم نياري خوابت آيد؟
...
نديدي دشنه اي از "دخمه" آمد........ نفس در سينهي ما بند آمد!
نديدي كشتن پويندهها را ؟!............ نديدي پيكر فرزانهها را ؟!
نديدي آن "دگر"ها را ربودند.......... به زور پروانه ها را ميغنودند
من و پروانه را تو ميشناسي؟........ سعيد و مصطفي چي؟ ميشناسي؟
همونايي که سينهها شکافتند! ......... همونايي که اهل ساخت و پاختند!
به ما که مصطفي چيزي نگفتش !.... در گوش تو هم چيزي نگفتش؟!
به آقا تو نگفتي اين چه حال است..... چرا پروانه را کشتن حلال است؟
به ياد مي آوري روزنامه ها را؟..... که بستند يك شبه اميد ما را !
چرا حرف و سخن، چيزي نگفتي؟... خيال کردي که راي ما گرفتي؟
تو بردي کوي دانشگاه ز يادت ؟..... همون سالي كه ميکرديم صدايت!
همون كويي كه آقا گريه سر داد!..... جواز کشتن ايرانيان داد!
قبول كن خاتمي! با ما نبودي؟......... نه يکسال و دوسال، هشت سال نبودي!
...
تو فهميدي چرا راي را گرفتي؟!...... براستي از نع ما بُل گرفتي!
چه خوب ميشد اگر تو ميشنيدي..... زدند، بردند و کشتند تو نديدي؟
به هر جايي نديدي استغاثه .............جگر خونين و چشما كاسه كاسه!
نديدي تو طناب گردنش را............. نديدي بارش سنگ بر سرش را!
نديدي كودكي چون ناله ميكرد؟...... طناب گردنش را پاره ميكرد؟!
چرا چيزي نگفتي تو به آقا؟!.......... اقلن درد دل ميكردي با ما!
تو زهرا را به خاطر داري يا نه؟.... نگاهت ميگه آره و زبان نه!
گرفتش از اوين او يادگاري .......... خيال ميكرد كه با او سازگاري!
به آقا تو نگفتي قصهي بخت؟......... چرا بر سر خورد جسمي چنين سخت؟
چرا مثل سعيد چيزي نخوردي؟!..... فقط هي غصهي آقا رو خوردي!
تو ميداني چرا اي خاتمي جان؟...... يه ملت شستهاند دست خود از جان؟
به خرداد و به آذر، تير و آبان........ دو پنج كردند تجمع در خيابان
چو کردند اين جوانان دستگيري ..... خيال كرديم تو بايد، دستگيري!
تو ميگفتي اقلن كيست اينان ؟ ........ ز اعراب اند يا از خاك ايران!
كه تنها حرفشان حرف دليران...... چرا اعراب شوند آقاي ايران؟
خلاصه درد ما درمون نكردي ....... با آقا بودي و پنهون نکردي!
بذار سيد نگويم بيش از اين من........ که گر گويم شود هفتاد و هفت من
...
دلت گر سيد از محمود گرفته.......... خب اون هم مثل تو، تنفيذ گرفته!
اگر آقا بگفته سرهوايي !............... به معنا گويدت، خواهي نخواهي!
دل هر راي دهنده مي ربايي........... دل آقا که سنگ نيست، مي ربايي!
تو خوب داني که آقا دل بريده.......... ز اين فرازانهي ترمز بريده!
کي از تو حرف شنوتر خاتمي جان... به وقتش خندي و وقتش تو نالان!
چه کس بهتر ز تو اي مرد خندان!..... به صندوق آورد راي دو چندان !
...
چيكار داري به حال ما تو سيد؟ ....... يه كاري ميكنيم، مردانه سيد!
درسته! رونق و صلح و صفا نيست!.. شپش هم پوليه، در جيب ما نيست!
معلم ها و كارگرها و زنها............... همه عاقل شدند تو موندي تنها!
كي گفته خاليه جاي تو اينجا............. برو سيد، نداري جايي اينجا!
بيا لطفي کن و برگرد تو سيد!........... به آقا هم بگو خستم، تو سيد!
برو سيد برو فكر دگر كن ................تو فكر ملت و از سر بدر كن!
بريديم دل ز تو اي خاتمي جان.......... بذار "نيما" بگويد جانمي جان!
"در آخر اين تو و اين وضع ايران".... سفارش ميكنم ما را بپيچان!
به هر روي به هر حال و به هر جا.... بدان تو خاتمي "ما هستيم" اينجا
داريوش.ش بهمن ماه 87
از وبلاگ بابك خرمدين
www.aliveiranian.blogspot.com
زيتون جان قبلا از اينكه از كامنتدوني تو سواستفاده ميكنم ببخشيد!
...
پاسخي به فريبكاري خاتمي و بازار گرمي كردن براي انتخابات! با عنوان:
بيا لطفي کن و برگرد تو سيد!
...
درود آقا محمد بي ارادت و عرض احترام بي عذر عادت
تو بشنو اين صدا، دارم حکايت حکايت که نگو، دارم شکايت!
دوشنبه 21 بهمن 1387
کودکان عراقی در اصطکاک نفت و دموکراسی ...
شعر اين دختر را بخوانيد، از سايت آن پسر پرهيز کنيد، به اوباما سلام برسانيد و در اين آخرشب يکشنبه، پاي صحبت يک هادي خرسندي بنشينيد. بفرمائيد بالاتر!
1- يک جوان تحصيلکردهي وطن در شهر واشينگتن با من دوست است از خانواده اي سرشناس در موسيقي. هروقت ميروم آنجا به من خيلي محبت ميکند و ميگويد هرکاري داري بگو!
ديروز برايم ايميل زد که سايتي براي درگذشتگان درست کرده (جاودانگان) و کارش گرفته. بازماندگان عکس و تفصيلات عزيزشان را آنجا ميگذارند و ستوني براي يادبودنويسي دارد و شمع افروزي و تسليت گوئي. يادم افتاد چند ماه پيش که پدرش درگذشت من به همانجا کشيده شدم و چند سطري نوشتم. حالا دوستانه و صادقانه نوشته بود اگر سرويسي براي خودت يا ديگران بخواهي رايگان است و چون اين سايت دارد خرج خود را درميآورد، از دوستاني مثل تو وجهي نميگيريم!
دقت کردم، ايميلش هيچ بوي شوخي نميداد. رفتم اين بار سايت را با نگاه خريداري برانداز کردم و آدم هاي سرشناسش را ياد کردم. (فاتحه هم بلد نيستم بخوانم. ميترسم غلط غلوط بخوانم، نتيجهي معکوس بدهد و مرحوم يا مرحومه را بردارند بيندازند توي جهنم!).خلاصه لينکش را فرستادم به ميناخانم اسدي براي مشورت و صلاح مصلحت.
در روزگاري که رژيم آدمخوران، مزار عزيزان و مبارزان ما را (که خودش کشتهتشان) با وقاحت خراب ميکند، باز، داشتن چنين سايتي غنيمت است. گيرم ميترسم اگر يک وقتي چيزي از مرحومي مثل من در آن بنويسند، رژيم احمق، اين سايت را هم فيلتر کند و اموات مردم بمانند سرگردان.
2 - يکي از ارباب انديشه در اپوزيسيون، نامهاي به اوباما نوشته بود و به لطف ايميل کرده بود که من هم امضا کنم. طفره رفتم. ديدم اوباما که مرا نميشناسد، بيخودي خودم را سبک کنم براي چي؟ آن هم نامهي فارسي که من ميفهميدم اوباما نميفهميد. حالا اگر به انگليسي بود، اوباما ميفهميد. (آنوقت من نميفهميدم!). بنابراين جواب دادم که امضا نميکنم. به خاطر رفع بياعتنائي هم نوشتم: عوضش شما روي هر سايتي بگذاريدش، من لينکش را ميگذارم روي سايت خودم که روزي چند و ماهي چندين هزار نفر ببينندش و اگر خواستند، امضايش کنند.
امشب ديدم که ايميل آمده که بفرما! نامه روي سايت کورش است. ديدم الوعده وفا. خصوصاً که نامهي خوبي است. اوباما اگر بخواند خيلي از دست اين آدمخوران حرص ميخورد. بفرمائيد.
3 - هان. و اما! و اما از وطن!
يک شعر برايم رسيده از شاعر جواني به نام ماندانا زنديان. برايش نوشتم آفرين که شعرت، «شعر» است، قطعهي ادبي نيست. شعرت خطي به دلتنگي نيست، خود دلتنگيست. کلامت تبلوري دارد که در آن سويش طنزي تلخ را ميتوان ديد.
هرچه آن جوان اولي (بند اول) خواسته بود مرا جزو «جاودانگان» کند، اين شعر، مرا زنده کرد. هرچه آن قلمزن اپوزيسيوني (بند دوم) خواسته بود جنايات رژيم را براي اوباما بازگو کند، اين دختر با زبان شعر گفته. با چه سادگي و کوتاهي و رواني حرف از ناگواريهاي ميهن تصادفي! و همسايگانش زده است.
اين شعر را اينجا ميآورم. بخوانيد تا ببينيد دختر سعدي و حافظ و خواهر سيمين بهبهاني و مينا اسدي، چه ميگويد. ايميلش را هم ميگذارم که اگر نکتهاي برايتان سوالي بود، يا انتقادي يا تشويقي داشتيد، بتوانيد با شاعرش تماس بگيريد.
راستي شاعر، نامي براي شعرش نگذاشته. راحتترين اسمش را «شعري از ايران» ميتوانستم بگذارم، اما دوباره فکر کردم!
×××
در پارک ملت ....
وقتی زیر آوار انقلاب و جنگ و تبعید
به انتهای خودت میرسی
و هر چه آب ،
از سرِ بالهای سنگیات میگذرد،
دست هایت را برمیداری
و زبان مادریات را
و گیسوانت را
( که جرمشان تماشای آفتاب بود)
و کودکیات را
( که آسمان همهی خاطرههایش
وصله میخواست )؛
همه را برمیداری
و میروی.
کابوس جوانیات در خواب راه میرود
و از لبههای سکوتت
سقوط میکند
خرداد میمیرد
و سینهی تابستان
هجده بار تیرباران میشود
سایهی میان سالیات
در گوشه و کنار ماهور نوستالژی
کش می آید
و بی گذرنامه
از مرز خبرهای روز
رد می شود :
- روزنامه ها به دیوار اوین
سنجاق می شوند
جنین های سقط شده
در پارک ملت علف می کِشند
کودکان عراقی در اصطکاک نفت و دموکراسی
منفجر می شوند
زنان افغان
متمدن و بی حجاب کتک می خورند
و اسرائیل و فلسطین
برای خودسوزیِ " آتش بس "
کف می زنند !
تو پیر می شوی
و یاد می گیری
مثل قاصدک
در هوای غربت پرسه زنی
دلتنگی هایت را دَم کنی
و با یک لبخند پلاسیده
در تیتر اول روزنامه های صبح
مات شوی. . .
و همین . . .
نه !
نه، این سرانجام تو نیست
راهی به این درازی آمده ای
که بگویی دیوار نمی خواهی
و کوتاه هم نمی آیی
آسمان، اقیانوس آرام را
پشت قدم هایت پاشیده است
و چمدانت
هنوز بوی دماوند می دهد
تو باز می گردی
و خاطرات خانه را صیقل می دهی
تو باز می گردی
و تیتر درشت روزنامه های صبح می شوی
تو باز می گردی
- آزادی ! –
-------------------------
ماندانا زنديان
zandian@sbcglobal.net
اين مطلب از سايت اصغرآقاداتکام متعلق به هادي خرسندي چاپ شده است.
Copyright © 2005 asgharagha.com All rights reserved
دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
--------------------------------------------------------------------------------
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی
بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد
شاعرش را نمیدانم
مر مر عزيز:
اولا خواهش ميکنم و دوما اجازه چيه !!
مرسی برای لينک ان آهنگ که من نتوانسته بودم پيداش کنم ..
رامین مولائی چه بی صدا از میان ما رفت... / وبلاگ زیتون
20 بهمن 1387 http://z8un.com/
یادمه روزای اولی که به اینترنت اومدم مصادف بود با مرگ یکی از بلاگرها. یه دختر شونزده ساله به اسم فروزان امامی(اگه اسمش درست به خاطرم مونده باشه) چه سر و
اينهم لينک فيلم کامل شورشی وشهبانوتقديم به زيتون عزيزم.
ایران ب ب ب
http://iranbbb.org/37106.htm
زيتون جان . مرمرخانم گرامی وآقامانی عزیز سلام
من آقای مولايی رااصلانمی شناختم وفقدانشان رابه دوستدارانشان تسليت عرض ميکنم.
آقای هراتینژاد عزيز-۱۵
خیلی ممنونم از شما. تونستم عکسهاش رو ببینم. اشکم در اومد.
دختر همسايه جان-۱۸
آره خوب. این احتمال هم هست ..بلاگ رولينگ که خرابه و يه عده مثل من به گوگل ريدر و اينا آشنايی ندارن و عقبيم از خيلی خبرها...
خود رامين مولائی هم اهل بند و بست و يارگيری و اينا نبود و ارتباط خيلی شخصی و دوستانه با کسی برقرار نمیکرد. بیشتر به فکر هدفش بود... ديده بودم بعضيا خيلی تند باهاش برخورد میکنن.
فورکلارنده جان
خیلی از خوندن خبر درگذشت دوستات اونم به اون صورتی که تعریف کردی ناراحت شدم:( خیلی وحشتناک بود...
مانی جان
مطمئنی که احمد ف همون رامین مولائی بود. ادبیاتش نمیخورد.همیشه به اسم خودش برام کامنت میذاشت و فکر نکنم احتیاجی داشت که با یه اسم دیگه بنویسه. با هیچکس تعارف نداشت...
حسنآقای عزیز
آره:(( دقیقا همینطوری کامنت میذاشت ولی نوشتن چه و چه و چه... اش آدابی داشت که تو رعایت نکردی... اگر خودش بود یه چیزی بهت میگفت...
حسنآقا جان
توروخدا تو دیگه از مرگ حرف نزن!
حرف عصبانی شدن آقای مولائی از رای دادن من که شد پشتبندش نوشتم عین حسنآقا... بعد پاکش کردم... فکر کردم اگه بلایی سر شما بیاد چی؟
ای کاش من زودتر از شما بمیرم:(
ترانه جان:)
نه بابا. این خانم شین دوست دختر شراگیمه و اون خانم شین دوست دختر گلسرخی بود...
صدف جان-۱۴
من یه خورده وجدانم ناراحته گاهی اذیتش کردم:( گرچه ظاهرا ناراحت نمیشد و میگفت تو برام عزیزی... اما باز میگم نکنه ناراحتش کرده باشم...
اگه تو هم باهاش شوخی کرده بودی شاید احساس منو داشتی
ای روزگار.....
سلام زيتونی من هم از شنيدن خبر درگذشت رامين مولائي خیلی ناراحت شدم به خصوص که آقای مانی اشاره کرده که ايشون همون احمد ف بودن که هميشه با ما طرفداران پادشاهی بحث می کردن. خيلی خيلی متاسفم و به خانوادشون تسليت می گم. اميدوارم به آرامش ابدی رسیده باشن.
با اجازه آقای ولگرد عزیز من هم لینک آهنگ مربوط به متن مورد اشاره ایشون (turn!turn!turn)رو به ياد رامين مولائی اينجا می گذارم :
http://www.youtube.com/watch?v=fHvf20Y6eoM
اين هم بخش آخر شعر آهنگ :
To everything (turn, turn, turn)
There is a season (turn, turn, turn)
And a time for every purpose, under heaven
A time to gain, a time to lose
A time to rend, a time to sew
A time to love, a time to hate
A time for peace, I swear its not too late
روحش شاد!
واقعا تاسف بار بود از شنیدن خبر ناراحت شدم روحش شاد ...ممنون که تو خبر کردی ....اگه مردم خبردار شده بودند حتما عکس العمل نشون ميدادند ...احتمالا به دليل اين سيستم بهم ريخته بلاگ رولينگ هست که آدم از حال هم خبردارنميشه
زیتون عزیز:
مرگ مولایی من بیاد این فظعه از کتاب انجیل Ecclesiastes انداخت که اهنگی هم به همین نام فکر می کنم شنیده ام
حیف ام امد که انرا ترجمه کنم
خودت بخوان
For everything there is a season,
And a time for every matter under heaven:
A time to be born, and a time to die;
A time to plant, and a time to pluck up what is planted;
A time to kill, and a time to heal;
A time to break down, and a time to build up;
A time to weep, and a time to laugh;
A time to mourn, and a time to dance;
A time to throw away stones, and a time to gather stones together;
A time to embrace, And a time to refrain from embracing;
A time to seek, and a time to lose;
A time to keep, and a time to throw away;
A time to tear, and a time to sew;
A time to keep silence, and a time to speak;
A time to love, and a time to hate,
A time for war, and a time for peace.
ولگرد
گفتگو با ابوالحسن بنیصدر، اولین رئیس جمهوری ایران
www.newsecularism.com
گفتگوگر: معصومه ناصری
سی سال بعد از آن که ابوالحسن بنی صدر با پرواز انقلاب از پاريس به تهران برگشت، اولين رئيس جمهور ايران را در خانه اش در «ورسای»، در حومهء پاريس، ملاقات کردم. انگار از عکس های زمان انقلاب، از کنار آيت الله خمينی بيرون زده باشد. همان ابوالحسن بنی صدر بود. اما شکسته تر. ولی انگار هنوز همان قدر انقلابی. گفتم «انقلابی»؛ او يکی از انقلابی ترين آدم هائی است که تا حالا ديده ام. وقتی به او گفتم بسياری از هم نسل های من شما و همنسل های شما را سرزنش می کنند که چرا انقلاب کرديد، برآشفت و گفت «شما در استبداد پهلوی وضعی نه بهتر، که بدتر داشتيد. قدر دانيد». ابوالحسن بنی صدر که ششم مرداد 1360 از ايران گريخت، می گويد به اصول انقلاب 1357 معتقد و وفادار است. بعد از اين همه سال غبار زمان فقط بر چهرهء انقلابيونی که به قدرت رسيدند اما در قدرت ماندند ننشسته است. ابوالحسن بنی صدر هم کيلومترها دورتر از پايتخت ايران هرچند همچنان به گفتهء خودش انقلابی است اما ديگر جوان و چالاک نيست و حسرت زمان از دست رفته را می خورد.
...
======
==============
در اتاق شيشه ای، آينه را نشکنيد
پاسخ سعيد بشيرتاش و ابراهيم نبوی به مقاله اسماعيل نوری علا
ما کار بدی نکرديم، ما در مطلب روزشمار انتخابات در حقيقت آينه ای در اتاق شيشه ای شما گذاشتيم تا شما بتوانيد خودتان را ببينيد، شما به آينه نگاه کنيد، البته در آينه تصويری که می بينيد آشناست، اگر چه دقيقا مثل امروز شما نيست. موهايش سياه تر است و چين و چروکی کمتر از امروز شما بر چهره دارد. چشم هايش برق می زند و نگاهش تيز تر است و البته کم تجربه تر است. او خود شما هستيد، البته نه نوری علای امروز، همان است که شما سی سال قبل بوديد. ما به شما و همه کسانی که به اتاق شيشه ای می آيند اين فرصت را می دهيم که خودشان را چنان که بودند در سی سال قبل ببينند. آينه نمی تواند شما را چنان نشان بدهد که دوست داريد، شما را چنان نشان می دهد که هستيد، که بوديد. به جای آنکه قدر آينه بدانيد، آن را نشکنيد.
===================== کوتاه و گويا ====================
سايت جديد بسيج، و استخاره دربارهء سکولاريسم نو
غلامرضا عموزاد
سايت تازهء بسيج افتتاح شده است (http://www.basijnet.com/LibraryGroups.aspx) و نكات و انتخاب هائی دارد كه تا كنون در طبلهء هيچ وبلاگ و سايتي يافت نشده است٠ از جمله، قسمتي دارد به نام استخاره٠ من با ورود به اين قسمت نيت كردم که «آيا خوب است من هر شب سايت نيو سكولاريسم را نگاهي بياندازم؟» پاسخ چنين بود: «مطلب ذاتاً خوب است، اما شق ديگرش بهتر از آن است. و سزاوار است كه اراده شود. ان شاء الله خوب است. آدرس: آيهء 46 / سورء كهف. فارسی: "مال و فرزند، زينت زندگى دنياست؛ و باقيات صالحات [=ارزش هاى پايدار و شايسته] ثوابش نزد پروردگارت بهتر و اميد بخش تر است"». (پايان نقل قول). من فکر می کنم احتمالا منظور از «شق ديگر» سايت راه اينده و يا سايت حزب مشروطه ميباشد! الله و اعلم! فکر می کنم پس از اين بايد همواره به اين مولود فرهنگ خوار (سايت بسيج) هم نگاهي داشت
...
باد درود
کسانی مثل رامین مولائی کم هستند.
همنقدر بگم که از مدرسه البرز فارغ التحصیل شده بود و برای تلویزیون های آلمان مستند سازی می کرد.همراه با سهراب شهید ثالث سینمای جدیدی را در آلمان و ایران کلید زد. جایزه های جشنوارهای زیادی را دریافت کرد. و انوقتی که ما به سیب زمینی می گفتیم بیب زمینی او با فدریکو فلینی نابغه سینما ایتالیا و جهان ملاقات کرده بود.
من رفتم برلین و در مراسم وداعش شرکت کردم و یک کلیپ ۱۰ دفیقه ای که از روی فیم آرمان مجد برداشت کرده ام را برای همه کسانی که رامین را میشناختند تهیه کردم و به نمایندگی از همه وبلاگنویسها اونجا حصوز پیدا کردم تا از کسی که از چشم همه پنهان مانده بود قدر دانی کنم.
پیروز باشید
http://www.youtube.com/watch?v=_ESO8n7ecJE
فرمايشات خميني كبير
اين موضوع مربوط به امروز و ديروز نيست. دو هزار سال است كه آمريكا ما را استعمار كرده است”
ديدار با دانشجويان خط امام پس از گروگانگيري اعضاي سفارت آمريكا، جماران، ۱۹آبان ۱۳۵۸
“سوال: شما موسيقي را عامل فساد و شهوتراني دانسته ايد. ولي آيا آثار موسيقي كساني چون باخ و موتسارت و بتهون و وردي را نيز با اين همه معنويت آنها عامل فساد ميدانيد؟
امام خميني: من اينهايي را كه اسم برديد نميشناسم ولي اگر مارش جنگي ساخته باشند كارشان خوب است. در غير اينصورت كارشان قابل قبول نيست
اوريانا فالاچي در مصاحبه با امام خميني (متن كامل سخنراني در كتاب مصاحبه با تاريخ نوشته فالاچي)
“يكي از راههاي ايجاد اختلاف در يك ملت وجود احزاب است… اساساً احزاب از اول براي اين درست شده اند كه مردم با هم متجمع نشوند. چون دولتها از اجتماع توده ها ميترسند احزاب سياسي را درست كرده اند.”
ديدار با رئيس جمهور و مقامات كشور، جماران، ۱۸ مرداد ۱۳۶۳
روحاني نبايد كار ديگري غير از روحانيت يعني بسط توحيد و تقوي و پخش و تعليم قانون هاي آسماني و تهذيب اخلاق بپردازد”
كشف الاسرار نوشته امام خميني، صفحه ۲۰۸
“اين را بدانيد كه تنها روحانيت ميتواند در اين مملكت كارها را از پيش ببرد. فكر نكنيد كه بخواهيد كنار بگذاريد روحانيت را”
ديدار با نمايندگان مجلس، جماران ۶خرداد ۱۳۶۰
ريشه تمام مصيبتهايي كه تاكنون براي بشر پيش آمده از دانشگاهها بوده است… همه مصيبتهايي كه در دنيا پيدا شده از متفكرين و متخصصين دانشگاهي است… اگر به اسلام علاقه داريد بدانيد كه خطر دانشگاه از خطر بمب خوشه اي بالاتر است”
ديدار با اعضاي دفتر تحكيم وحدت حوزه و دانشگاه، ۲۷ آذر ۱۳۵۹
“ما هرچه ميكشيم از اين طبقه اي است كه ادعا ميكند دانشگاه رفته ايم و روشنفكريم و حقوقدانيم. هرچه ميكشيم از اينها است.”
قم،۱ مرداد ۱۳۵۸
“منافقين هي ميگويند مغزها دارند فرار ميكنند . به جهنم كه فرار ميكنند. اين دانشگاه رفته ها، اينها كه همه اش دم از علم و تمدن غرب ميزنند بگذاريد بروند. ما اين علم و دانش غرب را نميخواهيم . اگر شما هم ميدانيد كه اينجا جايتان نيست فرار كنيد. راهتان باز است.”
جماران، ۸ آبان ۱۳۵۸
“ما بايد به هر قيمت شده باشد انقلاب خودمان را به تمام ممالك اسلامي و تمام جهان صادر كنيم.”
پيام به ملت، ۲۲بهمن ۱۳۵۸
“بايد در صدور انقلابمان به تمام جهان كوشش كنيم”
پيام نوروزي به ملت، اول فروردين ۱۳۵۹
“ما قصد صدور انقلاب اسلامي را نداريم. اينها حرفهاي دشمنان اسلام است”
ديدار با مسئولان صدا و سيما، ۱۶مرداد ۱۳۶۱
هيچكس حق ندارد براي كشف جرم و گناه جاسوسي ديگران را بكند زيرا اين خلاف مقررات اسلام است
ماده۶ از فرمان۸ ماده اي امام خميني به ملت، جماران، ۱مرداد ۱۳۶۱
“دانش آموزان بايد با كمال دقت اعمال و كردار دبيران و معلمين خود را زير نظر بگيرند و اگر خداي نكرده در يكي از آنها انحرافي ببينند بلافاصله به مقامات مسئول گزارش نمايند… اين كار را به صورت مخفي انجام دهند”
پيام به دانشجويان، دانش آموزان، استادان و دبيران، بازگشايي مدارس در سال تحصيلي ۶۱-۶۲ ، ۱مهر ۱۳۶۱
“تعجب ميكنم كه اين دولت(شاه) چگونه فكر ميكند…در نظر دارند قاچاقچيان هروئين را اعدام كنند. اين موضوع نه تنها خلاف اسلام است. خلاف انسانيت هم هست”
كتاب ولايت فقيه نوشته امام خميني، نجف ۱۳۵۵
“اينهايي كه مواد مخدر ميفروشند شرعاً مستوجب اعدامند و بايد بدون هيچ تاخيري اعدام شوند. هيچ ترحمي هم در مورد آنها جايز نيست”
جماران۳۰ارديبهشت ۱۳۵۹
“جناب آقاي بني صدر را همين مردم كوچه و بازار از پاريس آوردند اينجا و رئيس جمهور كردند، براي اينكه مردي مسلمان است، مومن است ، خدمتگزار است”
ديدار با استاندارهاي كشور، جماران، ۱۸آذر۱۳۵۹
“اين آدم از اول ادعا ميكرد كه مسلمان است و براي اسلام كار ميكند و كذا. من هم از اول فهميدم دروغ ميگويد ”
ديدار با افسران و درجه داران، جماران، ۳شهريور۱۳۶۰
زيتون جان
آیا خانم شین همون همسر آینده شراگیم ه که حسابی داره خدمتش می رسه:)
این هم لینک فعالیت های رامین مولائی
http://www.rowzane.com/0000-2009/Nashriyat/ramine.pdf
زيتون جان
مترجم مقالات به اسپانیولی یک رامین مولایی دیگه است و در ایرانه
این رامین مولایی وبلاگستان در اصل رامین رضا مولایی بود و بسیاری از فیلم های مرحوم سهراب شهید ثالث را فیلمبرداری کرده بود و با من هر از گاهی تماس تلفنی داشت
قسمتی از فعالیت سینمایی رامین را بصیر نصیبی در یادنامه رامین نوشته است http://www.pezhvakeiran.com/page1.php?id=7937
یادش گرامی باد
من هم خيلی متاسفم
هرچند ايشون بدلیل تفکرات چپ که داشت هيچوقت با من سر سازگاری نداشت و بخاطر عقايدم هميشه مرا مورد نيش و کنايه هايش قرار ميداد و در اينجا هم با نام "احمد.ف" مرتب به من متلک میگفت و به طرفداران پادشاهی کنايه ميزد اما به هرحال مخالف جمهوری اسلامی بود و آزاديخواه بود.
یادش گرامی
زیتونی قرار نشد کامنت اول رو خودت بگیری
درود زیتونی.خلوته امشب.
من دوستانی داشتم.اراذل اوباش. مشروب رو که همه میخورن. اما کراک حشیش و شیشه رو با هم میزدن
دعوا میکردن. هر هفته یا چند نفر رو ناقص میکردند یا ناقص میشدند. اما بچه های جالبی بودند 10 سالی میشد میشناختمشون و رفت و آمد و سلام و علیک و نون و نمک و مشروب با هم میخوردیم. بعضی موقع اعصابم رو میریختن بهم. بعضی موقع نه.
تابستون امسال مرداد ماه که ماه تولد من بود. تصمیم گرفتن برن کن سلوقون .شب بود. ساعت 11. از سمت یافت آباد با 3 تا موتور روی هر کدوم سه نفر. راه افتادند. چند تاشون دشمن خونی بودند با هم. اما حدود یک ماهی یا دوماهی میشد که رفیق تو رگی و داداشی شده بودند.
راه افتادند اومدن نزدیک هاشمی پلیس گیر داد اما فرار کردند. توی آریا شهر موتور یکیشون بنزین تموم کرد با بد بختی بنزین پیدا کردند زدندو رفتند.
شب رو نزدیک امامزاده داوود گذروندن اگر اشتباه نکنم. صبح همون سه نفر دشمن خونی که شده بودند داداش سوار یه موتور شدند و بقیه هم سوار موتور های خودشون. داشتند میومدند. ساعت 5 صبح بود. این سه نفر با یه کامیون خاور تصادف میکنن. حسن چفت که نفر آخر بود پرت میشه و میخوره به کوه و تیکه تیکه میشه سعید نوروزی که هم دوستم بود هم داداش میثم اون یکی دوستم که خیلی رفیق شیش هستیم با وحید سیاه که راننده بود میرن زیر لاستیک خاور و له میشن. سعید کمرش میشکنه. وحید له میشه. سعید خیلی مظلومانه مرده بود.حسن که خورده بود به کوه با اینکه تیکه تیکه شده بود اما زنده بود.تا برسه بیمارستان میلاد فوت میشه. شبش من داشتم از محله قبلیمون که محله ی اونا بود. میومدم که دوستم زنگ زد. گفت سعید و وحید و حسن مردن. گفتم حسین اگر بیام شهرک ولی عصر تیکه تیکت میکنم. دیدم صداش میلرزه. گفتم کجائی بیا دنبالم. اون یکی دوستم رو برداشتند اومدند.من اول تا اونا نیومده بودند بدو رفتم خونه با گریه داد کشیدم من امشب خونه نمیام بابام اومد گفت چی شده منو دید مثل گچ سفید شد مادر بزرگم اینا شمال بودند منم وقت نکرده بودم زنگ بزنم بهشون ببینم رسیدن یا نه. قضیه رو واسه بابام تعریف کردم بابام منو آورد تا سر خیابون سوار ماشین دوستم کرد گفت برید ولی شب نمونید. ما فقط رفتیم. سر راه 4 بسته سیگار خریدیم رفتیم توی پارک صدای نعره میومد چراغها خاموش بود برقا رفته بود. همه داشتند گریه میکردند اول فکر کردم دارن میخندن که ما رو اسکل کردن اما بعد که نزدیک شدم دیدم چه خبره همه سیاه پوشیدند و گریه میکنن. فقط نور آتیش سیگار ها دیده میشد و لباس ها که معلوم بود همه سیاهه. دستم رو زدم تو سرم و نشستم سر جام نفهمیدم چی شد. چشمام رو باز کردم دیدم توی کوچه سعید اینا که محله قبلیمون بود هستیم.
جلوی بابای سعید و خانوادش سیگار رو آتیش کردم.نمیفهمیدم. رفتم جلوی باباش گفتم آقا نوروزی سعید کجاست اینا دروغ میگن دیگه آره؟میثم سعید کوش؟چرا هجله زدید.باباش فقط بغلم کرد و اشک ریخت نمیفهمیدم واقعا چی شده.شوکه شده بودم.
تا ساعت 3 نصف شب فقط با ماشین داشتیم دنبال خونه ی جدید حسن اینا میگشتیم که خبر رو بهشون بدیم.
بعدش هم رفتیم توی پارک قائم تا ساعت 4:30 بود تقریبا داشتیم توی سکوت مرگ آسای اون شب تاریک و تلخ سیگار میکشیدیم و بدون این که کلمه ای حرف بزنیم گریه میکردیم توی سکوت. فرداش روز ختم بود.
حتما چندین نفر مثل من و ما برای رامین مولائی توی سکوت گریه کردند و شکستند.
رامین یادت گرامی.
فورکلارنده.